[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
:: داستان ابلهان بی تفاوت ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۹ | 
داستان ابلهان بی تفاوت

مصطفی درویشی

بعضی فیلم ها آن قدر در آرشیو می مانند تا زمان مناسب برای تماشای شان فرا برسد. مثلاً بعد از واقعۀ غمناکِ پلاسکو، تماشای یک فیلم روسی [The Fool/2014] با مضمونی مشابه، مناسبت زیادی دارد. دیما، لوله کشِ باشرافتِ شهر [که از قضا دانشجوی سال دوّم راه و ساختمان هم هست]، پس از ماجرایی پایش به ساختمانی با قدمتی چهل ساله باز می شود. ساختمانْ بارها تعمیر و مرمت شده ولی هر بار با رشوه دادن به ناظر و به جیب زدن بودجۀ مرمّت، از درست کردن خرابی های اساسی آن طفره رفته اند. دیما، تَرَک های ساختمان را دیده، ولی در تحلیل قطعی آنچه دیده مردد است. دیروقتْ در رختخواب، خوابش آشفته می شود. مطمئن می شود که کمتر از بیست و چهار ساعت ساختمان موردنظر فرو خواهد ریخت. ساختمانی با حدود هشتصد نفر ساکن. اهلِ خانه حیرانِ حال دیما هستند و هر یک به طریقی ملامتش می کنند. گویی همه می دانند مسئولان شهر از عمد به ساختمان رسیدگی نکرده اند. امّا دیما مصمم است تا هر چه سریع تر به شهردار خبر دهد بلکه ساکنان ساختمان را از آنجا تخلیه کنند. پس از جستجوی تلفنی شهردار، کاشف به عمل می آید که جشن تولّد شهردار است و میهمانی و بساط جشن فراهم. همۀ مدیران مست هستند یا در حال استفراغ! با این حال، شهردار، هشدار دیما را جدّی می گیرد. بدین ترتیب میهمانی بلافاصله به جلسۀ رسیدگی به بحران مبدّل می شود. و این سرآغازِ پرده دری ها، اتهام زنی ها و افشای فسادهای مالی است.

فیلمِ «یوری بیکوف» به «پیش از فاجعه» می پردازد؛ یعنی دُرُست زمانی که همۀ شواهدْ دالّ بر وقوع حتمی فاجعه است. همین موقعیتِ پیشافاجعه است که کنش حماسی و پرحرارت قهرمان فیلم را برای نجات جان مردم عادی به الیگارشی شهری و در نهایت، جهل مردم فرودست وکم درآمد پیوند می زند. در واقع، «ابله» فیلمی است برضدّ «ولادیمیر پوتین» که البته به سیاست های دورۀ شوروی سابق نیز حمله می کند. سیاست هایی که شهروندان روسی هنوز از تبعات آنها رنج می برند؛ در جامعه ای که دَم و دستگاه بوروکراتیکش با رشوه و دزدی می چرخد، حرصِ ثروت اندوزی هیچ حدّی نمی شناسد و مردمش نیز به شرافت و درستکاری وقعی نمی گذارند. در نتیجه، هیچ کس «پیش از فاجعه» و «فاجعه» را درک نمی کند و یا بنابر دلیلی نسبت به آن «بی تفاوت» است. در دنیای تیره و تاری که فیلم «ابله» به نمایش گذاشته، انسانیت و شرافت راه به جایی نمی بَرَد و سرنوشتِ فردِ درستکار [و حساس به سرنوشت دیگران] غم بار و تراژیک است.
دفعات مشاهده: 53 بار   |   دفعات چاپ: 6 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: چگونه بازماندگان شما را فریب می‌دهند؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۲ | 
چگونه بازماندگان شما را فریب می‌دهند؟

فرزاد مینویی

در خلال جنگ جهانی دوم، نیروی هوایی انگلستان و آمریکا به دنبال کاهش تلفات بمب افکن های خود بودند. رهبران نظامی به این نتیجه رسیده بودند که باید زره تقویتی بیشتری به هواپیماهای خود اضافه کنند تا آن‌ها را در برابر آتش ضدهوایی و جنگنده‌ها حفاظت کند؛ اما افزودن زره به همه قسمت‌های هواپیما امکان‌پذیر نبود و سرعت آن را کم می‌کرد؛ بنابراین آنان باید تصمیم می‌گرفتند که به کدام قسمت‌های هواپیما زره بیفزایند.

برای این منظور آنان شروع به جمع آوری داده کردند. پس از هر مأموریت هواپیماهایی را که بازگشته بودند به‌دقت بررسی می کردند و تعداد آسیب‌های ناشی از ترکش‌ها و گلوله‌ها و جای آن‌ها را روی هواپیما مشخص می کردند. به‌تدریج معلوم شد الگوی خاصی در توزیع آسیب‌ها روی هواپیما وجود دارد. بیشتر آسیب‌ها روی ناحیه بال و بدنه هواپیما بود. بر این اساس کارشناسان نظامی نتیجه‌گیری کردند ازآنجاکه بیشترین گلوله‌ها به نواحی بال و بدنه هواپیما اصابت کرده پس این قسمت‌ها نیازمند زره حفاظتی بیشتر هستند. در نگاه اول این نتیجه‌گیری درست به نظر می‌رسد.

آبراهام والد با این نتیجه‌گیری کاملاً مخالف بود. او جزء ریاضی‌دانی بود که در جنگ جهانی دوم برای ارتش آمریکا کار می‌کرد. والد نشان داد که خطای مهمی در تحلیل‌ها صورت گرفته چراکه نتیجه‌گیری تنها بر اساس داده‌های هواپیماهایی است که از مأموریت بازگشته‌اند؛ اما در مورد هواپیماهایی که در طول مأموریت سقوط کردند، چه می‌دانیم؟ او نشان داد که دقیقاً برعکس، آن قسمت‌هایی از هواپیما نیاز به حفاظت دارند که کمترین اصابت را داشته‌اند. درواقع نقاط آسیب در هواپیماهای بازگشتی بیانگر آن است که اگر هواپیما در این نقاط هدف قرار داده شود، با احتمال بیشتری می‌تواند سالم بازگردد. پیشنهاد‌های والد در عمل به بهبود نرخ برگشت هواپیماها کمک کرد.

سوگیری بازماندگی (Survival Bias) یک خطا در استدلال است و زمانی پیش می‌آید که تنها بر روی افراد یا چیزهایی که از یک فرآیند انتخاب گذشته‌اند، تمرکز کنید و آن‌هایی را که نتوانستند عبور کنند، عمدتاً به این خاطر که دیگر قابل‌مشاهده نیستند، نادیده بگیرید.

به‌عنوان‌مثال، ساختمان‌های با ساخت مستحکم، معماری زیبا، کاربری خوب و نگهداری مناسب در چندین نسل دوام می‌آورند و باقی می‌مانند. افراد ممکن است تنها با مقایسه ساختمان‌های قدیمی باقی‌مانده با ساختمان‌های امروزی این‌طور نتیجه بگیرند که درگذشته ساختمان‌های بهتری ساخته می‌شده است؛ اما آنان هزاران بنای دیگر را که درگذشته خوب ساخته نشده‌اند و در طول زمان از بین رفته‌اند و دیگر قابل‌مشاهده نیستند، در نتیجه‌گیری خود لحاظ نمی‌کنند. این سوگیری می‌تواند برای آثار هنری برجسته گذشته که در طول زمان از رقابت سربلند بیرون آمده‌اند و مقایسه آن با آثار هنری معاصر مصداق پیدا کند. یکی از دلایل وجود حس نوستالژی نسبت به گذشته این نوع مقایسه‌هاست.

می خواهید استیو جابز بعدی باشید؟ از دانشگاه انصراف بدهید و با یکی از رفقای خود در گاراژ خانه پدری یک کسب و کار راه بیندازید! اما چند نفر مدل استیو جابز را جلو رفتند و شکست خوردند؟ کسی نمی داند، درباره آنها کتابی نوشته نمی شود کسی آنها را نمی بیند. اما براساس اتحادیه سرمایه گذاران خطرپذیر آمریکا تنها 13 درصد استارتاپ ها به مرحله عرضه سهام خود در بورس می رسند یا می توانند آن را بفروش برسانند.

این مثال‌ها روشن می‌کند که برای نتیجه‌گیری نیاز دارید تا به همه نمونه‌ها توجه کنید حتی نمونه‌هایی که بلافاصله نمی‌توانید آن‌ها را مشاهده کنید. همین‌طور روشن می‌کند یادگیری از شکست‌ها همواره فرآیند ساده‌ای نیست. یادگیری نیازمند مشاهده و بررسی دقیق و فراتر رفتن از فرضیات سطحی است. وقتی تنها به نمونه‌های موفق نگاه می‌کنید ممکن است از رفتارها و اشتباهات مهلکی که نمونه‌های ناموفق به آن دچار شدند، غفلت کنید. شاید به همین دلیل است وقتی از آن حکیم پرسیدند “ادب از که آموختی؟” پاسخ داد: “از بی‌ادبان”.
دفعات مشاهده: 92 بار   |   دفعات چاپ: 5 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فردا اول خلقت است ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
فردا اول خلقت است

محسن رنانی

فردا اول مهر است. و برای من از وقتی مطالعاتم را به سوی «کودکی و توسعه» برده‌ام، دیگر اولِ مهر، اولِ مهر نیست، اول خلقت است. همه چیز از اول مهر آغاز می‌شود. سرنوشت یک ملت، اقتدار یک ملت، رفاه یک ملت، دین یک ملت، دموکراسی یک ملت، آزادی یک ملت و عدالت یک ملت، از اول مهر آغاز می شود. همان‌گونه که در طبیعتِ زمین، همه چیز از مهر آسمان شروع می شود و بدون خورشید، طبیعت زمین عقیم خواهد ماند، در جامعه انسانی نیز همه چیز از مهر شروع می‌شود. ماه مهر آغاز کشت‌وکار در مزرعه‌ی وجود کودکانی است که اگر در دلشان مهر بکاریم، سرنوشت‌مان مهر‌آگین خواهد شد.

فردا رئیس‌جمهور به مدرسه می‌رود و زنگ اول مهر را می‌زند. اما نه رئیس‌جمهور می‌داند و نه دیگر یارانش، و نه دیگرانی که خود را متولیان این دیار می‌دانند که مدرسه‌هامان زنگ زده است، که کتاب‌هامان زنگ زده است، که معلمان‌مان زنگ زده‌اند، که مغزهامان زنگ زده است، و این روزها از دلهای ما نیز بوی زنگ زدگی می‌آید. چه حکایتی است! رئیس جمهوری که بیشتر اعضای هیات دولتش زنگ زده‌اند،‌ باید زنگ اول مهر را بزند. ما نسل آدم‌های زنگ زده‌ای هستیم که می‌خواهیم کودکانی که جنس‌شان از طلاست را صیغل دهیم و پرداخت کنیم.

از فردا ۱۳ میلیون زندانی را صبح به صبح راهی زندان‌های زنگ زده می‌کنیم و به دست زندانبان‌های زنگ زده می‌سپاریم. فقط اقتصاد ما نیست که درمانده‌ی سیاستمداران زنگ زده شده است، کودکان ما نیز زندانی زنگ زدگی‌های ما شد‌ه‌اند. نظام آموزشی ما یک نظام مکانیکی فرسوده و زنگ زده است که هی پیچ و مهره‌هایش را روغن می‌زنیم بلکه چند گام دیگر دوام بیاورد. آن‌هم در عصری که نظام‌های آموزشی ارگانیک به پایان خود می‌رسند و عصر نظام‌های آموزشی کاتالیک فرا رسیده است.

وقتی برای وزیرپیشین آموزش و پرورش توضیح دادم که چرا می‌گویم عقب ماندگی ما ریشه در نظام آموزشی ما دارد و برایش گفتم که چگونه بذر توسعه در مدرسه کاشته می‌شود و اکنون با این شیوه‌های آموزشی، اگر بذری هم در درون کودکان باشد می‌خشکانیم. گفت این‌ها حرف‌های مهمی است که باید همه وزرا بشنوند. اما بیچاره هرچه تلاش کرد نشد که این بحث را به هیات دولت ببرد. و بعدها پیام داد که الان دغدغه دولت، آموزش نیست. راست هم می‌گفت دولت الان باید نیمی از انرژی خود را صرف تامین حقوق آخر ماه کارمندان و بازنشستگان و پرداخت یارانه‌ها کند و بقیه انرژی‌اش را هم صرف مراقبت از لنگ پاهایی بکند که برایش می‌بندند، پس دیگر نوبت به نگرانی نسبت به آموزش و پرورش نمی‌رسد.

آی معلم‌های عزیز، ما می دانیم که شما در این زنگ زدگی بی تقصیرید شما هم در دام یک نظام تدبیر زنگ زده، گرفتار شدید و زنگ زدید، اما شما مراقب کودکان ما باشید مبادا آنان زنگ بزنند. باور کنید مشق شب، شیوه‌ای زنگ زده است، باور کنید املا مغز کودکان ما را زنگ زده می‌کند، باور کنید ارزیابی کودکان بر اساس نمره، سمی است که شخصیت کودکان ما را زنگ نمی‌زند بلکه متلاشی می‌کند، باور کنید رقابت‌هایی که بر سر نمره ایجاد می‌کنید از ترکش‌های جنگی مخرب‌تر است. لطف کنید دیگر به کودکان ما درس ندهید. ما چهل سال است بخش اعظم جوانان‌مان را درس دادیم و به دانشگاه فرستادیم، اما همه چیز بدتر شد. تصادفات رانندگی‌مان بیشتر شد، ضایعات نان‌مان بیشتر شد، آلودگی‌ هوای‌‌مان بیشتر شد، شکاف طبقاتی‌مان بیشتر شد، پرونده‌های دادگستری‌مان بیشتر شد، تعداد زندانیان‌مان بیشتر شد و مهاجرت نخبگان‌مان بیشتر شد. پس دیگر دست از درس دادن بردارید. آموزش کودکان ما ساده است ما دیگر به دانشمند نیازی نداریم ما اکنون دچار کمبود مفرط آدم‌های توانمند هستیم.

پس لطفا به کودکان ما فقط زندگی کردن را یاد بدهید. به آنها گفت‌وگو کردن را، تخیل را، خلاقیت را، مدارا را، صبر را، گذشت را، دوستی با طبیعت را، دوست داشتن حیوان را، لذت بردن از برگ درخت را، دویدن و بازی کردن را، رقصیدن و شاد بودن را، از موسیقی لذت بردن را، آواز خواندن را، بوییدن گل را، سکوت کردن را، شنیدن و گوش دادن را، اعتماد کردن را، دوست داشتن را، راست گفتن را و راست بودن را بیاموزید.

باور کنید اگر بچه‌های ما ندانند که فلان سلسله پادشاهی کی آمد و کی رفت، و ندانند که حاصل ضرب ۱۱۴ در ۱۱۴ چه می شود، و ندانند که با پای چپ وارد دستشویی شوند یا با پای راست، هیچ چیزی از خلقت کم نمی شود؛ اما اگر آن‌ها زندگی کردن را و عشق ورزیدن را و عزت نفس را و تاب آوری را تمرین نکنند، زندگی شان خالیِ خالی خواهد بود و بعد برای پر کردن جای این خالی‌ها، خیلی به خودشان و دیگران و طبیعت خسارت خواهند زد.

لطفاً برای بچه‌های ما شعر بخوانید، به آنها موسیقی بیاموزید، بگذارید با هم آواز بخوانند، اجازه بدهید همه با هم فقط یک نقاشی بکشند تا همکاری را بیاموزند، بگذارید وقتی خوابشان می آید بخوابند و وقتی مغزشان نمی کشد یاد نگیرند. لطفاً بچگی را از کودکان ما نگیرید. اجازه بدهید خودشان ایمان بیاورند، دین را در مغز آنان تزریق نکنید، فرصت ایمان آزادنه و آگاهانه را از آنان نگیرید، زبان شان را برای نقد آزاد بگذارید، آنان را از وحشت آنچه شما مقدس می‌پندارید به لکنت زبان نیندازید. بگذارید خودشان باشند و از اکنون نفاق را و ریا را در آنها نهادینه نکنید.

اکنون که شما و ما و فرزندان ما همگی اسیر یک نظام آموزشی فرسوده هستیم، دستکم هوای هم را داشته باشیم، نداشته‌ها و تنگناها و غم‌ها و عقده‌های خود را به کلاس‌ها نبرید. ترا به خدا در کلاس‌های‌تان خدایی کنید نه ناخدایی. شاید خدا به شما و ما رحم کند و از این زندان‌ خودساخته رهایمان سازد.
دفعات مشاهده: 100 بار   |   دفعات چاپ: 7 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: این روزها آدم بددل چه کسی است؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
این روزها آدم بددل چه کسی است؟

دکتر فردین علیخواه

در یکی از کلاس‌هایم دانشجویان با اسم کوچک همدیگر را صدا می‌زنند. پدیده‌ای که در سال‌های اخیر زیاد دیده می‌شود. از آن‌ها می‌پرسم: "اگر شما پس از فارغ‌التحصیلی، یکی از همکلاسی‌هایتان را در خیابان ببینید آیا بازهم او را با اسم کوچک صدا خواهید زد؟ آیا مطمئن هستید که توسط همسرش سین‌جیم نخواهد شد؟". تقریباً همه دانشجویان گفتند که "این مشکل همسر اوست نه ما. او باید به نزدیک‌ترین کلینیک روان‌درمانی مراجعه کند !"

- خانمی نوشته است: پس از تعطیل شدن اداره، منتظر تاکسی بودم. یکی از همکاران مرد توقف و تعارف کرد که سوار ماشین او شوم و تا جایی مرا برساند. اول خواستم در صندلی عقب بنشینم. ولی گفتم شاید نشانه بی‌ادبی تلقی شود. او که آژانس من نیست. برای همین در صندلی جلو نشستم. گویا یکی از آشنایان- فضول- دیده بود و خبر را به شوهرم مخابره کرده بود! بارها برای شوهرم توضیح دادم که انگیزه‌ام و موقعیت چه بود ولی ...

-یکی از دوستان تعریف می‌کرد که عضو یکی از گروه‌های تلگرامی است که در آن درباره موضوعات گوناگون بحث می‌شود. او گاهی اوقات مطالب جالب تاریخی را در گروه به اشتراک می‌گذارد و چند نفر از خانم‌های آن گروه ضمن تشکر، برایش استیکرهای گل رز، تشویق و براوو ارسال می‌کنند و گاهی هم در پیام تشکرشان او را با اسم کوچکش می‌نامند. این موضوع دستمایه نزاعی چندروزه و قهر بین او و خانم اش شده است که نسبت به موضوع حسّاس شده...

در سال‌های اخیر عرصه‌های مختلف جامعه به‌تدریج "جنسیت زدائی " می‌شوند. یعنی آنکه زن یا مرد بودن در ورود به عرصه‌های مختلف اجتماعی به‌تدریج در حال رنگ باختن است. درگذشته، زنان عمدتاً به خانه‌نشینی، کوچه نشینی(با همسایگانشان) و محله گردی به‌قصد خرید؛ می‌پرداختند و باز درگذشتۀ نه‌چندان دور؛ وقتی به تعمیرگاه‌های ماشین می‌رفتید انتظار نداشتید که در آنجا زنانی را ببینید که به همراه تعمیرکاران سرشان را زیر کاپوت ماشین کرده باشند و تعمیرکار در حال توضیح دلیل خرابی ماشین باشد. وقتی زنان مهارت رانندگی آموختند و صاحب ماشین شدند طبیعی است که حضور زنان در تعمیرگاه‌ها یا کارواش‌ها بیشتر شود. تغییرات اجتماعی و الزامات زندگی امروزی باعث شده است تا دایرۀ روابط اجتماعی هر یک از ما گسترش یابد و به فراتر از خواروبارفروشی، نانوائی، خشک‌شوئی، میوه‌فروشی و آرایشگاه محل سکونتمان برود. یعنی با این تغییر و تحولات اجتماعی، علاوه بر موارد مذکور، مواردی نظیر همکلاس قدیمی، همکار، همعضو ، همعلاقه و غیره هم وارد دایرۀ روابط اجتماعی ما می‌شوند. منظورم از همعضو ، اعضای گروه‌های واقعی و مجازی(شبکه‌های اجتماعی) هستند که آدم‌ها برحسب علایق مشترکی نظیر محیط‌زیست، بازی، آشپزی، ورزش، کتاب و غیره عضو آن‌ها هستند.

جنسیت زدائی از عرصه‌های مختلف اجتماعی تبعات مختلفی در پی دارد که می‌توان آن‌ها را تحلیل کرد. یکی از آن‌ها افزایش "سلام و علیک" و " گپ و گفت" با کسانی است که ممکن است همسرمان او را نشناسد! در جامعۀ سنتی؛ به دلیل کوچک بودن جامعه، هم مرد و هم زن؛ قصّاب و نانوای محل را می‌شناختند و اگر سلام و علیکی هم بین آن‌ها ردوبدل می‌شد شبهه‌ای به وجود نمی‌آمد. ولی در جامعه جدید هرکدام از این‌ها(زن و شوهر) می‌توانند دنیا و علایق خودشان را داشته باشند. مرد عضو گروه مختلف بازی، ورزش یا ماشین باشد و زن هم عضو گروه‌های طبیعت‌گردی، کتاب‌خوانی و سبک زندگی. درواقع تفاوت علایق آنان، موجب می‌شود که با آدم‌های مختلفی در ارتباط باشند. در بین این گروه‌های مختلف، هم زن وجود دارد و هم مرد. این اقتضای زندگی جدید است. امروزه احتمال آنکه یک زن؛ مکانیک یا صاحب کارواشی را در خیابان ببیند که ماشین اش را به آنجا می‌برد و با او سلام و علیک می‌کند وجود دارد. یا اینکه یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌اش که ممکن است زن یا مرد باشد با او تماس بگیرد و احوالش را بپرسد. دقیقاً برای یک مرد هم ممکن است چنین اتفاقاتی رخ دهد. گسترش روابط اجتماعی(فارغ از جنسیت افراد)؛ واقعیت اجتناب‌ناپذیر جامعه امروزی است.

با توجه به این وضعیت، آدمِ « بددل » در جامعه امروز چه کسی است؟ واقعیت آن است که این روزها "بهانه " برای بددل شدن(چه برای مرد و چه برای زن) بسیار زیاد شده است. امروزه بهانه برای سؤال " اون کی بود، این کیه" بسیار است. اگر با الزامات زندگی جدید همراه نباشیم موضوع برای دعوا بسیار زیاد خواهد بود. ما می‌توانیم با هر مسئله‌ای به جان هم بیفتیم و با هم دعوا کنیم:" چرا تو رو با اسم کوچیک صدا می کنه؟ چرا تو تلگرام برات استیکر گل رز می فرسته؟ چرا به‌جای ممنونم بهت می گه قربونت برم؟ پس حتماً...." . کمی کوتاه بیاییم و شرایط را درک کنیم.

این روزها بددلی بهانه‌های جدی می‌خواهد.
دفعات مشاهده: 101 بار   |   دفعات چاپ: 6 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   2 نظر
::
:: آسیب شناسی معرفی در گفتگوی روزمره ایرانیان ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
آسیب شناسی معرفی در گفتگوی روزمره ایرانیان

دکتر عباس نعیمی جورشری

‏‎۱. می پرسم: او را می شناسید؟
‏‎(سکانس اول) می گوید: همان دانشجویی که بینی اش کج است.
‏‎(سکانس دوم) می گوید: همان مردی که لباسش پاره است.
‏‎(سکانس سوم) می گوید: همان خانمی که طلاق گرفته است.
‏‎(سکانس چهارم) می گوید: همان فروشنده چاق و خیکی.

‏‎۲. گفتگوهای روزمره یکی از منابع عمده تحلیلهای جامعه شناختی است. Ethnomethodology یا "روش شناسی مردم نگارانه" از جمله مکاتب جامعه شناسی است که توسط هارولد گارفینکل بنیان نهاده شد و بر رفتارشناسی تکیه دارد. شاخه عمده این مکتب همانا "تحلیل گفتگو" است. در این نظریه پژوهشگر به بررسی گفتگوهای مردم در موقعیت های طبیعی می پردازد تا قواعد اجتماعی را از دل این گفتگوها کشف نماید.

‏‎۳. مثال ابتدای یادداشت نمونه ای است از طرح تحلیل گفتگو در جامعه ایران که از مکالمات روزمره مردم در لحظات معرفی سوم شخص غائب، استخراج شده است.

‏‎در بین پنج خصیصه نسبی که در هر فرد می توان سراغ گرفت، اغلب توسط خصیصه های رده پایین معرفی می شوند و نه با خصایص مثبت و موفقیت آمیز!

‏‎مثال اول در محیط دانشگاه درباره دانشجویی ممتاز بود که در کنار خصایصی مثبت نظیر شاعر بودن و فوتبالیست بودن، بینی اش کج بود. بااینحال بجای آن توفیقات، با نقطه منفی اش معرفی شد.

‏‎مثال دوم در محیط کارخانه درباره مردی مجرب و کاردان بود که در کار با دستگاه مراقب دیگران هم بود. اما با صفتی منفی معرفی شد.

‏‎مثال سوم در محیط اداری درباره خانمی بود که کارمند نمونه بوده و با نظم و ادب به امور می رسید. در کنار این صفات مثبت و موفق با صفتی از زندگی خصوصی و ناکامش معرفی شد.

‏‎مثال چهارم در بازارچه درباره مردی زحمتکش بود که سرش به کار خودش بود و با حوصله و اخلاق خوب به مشتریها جنس می فروخت. اما در کنار این خصایص مثبت با خصیصه جسمانی و تحقیرامیز معرفی شد.

‏‎۴. این شیوه های گفتاری ایرانیان در دو سطح قابل بحث است: در سطح خرد بیانگر ساختار فکری-رفتاری و در سطح کلان بیانگر ساختار فرهنگی. هردوی این سطوح البته بر قواعدی شفاهی و نانوشته دلالت دارند که معرف تیپولوژی جامعه مذکور است.

‏‎۱.۴. سطح خرد؛
‏‎براین اساس به نظر می رسد میل به معرفی افراد با تصویر منفی، میلی رایج است. نوعی عامل روانشناختی در سطح ساختاری که مانع می گردد تا معرفی فرد با ویژگیهای مثبتش انجام شود. حتی اگر ویژگیهای مثبت فرد بیان شود بلافاصله صفتی منفی بیان می گردد. گویی فرد گوینده از درون وسوسه می شود برای تحقیر و تخریب فرد غائب. بحث ناخوداگاه فروید در اینجا قابل اعتناست.

‏‎به نظر می رسد افرادی که دیگران را با صفات منفی معرفی می کنند غالبا دارای خصلتهای زیرند:
‏‎○ دارای اعتماد بنفس پایینی هستند.
‏‎○ عامل حسادت در آنها بالاست.
‏‎○ جهانبینی گسترده و افکار عمیق ندارند.
‏‎○ در حریم خصوصی دیگران کنجکاوی وj دخالت می کنند.
‏‎○ آبشخورهای اخلاقی کمی دارند.
‏‎○ نگاه ملی و همبستگی اجتماعی در آنها اندک است.
‏‎○ کتابخوان نیستند.
‏‎○ غریزه سازندگیشان ضعیف و غریزه تخریبشان قدرتمند است.

‏‎۲.۴. سطح کلان؛
‏‎این ساختار زبانی در سطح اجتماعی سیاسی به فرمت "نخبه کشی" و "مرده پرستی" بروز دارد. نکته ای که در تاریخ ایران قابل ردیابی است. نخبگان در دوره حیات چنان که باید قدردانی نمی شوند بلکه در دشواری و حتی رنج معاش به سر می برند. تحقیر و توهین را تحمل می کنند. انواع متعددی از حاشیه سازی برایشان رخ می دهد. در پایان هم مرگ اسوده ای ندارند. بااینحال پس از مرگ مورد ارج قرار می گیرند و در تقرب به انها سبقت گرفته می شود. متفکران و روشنفکران ایران غالبا سرنوشت خوشی نداشته اند. قائم مقام فراهانی و امیرکبیر در دوره قاجار مغضوب و کشته شدند. در دوره رضا شاه، از مدرس گرفته تا علی اکبر داور مغضوب و هلاک شدند. در عهد پهلوی دوم نیز نظایر دکتر مصدق و دکتر امینی را داریم که از نهاد قدرت حذف می گردند. در ایران معاصر سرنوشت سایر متفکران نیز بهتر نبوده است. همین امر بر تداوم دور باطل توسعه نیافتگی انجامیده است.
دفعات مشاهده: 96 بار   |   دفعات چاپ: 6 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: واکنش عاطفی سازمانی به حوادث: هیجان و فراموشی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
واکنش عاطفی سازمانی به حوادث: هیجان و فراموشی

محمد امین قانعی راد

پس از تصادف اتوبوس اردوی دانش آموزان در داراب که منجر به جان باختن هفت دختر دوره متوسطه شد، مسوولان خیلی زود خودشان را به صحنه رساندند. هم وزیر آموزش و پرورش به داراب رفت و هم معاون وزیر بهداشت و درمان، یعنی کسانی که وزارتخانه شان به نحوی با این ماجرا مربوط می شد. تا اینجای ماجرا را همه در جریان هستیم اما آن چیزی که محل بحث است، مساله همین نحوه رسیدگی به بحران ها و حوادث است.
اگر وزارتخانه ها را هم سازمان تلقی کنیم، باید گفت که برخورد سازمانی در کشورمان با این دسته از حوادث از جنس واکنش شهروندان است یعنی با این حوادث برخورد عاطفی دارند و واکنش هیجانی نشان می دهند. یکی از دلایلی که سبب می شود در اکثر مواقع حوادث اینچنینی پس از مدت کوتاهی به آن پررنگی در یادها نماند همین نوع برخورد است. ویژگی برخورد عاطفی این است که در کوتاه مدت به شدت برانگیخته می شود، واکنش هایش شدید است و به همین دلیل فرد تخلیه می شود، احساس سبکی می کند و با خودش این حس را دارد که کاری که باید را انجام داده. اینگونه از برخوردها اگر به سطح سازمانی منتقل شود نتیجه اش چیست؟ اینکه فلان سازمان تحت تاثیر یک موج دچار هیجان می شود، به گونه ای که گاه بیشتر از حد مورد نیاز و بالاتر از ظرفیتی که دارد به بسیج سازمانی نیروهایش دست می زند و کل توانش را روی یک موضوع متمرکز می کند و در بالاترین سطح سیاسی و اجرایی با یک حادثه مواجه می شود اما این تب پس از چند روز فروکش می کند، سازمان این تصور را دارد که کاری که در توانش بوده را به انجام رسانده بدون اینکه در واقع برای حل مساله دست به برنامه ریزی بلندمدت بزند. این تحریک شدن هیجان بیش از اندازه است که مثلا سبب می شود کاری که توسط خود مقامات محلی قابل انجام است تبدیل شود به صحنه حضور وزیر و انتشار مداوم عکس ها و حضور گسترده رسانه ها و به دنبال آن یک آرامش نسبی بر سازمان حاکم می شود و کافی است تنها ١٠ روز از قضیه بگذرد تا مساله رنگ ببازد و فراموش شود تا اتفاق بعدی.

در نقطه مقابل این هیجان سازمانی و دیوان سالاری، عقلانیت سازمانی قرار دارد: ذهنیتی که تمرکزش بر این است که از تکرار حوادث مشابه جلوگیری کند. در این نوع نگاه، سازمان یک حادثه را به مثابه علامتی از یک بیماری می بیند که نشان دهنده ضعف در برنامه ریزی های سازمانی است. بعد تصمیماتی می گیرد تا از تکرار چنین مواردی جلوگیری شود، تا این بیماری رو به بهبود برود. این وظیفه اصلی دیوان سالاری است: برخورد با بیماری و تلاش بلندمدت برای جبران ضعف ها و نقص ها.

ما متاسفانه فرهنگ سازمانی مناسب برای برخورد با حوادث در مرحله اول و بعد از آن تلاش برای کنترل و کاهش تعداد آنها نداریم. به نظرم بخشی از این موضوع باید با تلاش رسانه ها و روشنفکران حل شود. باید این حوادث توسط این گروه ها تبدیل به پدیده های تاریخی شوند، رسانه ها این موارد را به عنوان جزیی از یک سلسله حوادث ببینند: مثلا در ١٠ سال گذشته چند مورد تصادف منجر به مرگ دانش آموزان رخ داده؟ محل حوادث در کدام جاده ها بوده؟ این دسته از تلاش ها منجر می شود تا با دیدن موارد متعدد سازمان بفهمد که یک جای کار مشکل دارد. باید به سازمان یادآوری شود که این حوادث نشان دهنده یک پدیده واحد هستند. این قبیل کارها کمک می کند تا حافظه سازمانی شکل بگیرد، سازمان هایی که حافظه قوی ندارند باید حافظه اجتماعی به کمک شان برود و از آنها بخواهد که به برخوردهای تحلیلی و ریشه ای بپردازند. یک از اصلی ترین نکات این است که بر برخوردهای عاطفی سازمانی غلبه کنیم، برخوردهایی که البته از نظر من تحت تاثیر فرهنگ مردم به سازمان ها تسری پیدا کرده است. مردم هم گرفتار این فراموشی هستند، ابراز احساسات می کنند و از یاد می برند.
نکته دیگر در جلوگیری از حوادث اینچنینی این است که والدین دانش آموزان وارد ماجرا شوند. برای برنامه ریزی های اردویی و آموزشی باید والدین مشارکت داشته باشند: باید این حق را برای خودشان قایل باشند که اگر فرزندشان قرار است راهی سفر شود به آنها در خصوص جزییات سفر، ساعت حرکت، نوع وسیله نقلیه، مسیر انتخابی و... اطلاعات داده شود. اگر والدین هم در برنامه ریزی سفر دانش آموزان شرکت داده شوند حتما رضایت نمی دهند که مثلا اتوبوسی که فرزندشان با آن راهی می شود نیمه شب به راه بیفتد. اینگونه مشارکت ها در برنامه ریزی های آموزشی سبب می شود تا احتمال خطا و حادثه در آموزش پرورش کاهش پیدا کند.
دفعات مشاهده: 96 بار   |   دفعات چاپ: 7 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: چگونه مغز به خشونت عادت می کند؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱ | 
چگونه مغز به خشونت عادت می کند؟

احمد رضا موحدی دکترای تخصصی رشته رشد، تکامل و یادگیری روانی-حرکتی و عضو هیأت علمی دانشگاه اصفهان در مدل ابتکاری خود به توضیح مکانیسم خشونت پایدار در برخی افراد اشاره می کند. در ادامه شما را به مطالعه یافته های این پژوهش ارزشمند دعوت می کنم:

حتماً در زندگی با افرادی سروکار داشته اید که دائم به دنبال ایجاد خشونت، دعوا و نزاع بوده و رفتار های ضد اجتماعی از خود نشان می دهند. هر چند این افراد، در بسیاری از موارد، تنبیه های قانونی را هم تجربه می نمایند با اینحال هنوز هم به ناسازگاریهای اجتماعی و بروز رفتارهای خشن خود ادامه می دهند. احمدرضا موحدی علت ادامه خشونت طلبی و نزاع خواهی آن ها را از طریق مطالعه انتقال دهنده های عصبی و هورمون های استرس زا توضیح می دهد و مدلی برای توضیح این گونه رفتار ها ارائه داده است.

زمانی که افراد در موقعیت های التهاب آور مثل محیط هایی پر از نزاع و درگیری، توهین، بی احترامی و تنبیه و ناسزاگوئی قرار می گیرند ( کما اینکه برخی از محیط های خانوادگی برای کودکان و سایر اعضاء خانواده اینگونه است)، بدن انسان از آدرنالین و کورتیزول که از جمله هورمون های استرسی هستند پر شده و افراد دچار اضطراب بیش از حد، ترس، عدم اطمینان و سردر گمی می شوند. تجربه این حالات بیشتر به خاطر کاهش و نقص در توزیع متناسب انتقال دهنده های عصبی است؛ زیرا انتقال دهنده های عصبی در حضور هورمون های استرس به خوبی ترشح و تولید نمی شوند و همینطور به راحتی و متناسب در مغز توزیع نمی گردند.

موحدی دریافت که اگر محیط های متشنج تکرار نشوند و موقتی باشند تغییراتی قابل ملاحظه ای در سازمان انتقال دهنده های عصبی در مغز ایجاد نمی شود و بعد از یک مدت مختصر، همه چیز به حالت عادی باز خواهد گشت. مشکل زمانی ایجاد خواهد شد که محیط های متشنج و التهاب آور به صورت مکرر و با فواصل اندک تکرار شوند. یعنی هورمون های استرسی به صورت مرتبط در بدن حضور داشته باشند. در این حالت؛ ترشح، تولید و توزیع انتقال دهنده های عصبی در مغز دچار اختلال می شود. از طرف دیگر مغز نیاز مبرم به انتقال دهنده های عصبی برای به انجام رساندن کارها و ایجاد تعادل در رفتار و خلق و خو دارد و بنابراین تحت هر شرایطی انتقال دهنده های عصبی باید در مغز تولید شوند.

پس مغز چاره ای ندارد به جز اینکه انتقال دهنده های عصبی را در حضور هورمون های استرسی تولید و ترشح کند. این توانائی، از نظر پژوهشگران، از جمله پدیده های شگفت انگیز و فوق العاده مغز انسان است ولی این فقط روی خوب سکه است و روی دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه با ادامه این حالت، مغز به حضور هورمون های استرسی برای ترشح، تولید و توزیع انتقال دهنده های عصبی عادت می کند. از این پس مغز برای ترشح، تولید و توزیع انتقال دهنده های عصبی نیاز به حضور هورمون های استرسی در بدن دارد. به همین خاطر محیط پرالتهاب و پر از نزاع و خشونت برای اینگونه افراد برای تولید انتقال دهنده های عصبی ضرورت پیدا می کند. به همین خاطر است که این انسان ها، که تعداد کمی هم ندارند مرتب به دنبال ایجاد آشوب و خشونت هستند زیرا اینگونه محیط ها باعث تحریک ترشح هورمون های استرس زا شامل ادرنالین و کورتیزول می شود و وجود این هورمون ها، با توجه به عادتی که صورت پذیرفته است، ترشح انتقال دهنده های عصبی را تسهیل می نماید.

ورزش برای این افراد فرصتی استثنائی برای تعدیل رفتار خشونت آمیز آن ها است. ورزش به خصوص ورزش های رقابتی و پرهیجان، ورزش هایی که باعث ترشح قابل ملاحظه آدرنالین و کورتیزول می شوند جایگزین مناسبی برای محیط های خشونت زا و پر التهاب برای اینگونه انسان ها است.
دفعات مشاهده: 141 بار   |   دفعات چاپ: 9 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: زندگی ملال آور عصر اینستاگرام ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱ | 
زندگی ملال آور عصر اینستاگرام

آلن دو باتن

خیلی‌هایمان می‌دانیم زندگی آدم‌ها به شادی و طراوتِ صفحه‌های اینستاگرامشان نیست. با این‌حال، مگر می‌شود جلوی آرزوها را گرفت؟ مگر بهتر نیست که به‌جای صبح تا شب کار کردن، دور دنیا سفر کنیم و خوش بگذارنیم؟ شاید مسئله همین است. اینکه لذت‌ها را کجا باید پیدا کرد؟ در همراهی با چه کسانی؟ در تقلید از کدام نوع سبک‌زندگی؟ آلن دوباتن می‌گوید شاید این لذت‌هایی که دنبالشان می‌گردیم، در همین تجربه‌های معمولی پنهان شده باشند:

ما در معرض بمبارانِ مداومِ پیشنهادهایی هستیم دربارۀ کارهایی که خوب است انجام دهیم (برویم جت‌اسکی، در کلرادو تحصیل کنیم، سفر کنیم به جزایر مالدیو، یا به تماشای اهرام ثلاثه برویم). دائماً خبر کارهای جذابی که دوستانمان انجام داده‌اند یا قرار است انجام دهند به گوشمان می‌رسد: «یک کافۀ خیلی خوبی بود که دست‌جمعی رفتیم...»؛ «فلانی قرار است در بَهمان کلیسای کوچک شهر با من ازدواج کند و بعدش می‌رویم ماه‌عسل...»؛ «خورشید داشت بر فراز بندر سیدنی می‌درخشید...». بی‌نهایتی چیز درکارند تا وسوسه شویم جای دیگری زندگی کنیم: رفتن به رستوران باصفایی در بروکلین؛ خواندن رمانی جنایی که ماجرایش در شهر ترییِست اتفاق می‌افتد؛ ایستادن در برابر تابلوی خروجِ فرودگاه، با فهرستی در دست که تا مسکو، بانکوک یا آدیس‌آبابا فقط به اندازۀ یک نشست‌وبرخاست هواپیما فاصله وجود دارد. دنیای مدرن کاری می‌کند که همیشه حواسمان به این باشد که چقدر فرصت از دست می‌دهیم. و این فرهنگی است که در آن از حجم دردناک و انبوهی از «ترس فقدان» نسبتاً گریزی نداریم.

واقعیتِ بی‌رحم این فقدان را می‌توانیم به دو شیوۀ بنیادی ببینیم: در نگاه رمانتیک‌ها، انسانیت به دو بخش تقسیم شده است: گروه بزرگی از میان‌مایه‌ها و قبیلۀ کوچکی از خواص همچون هنرمندان و سرمایه‌گذاران، یعنی کسانی که یا پیشگامِ دنیای مد هستند یا افرادی‌اند که با تکنولوژی کارهای خلاقانه‌ای انجام می‌دهند. اگر جای آدمی رمانتیک باشید، این ماجرا روح‌تان را خسته می‌کند. گاهی مادرتان شما را کلافه می‌کند: زندگی‌اش بسیار ملال‌آور است. چگونه می‌تواند این شرایط را بپذیرد؟ چرا بی‌تاب این نیست که به خلیج سن‌فرانسیسکو سفر کند؟ دائم در گوشتان می‌خواند که کاری در بیرمنگام پیدا کنید یا اینکه شما را، روز تعطیل، به پیاده‌روی در لیک‌لند دعوت می‌کند. گاهی هم حرمتش را نگه نمی‌دارید. از افراد مشخصی دوری می‌کنید، همان‌طور که از طاعون فراری هستید: مثلاً رفیق مدرسه‌ایِ تنبلتان که دائم با اضافه‌وزنش کلنجار می‌رود؛ هم‌خانه‌تان که مهندس مخابرات است و می‌خواهد از سیاست‌های منطقه‌ای سر در بیاورد.

آدم‌هایی که ذهنیتی کلاسیک دارند اذعان می‌کنند که اگرچه در دنیا اتفاقات حقیقتاً شگفت‌آوری رخ می‌دهد، ولی شک دارند که نشانه‌های آشکار زرق‌وبرقِ دنیا راهنمای خوبی برای یافتن آن اتفاقات شگفت‌انگیز باشد. بهترین رمان دنیا، در نظر آن‌ها، آن رمانی نیست که جایزه‌ها را ببرد و فهرستِ پرفروش‌های کتاب را درنوردد. ممکن است زن بیماری، که در شهرک بی‌روح لاتویَنِ لیپایا زندگی می‌کند، دارد آن را در همین لحظه می‌نویسد. افراد کلاسیک عمیقاً از این امر آگاه‌اند که چیزهای خوب با برخی افرادِ به‌شدت عادی همزیستی دارند. همه‌چیز درهم و برهم است.

خلق‌وخوی کلاسیک هم از فقدان می‌ترسد، اما فهرست نسبتاً متفاوتی دارد از چیزهایی که نگران است لذتشان را از دست بدهد: اینکه بتواند خانوادۀ کسی را خوب بشناسد، یاد بگیرد چگونه از پس تنهایی برآید، قدرت تسلی‌بخش درختان و ابرها را بستاید، معنای واقعی موسیقی موردعلاقه‌اش را کشف کند، با یک بچۀ هفت‌ساله صحبت کند و... . به نظر این افرادِ خردمند، ممکن است کسی چیزهای واقعاً مهمی را از دست بدهد، اگر دائم با شوق و اشتیاق در جاهای دیگر به‌دنبال هیجان بگردد، جاهای دیگری همچون کافۀ پرزرق‌وبرقی که آسانسور شیشه‌ای‌اش همیشه پر است از آدم‌های کله‌گندۀ شهر.

منبع: ترجمان
دفعات مشاهده: 137 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: بحران جنسی و داده های اقتصادی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۲۸ | 
بحران جنسی و داده های اقتصادی

نادر فتوره چی

١- اگر «بحران جنسی» را به داده‌های اقتصادی و فرهنگی جامعه ایران اضافه نکنیم، «تحلیل وضع موجود» ناممکن ا‌ست. به این معنا، ما در کنار «مارکس»، به «فروید» نیز به شدت نیاز داریم.

٢- برخی از رفتارهای جمعی جامعه ایرانی را نمی‌توان تنها بر اساس گزاره‌های سیاسی/اقتصادی و فرهنگی توضیح داد. از همین رو لازم است آنجا که «جامعه شناسی» از توضیح یک پدیده در می‌ماند، به سراغ «روانکاوی» رفت.

٣- جامعه‌ای که از «بحران جنسی» رنج می‌برد، قطعا از «بحران سیاسی-اقتصادی-اخلاقی» نیز رنج می‌برد.

٤- انگیزه بسیاری از «فسادهای اقتصادی» ناشی از«بحران جنسی»ست. به عبارت دیگر، اگر میل جنسی به شکل سازمانیافته سرکوب نشده بود، شاید ما شاهد این حجم از «فساد اقتصادی» برای داشتن زندگی «لاکچری» نبودیم.

٥- ولع بیمارگونه به «لاکچری» بیش از هر چیز حکایت از«بحران جنسی» جامعه دارد. در هیچ کجای جهان برای داشتن «رابطه جنسی» نیازی به اینهمه طلا و ویلا و ماشین شاسی بلند و برند نیست.

٦- فردی که برای جذب جنس مخالف،لابی می‌کند تا«وام میلیاردی»بگیرد و با آن «مازراتی» بخرد را نمی‌توان تنها با «اقتصاد سیاسی» توضیح داد.

٧- فردی که برای به چشم فلان هنرپیشه سینما آمدن،از منابع ملی و صندوق های عمومی اختلاس می‌کند تا «تهیه کننده سینما»شود را نمی‌توان تنها با داده‌های «اقتصادسیاسی» درک کرد. به عبارت دیگر،کسی که میلیاردها تومان از اموال عمومی را غارت می‌کند و به عرصه سینما می‌برد که در نهایت چهارتا هنرپیشه سینما را با اسم کوچک صدا کند، تنها با رجوع به آراء «فروید» قابل تحلیل است.

٨-ستایش ضمنی بخش‌هایی از جامعه از مفسدان اقتصادی را باید در پرتو «بحران جنسی» تحلیل کرد.

٩-تغییر الگوهای نسل جوان نیز تابعی از «بحران جنسی»ست. ما با نسلی مواجه‌ایم که هر روز صبح با رویای «دن بیلزریان» بودن از خواب بر می‌خیزد، نه «چه گوآرا»شدن.

١٠-تبدیل شدن «مازراتی» به «هدف زندگی»، تنها در جامعه‌ای رخ می‌دهد که با «کمتر از مازراتی» نیازها و غرایز جنسی و عاطفی قابل برآورده شدن نیست.

١١-جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمان یافته میل، زنان رابه «ابژه جنسی»مردان تبدیل کرده و متاسفانه بسیاری از زنان این موقعیت «کالابودگی» را پذیرفته‌اند. بخش وسیعی از آنها به میانجی این سرکوب سازمانیافته، تجربه جنسی را نه در مقام یک «نیاز بدیهی» بلکه به شکل نوعی «باخت» و «خسران» تصور می‌کنند که در ازای آن حتما باید چیزی بیش از آن تجربه را به دست آورند: پول، تصاحب عاطفی طرف رابطه، تضمین ازدواج و ...

در مقابل این احساس «باخت» و «خسران»، نوعی احساس «بُرد» و «زرنگی» نیز در مردان دیده می شود. مضاف بر آنکه نگاه جامعه مردسالار، حقیقتا «باخت» و «خسران» را به میانجی سرکوب میل بر زنان به شکلی مضاعف تحمیل می کند.

١٢- جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمان یافته میل، بخش وسیعی از مردان را به «ریاضت‌کشان و بیماران جنسی»ای تبدیل کرده که در آنِ واحد هم از زنان متنفرند و هم شیفته. «زن ستیزی»، «تعرضات کلامی و فیزیکی»، ولع عجیب برای «بیشتر داشتن» و بیشتر دیده شدن به هر قیمت و در عین حال تقدیس های اغراق شده و گل درشت و ... را باید در پرتوی این سرکوب و البته آن «امتناع» تفسیر کرد.

١٣- جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمانیافته میل، برای عرصه‌های به شدت محدود اجتماع عمومی(رخدادهای فرهنگی-هنری، فستیوال ها و جشنواره ها و آیین ها و ...) کارکردی ثانویه پدید آورده است.

١٤- دارا بودن بالاترین سرانه جستجوی محتوای پورنوگرافیک در ایران، همه چیز را درباره جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمانیافته میل توضیح می‌دهد.

١٥- در جامعه‌ای که بخش زیادی از زنان خود را «کالا» می‌بینند و بخش وسیعی از مردان خود را «خریدار»، «تجربه جنسی» به یک «تجارت طبقاتی» تبدیل می‌شود. تجارتی که نیروی محرکه و موجده و مولده آن «جداسازی جنسیتی» و سرکوب سازمانیافته میل است.

١٦- ما در کنار «حاشیه‌نشینان اقتصادی» با پدیده «حاشیه‌نشینان جنسی» نیز در جامعه رو به رو هستیم.

١٧- حجم «دریده گویی» و«گفتار پورنوگرافیک» نشانه «ریاضت جنسی»ست؛ بدین معنا آنها که زیاد درباره «سکس» حرف می‌زنند، کمترین تجربه را در این زمینه دارند.

١٨-بحران جنسی همان نقطه‌ایست که اصولگرا واصلاح طلب مشترکا بر سرش سکوت می‌کنند و اولی آن را به «بی بندوباری»و دومی به «آسیب اجتماعی»تقلیل می‌دهد.

١٩- فقط به میانجی فروید است که ما می‌دانیم آنها که به شکلی اغراق شده «منزه»و«مبادی آداب» جلوه می‌کنند،حادترین تخیلات جنسی را در سر می‌پرورانند.

٢٠-هر «تحلیلگر» یا «کنشگری» که درباره «بحران جنسی» سکوت می‌کند، باید درباره همه چیز سکوت کند.
دفعات مشاهده: 182 بار   |   دفعات چاپ: 9 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ٩ سیاست اجرایی مسعود سلطانی فر برای دوره مدیریتی جدید ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۲۸ | 
٩ سیاست اجرایی مسعود سلطانی فر برای دوره مدیریتی جدید

1- در موضوع مقابله با فساد خود من پای کار هستم و تلاش می کنم این موضوع هر چه سریعتر تا یک ماه آینده با ساز و کاری معین، عملیاتی شود و بزودی سامانه ای برای با ارتباط مردم و گرفتن گزارش در این مورد در سطح وزارتخانه ایجاد می کنیم.

2- بوروکراسی و حجم مکاتبات اداری سنگین و پرحجم بین بخش ها بایستی کم شود و تلاش کنید ضریب بهره وری  را بالا ببریم و ‏کارایی وزارتخانه را افزایش دهیم.‏

3- تاسیس ٥ هزار سمن، افزایش دفاتر مشاوره ازدواج و ایجاد چهار هزار و پانصد خانه ورزش روستایی از جمله اهداف مهم وزارتخانه در دوره جدید خواهد بود.

4- تمام مسایل فدراسیون ها بایستی قانونمند باشد و رئیس فدراسیون تحت هر عنوان پاسخگوی تمام موارد مربوط به فدراسیون خود در مقابل رسانه ها و مردم و مسئولان خواهد بود و هیچکس اجازه حیف و میل اموال مردم و دولت را ندارد.

5- در استان ها، مدیران کل زن را منصوب می کنیم چرا که بانوان شایستگی لازم را دارند و حاکمیت مردسالارانه مدیریتی باید تمام شود.‏

6- در بخش ورزش همگانی باید دنبال کارهای جدی تری باشید و بایستی از کارهای نمایشی پرهیز شود. برنامه ما این است از ظرفیت دستگاه های دیگر نظیر شهرداری ها، آموزش و پرورش ، دانشگاه ها، مرکز نظامی و انتظامی و دیگر ارگانها در قالب شورای عالی ورزش استفاده ‏کنیم و بهره برداری ها را برای توسعه سلامت مردم به اشتراک ‏بگذاریم.

7- در بحث تعداد فدراسیون ها باید تجدید نظر ‏کنیم. برخی بخش ها نیازی به سطح مدیریتی فدراسیونی ندارد و الان شاهد هستیم بیشتر اعتبارات دولت برای برخی فدراسیون ها صرف حقوق و مزایای کارکنان می شود.‏

8- میانگین سن مدیران ورزش ایران را بین ٨ تا ١٠ سال جوانتر می کنیم هدف من کادر سازی برای ده سال آینده ورزش کشور است.

9- راه اندازی تشکیلات جدیدی تحت عنوان مرکز اقتصاد ورزش، توسعه و سرمایه گذاری در وزارت ورزش و جوانان و استفاده از سرمایه گذاری بخش داخلی و خارجی به بهترین شکل ‏ممکن از جمله برنامه های راهبردی من خواهد بود.
دفعات مشاهده: 167 بار   |   دفعات چاپ: 11 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: رفتارشناسی بلاک در فضای مجازی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۲۸ | 
رفتارشناسی بلاک در فضای مجازی

دکتر عباس نعیمی

در دانشگاه از زبان دانشجوهایم، در دفتر مشاوره از زبان مراجعه کنندگان و در محیط اطراف از زبان نزدیکان، بارها درباره ارتباطاتشان و "بلاک" کردن شنیده ام. اغلب آنها به عنوان امری بدیهی و طبیعی در روابط مجازیشان از بلاک کردن نام می برند. به نظر می رسد این عمل کم کم تبدیل به امری رایج و یک سنت رفتاری فراگیر در روابط مجازی مردم شده است. الگویی که بر توسعه یافتگی شخصیت فرد و نهایتا جامعه ایران تاثیرات عمیق دارد. اما چند نکته؛

۱. شبکه های ارتباطی بشر چندین نسل را پشت سر نهاده اند. از شبکه های ارتباطی اولیه که به تمدنهای ابتدایی باز می گردد تا نسلهای جدیدتر ارتباطی که منبعث از انقلاب صنعتی بوده است. شبکه های اجتماعی مبتنی بر اینترنت اخرین این نسلها هستند. نوع و لوازم ارتباطی هم در این شبکه ها خاص خود است. از جمله این امکانات بلاک کردن است. امکانی که به واسطه آن مخاطب قادر نخواهد بود پیامی ارسال کند و تماسی برقرار نماید.

۲. هابرماس جامعه شناس آلمانی در نظریه معروفش -کنش ارتباطی- درباره ضرورت ارتباط و تبادلات عقل ارتباطی صحبت می کند تا به واسطه آن جهان آزادتری رقم بخورد. بر این نظرم که هابرماس بر نقطه مهمی انگشت نهاده است. درواقع ارتباط در نفس خودش تکامل زاست. تحقیقات رفتارشناسی نشان داده است که ارتباط در توسعه شخصیت انسانی و نیز ساختارهای اجتماعی عامل زیربنایی است.

۳. بخشی از بلاک کردن ها در رابطه با افراد ناشناس در گروههای مختلف رخ می دهد که دلایلش مزاحمت، پیامهای اسپم یا اهانت امیز است. بلاک این موارد معقول و موجه است مانند جهان واقعی که در مواجهه با مزاحمت خیابانی یا دعوا و فحاشی، ترجیحا صحنه را ترک می کنیم و اینگونه فرد را از لیست ارتباطیمان حذف می نماییم.

اما موارد دیگر بلاک شامل آزارهای مذکور نیست. این موارد درباره آشناها، تفاوتهای فکری و روابط عاطفی رخ می دهد که یا به پایان رسیده و یا انکه اختلاف نظری در گرفته است.

۴. کسی که یک آشنا را حسب اختلاف نظر یا تضادی ذهنی بلاک می کند درون خود دچار نوعی استیصال و درماندگی است اگرچه بدان واقف نباشد. درواقع این نوع بلاک دلیل ناتوانی استدلالی یا شخصیتی فرد است. لذا فرار می کند. کانال ارتباطی را قطع می کند. به لحاظ روانی از ارتباط می هراسد. احساس ضعف دارد و از طریق بلاک می خواهد حس ضعفش را مخفی یا جبران نماید. خشم به عنوان عامل عمده در اینجا فعال است و آدمی را به منتها الیه ناتوانی و تصمیم نادرست هدایت می کند. تصور کنید دو کشور بخاطر اختلافات سیاسی و فرهنگی سفارتهای خود را تعطیل کنند و روابط دیپلماتیکشان را قطع نمایند گویی هم را بلاک کرده اند. در اینصورت جهان بشری دچار خدشه ای شده است. تصور کنید دهها کشور چنین رویه ای دربرابر هم در پیش گیرند، هم را بلاک کنند. جهان چه جهانی خواهد شد؟! جهانی در سراشیبی و اضمحلال. جهانی بسوی بن بست!
هر انسانی چنان یک کشور است. یک قلمرو دارد. حاکمیتی دارد که بر قلمرواش حکمرانی می کند. وقتی ما کسی را بلاک می کنیم گویی سفارتخانه امان را تعطیل کرده ایم. اینطور راه هرگونه ارتباط را بروی وی می بندیم. اجازه سخن گفتن را از او می گیریم. امکان "وقوع" توضیح و "مفاهمه" از بین می رود. کنش در پشت ممنوعیت، حبس می شود. پرچم قدغن بالا می رود. این خطاست. چه بسا زمانی دورتر پیامی از سر محبت ارسال شود یا توضیحی نوشته گردد و کدورت رفع یا کاسته شود. گره گشوده شود. اما مسیر بسته شده است. دیگر سفیر و سفارتخانه ای در کار نیست!

۵. در موارد عاطفی نیز صحیحتر است بجای بلاک، "خداحافظی" کنیم. اگرچه زخمهای عاطفی به عدم تعادل می انجامد و بازیابی تعادل بعضا ماهها زمان می برد و معقول عمل کردن سختتر است. بااینحال در این موارد هم می توانید پاسخ ندهید بدون آنکه بلاک کنید. بلاک همواره نوعی حمله یا نوعی اهانت به طرف مقابل است. اهانت هم محصول ضعف درونی خود آدمی است. سزاوار است به حرمت لحظات مشترک پیشین، به سمت اهانت حرکت نکنید. این نوع بلاک بیشتر در افراد جوانتر و تجربه های عاشقانه دیده می شود.

۶. در یک جمع بندی می توان بیان داشت "انسانهای توسعه یافته" دارای عزت نفس و متانت فکری هستند و از شخصیتی توانمند و محترم برخوردار می باشند. آنها در رنجشها، در اختلافات و تفاوتها به سمت حذف مخاطب نمی روند. رنجیده می شوند اما وزن خویش را حفظ می کنند. دیگری را بلاک نمی نمایند.
دفعات مشاهده: 160 بار   |   دفعات چاپ: 11 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: من می ترسم! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۹ | 
من می ترسم!
.
داروین صبوری
.
"پدری برای گفتن شب بخیر به فرزند خردسالش به اتاق او می رود و گونه اش را می بوسد؛

پسر: بابا من می ترسم، کسی شبیه به من زیر تختم خوابیده است.
پدر: پسرم اشتباه می کنی، هیچ کس آنجا نیست (و خم می شود تا زیر تخت را ببیند).

پسرش زیر تخت کز کرده است؛
پسر: بابا من می ترسم، کسی شبیه به من روی تختم خوابیده است".

این داستان کوتاه، گویا یکی از "ترسناکترین داستان های کوتاه جهان" لقب گرفت؛ صفتی که به راستی مستحق آن است. چیزی که در این نوشته، مو را بر اندام خواننده ی خود سیخ می کند، منطق حاکم بر آن است؛ برای بشر چیزی دهشتناک تر از عدم تشخیص حقیقت نیست.
خواننده می داند که یکی از پسرک های داستان، جعلی و شیطانی است اما عجز مخاطب در تشخیص حقیقت از دروغ، عجز پدری است که نمی داند کدام یک از پسرک های وحشتزده، پسر راستین اوست.

جهانی که در حال تجربه ی آنیم، به شدت شبیه اتاق خواب پسرک داستان است؛ جهانی خوفناک که عنصر حقیقت در آن، با رونوشت هایی از خود به توان nام رسیده و هیچ راهی برای تشخیص اصل از بدل در دست بشر نیست.
بیائید داستان را در ذهن خود امتداد دهیم؛ سرنوشت پدر چه می تواند باشد؟ حرف کدام یک را باور کند و کدام را پسر حقیقی خود بداند؟ این وحشت، ویران کننده است؛ او جان سالم به در می برد؟

امتداد این دادستان در ذهن من اینگونه است: پدر، هر دو را بزرگ می کند، با هر دو دشمن است و به هر دو عشق می ورزد. حیاتی سهمگین و مردافکن؛ او تا آخر عمر نخواهد فهمید که کدام یک از پسرک های لرزان آن شب، پسر راستین او بود...
دفعات مشاهده: 278 بار   |   دفعات چاپ: 11 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   1 نظر
::
:: نامه یک دانشگاهی به شهردار آینده ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۱ | 
نامه یک دانشگاهی به شهردار آینده
.
دکتر مسعود فردوسی
.
شهردار خوبم سلام؛ امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشید.
صحبت از سلامتی شد. می خواهم چند کلمه ای با شما در باره سلامتی شهرمان صحبت کنم. شهری که شما شهردار خوب و عزیز آن هستید و کارهای زیادی می توانید برای سلامتی و سرحالی اهالی آن انجام دهید. آخر می دانید، میگویند تنها ١٥ درصد سلامتی به دانشگاه علوم پزشکی و بیمارستانها و دم و دستگاههای آنها مربوط است، مابقی ٨٥ درصد به «عوامل اجتماعی مؤثر بر سلامت» بر می گردد که برخی از آنها مثل ترافیک و پسماند و سلامت خورد و خوراک مردم، در حیطه کاری شماست.
تازگی ها هم که تعریف سلامتی آنقدر وسیع شده که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می شود. سلامت جسمانی کم ماجرا داشت، سلامت اجتماعی و سلامت روانی هم اضافه شد. این اواخر هم که سلامت معنوی چهارمین جزء پازل جامع سلامتی را تکمیل کرده و بالادست همه نشسته است. بنابر این من هر چه فکر میکنم می بینم هر پروژه ای را که استارت می زنید و هر جا پای مبارک را می گذارید، دُم سلامتی مردم زیر پای مبارک تان است. لطفاً مراقب آن باشید!
ابعاد وسیع سلامت اما یک خوبی هم دارد. آن هم این که در هر پروژه ای، می توانید بگویید به فکر سلامتی مردم هم بوده اید. مثلاً اگر قرار شد چهارباغ را «پیاده راه» کنید، بگویید پیاده روی در سبک زندگی سالم خیلی مؤثر است. یا اگر مسیرهای عبور دوچرخه را سامان و دوچرخه سواری را رواج می دهید، بفرمایید که بی تحرکی ام الامراض است. مترو که دیگر جای خود دارد، چون از آلودگی هوایی و صوتی و بصری ترافیک می کاهد و بر سلامت روان می افزاید.
شهردار نازنینم؛ برای سلامت روانی البته هزار چاره دیگر هم در دستان توانای شماست؛ از تمیزی معابر و سرسبزی پارکها و باغ راهها و کمربند سبز شهر گرفته تا المانهای زیبای شهری و تابلوهای تبلیغاتی نغز و پرمغز و تا نورپردازیهای زیبا و فواره های رقصان و زاینده رود همیشه پر آب (انشاءالله)که روایت است: «ثلاثه یُذهبن من قلب الحَزَن- المآء و الخضرآء و الوجه الحَسَن».
شهردار خوبم؛ سلامت اجتماعی مردم البته به اقتصادشان گره می خورد. اینکه بیکار نباشند، جوانترها مثل من و شما فعال و پر جنب و جوش باشند و پا به سن گذاشته ها هم کنج عافیتی و گوشه پارکی و آسودگی خیالی داشته باشند. شاید باگسترش فرهنگسراها و محله محور ساختن مساجد و کمک به ساخت سینما و تئاتر و جشنهای شادی و مراسم شب شعر و بزرگداشت مفاخر بشود هم جوانها را شاداب تر و هم پیران را راضی تر کرد. اگر اینها نشد، همین که از بابت بروکراسی در شهرداری دغدغه ای نداشته باشند و ثمره پرداخت عوارض شان را ملموس ببینند، غنیمت است و اسباب عاقبت بخیری!
شهردار عزیزم؛ سلامتی جسمانی مردم اگر چه در درجه اول دست رییس دانشگاه علوم پزشکی را می بوسد، اما با شما هم بیگانه نیست. اینکه در نقشه تفصیلی شهر مکانهای مناسبی را به شهرک سلامت، بیمارستان و مراکز جامع سلامت اختصاص می دهید، بهترین کار است. خیابان کشی و ایجاد دسترسی مناسب شبکه حمل و نقل شهری و دسترسی مضاعف برای مواقع حادثه به بیمارستانهای ساکن و سیار هم ثواب زیادی دارد. همین طور است حکم ایجاد راههای تردد مناسب آمبولانس ها و توزیع آمایشی شبکه اورژانس پیش بیمارستانی که با آتش نشانان رفیق و هم پیاله هستند.
شهردار خداجویم؛ سلامت معنوی مردم به روحیه توکل آنان به قدرت لایزال الهی و داشتن امید به فضل و رحمت حضرت حق بر می گردد که به فرموده قرآن کریم تنها اسباب خوشحالی راستین است. (قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا). این یکی را دیگر نمی دانم چگونه باید راست و ریس کرد. هر گلی زدید، به سر خودتان زده اید!
راستی تا یادم نرفته یک برنامه کاری مشترکی بین معاونت بهداشت دانشگاه و شهرداری در سالهای گذشته تصویب شد که مثل کتاب ثواب الاعمال، همه کارهای خوب در آن ذکر شده است. هر روز بعد از نماز صبح یک فصل آن را با نیت خالص قرائت بفرمایید. مجرّب است!
دفعات مشاهده: 277 بار   |   دفعات چاپ: 12 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ناتوانی در گفت‌وگو ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۱ | 
ناتوانی در گفت‌وگو
.
دکتر محسن رنانی
.
دو سالی است که مطالعاتم را به موضوع «کودکی و توسعه» چرخانده‌ام، چرا که دریافته‌ام که بذر توسعه‌ی هر جامعه‌ای در کودکیِ مردمانش کاشته می‌شود. از آن پس هر چه بیش‌تر خوانده‌ام باورم به این مساله بیش‌تر شده است. اکنون به جِدّ معتقدم ما ملتی هستیم که در کودکی متوقف شده‌ایم. یعنی چون به توانمندسازی کودکانمان بی‌توجه بوده‌ایم، و اصولا، هم از طرف خانواده و هم از طرف حکومت‌ها، کودکی ما به بازی گرفته شده است، آنگاه توانایی‌های‌مان در حد کودکی باقی مانده‌ است و اکنون که بزرگ شده‌ایم جامعه‌ای هستیم که همچنان رفتار کودکانه‌ای داریم. همان‌گونه که کودک با یک آب‌نبات شاد می‌شود، ما نیز با منافع اندکی راضی و به وعده‌های ساده‌ای فریفته‌ ‌می‌شویم. صبور نیستیم، گفت‌وگو نمی‌دانیم و به اندک اختلافی یا قهر می‌کنیم یا بازی را به هم می‌زنیم.
بهترین شاخص کودکی یک جامعه، رفتار سیاست‌مداران آن جامعه است. سیاست‌مداران معمولاً افرادی هستند که دارای «هوش اجتماعی» و «توانایی‌ ارتباطی» بالاتر از سطح متوسط جامعه خود هستند. پس نگاه به خلقیات و رفتار سیاست‌مداران یک جامعه می‌تواند به ما نشان دهد که آن جامعه در چه مرحله‌ای از بلوغ تاریخی خود است. این سخن امیر‌مومنان که می‌فرماید «هر ملتی شایسته همان حکومتی است که بر او حکم می‌راند» و این سخن پیامبر اکرم که فرمود «هر طور باشید همانگونه بر شما حکومت می‌شود» سخنی است که با معیارهای علوم امروزین نیز دقیق است. در واقع می‌توان گفت «سیاست‌مداران هر جامعه، عصاره‌ی فضایل آن جامعه اند».
یکی از اصلی‌ترین مولفه‌های بلوغ عقلانی و روحی، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، «توانایی گفت‌وگو»‌ است. در واقع معتقدم بدون تقویت این توانایی در یک جامعه، آرزوی توسعه آرزویی محال است. اقتصاددانان توسعه برای «شرایط آستانه‌ای توسعه»، یعنی شرایطی که تا در جامعه‌ای محقق نشود اصولا موتور توسعه روشن نخواهد شد و قطار یک جامعه روی ریل توسعه قرار نخواهد گرفت، ویژگی‌های متعددی ذکر کرده‌اند. وقتی به این شرایط نگاه می‌کنیم درمی‌یابیم که همه آنها نیازمند وجود یک مهارت اصلی در جامعه است و آن «مهارت گفت‌گو» ‌است و مرادم از گفت‌وگو، حرف زدن یا «اختلاط» نیست. گفت‌و‌گو، مجادله و مناظره و بحث هم نیست. گفت‌وگو یک دادوستد زاینده، اخلاقی، عقلانی و همسطح است. گفت‌وگو عین وقتی است که خریدار و فروشنده برای معامله و مبادله کالایی که نیاز دارند، روبه‌روی هم می‌ایستند و درباره آن کالا صحبت می‌کنند. در مبادله، هر دو طرف احساس می‌کنند که از این مبادله منتفع می‌شوند، وگرنه هیچگاه وارد مبادله نمی‌شدند. در مبادله، هر کدام از طرفین احساس می‌کند طرف مقابل چیزی دارد که اگر از او بگیرد به دردش می‌خورد و منتفع می‌شود. در مبادله پیش‌داوری نمی‌کنیم، کالا را می‌گیریم و وارسی می‌کنیم، اگر سالم و استاندارد بود مبادله انجام می‌شود. در مبادله حاضریم در برابر چیزی که می‌ستانیم چیزی بدهیم. در مبادله موقعیت‌های علمی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی طرفین اثری ندارد، یعنی تا زمانی که درباره خرید‌وفروش آن کالا با هم صحبت می‌کنند گویی هر دو همسطح هستند. و در پایانِ مبادله، هر دو طرف راضی از یکدیگر جدا می‌شوند.
گفت‌وگو یک توانایی محوری برای مبادله اندیشه‌ها است که در آن هر طرف باید دستکم ده ویژگی‌ داشته باشد تا در پایان، هر دو طرف از گفت‌وگو راضی باشند. این توانایی‌ها عبارتند از: توانایی گوش دادن فعال (فقط نشنویم بلکه عمیقاً گوش بدهیم)؛ توانایی سخن گفتن محترمانه؛ توانایی ابراز خویش یا سخن‌گفتن صادقانه (صاف و رو راست و بدون پیچیدگی سخن گفتن)؛ توانایی پذیرندگی و آموزندگی (به مثابه یک فرد عالم که نیازی به یادگیری از دیگران ندارد وارد ‌گفت‌وگو نشویم)؛ توانایی داشتن ذهنی گشوده و باز نسبت به دیدگاه دیگران (حق را در انحصار خودمان ندانیم)؛ توانایی صبر در شنیدن و آرامش در بیان نظر؛ توانایی تعلیق ذهنی (گوش دادن بدون پیش‌داوری و توقف موقت دادن به باورهای قبلی‌مان)؛ توانایی همدلی و جانبداری سازنده (به طرف مقابل فرصت و آرامش بدهیم تا مقصودش را به اندازه کافی توضیح بدهد)؛ توانایی جویندگی (همواره در جست‌وجوی دانستن بیشتر باشیم)؛ و توانایی ناظر بودن (خودآگاه بودن در طول گفت‌وگو، خود را فریب ندادن،‌ بر پچ‌پچ‌های درونی غلبه کردن و ...).
دفعات مشاهده: 277 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پوپولیسم دانش و روشنفکری آنلاین ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۲۶ | 
پوپولیسم دانش و روشنفکری آنلاین

پرده ی اول؛ پسر، ویکی پدیا و یار فرزانه
در هوای گرم تابستان پسرکی با شر و شور زیاد آن سمت تاکسی نشسته و با حرارت زیاد به صفحه ی موبایل هوشمندش زل زده و فعالیت میکند!!
می فهمد نظر من جلبش شده و گاهی نصفه و نیمه توضیح می دهد که چه میکند..ظاهراً با پریرویی در ارتباط است و قرار است کم نیاورد!!
آنطرف خط مخاطبش گویا کتابخوان و روشنفکر است و این طرف پسرک همسفر من با کمک سرچ سریع در ویکی پدیا و سایر انبان های آنلاین دانش و آگاهی با دختر همآوردی می کند!!
پسر قهرمان قصه ی ما راضی است از خدماتی که میگیرد و دلبر آنطرف خط را هم نمی دانم چه احساسی خواهد داشت وقتی ببیند و بداند که محبوبش چگونه آنلاین روشنفکری می کند!!

پرده دوم؛ طبابت با سرچ فارسی
زن جوان مضطرب و آشفته وارد می شود..مادرش همراه اوست و خودش را نالان داخل اتاق معاینه می اندازد..
چند هفته ای است که دختر اضطراب دارد و بی خواب است و حملات هول(panic) نیز تجربه کرده..
طی دو روز اخیر اصلاً نخوابیده و غذای کمی خورده..دائم راه می رود و گریه می کند..سابقه ی بیماری جدی روانپزشکی و جسمی در گذشته منفی است..
پلاستیکی از دارو را همراهش دارد که با تصدیق خودش بعد از مصرفشان علائم تشدید شده است..نحوه ی تجویز داروها را می پرسم و با پاسخ غریب دخترک مواجه می شوم:
"خودم از اینترنت خوندم و رفتم داروها رو از داروخانه ی محل گرفتم!!!"
از چند و چون تحقیق و طبابتش با اینترنت جویا می شوم و معلوم میشود کار همیشه اش بوده که در گوگل به فارسی علائم بیماری را سرچ کند و از مطالعه ی چند سایت فارسی زبان به نتایج تجویز و درمان برسد!!

تکنولوژی و راه میانبر آگاهی
چند سالی میشود که آحاد مردم و افکار عمومی ما با همگانی شدن تحلیل و نظر و راه حل در تمام مشکلات و ابتلائات اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و سلامت و بیماری خو گرفته اند..
هرکسی صفحه ای، سایتی، وبلاگی یا اکانتی راه انداخته و با زحمتی کم از همه چیز با سرعت مطلع می شود و با مرارتی بسیار کمتر در حواشی اش سرچ می کند و در طرفه العینی خود را روشنفکر، آسیب شناس اجتماعی، اقتصاد دان یا طبیب میبیند و از اینجا به بعد راه هموار است.
این همگانی شدن و مردمی شدن علم است که رخ داده و دارد میرود که تمام بنیادهای آموزش را جابجا کند..
هر تنابنده ای به کمک فضای آنلاین وب و دریای مواج اطلاعات و دیتا که در آن هست، بالقوه همه چیز دان محسوب میشود،فقط کافیست اراده کند و کمی پیگیر باشد!!
تکنولوژی امکانی فراهم آورده که کاربر میتواند نمایش فرزانگی و دانایی بدهد و بدین ترتیب توانمند تر بشود امّا آیا این وضعیت دانشوری تکنولوژیک اصالتی هم دارد؟؟

پوپولیسم و لمپنیسم دانش
وقتی در یک اجتماع سلسله مراتب و ساختار بهم میریزد و روند های زمانمند متلاشی می شوند باید بوی "پوپولیسم" به مشام برسد و وقتی مفاهیم از اصالت و سبقه تهی میشوند بایستی آوای گوشخراش "لمپنیسم" را شنید..
ویکی پدیا و هزاران صفحه و سایت و شبکه ی مجازی سفره ای پهن کرده اند که کارشان دور زدن ساختار و روال های آموزش و دود چراغ خوردن های عالمانه است..
با کمک این بساط شلوغ، سلبریتی های جنجالی و دونمایه در مورد همه چیز نظر میدهند و متخصص همه ی امور میشوند و معرکه میگیرند و هواخواه پیدا میکنند..
پای آتش این وضعیت است که اغلب مردم با سواد اندک و یک گوشی اسمارت احساس میکنند میتوانند برای خود و دیگری طبابت کنند و حلال مشکل و شفا دهنده باشند و در دام همین گرفتاری است که هرکسی امکان دارد خود واقعی اش را بزک کند و در چند لحظه آدمی از لون و جنس دگر شود، شاعر و روشنفکر و کتاب خوان و مطلع جلوه کند و دل ببرد و نسخه تجویز کند و خرده بگیرد و تحلیل ارائه کند!!
پوپولیسم خودش را به مرزهای دانش و آگاهی رسانده و لشکر لمپن های متوسط الحال روشنفکر نما، میروند که پایه و اعتبار مراجع علمی و دانشگاهی و آموزشی رسمی را بلرزانند..
اینها را بگذارید کنار بلوای تکاپوی مدرک و پایان نامه و مقاله و پژوهش در میدان انقلاب که آنها هم با کمک همین ابزارهای سایبری مردمی شده و پوپولیستی در حال ارائه ی خدمات هستند..
تا چندی دیگر فرزانگی و اندیشمندی را هم می شود سفارش داد و خرید و درب منزل تحویل گرفت!!

 
دفعات مشاهده: 299 بار   |   دفعات چاپ: 14 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: شایستگی بدون فهم ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۲۶ | 
شایستگی بدون فهم
.
‏‎یکی از مخالفان تئوری تکامل داروین، رابرت مک‌کنزی، در همان زمانی که این تئوری به تازگی انتشار یافته بود مقاله‌ای بر علیه آن می ‌نویسد و از همان استدلالی استفاده می‌کند که تا به امروز نیز همواره دست آویز خلقت گرایان بوده است: برای ساختن چیزی، شما لازم است بدانید که چگونه آنرا بسازید.
‏‎او به تئوری داروین حمله کرده و استدلال می‌کند که طبق این تئوری، برای ساختن یک ماشین زیبا و کامل، شما لزومی ندارد از قبل بدانید که چنین ماشینی چگونه باید ساخته شود. بجای داشتن وقوف و علم کامل به آنچه می‌سازید، می‌توانید در جهل کامل باشید و کماکان به نتیجه برسید.
‏‎مک‌کنزی ناخواسته زیربنای تئوری تکامل و جهان‌بینی حاصل از آن را بدرستی شرح میدهد. فیلسوف سرشناس، دنیل دنت، از این استعاره جالب که توسط مک‌کنزی ابداع شده است بسیار استقبال کرده و توضیح میدهد که براستی نیز منطق داروین عجیب و وارونه بود که حتی در قرن بیست و یک نیز عمده مردم برای فهم آن دچار مشکل می‌شوند.
اما منطق وارونه و عجیب دیگری نیز سالها پس از داروین و توسط آلن تورینگ ارائه شد:
"برای اینکه یک ماشین محاسبه‌کننده کامل و زیبا باشید، هیچ لزومی ندارد که ریاضی بدانید"
 در زمان جنگ جهانی دوم، این انسانها بودند که وظیفه انجام محاسبات را بر عهده داشتند و اینکه یک ماشین، بدون هیچگونه درک ریاضی، بتواند همان محاسبات را انجام دهد غیر قابل باور بود.
هم داروین و هم تورینگ چیزی را کشف کردند که برای ذهن انسان بسیار آزار دهنده است و موجب سردرگمی می‌شود: می‌توانید وظیفه‌ای را با شایستگی و کفایت به انجام برسانید بدون آنکه حتی بفهمید چکار می‌کنید. دنیل دنت به آن می‌گوید: شایستگی بدون فهم!!

برگرفته از کتاب "از باکتری تا باخ"
‏‎فصل چهارم. صفحه ۵۷

‏‎مترجم : امیر رحمانی
‏‎انتشار: سایت دانش آگاهی
دفعات مشاهده: 298 بار   |   دفعات چاپ: 17 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ادیپی شدن و سرمایه داری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۲۶ | 
ادیپی شدن و سرمایه داری
.
محمدیاسر موسی پور
.
اگرچه مطلب زیر کمی فلسفی و سنگین است، ولی چکیده یک عمر مطالعاتی است که از نقد روانشناسی فروید به نقد سرمایه داری مدرن می رسد و مشخصا تمامی پیش فرض ها و کلیشه های ذهنی ما را دگرگون میکند.
دلوز و گتاری در دو کتاب مهم دیدگاه های مشترک خود را بیان کرده اند. یکی کتابی تحت عنوان "آنتی ادیپ، شیزوفرنی و سرمایه داری" و دیگری کتابی با نام "هزار فلات" که بعضا به هزار سطح صاف نیز ترجمه شده است‌. در کتاب اول، آنها به روانکاوی می تازند. اما چرا؟ زیرا روانکاوی از یک سوژه ی نرمال سخن میگوید که فرایندی به نام  ادیپی شدن را طی کرده است. بر همین اساس روانکاوی روان پریش را کسی میداند که در فرایند ادیپیزه شدن ناکام مانده است.
حال می توان پرسید که ادیپی شدن چیست و چرا مورد نقد دلوز و گتاری واقع شده است. فروید با رجوع به اسطوره ادیپوس در یونان، عقده ای به نام ادیپ را تئوریزه میکند. عقده ای که حاصل میل کودک به مادر خود است.میلی که توسط اوتوریته پدر سرکوب می شود و بدین ترتیب قانون در بدوی ترین و نخستین صورت خودش در کودک درونی شده و به او امکان ورود به فرآیند اجتماعی شدن و نظم نمادین را میدهد.
وقتی دلوز و گتاری از آنتی ادیپ سخن میگویند، قرائتی سمبولیک از آن دارند‌. از نگاه این دو، در فرایند ادیپی شدن، فرایند پذیرش سرکوب و مطیع شدن در برابر نظمی است که ابلاغ گردیده است. آنها این قرائت سمبولیک را دارند تا با آمیختن فروید با مارکس، آن اوتوریته را با اوتوریته بورژوازی مقایسه کنند‌. طبقه ای که به دنبال استقرار نظم خود و به گردش در آوردن سرمایه است. به این ترتیب بورژوازی با سرکوب میل آزاد سوژه های انسانی، آن را کانالیزه کرده و به نفع خود به نظم در می آورد. برای آنها مدرسه نیز شکل دیگری از خانواده است که این بار در آنجا میل سوژه به دانش ادیپیزه شده و کانالیزه می شود.
در این میان شیزوفرنی که یک بیماری روان پریشانه است که در آن ارتباط انسان با زبان دچار اختلال می شود و شخصیت او ناپایدار میگردد، برای دلوز و گتاری به جای تهدید یک فرصت بی نظیر شمرده می شود. از نظر آنها شیزوفرنی تنها شکل بیرون افتادن از نظم نمادین و اتوریته اجتماعی است. شیزوفرنی از همین رو برای سرمایه داری خطرناک است و به زعم این دو، برای داشتن سوژه انقلابی، به جای ادیپیزه شدن، باید سوژه شیزوفرنیزه شود. میل این سوژه از در قلمروها سازماندهی نمی شود و به نوعی ایلیاتی بودن و بی قلمرو بودن دست می یابد. این همان چیزی است که به مرور در کتاب دوم دلوز و گتاری پیگیری می شود. بدون قلمرو بودن، مرکز نداشتن و مقاومت کردن در برابر هر سلسله مراتبی.
آنها ایدئال خود را در ریزوم یافتند. شکلی از گیاهانی که هم ریشه در بیرون خاک دارند و هم ساقه ای افقی که در زیر خاک رشد میکند. این می‌تواند بهترین مثال برای یک امر ضد سلسله مراتبی باشد.بخصوص که در تاریخ اندیشه همواره نماد سلسله مراتب، درخت و و نظم مستقر در آن بوده است.برای نداشتن سلسله مراتب بایستی که آغاز و پایانی در کار نباشد و ریزوم نیز چنین است. آن را از هر کجا که قطع کنید دوباره می تواند مستقل باشد و رشد کند. این یعنی مرکز فرماندهی آن در نقطه ای نهادینه نشده است که نقاط دیگر بر مبنای نزدیکی ودوری نسبت به آن ارزش گذاری شوند.
برای دلوز و گتاری، جهان ماهیتی ریزوماتیک دارد. جایی که در آن تفاوت ها روی یکدیگر تا میخورند و تقابلی در کار نیست. این فولد شدن و تا شدن تفاوت ها موجب می شود تا نگاه ان دو به تفاوت از نگاه نشانه شناختی دریدا فاصله بگیرد. آنها جهان را چیزی بیرون از نظام نشانه شناختی زبان می دانند و زبان یعنی جایی که نظم و قانون جهان را کانالیزه و سلسله مراتبی میکند. در جهان ریزوماتیک دلوزی، زنبور عسل ادامه گلی است که روی آن می نشیند‌. از آن تغذیه میکند و همزمان به گرده افشانی و تولید مثل آن کمک میکند. این امتداد تا خورده تفاوت ها ادامه دارد.
دفعات مشاهده: 297 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نخبگان و یک سئوال مهم! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۵ | 
نخبگان و یک سئوال مهم!
.
دکتر علی اصغر پورعزت
.
چند سال پیش که از بخش ایران موزه لندن و لوور پاریس دیدن کردم، بسیار دچار غم و افسوس شدم که حیف، چرا باید این اشیاء خارج از ایران باشند، اما وقتی مشاهدات خود در تخت جمشید را به یاد آوردم، خوشحال شدم که این اشیا فعلا در جای امنی هستند و مطمئن تر از ایران نگهداری میشوند. دوستان عزیز اگر این نخبگان سفرکرده در ایران بودند چه میشد؟

چند سناریوی محتمل:

1- تحت نظر برخی استادان سیاسی یا فرصت طلب، دانش نیازموده و فارغ از اخلاق عملی (موجب شرمندگی من و شما)! باید مقالات احمق پسند آماری شایسته مجلات رایج مینوشتند تا همکاران سیاسی نالایق و حقیرما بتوانند در حین اشتغال به امور دیگر اقتصادی و سیاسی و اداری، از رکود رهایی یابند و یا حتی دانشیار و استاد شوند!

2- در صف استخدام پشت سر نور چشمی های بوروکرات های فاسد از چپ و راست منتظر الطاف آنان بمانند

3- پس از استخدام ، تحت نظر مدیر نالایق، حقارت و زبونی و بی لیاقتی و بوقلمون صفتی را تجربه کنند و دم بر نیاورند تا به عنوان فرد ناسازگار مشهور نشوند.

لطفا بقیه سناریوها را خود بنگارید!

واضح است که در این شرایط کمتر کسی میتواند چون برخی از همکاران پاک سرشتمان در جای مناسبی چون دانشگاه استخدام شود و در مشی و منزلتی شرافتمندانه به کشور خود خدمت کند.
تصور کنید که چه بر سر این استعداد ها می آمد
به راستی بهتر نیست که این سرمایه ها به جایی شایسته سالار بروند تا رشد کنند
شاید روزی ان شا الله به کار آیند؟
امروز غصه خوردن بر فرار یا مهاجرت یا اخراج مغزها بی فایده است
ایران را شایسته سالار کنید
مغزهای کشورهای دیگر نیز به ایران خواهند آمد
قرار دادن مغز شایسته تحت نظر و مدیریت مدیر سیاست زده مفلوک وحقیر فقط یک نتیجه دارد:
به ابتذال کشاندن سرمایه انسانی

 
دفعات مشاهده: 385 بار   |   دفعات چاپ: 20 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: مریم و گفتمان حجاب ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۵ | 
مریم و گفتمان حجاب
.
محمد حسام مظاهری
.
هر سال فصل گرما که می‌رسد، تنور بحث حجاب هم گرم می‌شود. فضای رسانه‌های رسمی و غیررسمی می‌شود عرصه‌ی مجادلات موافقان و مخالفان حجاب اجباری. مسئولین انتظامی در تریبون‌ها مدام و با تهدید، قوانین مربوط به حجاب را یادآوری می‌کنند؛ مراجع تقلید و خطبای جمعه بر ضرورت مقابله با بی‌حجابان تاکید می‌کنند؛ در قاب تلویزیون، کارشناسان فرهنگی حاضر در صحنه به سرودن متن‌های ادبی در مدح حجاب با استفاده از واژگانی چون «متانت» و «کرامت» و «مصونیت» و «زیبایی» و «آرامش» سرگرم می‌شوند. و درودیوار شهر پر می‌شود از تصاویر گرافیکی تبلیغ حجاب و کرامت زن و صدف و گوهر و غیره.
امسال اما در اوج این فضای تبلیغی و تنها چند روز بعد از راهپیمایی پرسروصدای عفاف و حجاب، ناگهان یک اتفاق غیرمنتظره، چالشی بی‌سابقه را پدید آورد: انتشار خبر درگذشت تاسف‌بار یک نابغه‌ی جوان ایرانی، مریم میرزاخانی. یک دانشمند بی‌حاشیه و با شخصیتی محترم و محبوبیتی ملی، اما ساکن خارج ایران و بدون حجاب.
نابغه‌ی ریاضی حالا معادله‌ای پیش روی رسانه‌ها گذاشته بود که به این آسانی‌ها و با فرمول‌های معمول و همیشگی نمی‌شد حلش کرد. چالشی که رسانه‌های رسمی با آن مواجه شدند نشان‌دادن یک «بی‌حجابِ محبوب و محترم» بود؛ چیزی که در ادبیات رسمی تعریف ندارد. (گرچه که در فضای بیرون از قاب تنگ ادبیات رسمی، مصادیقش بی‌شمار است.) در گفتمان رسمی، میان حجاب با مجموعه‌ای از صفات پسندیده ملازمه‌ای مطلق فرض می‌شود. حجاب مترادف است با احترام، با متانت، و با عفاف.
حالا باید چه کرد با بی‌حجابی که بسیاری از این صفات پسندیده را داراست و هیچ انگی به او نمی‌چسبد؟
این چالش را از همان لحظه‌ی انتشار خبر و در شبکه‌های اجتماعی آغاز شد و نمود جدی‌اش را در صفحه‌ی اول روزنامه‌های امروز (یکشنبه 25 تیر 96) به‌خوبی می‌توان دید:
روزنامه‌ی اصلاح‌طلب «شرق» عکسی جدید اما محافظه‌کارانه از مریم کار کرد: تصویری با کلاه و حجابی نیمه‌کاره. بعضی روز‌نامه‌ها مانند «اعتماد»، «ایران»، «شهروند» و «بهار» دست به دامان نقاشی شدند تا از این چالش رها شوند. بعضی نیز مانند «صبح نو» و «جمهوری اسلامی» کادر عکس‌های مریم را بسته‌تر کردند تا صورت مساله به طریق دیگری حل شود. «جوان» و «خراسان» هم ترجیح دادند آلبوم عکس‌های او را آن‌قدر تورق کنند، تا بالاخره تصویری مطابق با روایت رسمی بیایند؛ گرچه قدیمی اما با روسری. روزنامه‌هایی از هر دو طیف، مانند «جام‌جم» از اصولگرایان و «آفتاب» و «آرمان» از اصلاح‌طلبان، هم خیال خودشان را راحت کردند؛ طرح پرتره‌ای از مریم را کار کردند که در آن، به‌دست طراح محجبه شده است (به‌قول یکی از دوستان: «حجاب اجباری پس از مرگ»). این میان اما روزنامه‌هایی هم بودند که دل به دریا زدند و واقعیتِ مریم را پذیرفتند و به آن احترام گذاشتند. مانند «وقایع اتفاقیه»، «دنیای اقتصاد»، «صنعت» و مهم‌تر از همه: «همشهری».
اگر سری به صفحه‌ی اینستاگرام مسئولین و شخصیت‌های فرهنگی، مذهبی، سیاسی و سلبریتی‌ها هم بزنید همین چالش را خواهید دید. از رییس‌جمهور که در صفحه‌اش تصویر بی‌حجاب مریم را گذاشته تا دیگرانی مانند یکی از سخنرانان مذهبی (علی سرلک) که نقاشی محجبه‌شده‌ی او را همراه با این عبارات معنادار منتشر کرده است: «در میان تصاویری که در فضای مجازی از او منتشر شده بود، به نظرم این تصویر بهتر و برای او در وضعیت موجود موجود (برزخ) مفیدتر بود. والله اعلم».
*
چالش تصویرِ مریم میرزاخانی، ناخواسته فرصتی فراهم کرد برای مواجهه‌ای متفاوت با موضوع حجاب. تنگنایی برای شکسته‌شدن ادبیات کلیشه‌ای و مرسوم. چالشی که بازنده‌ی آن، گفتمان رسمی حجاب بود و برنده‌اش نابغه‌ی ایرانی که با جایگاه انکارناپذیرش توانست واقعیت‌ِ «انتخابِ» خود را لااقل به گروهی از رسانه‌های رسمی بقبولاند. تا برای نخستین‌بار پس از گذشت قریب به چهار دهه از اجباری‌شدن حجاب، تصویر یک بانوی ایرانیِ بی‌حجاب با احترام بر صفحات اول روزنامه‌های کشور نقش بندد.

 
دفعات مشاهده: 386 بار   |   دفعات چاپ: 20 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سوگواری برای دانشمندهایی که از دست ما فرار کردند! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۵ | 
سوگواری برای دانشمندهایی که از دست ما فرار کردند!
.
محمد صادق دهنادی
.
خبر درگذشت پرفسور  مریم میرزاخانی و واکنش‌ها به آن یک دانشنامه اجتماعی از وضعیت جامعه و زمانه ماست. خبر مرگ این ریاضیدان نابغه برای جامعه‌ی ما که متاسفانه می‌تواند قاتل بالقوه هر نخبه‌ای باشد. برای مسئولین ما که عامل جلای وطن او و ایضا رخداد فجایع اعتقادی و فرهنگی برای هر کارشناس و نخبه درجه یکی هستند. برای دانشگاه‌های ما که معمولا نابردبارانه سد مطرح شدن هر چهره‌ای می‌شوند که می‌تواند برای نام و نان اساتید به نامش چالشی به حساب بیاید. و بالاخره برای ساکنان بی‌خبر دهکده جهانی که بعد از چهار سال ابتلای پرفسور میرزاخانی به سرطان، چون برای نخستین بار با وی آشنا می‌شدند و اسمش را می‌شنیدند -حتی درباره احتمال بیوترور او سخن گفتند- یک بازی تکراری است.

چه اینکه از میرزاخانی دانشگاه استنفورد تا میرزاخانی دانشگاه شریف ؛

از دختر با استعداد ایرانی که با یک بی‌توجهی ساده با اتوبوس نخبگان همراه رفقای کشته شده‌اش ته دره رفت و معجزه‌وار زنده ماند و آن دانشمند آمریکایی که روز گذشته در خاموشی خبری رفت و مرگ او را هم نه خبرگزاری‌های بزرگ ،بلکه فیروز نادری منجم آمریکایی که فقط خون‌ش ایرانی است و نه چیز دیگرش در رسانه‌اجتماعی‌اش اعلام کرد؛ فاصله بزرگ اجتماعی، فرهنگی، دینی و ... است که سوگوارانه از آن می‌گذرم و قصد ندارم وارد جزئیات آن شوم.

نمی‌خواهم وارد خوب و بد این حادثه شوم که چرا باید ماند و چرا باید رفت؟

نمی خواهم به این سوال بپردازیم که امثال میرزاخانی الگوی موفقیت زن ایرانی هستند یا نماد تراژدی فرار مغزها؟

حتی نمی‌خواهم وارد این مسئله شوم که آن که فوت کرد بالاخره یک نخبه پرورش یافته در ایران بود و یا یک دانشمند برجسته آمریکایی و بالاخره این افتخار بر سینه سیستم آموزشی ماست یا جامعه‌ی علمی و آموزشی ایالات متحده؟

اما پیشنهاد می‌کنم به جای این همه عکس و لایک و مویه و پیام و زیر و رو کردن عکس‌های خانوادگی فرد برای پیدا کردن عکس‌های محجبه بانویی که رفت برای پست گذاشتن باشیم، به فکر میرزاخانی‌های دیگری باشیم که همین الان نه به خود تبعیدی افتاده‌اند. نه روسری‌شان را برداشته‌اند . نه وسط لاادری‌های نجوم و ریاضی گم شده‌اند. نه شوهر مسیحی کرده‌اند و نه روی قله‌ی علم در غربت شخصی‌شان کل دنیا از سرطان چهارساله‌شان بی‌خبر است!

بنابراین هر وقت به جای فوتبالیست و بازیگر رسانه ها برای امضا گرفتن از یک نخبه صف بستند.

هر وقت اساتید مبرز دانشگاه‌ها حاضر شدند دو ساعت از تدریس‌ بعد از بازنشستگی‌شان را برای استخدام حق‌التدریس یک شاگرد نخبه‌شان تقدیم کنند و دانشجوی نخبه را شایسته‌ی بیش از ترجمه و مقاله مشترک با خود دانستند.

هر وقت سیاستمداران ما توانستند به جای مشاورین جوان کشور را با افتخار به دست مدیران نخبه و تازه نفس بسپارند و خود با احترام به جایگاه مشاوره و هدایت بروند .

هرگاه خودخواهی‌هایی که نمی‌گذارد حتی ۴۰ ساله‌های زبده جامعه ما برای رسیدن به اوج و موفقیت امیدی داشته باشند ، کنار رفت.

و آن گاه که حاضر شدیم مسئولیت نخبگان مان را به معنای واقعی کلمه بپذیریم و ملت و جامعه علمی و سرانجام حکومت‌مان به تکریم علم و تعظیم تلاش فردی انسان‌ها متعهد شد . می‌توانیم در چنین مواقعی صادقانه و سوگ‌مندانه از میرزاخانی‌ها بگوئیم.

و باز آرزوی آن که روزی ایرانی بودن چیزی فراتر از یک عنوان شناسنامه‌ای در رزومه‌ی پرستوهای مهاجر ما باشد.هر چند ایرانی ماندن مستلزم صبر بر رنج‌هاست.

 
دفعات مشاهده: 369 بار   |   دفعات چاپ: 20 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش وب نوشت اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.086 seconds with 2365 queries by yektaweb 3471