[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
:: اسطوره در ورزش ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۸/۳۰ | 
گفتگوی داروین صبوری و رضا شجیع در موضوع:
اسطوره در ورزش



رضا شجیع: «اسطوره» کلید واژه­ ای است که در ادبیات ادبیات شفاهی ایران بسیار رایج است. اولین نکته ­ای که در مورد اسطوره به ذهن من می­ رسد این است که زندگی اسطوره با زندگی روزمره ما کاملاً متفاوت است و انگار اسطوره عمداً و آگاهانه زندگی خود را به خاطر یک هدف یا آرمان به خطر می­اندازد. در واقع به نظر می­رسد اسطوره درگیر مبارزه­ ای شجاعانه برای کسب اهداف خارق ­العاده، افتخار، شهرت و احتمالاً فضیلت است که این اهداف با مشغولیات روزمره و نازل زندگی انسان در تضاد هستند. تلاش «اسطوره» برای تغییر سرنوشت، نکته­ای است که به اعتقاد من نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد. اسطوره خود را در معرض رویدادها و اتفاقات تصادفی و غیر قابل پیش ­بینی قرار می­دهد و از دل این رویدادها، بی­نهایت روایت و داستان خلق می­شود. اتفاقات احتمالی که در صورت پیروزی می­توانند اسطوره را خرسند کنند و در صورت شکست می­توانند او را به عرصه نابودی بکشانند. پس به نظر من اولین و ساده ­ترین نشانه برای تشخیص اسطوره این است که او بر خلاف نظم زندگی عادی و روزمره عمل می­کند و تخیل و اندیشه انسان عادی را از طریق روایت­ هایی که خلق می­کند به چالش کشیده و با خود همراه می­کند. با این مقدمه فکر می­کنم در نقطه مناسبی برای بررسی چیستی اسطوره هستیم و پاسخ به این سئوال مهم که اصولاً انسان چرا دست به خلق اسطوره می زند؟

داروین صبوری: بله همین­طور است، اسطوره بیش از آنکه یک شخص یا موجود واقعی باشد، داستان یا روایتی تاریخی است که از بطن ناخواگاه جمعی انسان­ها ریشه می ­گیرد. از نظر یونگ این ناخودآگاه جمعی آنقدر مهم است که انسان در جایی فهیمد که باید به آن را ثبت کند تا بتواند بعدها به آن رجوع کند. برای همین انسان اولیه در مواجهه با طبیعت پیرامون خود دست به خلق اسطوره زد. اسطوره ­های اولیه همگی بر حکایاتی از نوع آفرینش، نوع نسبتی که انسان با آسمان و زمین پیدا می­کند، نوع پیدایش درختان، مرگ، جاودانگی و مفهومی به نام عشق بود. اما این مفاهیم کم­کم به روز شدند، تا جایی که در قرن بیستم جامعه­شناسان متوجه­ شدند که اسطوره ­ها صرفاً داستان­ هایی خیالی نیستند. آن­ها فهمیدند با مطالعه اسطوره­ ها، می­توانند به نحوه اندیشه و زندگی اقوام و جوامع مختلف پی ببرند. اتفاقاً مقایسه اسطوره­ های ایران و غرب، ما را به شناسایی شاخصه ­هایی جالبی هدایت می ­کند. ما در اسطوره­های شرقی پدرکشی نداریم و یا جنگ اسطوره با خداوندان یا ایزدان در اسطوره ­های شرقی مشاهده نمی­ شود. این در حالی است که تنها در اسطوره ­های غربی است که اسطوره به جنگ با خدایان می ­رود. ما در اسطوره­ های ایرانی خیر و شر داریم و انسان در کنار خداوند به جنگ با شر می­رود و این خداوند است که به خیر کمک می ­کند تا بر پلیدی پیروز شود. ما در شاهنامه مشاهده می­کنیم که رمز پیروزی همان یاد کردن از خداوند و رویارویی منصفانه با حریف است. به عنوان مثال در پیکار رستم با دیو سپید، زمانی که رستم می­بیند دیو سپید خواب است، با او مبارزه نمی­کند و ابتدا دیو خفته را بیدار می ­کند. چراکه شرط جوانمردی برای اسطوره شرقی ایجاب می­کند، زمانی با رقیب روبرو شود که او در اوج آمادگی باشد. به قول فردوسی بزرگ:
بغرید غریدنی چون پلنگ                      چو بیدار شد درآمد به جنگ
چراکه شرط جوانمردی در ایران زمین ایجاب می ­کند که شما با حریفی بجنگید که هشیار باشد. اما زمانی که اسطوره ها را در اروپا مورد مطالعه قرار می ­دهیم می بینیم که اتفاقاً خود واژهء «اروپا» بر یک اسطوره دلالت می­کند. بندیکت آندرسون در کتاب جماعت ­های خیالی معتقد است؛ اروپا اساساً در یک بستر خیالی و اسطوره­ای خلق شد و آن­ها هر زمان که خواستند ملت­سازی کنند دست به خلق اسطوره ­ها زدند. به عنوان مثال، ناپلئون بناپارت پس از تبعید به جزیره سنت هلن به یک اسطوره تبدیل می­شود و بعدها نقش این اسطوره را در پیدایش فرانسه مدرن مشاهده می ­کنیم. آن­ها از اسطوره ­ها استفاده می ­کنند تا ملت ­هایشان را بسازند.

رضا شجیع: پس اسطوره از یک جا به بعد کارکرد سیاسی پیدا می­کند و سیاست­مداران متوجه می­شوند به کمک اسطوره و تأکید بر برخی نکات مهم روایت، می­توانند ذهن، فکر و در نهایت سبک زندگی مردم را تحت تأثیر قرار دهند. از این­رو به نظر می­ رسد؛ مهمترین کارکرد سیاسی اجتماعی اسطوره، نقش او در ملت­ سازی و تقویت گفتمان ملت – دولت است. اجازه دهید برای تشریح بهتر این مطلب، یک مثال بزنم؛ در افسانه پرومته می­بینیم که زئوس (خدای خدایان) انسان­ها را از گندم نماد زایش و آتش نماد رفاه محروم می­کند، پرومته که یک نیمه انسان و نیمه خداست از ناراحتی انسان­ها رنج می­ برد و تصمیم می­گیرد آن­ها را از این وضعیت نجات دهد، او در نهایت به حریم خدایان تجاوز می­کند و گندم و آتش را به انسان­ های زمینی هدیه می­دهد. او طبیعتاً پس از این اقدام مورد غضب زئوس قرار می ­گیرد و در کوهی به بند کشیده می­ شود. اما نکته من در اینجا کارکرد ملت­ سازی این روایت اسطوره ­ای است. در جایی که امروز غرب از این داستان برای ساخت ذهن مردم استفاده می­کند و به آن­ها القاء می­کند؛ حضور پرومته­ وار آن­ها در افغانستان و عراق و سوریه و ده ها کشور ریز و درشت دیگر، برای تأمین رفاه و سعادت برای آن­هاست و برای تأمین این سعادت، به حریم خدایان که هیچ، به حریم هر ملتی تجاوز خواهند کرد. در واقع بسیاری از حکومت­ ها به کمک اسطوره­ هایشان، ذهن کودکان و نوجوانان را برای درک مفهومی به نام «ما»ی ملت آماده می­کنند و در بلند مدت تلاش می­ کنند به کمک آن ­ها سیاست­ ها و رفتارهایشان را در قبال «آن­ها» یا دیگرانی که در دایره «ما» نمی­گنجند توجیه کنند و اینکه متأسفانه ما هنوز نمی­دانیم حمل مشعل المپیک یادآور همین داستان پرومته و ارمغان آتش توسط او برای زمینیان است.  

داروین صبوری: اما نکته ­ای که در اینجا باید توجه کنیم این است که اسطوره­ ها به لحاظ منطق روایت دارای الگوهای خاصی هستند. یعنی اسطوره تا زمانی اسطوره می ­ماند که به تابوها و یا پرهیزه ­های جمعی یک ملت وفادار باشد، یعنی کاری که باید انجام دهد را انجام دهد و از کاری که نباید انجام دهد دوری کند. اجازه دهید من هم مثالی برای شما بزنم؛ جمشید که فردوسی از او به عنوان شاه شاهان یاد می­کند، کسی است که اولین پادشاه ایران و خالق سرزمینی به نام ایران است. در اسطوره اولین کسی است که آهن را از کوه­ها استخراج می­کند و فن ریسندگی را به ایرانیان می­آموزد. جمشید اولین کسی است که عطر و بوهای معطر را برای ایرانیان به ارمغان می­آورد. اما چه زمانی فره ایزدی از او رخت بر می­بندد؟ زمانی که دچار غرور و بزرگ­بینی می­شود و تمام دستاوردها را به خود نسبت می­دهد. این امر باعث می­شود لشگر ایران شکست بخورد و بیش از هزار سال اهریمن بر ایران حکومت کند. اگر جلوتر برویم به اسطوره­ای به نام «پوریای ولی» می­رسیم و اگر این اسطوره را از منظر زبانی بررسی کنیم می­بینیم روایت این اسطوره پر از «تابو» است. یعنی این اسطوره در جایی شکل می­گیرد و موفق می­شود که به تابوهایی مثل مادر، دعا و نذر در فرهنگ ایرانی توجه می­کند. یعنی چون مادر حریفش برای شکست او «نذر» می­کند، تن به شکست می­دهد. به لحاظ آکادمیک، اسطوره حقیقت تام نیست، حقیقتی است که به علاوه مردم کوچه و بازار و مردم عامی در مورد فرد می­ پردازند. به عنوان مثال وقتی روایت­های مرحوم تختی را بررسی می­کنیم مشاهده می­کنیم که روایت­ های که از مرحوم تختی نقل می­شود در برخی موارد با تخیل ترکیب شده ­اند. یک نکته مهم در مردم شناسی اسطوره این است که مردم معمولاً خواسته ­ها و  هنجارهای خود را در قالب اسطوره ­ها می­پرورانند و ادامه می­ دهند. بر این اساس می­توان مبنای اسطوره را تخیل برخواسته از واقعیت تصور کرد.

رضا شجیع: به نظر می ­رسد پیش فرض تأثیرپذیری انسان از اسطوره، باور کردن روایت خیالی او به مثابه یک امر حقیقی است. به عبارت ساده­ تر، انسان می­تواند روایت­ های روزمره «خود» را به کمک اسطوره تفسیر کرده و بازتاب دهد. «همزادپنداری» به اعتقاد من کلیدواژه ­ای است که از طریق آن می­توانیم دلایل بازتاب خواسته ­ها و  هنجارهای مردم در قالب اسطوره را توجیه کنیم. همزادپنداری فرایندی است که از طریق آن امر رویایی، در ذهن انسان کارکردی واقعی پیدا می­کند. به عنوان مثال در همین شاهنامه شما می­بینید که رستم؛ اسطوره ­ای است که او هم در موقعیت ­هایی دچار اشتباه و تردید می شود، مثال بارز آن رویارویی با اسفندیار جوان است که سیمرغ در جایی عاقبت تلخ کشتن اسفندیار را به رستم یادآور می­شود. اما رستم تصمیم خود را گرفته است و در نهایت او را به کام مرگ می­کشاند. نحوه تصمیم ­گیری و عملکرد رستم به مثابه یک اسطوره و در نهایت فرایند زندگی او از اوج تا افول و در نهایت مرگ، وی را در شرایطی شبیه ما و زندگی روزمره ما قرار می­دهد و بدین­وسیله همزادپنداری با اسطوره به معنای واقعی اتفاق می­افتد. در واقع علاوه بر احترام اسطوره به تابوها و پرهیزه ­ها، خطرپذیری و از آن مهمتر آسیب­ پذیری اوست که حس همزادپنداری با اسطوره را در ما بیدار می­کند. اسطوره ­ای که نه برای ما، بلکه به جای ما مبارزه می­کند، به تابوها و ارزش­ های ما احترام می­گذارد و در نهایت مثل ما تسلیم سرنوشت می­شود. تردید نداشته باشید چنین واقعیت خیال­گونه ­ای، قرن­ها شایسته مصرف، توجه و احترام است. نکته دیگر در مورد اسطوره این است که او به اعتقاد من عینیت «معرفت عامه» است. امری که پیچیده ترین متن­ها و ادراکات مشترک اجتماعی را به نشانه­ ها، معناها و در نهایت الگوهایی آسان، عامه‏ پسند و قابل‏ فهم تقلیل می­دهد. و آخرین مورد اینکه گفتمان اسطوره، گفتمان تضاد و تقابل است. تقابل‏ هایی نظیر آزادی‌ و اسارت، دوستی و خشونت، قدرت و ضعف، شادی و غم، امید و ناامیدی، مهر و کین، پیر و جوان، همه و همه روایت اسطوره ­ها را برای ما جذاب و تأثیرگذار می ­کنند.

داروین صبوری: دقیقاً به همین دلیل است که قهرمان برای تبدیل شدن به اسطوره باید از ویژگی ­هایی برخوردار باشد و در غیر این صورت تنها یک الگو و مرجع است. یعنی اسطوره ابتدا از مرحله خاص بودن و یا الگو بودن عبور می ­کند، نسل­ های متمادی در مورد او قضاوت می­کنند، روایت­ ها و داستان­ ها در مورد آن­ها ساخته می­شود و پس از سه تا چهار نسل، اسطوره به تدریج جایگاه خود را در نزد مردم پیدا می­کند.

رضا شجیع: فکر می­کنم بحث به جای خوبی رسیده است و اکنون می­ توانیم به موضوع اسطوره­های ورزشی – البته اگر بتوان از چنین لفظی استفاده کرد – بپردازیم. جایی که ما گاهاً الگوهای ورزشی هم عصر خود را اسطوره خطاب می­کنیم و مرز میان الگو و اسطوره آن­طور که باید شفاف و مشخص نیست. در اینجا بحث تنها به خیال ­گونه بودن روایت­ های اسطوره مربوط نمی­شود، زیرا گاهاً به افراد الگو نیز ویژگی ­های فراواقعی و خیال­گونه نسبت داده می­ شود. اینکه چنین اتفاقی می­افتد و برخی نهادهای اجتماعی تلاش می­کنند از الگوهای ورزشی تصویری اسطوره ­ای خلق کنند و به جامعه ارایه دهند، حاکی از کارکردی پنهان در این زمینه است.

داروین صبوری: بله همین­طور است، من تصور می­کنم زبان فارسی دمار از روزگار ما درآورده است، یعنی زبان فارسی در جاهایی برای ترجمه کم آورده و از واژه ­های نامناسبی استفاده کرده است. به عنوان مثال ما در تعریف اسطوره می­ گوییم؛ سرگذشتی مینوی است، یعنی در جهان مینو اتفاق افتاده و در جهان زمینی مشاهده نمی­ شود. در عین حال نقشه، چراغ و راهنما برای ملتی است که علاقه­ مند است سجایا، خلقیات و روحیات خود را در جایی ثبت کند تا هر گاه فراموش کرد به آن­ها رجوع کند. از این­رو ما نباید الگوهای خود را در ورزش اسطوره خطاب کنیم و میان اسطوره و الگو تمایزهای مشخصی وجود دارد. برتولت برشت در نمایشنامه گالیله صحنه ­های تلخی را برای ما خلق می­کند؛ در جایی که گالیله سرافکنده و شکست خورده از دادگاه بیرون می­آید و با شاگردانش روبرو می­ شود، یکی از شاگرد گالیله به او می­گوید؛ وای به حال ملتی که قهرمان ندارد و گالیله به شاگرد وفادار خودش اینچنین پاسخ می ­دهد که؛ وای به حال ملتی که احتیاج به قهرمان دارد. برتولت برشت در واقع به ما هشدار می­دهد که الگوهای زمینی، الگوهای شکننده­ای هستند و نمی­توانند نقش اسطوره­ای خود را به خوبی ایفا کنند. وقتی ما به الگوهای ورزشی در جامعه نگاه می­کنیم، ابتدا باید به این نکته فکر کنیم که کدام یک از نهادهای اجتماعی الگوها را خلق می­کنند؟ اسطوره ­ها در زمان­ های گذشته برای آنکه به دل مردم بنشینند ابتدا می­بایست با آن ها زندگی می­کردند و خود را اثبات می­کردند، اما دنیای مدرن ویژگی­ های دیگری دارد، دنیای مدرن راه ­های میان بری مثل رسانه ­ها را در اختیار دارد و این رسانه ­ها جمعی شده می­توانند از انسانی پوشالی و انسانی که در حوزه­ های فردی و اجتماعی خودش دارای مشکلات مفرط هستند، تصویری تابو­وار بسازند، به طوری که دیگر انسان­ ها در دور دست­ترین نقاط جغرافیایی و در حالی که یک­بار هم آن فرد را ندیدند، او را ستایش کرده و الگوی خود قرار دهند. اتفاقاًٌ همین رسانه­ ها پس از چندی الگو را له می­کنند و می شکنند. از آنجا که بطن نهاد ورزش ما، بطنی دولتی است و کار در دست مردان سیاست است، آن­ها الگوهایی را برای ما خلق و آرایش می­کنند که به افکار خودشان نزدیک­تر است، در واقع آن­ها چیزی را که دوست دارند برای ما می­سازند و از این­رو ما الگوهایی را در ورزش ایران می­بینیم که به راحتی از بین می­روند. ما می­توانیم در تاریخ 40 یا 50 سال اخیر الگوهایی را نام ببریم که یک شبه فراموش شدند و چه ضربه­هایی به ورزش ما وارد شد، هم از طرف کسانی که از این الگوها تبعیت می­کردند و هم از طرف خود این الگوها، الگوهایی که در یک برهه زمانی، توجه و امتیازات بسیاری از طرف جامعه دریافت ­کردند و متأسفانه یک شبه فراموش شدند و این یکی از مشکلات عمده ما در زمینه برخورد با الگوهای ورزشی است.

رضا شجیع: به رسانه ­های جمعی در عصر مدرنیته اشاره کردید و اینکه شهرت در دوران ما، دیگر یک تجربۀ کاملاً مثبت محسوب نمی­شود. به نظر می­رسد قهرمانان ورزشی، دیگر احساس نمی‏کنند که مانند آرش کمانگیر قرار است با ایثار خود، آبرو و عزت به ارمغان بیاورند. همان­طور که اشاره کردید، رسانه به دنبال جلب مخاطب بیشتر و سود اقتصادی، ابتدا تصویر اسطوره­ ای از قهرمان ورزشی خلق می­کند و پس از مصرف رسانه ای او، در نهایت ضعف، بحران و نابودی او را نیز به مردم نشان می­ دهد تا به قول ژیژک، خالق لذتی تراژیک برای آن­ها باشد. به مردم فرصتی می­دهد این جمله را با خود تکرار کنند: اگر فلان قهرمان اسطوره‏ ای، نمی‌تواند بر زندگی شخصی­ اش کنترل داشته باشد، شاید زندگی من چندان هم بد نباشد. اما سئوالی که در اینجا مطرح می­شود این است که؛ چرا در جامعه ایرانی، زنده بودن با الگو بودن منافات دارد؟ و اینکه چرا اساساً قهرمان ایرانی در بحران و پس از مرگ دوست­ داشتنی­ تر است؟ به عنوان مثال؛ منصور پورحیدری حدود دو سال پیش از فوتش در یکی از شهرهای ایران و پس از بازی استقلال، با بدترین توهین­ ها و فحش ­ها روبرو می­ شود و غیر از عده ای معدود، صدای اعتراض کسی بلند نمی ­شود. یک رسانه دولتی از منصور پورحیدری به عنوان کسی یاد می­کند که همواره با خبرنگاران رفتار تند و به دور از ادبی دارد و کمی دورتر، یکی از روزنامه ­های پر تیراژ ورزشی، پورحیدری را به خاطر ارایه نظر خود در مورد تیم ملی به باد انتقاد می گیرد و او را محافظه ­کارترین استقلالی تمام تاریخ خطاب می­کند. اما تنها دقایقی پس از مرگش، رسانه­ ها و مردم به شکلی گسترده از سجایای اخلاقی­اش گفتند و او را «اسطوره» و «پدر» خطاب کردند.

داروین صبوری: مشابه همین اتفاق برای مرحوم ناصر حجازی هم افتاد که مطبوعات پس از فوتش، او را اسطوره آبی­ ها خطاب کردند. دلیل این امر را می­توان در روحیه ایرانیان جستجو کرد که مرگ را یک راز خیلی بزرگ تلقی می­کنند و مردم شرق فردی را که به مرگ می­پیوندد، کسی می دانند که به یک راز بزرگ دست یافته است و ما پس از مرگ، عملاً در مورد کسی صحبت می کنیم که دیگر وجود خارجی ندارد و از اینجا به بعد است که آن­ها به اسطوره تبدیل می­شوند. در چه صورت به اسطوره می پیوندند؟ در صورتی که الگوی مناسبی در زمان حیاتشان بوده باشند و به اعتقاد من، الگو بودن در دوره حیات، مقدمه ای برای پیوند آن­ها با اسطوره در دوره پس از مرگ است.

رضا شجیع: دقیقاً و اینکه نهاد سیاست تا جایی الگو را می­پذیرد که در اختیار و تحت سیطره خودش باشد، یادم هست در برنامه­ ای رادیویی یکی پرسید؛ چرا ما مجسمه قهرمانانمان را در زمانی که زنده ­اند نمی­سازیم و کتاب زندگی­شان را منتشر نمی­کنیم و پاسخ من در آن زمان خیلی ساده و کوتاه بود؛ گفتم به این دلیل که می­ترسیم. می­ترسیم و نگرانیم که اسطوره سیاسی نشود، نگرانیم ناگه از ما انتقاد نکند، نگرانیم جوانانمان را به راه خلاف نکشاند، نگرانیم از ما بهتر نباشد، نگرانیم ناگه و در یک لحظه خاص، کسی که ما دوست داریم باشد، نباشد و تنها مرگ است که می­ تواند نگرانی­ های ما را برطرف کند.

داروین صبوری: علاوه بر این نگاه سیاسی، اصولاً دنیای مدرن دیگر دنیای الگوپذیر و اسطوره ­پذیری نیست، یعنی مولفه ­های مدرنیته به سمت فردگرایی رفته و جمع را پس زده است. مثلاً کانت معتقد است اخلاق مطلق است و در هیچ وضعیتی نباید دروغ گفت. اما با ظهور مدرنیته و پس از دوران پسامدرن، افرادی مانند فوکو بیان کردند که دیگر اخلاق جمعی وجود ندارد و اخلاق صرفاً در حیطه فردی تعریف می­شود و هر فرد تنها می تواند برداشت شخصی خود از درستی یا نادرستی امور داشته باشد و به آن­ها عمل کند. در واقع الگوهای اجتماعی مثل صدسال قبل پرورانده نمی ­شوند، به همین دلیل است که ما نمی­توانیم الگویی مثل تختی را پرورش دهیم. زیرا فضا یا اتمسفر برای خلق الگویی به نام تختی دیگر فراهم نیست.     

 
  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA code
::
دفعات مشاهده: 605 بار   |   دفعات چاپ: 71 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.05 seconds with 41 queries by YEKTAWEB 3792