[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
:: موج سوم بی سوادی در جامعه ایرانی ::

موج سوم بی سوادی در جامعه ایرانی

از خانم مارپل تا مسابقه ثانیه ها

 

رضا شجیع

 

مادر بزرگی داشتم که سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما تا دلتان بخواهد شعر و داستان می دانست و پس از خواندن هر کدام، آن ها را برای نوه هایش که یکی از آن ها من بودم تفسیر می کرد. روزی تصمیم گرفتم دفتری سفید بردارم و اشعار مادربزرگ را یادداشت کنم. مادر بزرگ می گفت و من می نوشتم. گویا برای هر جزئی از زندگی اش اشعار و روایت هایی در ذهن داشت که به کمک آن ها رویدادها را تفسیر می کرد و تصمیم گیری می کرد. آدم شناسی و حس ششمی که داشت بی نظیر بود و یادم هست که همسایه ها او را «خانم مارپل» خطاب می کردند. چندی پیش وقتی خاطراتم را مرور می کردم و این مرور با خواندن کتاب «در ستایش بی سوادی» نوشته هانس ماگنوس انسنس برگر همزمان شد؛ عمیقاً در این اندیشه فرو رفتم که آیا با تعریف امروزی، واقعاً مادربزرگم «بی سواد» بود؟ و آیا این درست است که به او برچسب بی سوادی بزنیم؟ و اینکه او و امثال او، علی رغم اینکه نمی تواستند بخوانند و بنویسند چگونه به آن اندازه از قدرت تحلیل دست یافته بودند؟ آنچه در ادامه می خوانید تکاپوی من برای پاسخ به این سئوالات است.

 

هر وقت سخن از انسان بی سواد پیش می آید، خود او حضور ندارد. بی سواد آفتابی نمی شود و به نوشته های اینچنینی هم اعتنایی ندارد و آن را به سکوت برگزار می کند. از این رو اجازه دهید دفاع از او را به عهده بگیرم، ولو شخص بی سوادی چنین مأموریتی به من نداده باشد.

از هر سه تن ساکن سیاره ما یک نفر بدون هنر خواندن و نوشتن روزگارش را سر می کند. مجموع این انسان ها حدود هشتصد و پنجاه میلیون نفرند و شمار آن ها نیز مسلماً رو به افزایش است. این آماری حیرت آور و در عین حال گمراه کننده است، زیرا اگر فکر کنیم مردم بی بهره از سواد خواندن و نوشتن عده ای اندک و قلیل هستند در تصوری باطل به سر برده ایم.

اما اجازه دهید بیان کنم که چرا کسی مثل من به صرافت دفاع از بی سوادان افتاده است. مطلب بسیار روشن است؛ چرا که درست همین بی سوادان بودند که ادبیات را آفریدند. قالب های اولیه ادبی، از اسطوره گرفته تا وزن آهنگین ترانه های کودکانه، از قصه تا تصنیف، و از دعا گرفته تا چیستان، همگی تاریخی کهن تر از خط و نوشتار دارند. بدون میراث شفاهی هرگز شعری و کتابی و البته شعوری پدید نمی آمد.

بی شک خواهید گفت نهضتی به نام روشنگری وجود داشته است که معتقد است ملت خام و صغیر مورد استبداد و استثمار اقتصادی قرار گرفته و توان خواندن و نوشتن از جمله نعماتی است که راه مبارزه انسان برای ساخت زندگی بهتر را به او نشان می دهد. در مقابل آنها، مخالفان روشنگری هم در طول دوران زندگی بشر کم نبوده اند. کسانی که معتقد بودند عادت مطالعه اگر به قیام و انقلاب نینجامد، همیشه ناراضی و طلبکار بار می آورد و این یعنی تولید آدم هایی که به هر اقدام دولت بدبین بوده و ارتباط دولت- ملت هیچ گاه آنطور که باید شکل نمی گیرد. بر همین اساس است که وحشت از روشنگری، گذشته طولانی تری نسبت به خود روشنگری داشته است.

علی رغم آنچه گفته شد، اندیشمندان و کارگزاران به اصطلاح دلسوز فرهنگی ملت ها هم برای ریشه کن کردن بی سوادی از هیچ تلاشی کوتاهی نکردند و خواسته و ناخواسته این شعار سوسیال دموکرات «دانش یعنی قدرت» را سرلوحه کار خود قرار دادند. نهضت آموزش برای همه و مبارزه با بی سوادی روند چشمگیری را دنبال کرد و خلاصه آنکه به پیروزی قابل توجهی نیز دست یافت.

ممکن است این سخن کمی تلخ و بدبینانه باشد اما، اجازه دهید کمی از خرسندی شما در این لحظه کم کنم. هدفی که سوادآموزی بویژه در غرب دنبال می کرد هیچ ربطی به روشنگری نداشت. انسان دوستان و حافظان فرهنگی که سنگ سواد را به سینه می زدند، تنها مباشران سرمایه داری بودند. امری که بی سوادان و به زعم آنان «نازلترین طبقه اجتماعی» را رام و البته اندیشه شخصی آنها را نیز از صفحه ذهنشان پاک می کرد. اتفاقی که می افتاد این بود که علاوه بر نیروی عضلانی، امکان بهره کشی از مغزشان نیز فراهم می شد.

با ترویج فرهنگ مبارزه با بی سوادی، انگ یا برچسب «بی سواد» به پدیده ای تبدیل شد که از طریق آن می شد انسان ها را به شیوهء جدیدی طبقه بندی کرد و البته ماشین تبعیض را هم به نوع دیگری روشن کرد. چنین شد که دیگر معیار برتری ثروتمندان بر فقرا دیگر پول و ثروت نبود و اینکه از آن پس فقرا به بی سوادی محض (آنچه واقعاً نبودند) نیز متهم شدند. برای درک بهتر موضوع، آنچه آنها بودند را «بی سواد نوع اول» نامگذاری کرده ام.

 

بی سواد نوع اول

 بی سواد نوع اول، نمی دانست چگونه بخواند و بنویسد، اما تا جایی که دلتان بخواهد شعر و داستان می دانست، مفاهیم اصیل ترانه ها، اشعار، داستان ها و اسطوره ها را درک کرده بود و سینه به سینه به فرزندانش متنقل می کرد. ادبیات شفاهی چونان دانشگاهی بود که پیچیده ترین مفاهیم اجتماعی از زبان اسطوره در پوست و خون مردم رسوخ می کرد و آن ها را علی رغم سختی ها و مشکلات زندگی به تفکر وا می داشت. آدم شناسی و توان تفسیر رویدادهای زندگی روزمره از مهمترین توانمندی های بی سواد نوع اول بود. در یک کلام؛ بی سواد نوع اول دارای قدرت تحلیل بالا اما تجزیه پایین بود.

 

بی سواد نوع دوم

از خوش شانسی بی سواد نوع دوم اینکه خودش خبر ندارد بی سواد نسل دوم است. خود را صاحب دانش و معلومات می داند زیرا می تواند کاتالوگ انواع کالاها را با دقت بخواند و رقم اسکناس ها را با خرسندی مرور کند. این نوع از بی سواد، محصول دوره ای جدید از پیشرفت صنعت است. دوره ای که دیگر دغدغه «تولید» نیست، «مصرف» هم نیست، بلکه «فروش» است. مهمترین نیاز این اقتصاد، مصرف کننده تحصیل کرده با توان خواندن است. در اینجاست که به زعم انسنس برگر، «تلویزیون»، رسانه آرمانی بی سواد نسل دوم به یاری سرمایه داری می شتابد. رسانه ای که می تواند به قول پستمن؛ مسائل اجتماعی را در حد برنامه های نمایشی تنزل دهد و هدایت ملت را به دست سرگرمی و ابتذال بسپارد و ادبیات، مهمترین قربانی این تغییر رویکرد است. «مسابقه ثانیه ها» یکی از نمایش های درست و دقیق وضعیت بی سوادی نوع دوم در جامعه ایرانی است. بی سوادی که قدرت تحلیل بی سواد نوع اول را از دست داده و البته چیزی به قدرت تجزیه او نیز اضافه نشده است. در یک کلام؛ بی سواد نوع دوم همزمان دارای قدرت تحلیل پایین و تجزیه پایین است.

 

بی سواد نوع سوم

کاش ماجرا در همان بی سوادی نوع دوم تمام می شد، موج سوم و ظهور فناوری های جدید، منجر به ظهور «بی سواد نوع سوم» شد. دانشگاه ها که اتفاقاً خودشان به عنوان آنتی تز سوادآموزی سطحی در جهت ترویج تخصص گرایی و مبارزه با بی سوادی نوع دوم ایجاد شدند، در اثر سیاست های نادرست و کمی گرایی افراطی، خودشان (البته نه در همه جا و نه در همه رشته ها) به کارخانه های تولید بی سواد نسل سوم بدل شدند. کسانی که حالا اسم متخصص را یدک کشیده و در یک حوزه دانشی دارای توان تولید مقالات پژوهشی آنچنانی هستند، اما همچنان در تحلیل مسائل عمیق اجتماعی ناتوان بوده و امکان رهایی از دست زنجیرهء مشکلات و چالش های اطراف خود و حل مشکلات جامعه خود را ندارند. به طور کلی، بی سواد نوع سوم، علی رغم برخورداری از تجزیه بالا، همچنان از تحلیل پایین برخوردار است و علی رغم کمیت گرایی پیشرفته، متأسفانه با کیفیت غریبه است.

 

جمع بندی

اگر شما این مطلب را خوانده اید پس باید خوشحال باشید که حداقل بی سواد نوع اول نیستید. و البته اینکه کسی از بی سوادی نوع دوم یا سوم خودش خبر داشته باشد، کمی دور از ذهن است. امروز چه بخواهید و چه نخواهید موج سوم بی سوادی، جامعه را تهدید می کند. اینکه بگویم باید کسی به فکر بیفتد و چراغ را برای بقیه روشن کند کمی آرمانی است. شما را نمی دانم، خودم به روزی می اندیشم که با مدرک دکتری در کلاس های نهضت سوادآموزی ثبت نام کرده ام. آن روز خیلی هم دور نیست.

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


کد امنیتی را در کادر بنویسید >
::
دفعات مشاهده: 3009 بار   |   دفعات چاپ: 316 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 1 بار   |   20 نظر
نظرات کاربران
نظر ارسال شده توسط fereshte.adib@ymail.com در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۶
با سلام
جناب دکتر شجیع
از مطالعه سایت شما بسیار لذت بردم.
بهروز و پیروز باشید
نظر ارسال شده توسط نسیم در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۶
واقعا جالب بود. دقیقا حقیقت جامعه ماست. هزاران بی سواد با مدرک و باسواد بی مدرک تو جامعه داریم و قسمت بدشم اینه که جامعه رو بی سوادان با مدرک اداره میکنند.
نظر ارسال شده توسط ناشناس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
 مقاله ایست بسیار کارشناسی شده و صحیح ... لزوماً سطح فرهنگ و آگاهی، متناسب با مدرک تحصیلی بالا نمی رود !
نظر ارسال شده توسط ناشناس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
 تحلیل کاملا درستی است. بنده هم به عنوان مدرس دانشگاه می بینم که دانشجویان ارشد یک دانشگاه غیردولتی که بنده تدریس می کنم واقعا سطح سوادشون پایینه
نظر ارسال شده توسط فرهاد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
اینقد این مطلب جالب بود که چند بار خوندم. اگه یه نگاه موشکافانه به جامعه خودمان بیندازیم میبینیم که بیسواد خیلی زیاده. میانگین مطالعه چند دقیقه در روز. تماشای تلویزیون چند ساعت در روز و بسیاری معیار های دیگر. ای کاش یه مقاله هم بود که بیان میکرد چرا اینگونه شدیم
نظر ارسال شده توسط شهریس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
 فرمودید "کسانی که حالا اسم متخصص را یدک کشیده و در یک حوزه دانشی دارای توان تولید مقالات پژوهشی آنچنانی هستند، اما همچنان در تحلیل مسائل عمیق اجتماعی ناتوان بوده و امکان رهایی از دست زنجیره مشکلات و چالش‌های اطراف خود و حل مشکلات جامعه خود را ندارند" 
این نظر شما نوع دیگری از بیسوادی هست، بیسوادی نوع چهارم. چرا انتظار دارید کسی که در حوزه مهندسی یا پزشکی تخصص داره باید در حوزه علوم اجتماعی هم بتونه نظر بده و به قول شما مشکلات این حوزه رو هم حل کنه. یکی از مشکلات همین هست که کسی به عنوان آدم باسواد تلقی میشه که در مورد همه چیز صحبت کنه. این مشکل یکی از ویژگیهای مردم کشورهای جهان سوم به خصوص خاورمیانه هست
نظر ارسال شده توسط ناشناس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
کلیت تحلیل جالب بود
بنظر بنده چند نکته را نباید قاطی کرد.
اولا یک دکترای فیزیک، مکانیک پزشکی و ... صرفا دارای تخصص در ان حوزه است، جامعه و خود فرد نباید توهم تخصص در مسایل جامعه،سیاست، تجارت و ... را برای این افراد ایجاد کند.
ثانیا تخصص گرایی چندان هم بد نیست، تخصص در یک حوزه و مطالعه در حوزه های مطلوب و مورد علاقه بنظر من منفی نیست بلکه انچه منفی است خصلت ما ایرانیهاست که با کمترین مطالعه و تخصص خودمان را در جمیع علوم صاحب نظر میدانیم
ثالثا انچه نویسنده بدرستی بدان اشاره کرده است کاهش قدرت تحلیل یا به عبارت بهتر کاهش حوصله و پشتکار تحلیل در تحصیلکردگان و کلیت جوامع بشری است و ربطی به ایران و بقیه ندارد. علت اصلی این پدیده سرعت بسیار زیاد پیشرفت، افزایش سرسام اور پایگاههای داده و اطلاعات و متاسفانه کمی گرایی در عوض کیفیت گرایی است
نظر ارسال شده توسط ذرب در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
بالاخره یع تحلیل واقعا درخشان و عالی دیدم دست نویسنده درد نکنه...بله جامعه ما پر شده از بی سواد نوع سوم بی سواد مدرک گرا استا دانشگاه استادی که جز حوزه ی کاری خودش هیچی بلد نیست و تک بعدی و علاقه ام نداره یاد بگیره چون برای کلاس و حقوق تحصیل کردعه وعلاقه ای به فهم و دانش نداشته...استادی که حتی در ح.زه ی تدریس خودش چندتا موضوع کار میکنه و بلد نیست غیر ازون چند موضوع وارد موضوع دیگه ای بشه فقط چند تا از موضوعات پیان نامه هارو نگاه کنید جامعه ای که وضع فروش کتاب خواندن کتاب این باشه توش بوی الرحمان فرهنگ واخلاق میاد ...
نظر ارسال شده توسط داوود در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
مردم بی سواد یعنی کسانی که از زبان و فرهنگ و آداب بیگانه هستند و بجای کابرد واژه های خودی همچون مستأصلین از واژه های بعصاً نامفهوم بیگانه استفاده می کنند. بی سوادان کسانی هستند که حتی یکبار زحمت بازبینی متن نوشته شده توسط خودشان را به خود نمی دهند.
بی سوادان کسانی هستند که با وجود داشتن تخصص یا محفوظات هنوز قدرت درک مسائل ساده اعتقادی یا اجتماعی را ندارند.
و بالاخره بی سواد کسی است که فقط از زیر قرآن رد می شود ولی یکبار آنرا درست و با علاقه نخوانده است.
نظر ارسال شده توسط ناشناس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
با نهایت احترام باید عرض کنم شما با خاطرات مادربزرگتان یک مقاله مینویسید و بنده هم که دانشجوی دکتری ریاضیات هستم 2 سال تو سر و کله ی خودم میزنم ده ها کتاب و صدها مقاله میخوانم و ساعت ها مطالعه میکنم تا یک مقاله ای نوشته باشم. پس بیسواد نوع چهارم هم داریم دوست عزیز.
نظر ارسال شده توسط ناشناس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
هنوز هم بودجه ی هنگفتی صرف مبارزه با بیسوادی نوع اول میشود نوع 2و3 که حالا حالا وقت نیاز دارد
نظر ارسال شده توسط ناشناس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳
من اسم ترکیبی هر سه گروه رو با هم گذاشتم بیسوادی نهادینه شده [ در جامعه ایرانی]
بیسوادن، به بیسوادیشون افتخار میکنند.
نظر ارسال شده توسط هما سلوکی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۲
: حاکمانِ قرنِ 18 دریافتند که اگر ملّتی خام و صغیر است، دلیلِ این خامی و صغیری صرفا ستمدیدگیِ سیاسی و استثمارِ اقتصادی نیست; بلکه پیامدِ نادانیِ خودِ ملت است ....
به امید روزی که بی سوادی، از هر نوعش، ریشه کن بشه و به حد قابل قبولی از سواد دست پیدا کنیم.
نظر ارسال شده توسط محمد جواد عابدینی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۸
یادداشت اخیر حضرت عالی برای چند دقیقه بنده و احتمالا تنی چند از سایر همکاران را به یاد دوران نوجوانی و اشعار مرحوم پدر انداخت. ایشان حافظ را در بر داشت لیکن سوادش در حد سیکل بود. بله جامعه کنونی ما به نوعی از یک بحران هویت رنج می برد. در جامعه کنونی، انسان سرگردان در خیابان هاست و انسانیت سرگردان در کتب.
نظر ارسال شده توسط مرتضی نقی پور در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۸
با عرض سلام خدمت دکتر شجیع



بسیار عالی بود بنده به شخصه لذت بردم اما این سوال به ذهن من خطورکرد که در ظهور و بروز موج سوم بی سوادی چه کسانی دخیل هستند ایا بوجود اورندگان موج سوم موج اول و دوم بی سوادی بودند یا اینکه موجی از باسوادان انرا هدایت کرده اند و در این میان نقش چه کسانی پر رنگتر است و اساسا این معضل اجتماعی را چه کسانی رهبری کرده و تا اینجا به پیش برده اند و کم کم به این تفکر میافتم که نکند خود بنده درایجاد این چالش اجتماعی بی طرف نبوده ام بنده ضمن تشکر از روشنگری همکار محترم جناب دکتر شجیع استدعا دارم در این خصوص در صورت صلاحدید فضایی را باز کنند تا شایداز گسترش این ناهنجاری اجتماعی که نهایتا گریبانگیر ما دانشگاهیان خواهد شد جلو گیری به عمل اید. و شاید گروه با سوادان و معلمان که خود در این میان ایفای نقش کرده اند مانند انجه که در تقسیم بندی بی سوادان امد خود به چندین زیر گروه یا به تعبیر دکتر شجیع موج اول و دوم و سوم قابل تفکیک باشد
نظر ارسال شده توسط عباس علی فرداد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۸
سلام و عرض ادب و احترام حضور شما مینمایم. تحلیل شما عین واقعیت و تشریح وبرملا سازی درد جامعه ایران


استبدادزده و به تبع آن عقب ماندگی آن است. دانشگاههای ایران از دیر باز مبتلا به این بیماری هستند و بیسواد پروری از


نوع سوم خاصه از دوران بعد از انقلاب بر آن حاکم شده است ، و متاسفانه دانشگاهیان بخش بزرگی از این گناه و جرم


نابخشودنی را - ناخود آگاه مرتکب شده اند . دقیق تر عرض کنم ، دانشگاه دخالت های سرنوشت سازی را تحمل و اجازه


داده است که توسط افراد و طیف های بی صلاحیت و قدرت طلب اعمال و تحمیل گردیده است. این حقیر صرفا اشاره به


بیماری و درد حاکم بر جامعه دانشگاه مینمایم و صرفا در تایید تحلیل دقیق شما ، - ونه به قصد خدای ناکرده اتهام زنی ! -
اکنون با تشخیص درد ، این تنها در صلاحیت دانشگاه و دانشگاهیان است که به تغییر بنیادی نظام علمی - آموزشی کشور ، جهت درمان آن ، آنهم از مدرسه تا سطوح بالای دانشگاه بپردازند . چگونه پرداختن به این بیماری بحث مفصل جداگانه ای را میطلبد .
نظر ارسال شده توسط رستمی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳
خیلی نگاه زیبا و قلم توانایی داری دکتر جان
نظر ارسال شده توسط رشید خدابخش در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳
اين مدل تحليل هاتون راخيلي دوست دارم. شايد تجزيه مقدمه تحليل باشد. فكرميكنم آنچه درنسل جديد تحصيل كرده ها گم شده فراترازتحليل باشه وآن هم كل نگري است كه به واسطه تخصص گرايي كلي نگري ازبين رفته است. درواقع متخصص داريم واي حكيم نداريم
نظر ارسال شده توسط حامد سوری در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳
برت: به‌نظر تو، «نگاه» از چه زمانی فرو پاشید و از دست رفت؟
ادگار: بعد از اینکه تلویزیون مهار همه‌چیز را در دست گرفت.
برت: دقیقا تلویزیون بر چه چیز غلبه کرد؟
ادگار: بر زندگی. تلویزیون باعث شد که زندگی ما به برنامه تحت‌کنترل تبدیل شود».
فیلم در ستایش عشق ژان لوک گدار
نظر ارسال شده توسط کاربر ناشناس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۲
بسيار زيبا و عالي به نگارش درامده و زنگ خطر رو در گوشم به صدا دراورد بي سوادي كلا چيز ديگري و واقعا به خواندن و و نوشتن نيست
خدا رحمت كند مادر بزرگ را
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.045 seconds with 866 queries by yektaweb 3461