[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
:: در ستایش «انفعال» ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۲/۲ | 
در ستایش «انفعال»

علی بالنگا

عنوان «در ستایش انفعال» می‌تواند تاحدود زیادی گمراه‌کننده باشد. بار معنایی «انفعال» در ذهن و زبان ما منفی است. کاری نکردن، بی‌عملی که مترادف می‌شود با خنثی بودن، بی‌تفاوتی بین بودن/نبودن و... اما بیایید ببینیم در شرایط امروز و در این محدوده‌ای که من می‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم و روی صحبتم هم با هنرمندان و تمام کسانی‌ست که به‌نوعی خود را مشغول آفرینش اثر هنری (در هر مدیومی) می‌دانند و درعین‌حال در همین فضای مجازی حضور دارند و فعّال‌اند هم می‌تواند منفی باشد یا نه لازم است که حتی اگر شده برای مدتی کوتاه، کمی تمرین‌اش کنیم. کمی و فقط کمی کاری نکنیم. منفعل باشیم. منفعل در رویکردِ خود را نسبت به هر چیزی اعلام کردن. در هر بابی اظهارنظر کردن. هربار که سَرَکی در این فضای مجازی می‌کشم، در صفحات همین به‌ظاهر هنرمندان که از قضا خیل عظیمشان در گذشته تمام‌قد مشغول کارشان بودند و مدام در حال آفرینش، به این نتیجه می‌رسم که باید بیشتر در باب انفعال و سکوت بدانیم و بیشتر درکش کنیم. نه این‌که کنش‌گری در ذات بد باشد اما هر فعلی هم بدواً موجد کنش‌گری نیست اما چگونگی اجرای هر فعلی چرا و درضمن صحبت از یک تفاوت جدی‌ هم در بین هست و آن‌هم انتخاب بین هنرمند بودن و هنرمند ماندن و یا دستمالِ یک‌بار مصرفِ سیاست شدن، آن هم نه سیاست واقعی، که توهمی بی‌رمق از مبتذل‌ترین شکل کنش‌گری برای ارضای حس خودقهرمان‌پنداری/پهلوان‌پنبه‌ای. می‌فهمم که اشتغال جدی به شعر، ادبیات داستانی، تئاتر و موسیقی و... سخت و دشوار است و راحت‌تر آن است که با هشتگ و هم‌نوایی با چه‌گواراهای ساکن توئیتر، هم دادِ ادبیاتِ متعهد سر بدهی و هم ژست هنرمند معترض بگیری و آن‌جا که کار تنگ شد از امثال شاملو و سابقه‌ی مداخله‌شان در سیاست بگویی، اما حرفی از تمام آثاری که شاملو با جدیت و کار تمام‌وقت از خود به‌جای گذاشت نزنی. به‌ظاهر برای شما شاملو و دیگران تنها بلندگوی اعتراض‌اند و شاید توجه به‌ ساحت آفرینش‌گرشان خیلی به‌صرفه و نفع نباشد. اما من می‌گویم ادبیات و هنر به هیچ چیزی غیر از خودش متعهد نیست که اگر باشد در منتهی‌الیه بی‌تعهدی به‌سر می‌برد. هیچ کنشی را سیاسی‌تر و جدی‌تر و بُرنده‌تر از پرداخت دقیق به هنر و خلق اثر هنری با عالی‌ترین شکل ممکن‌اش سراغ ندارم. از دوگانه‌ای که براهنی در کیمیا و خاک آورده بود وام می‌گیرم. از دوگانه‌ی نیما و ملک‌الشعرای بهار. هرچند مقایسه‌ی این پارتیزان‌های مجازی با بهار هم ناصواب و غلط است. اما اجازه دهید با مسامحه مقایسه را بپذیریم. نیما هیچ‌وقت به معنای متداول‌اش کنش سیاسی نداشت. اما در مقابل بهار تا بخواهی هم وطن‌دوست بود، هم فعال و شعرش مملو از میل به آزادی و وطن و اعتراض به ظلم. اما مگر از نیما سیاسی‌تر در تاریخ ادبیات و هنر این مملکت داریم؟ آنچه از بهار ماند چند شعر برای دروس ادبیات فارسی بود و آنچه از نیما ماند تغییر بنیان ذهنی و فکری هنرمند و انسان اهل امروز و فردای ایران که همچنان هم تأثیرگذار است و نتایجش پیش روی ما بی‌آن‌که خیلی‌هایش را حتی بدانیم. می‌توان انتخاب کرد این‌که در خوش‌بینانه‌ترین حالت «بهار» زمان خود باشیم_ اگر باشیم_ یا نیمایی که از قید زمان رها می‌شود و به ریشه می‌زند و بر تمام قیود نمادین‌ِ سنت و سلطه می‌تازد بی‌آنکه به شاه و وزیر فحش بدهد. حالا امروز هنرمند ما آویزان توئیتر و فضاهای خالی از تحلیل و پُر از هیجانِ کور شده است و روزبه‌روز هم نگاه و دیدش محدودتر و پرت‌وپلاتر می‌شود. حس تشخیص را از دست می‌دهد. روی ادبیاتش تأثیر می‌گذارد و خودش هم دیگر نمی‌فهمد این نظری که دارد دربارۀ چیزی می‌دهد (هر چیزی و همه‌چیزی بی‌آن‌که مسئله و اتفاقی را جا بیندازد) اصلاً نظر خودش نیست. به‌جای زیستن و خلق کردن، هرز می‌رود. بحران اما فقط این نیست! امروز حتی معیار سنجش و ارزش کار کسی، همین ژست و کُنش مبارز بودن است. می‌پرسی چرا فلان شاعر، شاعر خوبی است؟ جواب ‌می‌دهند چون شجاع است یا چون چند روزی را به‌خاطر چند پُست اینستاگرامی در زندان بوده. حالا شاعر است و حرمتش واجب، به‌هرحال با کلمه کار می‌کند، ولی قرار هم نیست خزعبل به خورد ما بدهد. او جور دیگری باید ببیند. او باید چیزی را به ما نشان بدهد که خود قادر نیستیم ببینیم. کاری که هر هنرمند اصیل دیگری کرده. کندن، جان کندن و بیرون کشیدن. این فضای متعفن و این هیاهوی هنرکُش و این ضیافت‌ بی‌هنران تنها به کمی منفعل بودن نیاز دارد. منفعل بودن در کنش پوچ، نه در کار. کنش، کار توست. بقیه‌اش نه کنش است، نه کار، نه خلق اثری و نه راهی را باز خواهد کرد که به ‌جایی برسد. حرف، حرف، حرف... یک‌هفته، یک‌ماه هیچ کاری نکنید. سکوت کنید. برگردید به ریشه‌های یک هنر... هنر خودتان. هنری که گروگانِ سیاست و مثلاً مبارزه نباشد. مبارزه‌گری رسم‌ورسوم خودش را دارد. اما هنر واکنشی مفت هم نمی‌ارزد. هنری که واکنشی باشد به این و آن اتفاق... به این و آن کَس... با پاچه خواری از کسی، باچه خواری کس دیگری را جار زدن... مگر این‌که ما فهمیده‌باشیم مرد این کار نیستیم اما به زور هم که شده بخواهیم حضورمان حس شود، با چی؟ با سروصدا...
دفعات مشاهده: 19 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فرهنگ فساد در فوتبال ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۰/۱۳ | 
مروری بر کتاب «سقوط خاندان فیفا: فساد چند میلیون دلاری در قلب فوتبال جهانی» نوشتۀ دیوید کان
فرهنگ فساد در فوتبال

سایمون کوپر؛ ترجمه علی امیری (ترجمان)

 
گویا رسوایی‌های فیفا پایانی ندارد. سب بلاتر استعفا داد و سپس محروم شد. پلاتینی و بسیاری از دیگر چهره‌های سرشناس این سازمان نیز امروز دیگر در دنیای فوتبال جایی ندارند. اما منتقدان می‌گویند راه و رسمی که بلاتر و دیگران در پیش گرفته بودند همچنان در فیفا ادامه دارد. سایمون کوپر، نویسندۀ کتاب «فوتبال علیه دشمن»، ضمن روایتی تاریخی از ظهور و سقوط فیفا شمه‌ای از ماجراهای پشت پردۀ این قصه را بازگو می‌کند.
 
تصویرساز: ژوان آلتورو.

سحرگاه ۲۷ مه سال ۲۰۱۵، پلیس سوئیس به هتل پنج‌ستارۀ باراُلاک در زوریخ یورش برد و هفت مقام ارشد فدراسیون بین‌المللی فوتبال (فیفا) را بازدداشت کرد. دیوید کان، روزنامه‌نگار گاردین نوشت «برخی از آن‌ها از طریق درهای پشتی به‌درون ماشین‌های آماده برده شدند و به‌دست خدمۀ باملاحظۀ هتل که ملحفه‌های باراُلاک را جلوی آن‌ها گرفته بودند، از دوربین عکاس‌ها در امان ماندند».

عملیات پلیس سوئیس با همکاری اف.بی.آی بود؛ جیمز کومی، رئیس وقت اف.بی.آی، در وصف متهمان گفت که آن‌ها «فرهنگی از فساد و طمع را گسترش داده‌اند». همان‌طور که کان در سقوط خاندان فیفا بازگو می‌کند، بخش بزرگی از تحقیقاتی که از سال ۲۰۱۱ آغاز شده، دربارۀ انتخاب روسیه برای میزبانی جام‌جهانی ۲۰۱۸ و قطر در سال ۲۰۲۲ توسط فیفاست. روشدن پرداخت‌های مبهم هنوز ادامه دارد.

یورش‌های سحرگاهی برای بسیاری از ناظران مایۀ دلگرمی بود: ایالات متحده در مقام پلیس جهان هنوز می‌توانست تبهکاران بین‌المللی را دستگیر کند. اما با گذشت دو سال گویا اوضاع طور دیگری پیش می‌رود. اصلاحات گسترده‌ای در فیفا صورت نگرفته و کشورهای غربی برای اجبار این نهاد به تغییر ناتوان به‌نظر می‌رسند. گزارش‌های کان طولانی‌تر از تحلیل‌های اوست. بااین‌حال، کتاب او نشان می‌دهد که حماسۀ بدنۀ مدیریت فوتبال جهان، حکایت از تغییرات ژئوپولتیکی، به‌ویژه زوال غلبۀ سیاسی و اقتصادی غرب داشته است.

قوانین اکثر ورزش‌های تیمی در بریتانیای عصر ویکتوریا وضع شده و عمدتاً به این امید که حواس پسرمدرسه‌ای‌ها را از خودارضایی پرت کنند. اما بریتانیایی‌ها فایدۀ چندانی در رقابت با خارجی‌ها نمی‌دیدند و تعداد زیادی از بدنه‌های ورزشی بین‌المللی به‌دست فرانسوی‌ها خلق شدند. فدراسیون بین‌المللی فوتبال نیز در سال ۱۹۰۴ در پاریس و با مشارکت هفت کشور اروپای قاره‌ای بنیان نهاده شد. فیفا قوانین فوتبال را کنترل و بر فدراسیون‌های ملی نظارت می‌کرد. اما همیشه سامان‌دهندۀ ضعیفی بود و قدرتی روی باشگاه‌های حرفه‌ای نداشت. خاستگاه قدرتش یگانه مایملک آبرومندش بود: جام جهانی مردان که هر چهار سال یک‌بار برگزار می‌شود و اولین دورۀ این بازی‌ها در سال ۱۹۳۰ در اروگوئه بود.

در سال ۱۹۳۲ مقر فیفا به کشور بی‌طرف و دارای مرکزیت جغرافیایی سوئیس منتقل شد. فیفا تا دهۀ ۱۹۷۰ باشگاهی برای جنتلمن‌های اروپایی باقی ماند و رهبری آن با پیرمردانی بود که به ایدئال‌های ویکتوریایی بازی جوانمردانه و آماتوریسم۱ باور داشتند. سر استنلی راوس، معلم ورزش بریتانیایی که در سال ۱۹۶۱ رئیس فیفا شد، بابت کارش حقوقی دریافت نمی‌کرد. از فوتبال زنان ممانعت می‌شد: فدراسیون فوتبال انگلستان عملاً آن را از ۱۹۲۱ تا ۱۹۷۱ ممنوع کرد. پس از استعمارزدایی، کشورهای آسیایی و آفریقایی به فیفا پیوستند. راوس -حامی آپارتاید در آفریقای جنوبی- وزش بادهای تغییر را حس نکرد. در سال ۱۹۷۴، تاجر برزیلی، ژائو هاولانژ، که پشتوانۀ خط‌مشی کارزارش کشورهای جهان‌سومی بودند، طی انتخاباتی برای ریاست فیفا او را شکست داد. بنابه گفتۀ دیوید گلدبلات، مورخ ورزشی، راوس بازنشسته شد، مستمری نپذیرفت و ایدۀ نام‌گذاریِ کاپ جام جهانی به نام خود را خودپرستانه یافت و آن را رد کرد.

هاولانژ که با صورت استخوانی و جدی‌اش فیفا را حدود ربع قرن اداره کرد، رئیسِ دوره‌ایِ بسیار متفاوتی بود. او که در المپیک سال ۱۹۳۶ که هیتلر آن را برگزار کرد شناگر بود، تحت‌تأثیر کارآمدی آلمان نازی به وطن بازگشت. بعدها او در کار سامان‌دادن به تیم ملی فوتبالِ همیشه برندۀ برزیل در اواخر دهۀ ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ صلابت به‌خرج داد. هاولانژ یک‌بار گفت که تحت ریاست او «می‌توان ادارۀ فیفا را بی‌نقص دانست». او با همه مثل دون‌پایه‌ها رفتار می‌کرد. گلدبلات می‌نویسد «وقتی روپرت مرداک۲ بدونِ دعوت وارد اتاق وی.آی.پی در جام‌جهانی ۱۹۹۴ شد تا قرارملاقاتی از هاولانژ بگیرد، با سردیْ تحقیر و عذرش خواسته شد».

اما هاولانژ از قدرت رسانه آگاه بود و طی زمامداری‌اش تلویزیون موجب دگردیسی فوتبال شد. او فهمید که فوتبال کیفیتی دارد که آن را قادر می‌سازد تا در هر جامعه‌ای مؤمنانی داشته باشد. یک قرن پیش‌ازآن نیز بریتانیایی‌ها این بازی را با سرعتی خیره‌کننده صادر کرده بودند. برای ذکر یک مثال، می‌توان به مرد بیست‌ویک سالۀ انگلیسی، فردریک رِئا، اشاره کرد که کشتی‌اش در سال ۱۸۸۹ در جزیرۀ اسکاتلندی دورافتادۀ ساوث‌یوئیست پهلو گرفت

فیفا قوانین فوتبال را کنترل و بر فدراسیون‌های ملی نظارت می‌کرد. اما همیشه سامان‌دهندۀ ضعیفی بود و قدرتی روی باشگاه‌های حرفه‌ای نداشت
تا در آن به مدیریت مدرسه اشتغال یابد. چند سال بعد دو برادرش به ملاقات او رفتند و یک توپ چرمی نیز با خود بردند. طی دو دهه، فوتبال سراسر ساوث‌یوئیست را فتح کرد. راجر هاچینسون، نویسندۀ انگلیسی، می‌نویسد شینتی ورزشی با چوب که ۱۴۰۰ سال در آنجا بازی می‌شد «به‌آسانیِ پاک‌شدنِ گچ از چهرۀ جزیره پاک شد».

بازی فوتبال کم‌خرج و فهم آن آسان بود، اما ازلحاظ تاکتیکی پیچیدگی داشت. نمایشِ شکوهِ جسمانی در آن یادآور رقص بود. با تماشای بازی بازیکن بزرگی مثل لیونل مسی آرژانتینی، شما می‌توانید شاهد نوعی از نبوغ بشری باشید که فهم آن ساده‌تر است از فهم نبوغ کسی مثل آینشتاین یا پیکاسو. به‌صورت سنتی، هر کشور سبک بازی خاص خود را داشت که عموماً بازتابی از شخصیت ملی دانسته می‌شد: تلاش جنگجویانۀ انگلستان یا رقص سبک‌پای برزیلی. شهروندان هر کشوری، زمانی‌که تیمشان در جام جهانی بازی می‌کرد، احساس می‌کردند کشورشان تجسد یافته است. آن یازده مرد جوان در پیراهن‌های پلاستیکی از پرچم زنده‌تر، و از تولید ناخالص داخلی ملموس‌تر بودند.

ملت خود را روی مبل‌ها نیز متجسد می‌ساخت: در بسیاری از کشورها پربیننده‌ترین برنامه‌های تلویزیونی بازی‌های تیم ملی آن‌ها در جام جهانی است. عشق به ورزش همیشه با جست‌وجوی آبروی ملی آمیخته است. جام جهانی رده‌بندی بدیلی برای جایگاه جهانی فراهم می‌کند که تا به اینجا ایالات متحده در آن بازنده و برزیل ابرقدرت بوده است. از زمان موسولینی، حاکمان به وقار تیم برنده‌شان چسبیده‌اند. در سال‌های اخیر که این ورزش به هر گوشۀ زمین سرایت کرده است، تیم‌هایی که هرگز نمی‌توانند برندۀ این مسابقات باشند رؤیای میزبانی آن را در سر پرورانده‌اند.

در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ هاولانژ مسابقات را گسترش داد و جای بیشتری برای تیم‌های آفریقایی و آسیایی باز کرد. درنتیجه حق پخش و حمایت مالی از جام جهانی ارزشمندتر از همیشه شد. اما کارمندان فیفای کوچکِ آقای هاولانژ فاقد مهارت‌های لازم برای بازاریابی آن بودند (در سال ۱۹۷۴، مقر سازمان در زوریخ دوازده کارمند داشت). هورست داسلر که پدرش بنیان‌گذار کارخانۀ تولید انبوه کفش‌های فوتبال آدیداس بود، شرکتی که دامنۀ عملیاتی‌اش از فیفا خیلی وسیع‌تر بود بسیاری از حقوق را مستقیماً از هاولانژ خرید. داسلر به او زیرمیزی می‌داد و این برزیلی، کیف‌های پر از پول نقد را بین ریو و زوریخ در قسمت درجه یک هواپیما جابه‌جا می‌کرد.

هیچ‌کس مزاحم هاولانژ نشد. روزنامه‌نگارهای معدودی مدیریت ورزشی را پوشش می‌دادند. نکتۀ دیگری با همان اهمیت این بود که سوئیس، با سنت مخفی‌کاری و رازداری بانکی‌اش به‌ندرت مقرراتی برای انجمن‌های ورزشی‌ای که در خاکش مستقر بودند، وضع می‌کرد. مقامات سوئیسی با فیفا تقریباً مثل یک باشگاه شکار روستایی رفتار می‌کردند (چند فدراسیونِ ورزشی دیگر، ازجمله کمیتۀ بین‌المللی المپیک، نیز ترجیح دادند تا در این کشور بخشنده و کارآمد مستقر شوند. تعداد زیادی از آن‌ها نیز فاسد شدند درحالی‌که صنفی از مدیران سوئیسی برای خدمت به آن‌ها ظهور کرد). در سال ۱۹۷۵ سپ بلاتر جوان و معتاد به کار، که تحت‌الحمایۀ داسلر بود و از منطقۀ روستایی وَله می‌آمد، مدیر فنی فیفا شد.

در سال ۱۹۹۸، زمانی‌که هاولانژ بازنشسته شد، کنگرۀ فیفا در پاریس بلاتر را به جانشینی‌اش منصوب کرد. رئیس هر فدراسیون ملی فوتبال هر کشور، یک رأی در کنگره دارد: رئیس مونتسرات (با ۴۹۰۰ نفر جمعیت) در کارائیب یک رأی دارد، رئیس فدراسیون چین هم یک رأی. بسیاری از رؤسای فدراسیون‌های ملی ثابت کردند که فسادپذیرند. دیوید یالوپ در کتاب خود، آن‌ها چگونه بازی را دزدیدند۳ (۱۹۹۹)، تعریف می‌کند که چگونه امیر قطر (که آن زمان کشوری کمابیش ناشناخته بود) با جت شخصی یک‌میلیون دلار پول نقد به پاریس فرستاد، جایی‌که به نظر می‌رسید به دست بیست رأی‌دهنده پاکت‌هایی حاوی دلار رسیده است.

آن انتخابات قالب زمامداری بلاتر را مشخص کرد. جام‌های جهانی به درآمدزایی بیشتر ادامه دادند: درآمدهای فیفا از ۳۰۸ میلیون دلار در دورۀ چهارسالۀ منتهی به ۱۹۹۸، به ۵.۷ میلیارد دلار در دورۀ چهارسالۀ منتهی به ۲۰۱۴ رسید. دلیل عمدۀ آن این بود که اکنون در جهانی به‌هم‌متصل، مردم از چین تا ایالات متحده فوتبال تماشا می‌کنند. بااین‌همه بلاتر اعتبار «توسعۀ» این بازی -مأموریت فرضی فیفا- را به خود داد. او بخشی از غنایم را طی پرداخت‌هایی که اغلب پشت زبان «توسعه» پنهان شده بودند، به متنفذان ملی و قاره‌ای می‌بخشید. به‌ظاهر منظور از تسهیلاتِ فیفا۴ که اغلب به واسطۀ کارمندان بلاتر پیش از انتخاباتِ ریاست فیفا به دست مسئولان می‌رسید، ساخت امکانات در کشورشان بود. درواقع، برخی فدراسیون‌های ملی، به‌خصوص در آفریقا، حتی از پس مخارج یک خط تلفن نیز بر نمی‌آمدند. اما نظارتی روی این پرداخت‌ها نبود و اگر مقامی پول را در جیب کتش سرازیر می‌کرد، هیچ‌کس شکایتی نداشت.

دوشندۀ بی‌رقیب این سیستم، جک وارنر، اهل ترینیداد بود که از یک استاد دانشگاهِ یک‌لاقبا به کارگزار قدرت در فوتبال جهان تبدیل شد. وارنر بلوکی از سی‌ویک فدارسیونِ اکثراً کوچکِ کارائیبی تشکیل داد.

در کنگره‌ای که دویست و اندی کشور در آن عضو بودند، این گروه اغلب رأی سرنوشت‌ساز را داشت. و بنابراین، همان‌طور که کان مستند می‌کند، وارنر دست‌کم ۲۶ میلیون دلار از فیفا برای ساخت مرکز عالی دکتر ژائو هاولانژ در کشورش دریافت کرد. او این مرکز را روی زمینی ساخت که بعداً معلوم شد مال خودش بوده است. (در حال حاضر وارنر تا آخر عمر از فوتبال محروم شده اما هنوز در ترینیداد زندگی موفقی دارد.) فیفا از پس ریخت‌وپاش‌ها بر می‌آمد زیرا مخارجش، ورای پرداخت حقوق مخفیانۀ چهارصد مقام خود و بلیط‌های درجه یک آن‌ها، کم بود. فیفا تقریباً تمام پول حق پخش تلویزیونی و حمایت‌های مالی جام جهانی را برای خود بر می‌دارد درحالی‌که کشور میزبان هزینۀ تمام زیرساخت‌های لازم را می‌پردازد.

مبلغ کمی از پولی که برای وارنر فرستادند صرف ساخت زمین بازی برای مردم عادی یا استادیوم‌های امن برای تماشای بازی‌ها شد؛ جایگاه ترینیداد در فوتبال جهان نیز پیشرفت کمی داشت. کان می‌نویسد وارنر ترجیح داد تا از مرکزش برای میزبانی از رویدادهای پرمنفعت‌تری چون «عروسی، مهمانی شام و نمایش» استفاده کند. این الگو در بسیاری از کشورهای فقیرتر تکرار شده است. یکی از دلایل اینکه اروپای غربی با تنها ۵ درصد از جمعیت جهان، سه قهرمان آخر جهان را در خود جای داده این است که تنها منطقۀ زمین است که در آن اکثر کودکان در محله‌هایی بزرگ شده‌اند که زمین‌های فوتبال خوب و مربی داشته‌اند. جام‌های جهانی را سوسیال دموکراسی می‌بَرَد. در سایر نقاط بسیاری از مقامات ارشد فوتبال ثروتمند شدند. آن‌ها تمایل داشتند این را به‌مثابۀ پاداشِ عضویت در، به‌زعم بلاتر، «خانوادۀ فوتبال» قلمداد کنند. این روند همیشگیِ سیاست و تجارت در بسیاری از کشورهای آن‌ها بود.

تا سال ۲۰۱۵، زمانی‌که بلاتر مجبور به استعفا شد -سالی که در آن فیفا درآمدی بالغ بر ۱.۱۵ میلیارد دلار داشت- پایۀ حقوق مخفی او سالانه سه میلیون فرانک سوئیس بود. بااین‌حال اوجِ احساسی و آرمانیِ رسوایی‌های فساد فیفا -صدور کیفرخواست علیه بلاتر به اتهام دریافت رشوه- هرگز رخ نداد.

درهرصورت آنچه برای بلاتر اهمیت داشت قدرت بود نه پول. در ظاهر، این سوئیسیِ خپل و بشاش شبیه به عمویی بود اسباب سرافکندگی که همیشه سروکله‌اش ناگاه پیدا می‌شد تا چیزی گول‌زنک و ازمدافتاده بگوید؛ مثلاً اگر مشغول حرافی دربارۀ پارسامنشی ویکتوریایی در بازی جوانمردانه نبود، از زنان فوتبالیست می‌خواست شورت‌های ورزشی تنگ‌تر بپوشند. بلاتر، در باطن، ابرسیاستمداری بود که یک نظام حمایتگریِ مثال‌زدنی بنا کرد و فساد دوروبری‌هایش را تضمین کرد. اگر کسی جرئت می‌کرد او را به چالش بکشد، دم‌ودستگاه اخلاقی فیفا -که اداره‌اش با بلاتر بود- فساد شخص چالش‌گر را افشا می‌کرد.

این نکته‌ای حائز اهمیت است که بلاتر خیلی زود متوجه شد که قدرت جهانی روبه‌سوی شرق دارد. اینکه خودش نیز از کشور کوچکی می‌آمد که عادت به کنار آمدن با قدرت‌های بزرگ‌تر داشته مفید بوده است. او مشخصاً یک سوئیسی نمونه است: سرمستخدم هتل، دیه پورتی در زبان آلمانی، با رفتاری دوستانه، چندزبانه و غیرایدئولوژیک. همیشه نام میهمان‌هایش را به خاطر می‌سپارد. مهم‌ترازهمه، دیه پورتی می‌داند که کدام‌یک از مهمان‌ها پولدار است: در قرن نوزدهم بریتانیایی‌ها، بعداً آمریکایی‌ها، بعد روس‌ها و درحال‌حاضر کشورهای نفت‌خیر شبه‌جزیرۀ عربستان، به‌خصوص قطر -یک پادشاهی موروثی که هیچ سنتی در ورزش ندارد، اما میادین عظیم گاز طبیعی دارد که به خاندان حکومتی، آل ثانی، ثروتی خارق‌العاده می‌بخشد- طی زمامداری بلاتر در مقام یکی از حامیان مالی اصلی فوتبال جهانی پدیدار شدند.

بسیاری از ناظران در کشورهای روزگاری غالبِ اروپای غربی و آمریکایی، تنها در روز دوم دسامبر سال ۲۰۱۰ متوجه این جابه‌جایی قدرت شدند، زمانی‌که کمیتۀ اجرایی فیفا (اِکس‌کو) در زوریخ جمع شد تا برای میزبانی جام‌های جهانی سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۲۲ رأی‌گیری کند. رقبا شامل ایالات متحده، انگلستان (کشورهای بریتانیا در فوتبال مجزا عمل می‌کنند)، استرالیا و پیشنهاد میزبانی مشترک اسپانیا و پرتغال بود. اما بیست و دو مردِ اکثراً پابه‌سن‌گذاشتۀ کمیتۀ اجرایی (دو عضو دیگر پیش از رأی‌گیری به‌دلیل اتهام فساد معلق شده بودند) روسیه و قطر را انتخاب کردند. ما اکنون می‌دانیم که ولادیمیر پوتین شخصاً پنج‌شش‌تا از آن‌ها را در ماه‌های منتهی به رأی‌گیری ملاقات کرده است، اما پیروزی قطر شگفت‌انگیزتر بود.

این کشور کوچکِ خلیج فارس به‌سختی جای مورد نیاز برای تمام استادیوم‌های لازم را دارد و دمای تابستانی بالای ۳۸ درجه‌اش فوتبال بازی‌کردن را بالقوه مرگبار می‌کند. همان‌طور که چاک بلیزر، عضو آمریکایی اکس‌کو گفته «نمی‌دانم چطور می‌خواهید کل یک کشور را تهویۀ مطبوع کنید»، هرچند قطر انگار مشتاق است تلاشش را بکند (به‌زودی فیفا تصمیم گرفت تا با گسست از سنت همیشگی، جام جهانی ۲۰۲۲ را در ماه‌های نوامبر و دسامبر برگزار کند).
 
تحلیلگر مسائل خلیج در مؤسسۀ بیکر شرح می‌دهد، حاکمان قطر «سرمست از موفقیت در برنده‌شدن حق میزبانی جام جهانی و درنتیجۀ آن اوج‌گرفتن پذیرش بین‌المللی قطر»، در آن دوره به گسترش بهار عربی کمک کردند؛ البته تا وقتی که این شورش‌ها پادشاهی‌های شبه‌جزیرۀ عربستان را تهدید نمی‌کرد. قطر از اسلام‌گرایان آفریقای شمالی حمایت مالی کرد و به سرنگونی معمر قذافی در لیبی یاری رساند. چند سال بعد، زمانی‌که پوتین کریمه را در سال ۲۰۱۴ ضمیمۀ خاک روسیه کرد، عزم روسیه برای اثبات قدرتش مجدداً غرب را شگفت‌زده کرد؛ و باز زمانی‌که در انتخابات سال ۲۰۱۶ ایالات متحده دخالت کرد، گویا گفت این هم یک‌جور رأی‌گیری جام جهانی است.

باوجوداین، استقبال فیفا از این جابه‌جایی ژئوپولتیکی خطراتی داشت و بلاتر قطر را برای میزبانی جام جهانی ۲۰۲۲ نمی‌خواست و درعوض از ایالات متحده حمایت می‌کرد. او که حالا هشتادویک‌ساله و مریض است، طی ناهاری در زوریخ که به‌نحوی عجیب احساس‌برانگیز است، با انگلیسیِ سوئیسیِ تقلیدناپذیرش به کان گفته است که موقع بیرون‌کشیدن اسم قطر از پاکت برنده چه احساسی داشته است: «به عکس نگاه کن. چهرۀ خیلی خندانی نداشتم». جروم والکه، دبیرکل فیفا در زمان بلاتر -که مثل بسیاری از شخصیت‌های حکایتِ کان اکنون از فوتبال محروم است- پیش از رأی‌گیری به‌صورت خصوصی گفته بود «اگر روسیه و قطر برنده شوند، کارمان ساخته است». ناظران در اروپا و آمریکای شمالی نتیجه می‌گرفتند که رأی‌ها براساس رشوه داده شده‌اند. بعد از رأی‌گیری، والکه در ایمیلی نوشت که قطر جام جهانی را «خرید». وقتی لو رفت، گفت که از آن سوءبرداشت شده است.

حتی پیش از جلسۀ کمیتۀ اجرایی در پایان سال ۲۰۱۰، روزنامه‌نگاران بریتانیایی تحقیقات دربارۀ تخلف احتمالی در آرا را آغاز کرده بودند. پس‌ازاینکه روسیه و قطر انتخاب شدند، بلاتر و دیگران در فیفا، دنبال‌کنندگان ماجرا را بازندگان بداخلاقی نامیدند که نمی‌توانند باخت کشورهایشان در رأی‌گیری را بپذیرند و حرف آن‌ها را مردود دانستند. حقیقتی در این اتهام هست. اما بازندگانْ افشاگری‌های آبداری کردند. معلوم شد که مقامات فاسد فوتبال از شمال و جنوب قارۀ آمریکا، آن‌قدر احمق بوده‌اند که کارهای بانکی خود را در ایالات متحده، به‌خصوص در میامی، انجام داده‌اند. برای مثال، پسران وارنر به‌کرات مبالغی تنها اندکی پایین‌تر از آستانۀ ۱۰ هزار دلاریِ تراکنش‌ها که بانک‌ها باید به مقامات ایالات متحده گزارش کنند، واریز کرده‌اند. هرکس در آمریکا حساب بانکی داشته باشد، در حوزۀ قضایی آمریکا قرار می‌گیرد. اف.بی.آی شروع کرد به تحقیقاتی دربارۀ اینکه آیا فیفا یک «سازمان مجرمانۀ تحت‌تأثیر شیادان» است یا خیر.

خبرچین فیفا چاک بلیزر بود که این ورزش را در دهۀ ۱۹۷۰ کشف کرد، زمانی‌که یک «پدر فوتبالی»۵ در کویینزِ نیویورک بود. کان اولین‌بار او را در سال ۲۰۰۹، در هتل امارات پالاس در ابوظبی ملاقات کرد. بلیزرِ چاق سوار بر اسکوترِ برقی‌اش روی سنگ‌های مرمر کف هتلی که ادعای «هفت‌ستاره» بودن دارد، ویراژ می‌داد. بلیزر (به دروغ) به کان گفت که از راه ابداع «چهره‌های خندانِ» زردِ همه‌جاحاضر ثروتمند شده که پیش از عصر ایموجی‌های کامپیوتری به‌شکل استیکر وجود داشتند. درواقع او در جایگاه دبیرکل فاسد کونکاکاف (تحت ریاست وارنر)، کنفدراسیون فوتبال منطقۀ آمریکای شمالی و مرکزی، ثروتمند شده بود. کان گزارش می‌دهد که بلیزر درنهایت یک طبقۀ کامل برج ترامپ در منهتن را اشغال کرد و یکی از آپارتمان‌ها را فقط به گربه‌هایش اختصاص داد. اما روزی در سال ۲۰۱۱، زمانی‌که در خیابان پنجاه‌وششمِ شرقی سوار بر اسکوترش می‌راند، مقامات مالیاتی گیرش انداختند. خیلی زود دوباره به چرخۀ هتل‌های لوکس فیفا برگشت، اما اکنون خبرچین اف.بی.آی بود و، به‌نوشتۀ کان، با وسیلۀ شنودی «در جاسوئیچی‌اش، زیرا بنابرشنیده‌ها برای اینکه نمی‌شد سیمی به‌روش استاندارد از روی شکمش بالا بیاید، چون بیش‌ازاندازه چاق بود.» بلیزر ژوئیۀ امسال در هفتادودوسالگی درگذشت.

اف.بی.آی و دیگران در میزبانی‌های جام جهانی در گذشته‌های دورتر نیز فساد کشف کردند. اکنون به‌نظر می‌رسد آلمان برای میزبانی در سال ۲۰۰۶، همانند آفریقای جنوبی برای سال ۲۰۱۰ رشوه داده است. وارنر، بلیزر و یکی از همکاران توطئه‌گرشان ۱۰ میلیون دلار به‌اسم حمایت از «جمعیت پراکندۀ آفریقایی» در کارائیب، از آفریقای جنوبی گرفته‌اند. وارنر همچنین اصرار می‌کند که نلسون ماندلای مریض هشتادوپنج‌ساله برای گدایی رأی او به ترینیداد پرواز کرده است.

از بیست و دو مردی که در سال ۲۰۱۰ به پیشنهادات میزبانی روسیه و قطر رأی دادند، هفت نفر تاکنون توسط مقامات ایالات متحده مورد بازخواست قرار گرفته یا متهم به رفتار مجرمانه شده‌اند؛ از یکی دیگر، فرانتس بکن‌بائر، قهرمان آلمانی فوتبال، دربارۀ پیشنهاد میزبانی کشورش در سال ۲۰۰۶، در سوئیس و آلمان تحقیقات انجام می‌شود؛ آنخل ماریا ویلار از اسپانیا طی تحقیقات ضدفساد در ژوئیه بازداشت شد؛ و پنج نفر دیگر توسط کمیتۀ اخلاق خود فیفا تحریم شده‌اند. هاولانژ در سال ۲۰۱۳، پس از افشای زیرمیزی‌ها از مقام ریاست افتخاری فیفا، استعفا داد (او سال گذشته در سن صدسالگی در گذشت.)

رو شدن داستان‌های فساد ادامه دارد. در ماه ژوئن، یک گزارش چهارصدصفحه‌ای دربارۀ میزبانی‌های جام جهانی که در سال ۲۰۱۴ به کمیتۀ اخلاق فیفا تحویل داده شده بود، به روزنامۀ بیلد آلمان درز کرد. آنگاه، فیفا که گزارش را سه سال مخفی نگه داشته بود، بلافاصله با مدعای «شفافیت» آن را منتشر کرد. گزارش قاضی آمریکایی، مایکل گارسیا، مدعی بود که یکی از مشاوران قطر، ساندرو راسل، که خود با اتهام پولشویی مواجه بود، دو میلیون پوند برای دختر ده‌سالۀ عضو برزیلی اکس‌کو، ریکاردو تکسیرا، داماد سابق هاولانژ که به آز شهره است، فرستاده بود. بااین‌حال گزارش متذکر می‌شود: «هیچ شاهدی برای اثباتِ ارتباط این دو میلیون با قطر موجود نیست.» همچنین یکی از یافته‌های گزارش گارسیا این بود که درست پس از انتخاب قطر برای میزبانی، یکی از اعضای سابق اکس‌کو با نامه از مسئولین قطری به‌خاطر انتقال چندصدهزار یورو تشکر کرده است.

بی‌شک قطر بر سرِ مقامات فوتبالی پول و مزایا ریخته است، اما اکثرِ رقبای دیگر نیز این کار را کرده‌اند. بااین‌حال، رقبای اروپای غربی و آمریکایی مواظب بودند تا ریخت‌وپاش را قانونی انجام دهند. برای بسیاری از اعضای اکس‌کو، کل اهمیت رأی‌گیری جام جهانی در رشوه خلاصه شده بود. فساد سیستم فیفا بود. اما بیشترین گناه به گردن قطر افتاد. کان بخشی از این را به عرب‌ستیزی نژادپرستانه نسبت می‌دهد. اما توضیح پیروزی قطر با ارتشای صرف نادیده‌گرفتن قدرت نرم چشمگیر قطر در پیوندهای اقتصادی وسیعش با غرب، به‌خصوص پس از بحران مالی سال ۲۰۰۸ است.

درواقع، رأی اکس‌کو چند هفته قبل طی مراسم ناهاری در کاخ الیزه تعیین شده بود. سرِ میز، رئیس‌جمهور وقت فرانسه، نیکولا سارکوزی، پسر امیر قطر و میشل پلاتینی فرانسوی، رئیس فدراسیون فوتبال اروپا، یوفا، حاضر بودند. پلاتینی درحالی قدم به الیزه گذاشت که برنامه‌اش رأی به ایالات متحده برای میزبانی سال ۲۰۲۲ بود، اما سارکوزی به‌سمت او خم شد و از او خواست از قطر حمایت کند. پای معاملات تجاری فرانسه و قطر و برعهده‌گرفتن ادارۀ باشگاه مقروض پاری‌سن‌ژرمن توسط قطری‌های وسط بود.

پلاتینی به‌نوبۀخود رأی بلوکی متشکل از چهار کشور اروپایی را از ایالات متحده به قطر تغییر داد که نتیجه را رقم زد. سال بعد، یکی از ضمایم دولت قطر، پاری‌سن‌ژرمن را خرید و پول لازم برای خرید فوق‌ستاره‌هایش را تأمین کرد. بهترازآن، تلویزیون قطری بی‌این اسپورتس –که سابقاً بخشی از الجزیره بود- موافقت کرد تا مبلغ بی‌سابقۀ ۶۰۷ میلیون یورو در سال را برای حق پخش بازی‌های لیگ فرانسه بپردازد. قطر هنوز درحال پول‌دادن به فوتبال فرانسه است. شبکۀ بی‌این -که در کشورهایی از مصر تا ایالات متحده پخش می‌شود- ممکن است امروزه بازویی بااهمیت برابر با الجزیره برای قدرت نرم قطر باشد. و فقط برای اینکه همه راضی باشند، برای پسر پلاتینی که وکیل است در یک کارخانۀ تولید پوشاک ورزشی متعلق به سازمان سرمایه‌گذاری قطر شغلی دست‌وپا شد. این بخشی از داستان بلند خودکامگی‌هایی است که نخبگان غربی را به میان خود می‌کشند. مقامات ارشد فوتبال هنوز هم گاهی غیراروپایی‌ها را می‌خرند، اما اغلب به‌صورت فزاینده‌ای توسط آن‌ها خریده می‌شوند.

پس‌ازاین رگبارِ رسوایی‌ها، پلیس سوئیس یورش‌های زوریخ در سال ۲۰۱۵ را ترتیب داد. اما چند روز بعد، درحالی‌که مسئولین فیفا در دفاترشان اسناد را ریزریز می‌کردند، بلاتر هفتادونه‌ساله طی انتخاباتی که بی‌شباهت به یک نمایش روحوضی روریتانیایی۶ نبود، برای پنجمین‌بار برندۀ ریاست بر فیفا شد. برخی از نمایندگان از رأی‌های مثلاً مخفی خود عکس گرفتند تا اثباتی بر سوگند وفاداری‌شان باشد. تااین‌زمان، فشار مطبوعات، اف.بی.آی و کشور سوئیس (خسته از سرشکستگی‌های مکرری که فیفا به بار آورده بود) تحمل‌ناپذیر شده بود. چهار روز پس از انتخاب مجدد، بلاتر استعفا داد. در دسامبر ۲۰۱۵ او و پلاتینی از فوتبال محروم شدند. سقوطشان با شخصیتشان همخوان بود: مشخص شد که بلاتر دو میلیون فرانک سوئیس به پلاتینی رشوه داده است.

نابودی بلاتر، مثل سرنگونی مجسمۀ صدام حسین در عراق در سال ۲۰۰۳ حسی از تسکین با خود داشت، اما روش‌های قدیمی فیفا تا حدود زیادی دست‌نخورده باقی مانده‌اند. در فوریۀ ۲۰۱۶ کنگرۀ فیفا جیانی اینفانتینو، یک بوروکرات سوئیسی دیگر، را پس‌ازاینکه به ۲۰۹ رئیس فدراسیون گفت «پول فیفا از آن شماست» به ریاست برگزید؛ کان می‌گوید این جمله موجب «تشویق خودجوش» شد. بسیاری از خصوصیات اینفانتینو یادآور بلاتر است: مهارتش در حمایتگری، خوش‌مشربی چندزبانه و حسِ لیاقتی که برمی‌انگیزد. پس از بلاتر، کنگرۀ فیفا اصلاحات محدودی را تصویب کرد، اما در ماه مه امسال، فیفا دورۀ ریاست دو عضو کمیتۀ اخلاق را تمدید نکرد. اگر مأموری از اف.بی.آی این را دیده باشد، احتمالاً به نشانۀ فهم این حرکت سری تکان می‌دهد: کمیته درحال تحقیق از اینفانتینو دربارۀ چند پروندۀ تخلف بوده و او انتقادات رسانه‌ای را با اطلاق «اخبار کذب» مردود دانسته بود.

پاییز امسال، در ادامۀ تحقیقات اف.بی.آی، وزارت دادگستری آمریکا بیش از ده‌دوازده‌تا از مقامات فوتبالی عمدتاً اهل آمریکای لاتین را محکوم یا دادگاهی خواهد کرد. دادستان‌های سوئیسی درحال اجرای حدود بیست‌و‌پنج تحقیق مجزا دربارۀ موارد مشکوک به فساد مرتبط با فیفا و میزبانی جام جهانی هستند. اما عمدۀ فشار از روی خود فیفا برداشته شده است. روزنامه‌نگاران به‌ندرت مکرراً به این سازمان می‌پردازند. ایالات متحده ممکن است ساکت شود زیرا پیشنهاد مشترک میزبانی با مکزیک و کانادا را برای جام جهانی ۲۰۲۶ آماده می‌کند. و به‌نظر نمی‌رسد که دولت ترامپ خیلی نگران فساد خارجی باشد.

رسوایی‌ها مسلماً آسیب رسانده‌اند: فیفا برای تکمیل فهرست حامیان مالی جام جهانی روسیه تقلا می‌کند. اما هزینه‌های سازمان پایین باقی مانده، و هنوز تقریباً مثل همیشه فعالیت می‌کند، هرچند اکنون احتمالاً با تعداد کمتری حساب بانکی در میامی. اکثر افرادی که در سال ۲۰۱۵ بلاتر را دوباره انتخاب کردند، هنوز هستند و هنوز خواهان حمایت‌اند. پوتین دارد جام جهانی‌اش را مهیا می‌کند.

یگانه توافق فیفا که ممکن است تغییر کند میزبانی قطر برای جام جهانی ۲۰۲۲ است. حاکمان قطر انتظار یک پیروزی پرطمطراق داشتند. تااینجای‌کار تجربۀ آن برعکس بوده است. این کشورِ سابقاً گمنام اکنون به‌خاطر رشوه و نظام «کفالت»، دائم در خبرهاست؛ نظام کفالتْ خدمتِ قراردادی است که طبق آن کارگران هندی و نپالی گذرنامه‌های خود را تسلیم کرده و زندگی خود را به‌خاطر دستمزدی ناچیز در مکان‌های ساخت‌وساز سوزان، به خطر می‌اندازند. (روسیه برای ساخت استادیوم سن پترزبورگ واقعاً از نیروی کار برده‌های کرۀ شمالی که پیونگ‌یانگ دراختیارش گذاشته استفاده کرده است، اما دراین‌باره تبلیغ بسیار کمتری شده است.)

جام جهانی قطر پروژه‌ای غول‌آسا و کوتاه‌مدت است که به‌شدت وابسته به صادرات و نیروی کار خارجی است. این مسئله این کشور را به مرحمت همسایگانش وا می‌گذارد: حصر اقتصادی فعلی توسط عربستان سعودی و امارات متحدۀ عربی گزنده است. حسادت نقشی در آن ایفا می‌کند. سعودی‌ها در تشخیص قدرت نرم فوتبال کندتر از قطر بودند. تازه حالاست که دارند رقیبی پان‌عربی برای بی‌این درست می‌کنند.

فیفا می‌توانست این بن‌بست را با تبدیل جام جهانی ۲۰۲۲ به رویدادی متعلق به سراسر خلیج پایان دهد و بازی‌ها را بین عربستان، امارات، کویت و دیگران پخش کند. این کار فشار را از روی قطر برداشته، فرهنگ همسایگی را تشویق کرده و باعث می‌شد تا همۀ کشورهای خلیج نظام کفالتشان را برچینند، همان‌طور که قطر به‌کندی دارد بر می‌چیند. برگزاری مشترک مسابقات می‌توانست بازتابی از میزبانی مشترک موفق توسط رقبای دیرینه، ژاپن و کرۀ جنوبی در سال ۲۰۰۲ باشد. این کار پشتیبان لفاظی فیفا دربارۀ قدرت فوتبال برای متحدکردن بشریت (اساس خیز طولانی شخص بلاتر برای جایزۀ صلح نوبل) می‌بود. فوتبال تقریباً همان‌قدر که فیفا وانمود می‌کند، یک نیروی جهانی قوی است و به‌همین‌خاطر کشورهای درحال خیزش جهان دست روی آن گذاشته‌اند.


اطلاعات کتاب‌شناختی:

Conn, David. The Fall of the House of FIFA: The Multimillion-Dollar Corruption at the Heart of Global Soccer. Nation Books, 2017

دفعات مشاهده: 219 بار   |   دفعات چاپ: 19 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: رنجی به نام «معمولی بودن» ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱۰/۱۳ | 
رنجی به نام «معمولی بودن»

فردین علیخواه

من یک فمینیست هستم/ شعر، کتاب و قهوه اصل ترک/ سفر، دورهمی های دوستانه و مکاشفه فردی/ نوشتن، ورزش و کافه/ طراحی داخلی، عکاسی و گاهی هم شعر/ می‌نویسم پس هستم/ عکاسی، طبیعت، طراحی/ مجسمه‌سازی، طراحی جواهر، عکاسی/ خیره به جهان می‌نگرم/
این‌ها ویژگی‌هایی است که برخی از کاربران شبکه‌های اجتماعی در توصیف خود آورده‌اند. هدف این نوشته، نه تحقیر، بلکه تحلیل این موضوع است.
زیمل، جامعه‌شناس آلمانی، یکی از ویژگی‌های زندگی در شهرهای بزرگ را فشار بر فرد برای رفتار عقلانی و حسابگرانه می‌دانست. درواقع شرایط زندگی در شهرهای بزرگ به‌گونه‌ای است که افراد چاره‌ای جز رفتار عقلانی ندارند. فرد به‌جای آنکه با قلب به جهان اطرافش نگاه کند با سر (مغز) نگاه می‌کند. کیفیت در روابط اجتماعی تبدیل به کمیت می‌شود و این جریانِ آبی است که همه را همراه خود می‌برد. به همین دلیل یکی از کارکردهای شهرهای بزرگ «یکسان‌سازی» است. ساکنان شهرها عمدتاً شبیه یکدیگرند. کمتر عاطفی و بیشتر حسابگرند. نظم و آداب (discipline) در همه‌جا حرف نخست را می‌زند. البته زیمل معتقد بود که افراد معمولاً در مقابل «قدرت یکسان‌ساز» شهرِ مدرن مقاومت می‌کنند. آن‌ها نمی‌گذارند تا «فردیتشان» زیر چرخ‌دنده‌های «یکسان‌ساز» شهر نابود شود. به همین دلیل زیمل به بررسی «مد» در شهر پرداخت. او مد را یکی از شکل‌های مقاومت افراد در برابر قدرت یکسان‌ساز شهر می‌دانست. فرد با مد سعی می‌کند تا وجود متفاوت خود را در دل این شهر بزرگ حفظ کند. ظهور آدم‌های عجیب‌ و غریب Peculiar persons یا خاص Special persons در شهرهای بزرگ را می‌توان از این زاویه دید. خلاصه آنکه، تلاشِ شهر؛ یکسانی و در مقابل تلاشِ فرد، یکتایی است و این چالش مدام ادامه می‌یابد.
برخی از متفکران، این ایده زیمل را ادامه دادند. از نظر آنان، در جهان مدرن، رنجی به نام «معمولی بودن» وجود دارد. افراد اصرار دارند تا بگویند که من شبیه آن دیگرانِ انبوه نیستم. من مانند مردم نیستم. من مانند مادر یا پدر سنتی‌ام نیستم. من چیزی دارم که مرا از دیگران متمایز می‌کند. شاید به همین دلیل است که افراد بسیاری خودشان را به آب‌وآتش می‌زنند و حتی خارج از ساعات اداری یا کاری‌شان، برای خودشان سرگرمی یا تفننی دست‌ و پا می‌کنند. به کلاسی می‌روند و به‌عمد خود را در معرض هنری قرار می‌دهند چراکه باید چیزی یا بهانه‌ای برای عرضه یافت و از رنج معمولی بودن کاست. شبکه‌های اجتماعی این رنج را پررنگ‌تر کرده‌اند. افراد باید در معرفی خودشان چیزی بنویسند. «فردیت» باید در صفحات شخصی برجسته باشد. من، خودم هستم و شخصیت متمایز خودم را دارم.
در جهان پیشرفته، کمپانی‌ها این رنج را به‌خوبی شناسایی کرده و تلاش کرده‌اند تا برای آن کسب‌وکاری فراهم کنند. در این کشورها «صنعت توجه» attention industry شکل گرفت و «تولید محتوا» برای صفحات شخصی افراد یکی از مشاغل پردرآمد شده است. ما کاری می‌کنیم که شما دیده شوید. ما کاری می‌کنیم که شما چیزی برای عرضه داشته باشید. ما برایتان تولید محتوا می‌کنیم. ما می‌گردیم و در شما چیزی برای عرضه و کسب توجه پیدا می‌کنیم.
 به نظر می‌رسد که در ایران امروز، رنجی به نام معمولی بودن غلیظ‌تر از جهان پیشرفته است. در جهان پیشرفته زندگی در دل شهرهای بزرگ، وجود سازمان‌های عظیم بوروکراتیک و اجرای بندبند مقررات و نظم، به شکلی تهدیدکننده فردیت فردند و یکسان‌سازی یکی از پیامدهای احتمالی آن‌هاست و به همین دلیل در صحنه اجتماعی تلاش پررنگی برای احیاء و حفظ «فردیت» به چشم می‌خورد. ظهور سلیقه‌های مختلف و متفاوت در همه عرصه‌های زندگی نظیر افکار، جهان‌بینی‌ها، لباس، غذا، چیدمان خانه و غیره پاسخی به همان فشار یکسان‌سازی و تلاشی برای یکتایی و کاستن از رنجی به نام معمولی بودن است.
در ایران، علاوه بر همه این‌ها، نهادهای رسمی هم از منظری ایدئولوژیک تمام تلاش خود را برای «یکسان‌سازی» اعمال می‌ کنند. در واقع در ایران فرد، هم با الزامات زندگی مدرن مواجه است که منظم، قانونمند و عقلانی بودن را از او طلب می‌کند و هم با نهادهای ایدئولوژیکی مواجه است که قصد دارند در نهایت انسانی ایدئولوژیک طبق خواسته خودشان تولید کنند. در این شرایط، فردیت از دو جهت مورد تهدید واقع‌شده است و به همین دلیل، تلاش برای یکتایی، در مقابل فشار برای یکسانی، در ایران غلیظ‌تر می‌شود. در جهان، کاربران شبکه‌های اجتماعی می‌گویند که من آدم متفاوتی هستم، ولی در ایران این کاربران، هم می‌گویند که من آدم متفاوتی هستم و هم اصرار دارند بگویند که من آنی نیستم که سیستم ایدئولوژیک تلاش می‌کند بسازد.
دفعات مشاهده: 215 بار   |   دفعات چاپ: 17 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: عقیم پروری سیستماتیک ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۸/۲۴ | 
عقیم پروری سیستماتیک

مهدی سلیمانیه

در هر دو مقطع تحصیلی ارشد و دکتری دانشگاه، شاگرد اول بود‌. اما توان نوشتن یک متن هزار کلمه‌ای را نداشت. یادم هست که برای نوشتن یک مقاله مفهومی، ایده نداشت و در اواخر ترم، از عدم توانایی نوشتن، به گریه افتاد. در تمام طول دوران تحصیل‌اش، نه در هیچ فعالیت دانشجویی شرکت کرد، نه مطلبی در نشریه‌ ای نوشت، نه موضوع پایان‌نامه‌اش ربطی به درد مردم‌اش داشت. آرام می‌آمد و آرام می‌رفت. از همان کنار. اما نام تمامی مجلات دارای امتیاز علمی و پژوهشی را می‌دانست. با جزئیات می‌دانست که هر مقاله ای که منتشر شود، چند امتیاز دارد  و ... ماه قبل شنیدم که عضو هیأت علمی یکی از مهمترین دانشگاه‌های تهران شد.
این یک استثناء نیست. یک قاعده است. داستان یک نسل! مهم‌ترین خروجی‌ ما در ده های گذشته چه بوده است؟ سیستم آموزشی ما، دانشگاه ما، نظام مدیریتی ما، حتی حوزه علمیه ما چه تیپ‌هایی را پرورش داده‌است؟ چه بچه‌هایی تربیت کرده‌ایم؟ چه مدرسان دانشگاهی را جذب کرده‌ایم؟ چه مدیرانی را در سیستم بالاتر برده‌ایم؟ سیستم کنکور و تست و قلمچی چه بچه‌هایی ساخته‌است؟
احساس می‌کنم خروجی‌های سیستم، تیپ‌های منفعت‌طلب، اهل حساب و کتاب، دو رو، محاسبه‌گر، غیرسیاسی و ترسو و فردگرا بوده‌است. در دانشگاه، چه کسانی به عنوان هیأت علمی جذب می‌شوند؟ کسانی که در طول دوران تحصیل‌شان در دانشگاه، فعالیت دانشجوی صنفی، مطبوعاتی یا جمعی نداشته‌اند، آسته رفته و آسته آمده‌اند که هیچ گربه‌ای شاخشان نزند. بچه‌ مثبت‌هایی که فقط نمره روی نمره گذاشته‌اند و بی‌سر و صدا بالا آمده‌اند.
چه دانشگاهیانی ارتقاء پیدا می‌کنند؟ کسانی که نه با درد جامعه کار دارند، نه جز پروژه گرفتن از این نهاد و آن سازمان و مقالات علمی پژوهشی تلنبار کردن و پرونده ارتقاء را تکمیل‌تر کردن دغدغه‌ای. همین جنس کارمندان، همین جنس مدیران، همین جنس حوزویان. ما دیگر فقط تیپ‌هایی را تربیت می‌کنیم که «گرد» باشند. به هیچ‌جا «گیر» نکنند. هیچ‌چیز و هیچ‌کس را «نخ‌کش» نکنند. سر می‌خورند و بالا می‌روند.
دفعات مشاهده: 871 بار   |   دفعات چاپ: 113 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فوتبال؛ ورزشی سرمایه‌سالار یا فرایندی مهم در جهانی شدن؟! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۷/۲۹ | 
نقدی بر کتاب یک بازی دو نیمه‌ای ترجمه رضا شجیع و علی‌ نامدار‌آزادگان؛ نشر چشمه
فوتبال؛ ورزشی سرمایه‌سالار یا فرایندی مهم در جهانی شدن؟!

محمد قاسمی

بی‌گمان فوتبال در سده اخیر یکی از پرطرفدار ترین ورزش ها بوده حالا در قرن بیست و یکم و با اشاعه رسانه‌های دیجیتال این تاثیر گذاری به مراتب بیشتر هم شده. از مخاطبین میلیونی و حتی میلیاردی تورنمنت‌های مهم این رشته همچون جام جهانی که بگذریم، بازی های باشگاهی که به صورت متداوم در طول سال برگزار می شوند، در مجموع صنعتی پولساز را به وجود آورده اند که رد تاثیرات آن را در عرصه های مختلف می توان دید. اما آیا با در نظر داشتن محبوبیت فراگیر و اثرگذار فوتبال، حاشیه و متن این رشته آن‌چنان که باید مورد نقد و بررسی همه‌جانبه قرار گرفته است؟ شاید در این زمینه گامهایی برداشته شده باشد؛ اما دایره اهمیت فوتبال چنان گسترده شده که در یکی دو دهه اخیر، مورد توجه جامعه‌شناسان و نظریه پردازان و حتی فیلسوفان نیز قرار گرفته است که این نشان از اهمیت آن و جنبه‌های پرداخته نشده از فوتبال حرفه‌ای دارد.
از این جهت شاهد رشد انتشار  کتاب‌ها و مقالاتی هستیم که به موضوع فوتبال اختصاص یافته اند، این آثار از ابعاد و جنبه‌های مختلفی فوتبال را مورد بررسی قرار می دهند، در جایی اثر اجتماعی آن مورد بررسی قرار گرفته و در تحقیق دیگری عوامل بیرونی موثر در آن مورد توجه ویژه بوده. ترجمه و انتشار چنین آثاری در این نیز رونقی به مراتب بیش از گذشته یافته که بی ارتباط به تلاش فوتبال وطنی برای حرفه ای شدن در دهه اخیر نبوده است.
به هر حال در بسیاری از آثاری که به فوتبال پرداخته‌اند آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته مخاطبین این ورزش یا به زبان ورزشی طرفداران این ورزش اند که در تحقیق‌ها و تالیف‌های مربوط به این ورزش به ندرت محور اصلی تحقیق بوده‌اند . اما کتاب«یک بازی دو نیمه‌ای» همین خلا را مورد بررسی می‌دهد چرا که به قول نویسنده کتاب  «اگر فوتبال را یک رسانه در نظر بگیریم مخاطبین و هواداران این رشته به عنوان مصرف کننده در متن و بطن این رسانه قرار می‌گیرند و موضوع مهمی برای بررسی و تحقیق در اختیار ما قرار می‌دهند».
 «یک بازی دو نیمه‌ای» از جنبه‌های مختلفی می توان یک تحقیق جامع محسوب کرد که در هر بخش از کتاب جنبه ای از وجوه کمتر پردخته شده فوتبالی را به بحث می‌کشاند.در مقدمه‌ی کتاب نگاهی شده به فوتبال در عصرتکنولوژی و بازیهای ویدیویی؛ فوتبالی که همگام با جهانی سازی خود به نمونه اعلای ارزش‌های جهانی سازی نیز تبدیل شده‌است و به بیان نویسنده فوتبال خواسته یا ناخواسته به نمودی واقعی از فرآیندهای مهم در جهانی شدن بدل شده.
ورزش فوتبال در چند دهه اخیر رشد چشمگیری داشته زیرا فوتبال مدرن دقیقا با فضای فرهنگی حاکم بر زندگی انسان مدرن هماهنگ است و انسان مدرن تنها فوتبال را تماشا نمی‌کند بلکه آن‌را به مثابه کالایی ضروری پیوسته و پیوسته مصرف می‌کند. چیزی که به اشاعه جهانی و سراسری فوتبال کمک کرد رابطه ذاتی فوتبال و مدرنیسم است.در عصر تکنولوژی دیگر فوتبال محدودیت ورزشگاه‌ها را ندارد و تلویزیون به عنوان همبسته‌ای برای ورزشگاه عمل می‌کند.
باید گفت قدرت تاثیرگذاری فوتبال از جایی است که تنها وارد گود نمی‌شود، به هرجا پا می گذارد ارزش‌ها و سیستم‌های مدرن و سرمایه‌داری خود راهم وارد می‌کند .پس از مقدمه‌ای مبسوط نویسنده بحث هواداری فوتبال به مثابه یک چرخه‌ی مصرفی را پیش می‌کشد. در این بخش «سندوس» نویسنده فوتبال را یک کالا و هواداری از آن را نوعی از مصرف شرح می‌دهد. سرمایه سالاری در فوتبال به همین دلیل رابطه بین کالا و مصرف کننده‌اش شکل می‌گیرد. از سوی دیگر «سندوس» بین فوتبال و صنعت سرگرمی رابطه برقرار می‌کند و می‌گوید طرفداری فوتبال طرفداری از یک متن است، نه طرفداری از نشانه. اما درست برخلاف صنعت سرگرمی که در آن طرفداران هوادار یک خواننده پاپ هستند در این مدل طرفدار از ضمیر او یا آنها برای اشاره به فرد مورد علاقه‌شان استفاده می‌کنند درست برخلاف طرفداران فوتبال که از ضمیر ما استفاده می‌کنند و فاصله بین خود و تیم مورد علاقه‌شان نادیده می‌گیرند.
در فصل دوم کتاب «سندوس» بر روی مفهوم هواداری فوتبال و مصرف تمرکز می‌کند.  او در جواب انتقادهایی که منتقدین درباره خشونت و تعصب هواداران می‌کنند پاسخ می‌دهد که این منطق توجیه خوبی برای نفی لذت هواداری از تیم‌ها نیست. برای درک انگیزه‌های هواداران فوتبال ابتدا باید مزایای آنی و شخصی هواداری را درک کنیم. نویسنده در این بخش با ارایه تعریفی محدود از هواداری فوتبال مخالفت می‌کند چراکه این امر به درک فوتبال کمکی نمی‌کند.تفاوتی که این کتاب با سایر کتاب‌های مشابه دارد در این است که مفهوم هواداری در مطالعات فرهنگی اغلب بر بعد منفی و خشونت هواداران در رسانه‌های جمعی تاکید می‌کنند اما در این کتاب هدف شناخت و درک عمیق مفهوم هواداری به واسطه‌ی لذتی که از فوتبال می‌برند توجه شده‌است.
نکته‌ی مهم و حائز اهمیت این کتاب تحقیقات  و مصاحبه میدانی با طرفداران تیم‌های مختلف است که مطالعه را هم برای خواننده جذاب‌تر می‌کند هم اینکه این کتاب را به منبعی قابل اتکا برای تحقیق و پژوهش‌های بعدی تبدیل می‌کند. نویسنده این کتاب معتقد است هرچند فوتبال سرمایه‌سالار است اما طرفداری از آن ناظر بر طبقات اجتماعی نیست و فوتبال با کارکردش شکاف بین طبقات را در هواداری از تیم‌های مختلف از بین می‌برد.
در فصل سوم کتاب «سندوس» مفهوم هواداری و هویت را مورد پرسش قرار می‌دهد.هواداری فوتبال فضایی را خلق می‌کند که در آن فضا هوادار می‌تواند حرف بزند و خود را بازتاب بدهد؛ یعنی هواداری فوتبال همان بسط خویشتن است که یکی از نیازهای ذاتی انسان است. هواداری را باید به عنوان شکلی از مصرف و در نتیجه شکلی از ارتباط در نظر گرفت و به تجزیه و تحلیل آن پرداخت.این کتاب در سه بخش به همراه مقدمه‌ای مفصل به قلم «کارنل سندوس»به رشته تحریر درآمده و فارسی آن به ترجمه «رضا شجیع» و«علی نامدارآزادگان» توسط نشر چشمه منتشر شده‌است.
 
 برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد کتاب یک بازی دو نیمه ای لطفا اینجا را کلیک کنید. 
دفعات مشاهده: 931 بار   |   دفعات چاپ: 122 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: هفت عادت غریزی مغز ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۴/۲ | 
هفت عادت غریزی مغز

مغز ما با همه پیچیدگی اش، چون به تدریج تحول یافته است بخشی از سیم کشی اش مربوط به شرایط زیست دوران قدیمی تر بشر است. به همین خاطر، دچار عادت هایی غریزی شده است که ترک آن خیلی مشکل است:

۱ –  ما راحت تریم که با عقیده مورد پسند جامعه همراه باشیم و مهم هم نیست چقدر احمقانه و حتی مخرب باشد. ذهن ما دوست ندارد مستقل و مجزا فکر کنیم چون حیات و بقای ما در گرو زندگی جمعی و قبیله بوده است. ما ناچار بودیم چون طرد شدن از جمع، مصادف با مرگ بود.

۲ – مغز ما دوست ندارد قبل از هر تصمیم، درنگ کند. برای مغز ما راحت تر است اول عمل کند و بعد به نتایجش بیندیشد. فکر کردن و درنگ، سبب نگرانی و تشویش و حتی خطر بوده است. زندگی در طبیعت مصادف بود با خطر شکار شدن، و ترجیح اصلی  یا بر فرار بود یا دور زدن و انکار …

مغز ما داور خوبی در باره تصمیم و رفتار دیگران است ولی به خودش که می رسد گیج و منگ می شود و خطاها و ضعف های خودش را نمی بیند. ذهن ما طراحی نشده است که بر خودش نظارت داشته باشد.

۳ –  مغز ما مدام ذوق زده چیزهای می شود که برای ما خوب نیست. نیازها و تمایلات ما برای دستیابی به غذای پر انرژی، لذت از رابطه بدون دردسر و تعهد، بخشی از دنیای ساده اولیه و باستانی ما بود. ولی مغز ما با وجود افزایش لایه های پیچیده تمدنی، هنوز به همان تمایلات سریع اولیه واکنش جذابی دارد و متوجه آشوبی که ممکن است ایجاد کند نیست.

۴-  ذهن ما تنظیم شده است که فقط به منافع شخص ما فکر کند. مغز ما برایش دشوار است بپذیرد که شیوه نگاه و راه حل دیگر هم می تواند اصالت و حقانیت داشته باشد. ما البته در آخرین لحظات تحول فیزیکی مغزمان و فقط این اواخر یاد گرفتیم خودمان را به جای دیگران تصور کنیم و از دید آنها به زندگی بنگریم.  ولی این خصیصه بسیار شکننده است و به محض اینکه در خطر مضیقه وسایل حیاتی باشیم یا خسته و عصبی و یا نگران، به سرعت همه ایده های جدید را انکار می کنیم.

۵ – مغز ما اطلاعات ناراحت کننده را دوست ندارد. نمی خواهد برایش از مشکلات بگویند. ذهن ما مدام به دنبال اطلاعاتی است که تائید کننده آن چیزی است که باور دارد. از توصیه و راهنمای مستقیم می گریزد. مغز ما منافع لحظه ای را بر دوست داشتنی های درازمدت ترجیح می دهد. مغز ما برای دفاع از ما، هر حقیقتی را دور می زند.

۶ – مغز ما نمی تواند بفهمد که بخش عمده فکر و احساس انسان، برخاسته از ترشحات هورمون ها، خستگی، گرسنگی، مقدار قند و چربی خون و سایر جزئیات شیمیایی درون بدن ما است.

۷ –  در ابتدا، مغز ما فکر می کرد که رفتار و نیات ما باعث و بانی زمین لرزه و طوفان و مصیبت های طبیعی می شود. ما کمابیش آن دوران را سپری کردیم ولی هنوز خواسته ها و انرژی فردی ما را به با اتفاقات دنیای پیرامون ربط می دهیم. ذهن ما دوست دارد در دام دنیای شخصی که در ذهن خودمان ساخته ایم بماند تا اینکه به آمار و تجربیات عینی تکیه کند. مدام امار می دهند پرواز با هواپیما کم خطترین است ولی ما نمی خواهیم باور کنیم.

پذیرش ضعف های مغز ما به ما آموزد که هم نسبت به خودمان زیاد سخت گیر نباشیم و هم در پذیرش دیگران و ایده های شان و منافع شان، گذشت بیشتری داشته باشیم.

منبع: مرد روز
دفعات مشاهده: 1321 بار   |   دفعات چاپ: 135 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پشت پرده ریاکاری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۳/۱۳ | 
پشت پرده ریاکاری

داود قرایلو

کتابی می‌خوانم به نام «پشت پرده ریاکاری». در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد. یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها به‌دنبال بازکردن قفل‌ها و دستبرد به خانه‌ها هستند. یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی‌کنند. باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند. معمولاً قفل‌ها برای جلوگیری از نفوذ دزدان و ریاکاران روی در نصب نمی‌شود، چون دزدها بلد هستند که چگونه قفل‌ها را باز کنند، قفل‌ها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.
ماجرای این قفل بسیار جالب و قابل تأمل است. می‌توانیم نتیجه بگیریم که در تربیت فرزندانمان باید نهایت تلاش را داشته باشیم تا شرایط برای درستکار ماندن آنها حفظ شود. در واقع (تقریباً) تمام آدم‌ها پتانسیل کج‌روی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد. یعنی هر قدر که تلاش کنیم فرزندی درستکار تربیت کنیم ممکن است تحت شرایطی که ما از آن بی‌خبریم این فرزند به مرز آستانه خطا برسد. شاید کشف و شناخت این آستانه کمی دشوار است اما همین که بدانیم این فرزندی که پیش چشم ما بسیار در چارچوب صحیح قدم برمی‌دارد، می‌تواند در صورت رسیدن به آن آستانه، خطا کند، دانستن این موضوع ما را برای برنامه‌ریزی به منظور مقابله با آن شرایط ترغیب می‌کند.
البته به نظر می‌رسد که دو کار را می‌توان انجام داد. اول اینکه باید آستانه وسوسه را در دلبندان‌مان افزایش دهیم و دوم اینکه آنها را به‌گونه‌ای از وسوسه شدن دور کنیم. البته کار به این سادگی نیست و قفل‌گذاشتن روی در، در مواجهه با فرزندان‌مان شمشیر دولبه‌ای است که اگر مراقب نباشیم نتیجه معکوس خواهد داشت.
از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عده‌ای از مشتریان چند سؤال می‌دهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار می‌دهد و به گونه‌ای تظاهر می‌کند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است. برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عده‌ای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب می‌گذارند و رستوران را ترک می‌کنند.
در آزمایش دیگری همین کار تکرار می‌شود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفت‌و‌گو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ می‌خورد و چند دقیقه‌ای با تلفن صحبت می‌کند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفت‌و‌گو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمی‌کند. در این آزمایش تعداد کسانی که 4 دلار اضافه را برمی‌گردانند کمتر از آزمایش اول است.
نویسنده این‌گونه نتیجه می‌گیرد که وقتی مشتریان احساس می‌کنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمی‌گردانند. این آزمایش حاوی نکته جالبی است که می‌توان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس می‌کنند به آنها از سوی جامعه ظلم می‌شود یا حق آنها در جایی خورده می‌شود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند!
در واقع این سطح از دزدی و ریاکاری در همه جوامع به نوع تعامل حکومت‌ها با مردم بازمی‌گردد. می‌توان نتیجه گرفت که رفتار دولت‌ها بشدت روی شکل‌گیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و به‌سادگی می‌تواند مرزهای اخلاق را جابه‌جا کند. بنابراین قانونگذار باید در وضع قوانین، قوه مجریه در اجرا و سیستم قضایی در قضاوت، منافع لایه‌ها و طبقات اجتماعی مختلف را مورد نظر قرار دهد تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاق‌مداری در جامعه پررنگ می‌شود؛ اما در صورتی که الگوهای رفتاری حاکمیت به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد از یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی می‌ماند.
دفعات مشاهده: 1650 بار   |   دفعات چاپ: 137 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: حتی بوفون قهرمان هم خداحافظی کرد ... ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۳/۱۳ | 
حتی بوفون قهرمان هم خداحافظی کرد ...

محسن زندی

صحنه ی خداحافظی ساده ی بوفون را که میدیدم  با خودم فکر کردم که چرا در مملکت ما آدمها به این سادگی اهل ول کردن کارشان نیستند؟ مثلا مدیران کشور تا عزراییل خرخره ی مبارکشان را نگیرد ول نمیکنند. فوتبالیستها تا نوه شان را هم توی بازی نبرند و به آلاف و الوف نرسانند ول نمیکنند. کارمندان تا دور دوم بازنشستگی را هم تمام نکنند ول نمیکنند. معلمها تا موهایشان مثل گچ سفید نشود ول نمیکنند. استاد دانشگاه تا پدر جد بچه ها را درنیاورد و تاریخ مصرف کاغذ جزوه هایش تمام نشود ول نمیکند. و هزار مثال دیگر از این دست در دور و بر ما؛ تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل ...

در مملکت ما میلیونها نفر وجود دارد که دوران حکمرانیشان با طول نبوت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام پهلو میزند. بعد شما خارجی ها را میبینید که مثلا طرف رییس جمهور بوده، ولی بعد از اتمام دوره اش بدون هیچ محافظ و اسکورت و هزار سهام شرکتی و عضویت در هیات مدیره ی شونصد شرکت دولتی و خصولتی و تکثیر ژنهای خوبش با شلوارک لب خیابان ایستاده است و بستنی اش را لیس میزند. یا یکی مثل رونالدینیو با آن اعجازهای فوتبالی اش از یک سن به بعد خاصی میرود سماقش را میک میزند؛ و ... بعد دیدم جدای از عواملی مانند بی ثباتی اقتصادی و نظام مدیریتی غیرچرخشی و امثالهم، ما اصلا از بچگی تربیت میشویم برای ول نکردن کاری که یک زمان از ما خواسته اند. چطور؟ پدر مادرهایمان. آنها ما را برای وابستگی و چسبیدن تربیت میکنند، نه استقلال.
خودشان هم اینگونه تربیت شده اند. مثلا پدر و مادرها هیچوقت دست از سر بچه ها برنمیدارند و تا آخر عمرشان احساس تسلط و دخالت در امور آنها را دارند و این روحیه را نسل به نسل منتقل می کنند. خب یواش یواش در همه چیز روحیه ی چسبندگی به وجود می آید. روحیه ی ول نکردن. یا مثلا ما با این تز بزرگ میشویم که برای روز مبادا هر چیزی را حفظ کنیم تا روزی در بیابان به کار آید. ما میترسیم از ول کردن؛ احساس میکنیم هویتمان به موقعیتمان بسته است، و اگر آن موقعیت نباشد هیچ هیچیم. ما از هیچ بودن و نادیده گرفته شدن میترسیم. گاهی حتی نیاز مالی هم نداریم، اما از ول کردن میترسیم. چون هویتمان را به داشته ها و موقعیتمان گره زده ایم؛ نه شکوفایی های درونی مان. هموز هم مساله این است: داشتن یا بودن. حالا خدا نکند که این تهی مایگی درونمان به توهم احساس تکلیف هم گره بخورد. ویگر واویلا لیلی. دوستت دارم میزم، خیلللللی.
تاریخ ما تاریخ وابستگی است. تاریخ چسبندگی. هر کس به تناسب شخصیتش و قدرتش به یک چیزی میچسبد. ای کاش یکی در آن بلندای تاریخ بایستد و مثل نقی معمولی داد بزند: ولکه آقا؛ ولکه.

پاورقی: فروید میگوید کودک تا کاملا مستقل نشود به بلوغ نمیرسد. منظورم از استقلال دادن به بچه ها این نیست که مثل لاکپشتها بچه ها را کاملا ول کنیم به امان خدا. ولی لااقل اجازه ی استقلال به آنها بدهیم. سعی کنیم بیشتر در زندگی آنها یک معلم و راهنمای دلسوز باشیم؛ نه یک پلیس و قاضی. معلمی که با اعمال و رفتارش درس میدهد نه با فرمانهایش.
دفعات مشاهده: 1384 بار   |   دفعات چاپ: 140 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نمایشگاه کتاب: "درماندگی خودآموخته در چگونه زندگی کنیم؟" ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۳/۱۳ | 
 نمایشگاه کتاب: "درماندگی خودآموخته در چگونه زندگی کنیم؟"

ابوذر قاسمی نژاد

 نمایشگاه علمی، جایگاه و مکان نمایش آخرین دستاوردهاست. نمایشگاه، مسبوق به زایش و تولید است، در غیر این صورت محلی از اعراب ندارد. شواهد نشان می‌دهد که با تقلیل و فروکاست عمیق علمی روبرو هستیم. دستاوردها از زایش و نوآوری خبر نمی‌دهد، هرچه هست تکرار آن چیزی است که از قبل بوده (چاپ مجدد). چاپ مجدد یک اثر، دو معنا دارد: یکی ارزشمندی و جاودانگی یک اثر؛ دوم، فقدان رقابت در تولید. درخصوص مورد اول باتوجه به منطق حاکم بر علوم انسانی از یکسو و این گفتۀ پوپر که زندگی سراسر حل مسئله است و ارزش یک تئوری به ابطلال آن است، جای هیچ تردیدی نمی‌ماند که تولید جدید برای فهم شرایط جدید یک امر ضروری و ابتدایی است. در علوم انسانی، جاودانگی در نوشتن و گفتن نداریم اما، در نمایشگاه با سلطۀ شق اول و فرودستی شق دوم روبرو بودیم. این نشان می‌دهد که کشاکش آراء و تولید نظری با بحران روبروست. در فقدان زایش علمی به سر می‌بریم، زایشی که بتواند آنچه که از قبل بوده را به چالش بکشد.
بحث دیگر و مهمتر، مربوط به توزیع افراطی کتبِ به اصطلاح «چه بخورم؛ چگونه زندگی خوبی داشته باشم و چگونه خوب راه بروم و امثالهم» است. این کتب در سه دسته جای می‌گیرند. کتب عمومی که عموما  بار روانشناسی مبتذلی دارند (مانند چگونه خوب به نظر برسیم، چگونه موفق شویم و...)؛ گونۀ دوم، کتب کودک و نوجوان است که عمیقاً بار ایدئولوژیک دارند که با اقتصاد سیاسی نشر همدستی می‌کنند؛ گونۀ سوم، کتب شبه مذهبی است که خود اساسا اقتصاد سیاسی حاکم بر نشر هستند. این کتب ماهیتی مشابه و موعظه‌گونه دارند و در پنهان با کتب گونۀ اول هم داستان‌اند، زیرا به دنبال این هستند که چگونه با خواندن یک یا چند اثر، زندگی خوبی داشته باشم. گونۀ اول معطوف به این دنیا هستند و کتاب‌های شبه مذهبی معطوف به این و آن دنیا. هر دو تجویزی و دستوری هستند. این وضعیت تراژیک را می‌توان "درماندگی خودآموخته" نامید. این اصطلاح روانشناختی، معنا و کاربرد اجتماعی خاص خود دارد. یعنی فرایندی که در آن افراد به دلیل مکانیزم‌های نهادی و تاریخی با وضعیتی روبرو هستند که خود را در مدار پیشرفت و توسعه نمی‌بینند. هر چه هست تکرار است؛ نمایش بدون زایش است. به زعم گارسیا مارکز، صد سال تنهایی است.
امسال هم نمایشگاه بهترین معرف تکرار مکررات در قالب تجدید چاپ آن چیزی است که از قبل بوده و آزمون خود را پس داده است: این یعنی درماندگی خودآموخته. این وضعیت اتفاقا بهترین معرف تراژدی فرهنگی نیز هست زیرا در فقدان تولیدات اثربخش و متفاوت، کتب به اصطلاح "چه بخورم و چه بکنم و چه بپوشم" نشان‌دهندۀ استیلای بهت‌آور عدم معنا، نداشتن طرح و برنامه و سلطۀ صنعت فرهنگی است که بسته‌های شبه علمی به خورد ملت می‌دهد. این وضعیت نشانگر فرهنگ عینی بر فرهنگ ذهنی هم هست که تورم معنایی و مفهومی نمایشگاه را تعمیق بخشیده است. فرهنگ عینی بر فرهنگ ذهنی غلبه دارد و آن را از عنصر رهایی‌بخش و انسانی تهی کرده و آن را در مدار تکنیک و تخنه قرار داده است. شتاب در خرید کتب آرامبخش و معجزه‌آسا از سِر ضمیر ما سخن می‌گوید، کتبی که بگوید "چگونه خوب غذا بخوریم"، "چگونه با یک لبخند دیگران را مجذوب کنیم" و یا "چگونه در هنگام انجام مناسک مذهبی خوب تمرکز کنیم تا بیشتر ثواب ببریم؟" در عصر فلسفه‌زدایی عمیقی بسر می‌بریم که باوجود این نوعِ اقتصادی سیاسی حاکم بر نشر، درماندگی خودآموخته تعمیق خواهد یافت.
 اقتصاد سیاسی حاکم بر نشر درصدد تولید رضایت است و در پی ایجاد یک الگوی خاص بر خواندن و نوشتن. برندها (منظور افراد بنامی که قبلا اثر مهمی تولید کرده‌اند و اکنون در کنار انتشارات مربوطه به نوعی تبلیغ می‌کنند) نیز در این فرایند، مشارکت فعالانه دارند. سرگردانی افرادی که از یک نشر به نشر دیگر پرسه می‌زنند و در پی کتب "چگونه زندگی کنیم؟" هستند، امواج تردید را نشان می‌دهند؛ مجموعه‌ای از امکان‌های متناقض و عدم قطعیت‌ها در یک فضای بی‌معنا را نشان می‌دهد که با سلطۀ اقتصاد سیاسی حاکم بر نشر، تولید علمی به امری توده‌وار، بی‌بندوبار و هرزه تبدیل شده که با فراگیری منطق میل انسان ایرانی مجبور می‌شود دوباره از درون انگاره‌هایی بخورد و ارتزاق علمی کند و چیزی بر سر کشد که قبلا آنها را طرد و یا تجربه کرده است.
 در فقدان رشد تخیل علمی، ما دائما در پی پرکردن فقدان‌های حاصل از زندگی، از دالی به دالی می‌لغزیم و فقط علم و تولید علمی را تکرار می‌کنیم اما آن را درک نکرده‌ایم. مجموعه‌ای از تناقض‌ها بر ما و جامعۀ علمی می‌کوبد؛ "رواقی‌گری و هیچ انگاری مطلق است".
دفعات مشاهده: 1386 بار   |   دفعات چاپ: 141 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: آیا خانم النکا سیمیونونا الگوی برخی مدیران ماست؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۲۱ | 
آیا خانم النکا سیمیونونا الگوی برخی مدیران ماست؟

بابک خطی

"النکا سیمیونونا " شخصیت یکی از داستانهای آنتون چخوف است که هیچ رای و نظر و مستقلی از خود ندارد و باید مدام پیرو ، تاسی کننده و تقدیس گر فرد دیگری باشد. وقتی النکا با همسر اول خود "کوکین"که در کار نمایش است ازدواج می کند تمام زندگی اش به بازتاب سخنان و پرستش اندیشه های همسرش و حول و حوش تئاتر ،اصالت نمایشنامه نویسی ،تاسف از نبود فرهنگ اقبال به تئاتر توسط مردم می تبدیل می گردد. دست روزگار اما باعث می شود کوکین در یک سفر کاری فوت کند و النکا را در شوک فرو ببرد و از همه عجیب تر اینکه او دیگر نظری در هیچ موردی ندارد. دیری اما نمی گذرد که النکا با صاحب یک انبار چوب به نام "پوستوالف " آشنا می شود و کار به ازدواج می انجامد و از آن پس است که فکر و ذکر از صبح تا شام النکا به صنعت چوب ،کسادی بازار آن و دردسرهای خرید و فروش چوب و ...متمرکز می شود. او تمام وقت و زمانش را به تقدیس و توجیه اعمال همسرش اختصاص می دهد و حتی وقتی دور و بری ها از پرهیز این زوج خوشبخت از تفریحاتی مثل شرکت در تئاتر یا کنسرت سوال می کنند النکا با قاطعیت از پوچ و بی معنی بودن چیزهایی مثل تئاتر و غیر آموزنده بودن آن داد سخن می دهد. روزگار اما باز هم با بیمار شدن پوستوالف و مرگ او بعد از مدتی با النکای بیچاره معامله بی رحمانه ای دارد.
تا اینکه بعد از مدتی رابطه النکا با یکی از آشنایان قدیمی که دامپزشک جوانی به نام "اسمیرنین" است گرم و صمیمی می شود و بعد از آن اندیشه و ورد زبان النکا در همه جمع ها ،دامپزشکی،لزوم مایه کوبی دام ها ،وضع غیربهداشتی کشتارگاه ها ،شیوع سل و طاعون و...می گردد.
او آنقدر در تقدیس شغل و افکار اسمیرنین پیش می رود که حتی موجبات شرمندگی او را در جمع همکارانش باعث می شود.
به نظر می رسد وضعیت "برخی" مشاورین، معاونین ، مسوولین روابط عمومی،مدیران میانی و...در ساختارهای اداری ما به روش النکا سیمیونونا شبیه باشد؛
آنها از سازمان فلان با پست مشاور به سازمان بهمان با پست معاون و از آنجا به سازمان بعدی با پستی جدید و...می روند و در همه این موقعیت ها به جای ارائه راهکار یا انتقاد موجد بهبود سیستم ،تنها به تقدیس و توجیه اقدامات و برنامه های مقام بالادست خود مشغول می شوند و علاقه دارند سیستم را به روش احسنت ،باریکلا برای مدیر ارشد پیش ببرند.
البته حتما باید سوی دیگر ماجرا را هم دید ؛اینکه مدیران ارشد چه کسانی در اطراف خود به عنوان معاونین و مشاورین و...جمع می کنند ،آیا اراده ای بر انتخاب افراد کاردان و صاحب علم تجربه و اصلاح اشکالاتی که ممکن است در منویات ذهنی آنان به حکم انسان بودن وجود داشته باشد را دارند یا برخی از آنها اعتماد به نفس کاذب ناشی از حضور افراد مدیحه سرای بله قربان گو را در حلقه اطرافشان ترجیح می دهند.
رفتار النکایی و توسعه آن در کل از پاشنه های آشیل توسعه است چرا که اطراف یک مدیر ارشد را ،به جای افراد صاحب اندیشه و منتقدان دلسوز با افراد بله قربان گو و مدیحه سرا پر می کند و مانع از این می شود تا برنامه ها و طرح ها به روال علمی و کارشناسی بررسی و چکش کاری شوند.
نتیجه ی چنین رویکردی اگر شیوع یابد و در سطح کلان باعث هدر رفت سرمایه های ملی کشور در انجام طرح های ناپخته و هنوز بالغ نشده ای می گردد که چه بسا اهداف عالی در بدو پیدایش خود داشته اند اما به دلیل عدم تغییرات و اصلاح مناسب نه تنها یار شاطری برای بهبود توسعه نمی گردند که به بار خاطر تبدیل و به هدر رفت سرمایه های انسانی و اقتصادی منجر می شوند.
دفعات مشاهده: 1703 بار   |   دفعات چاپ: 154 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: جامعه‌ی زخم‌خورده‌ی اژدهای کومودو ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۸ | 
جامعه‌ی زخم‌خورده‌ی اژدهای کومودو

علی نصری

اژدهای کومودو یکی از درنده‌ترین حیوانات است. در یک تحقیقی در زیر میکروسکوپ در چنگال‌‌های یکی از آن‌ها پوست و استخوان ۱۹جانور مختلف مشاهده شده بود. البته اژدهای کومودو جثه‌ی چندان بزرگی ندارد. آرواره‌های او از بیش‌تر حیوانات درنده ضعیف‌تر است. و دست‌هایش قوت و توان نگه‌داشتن حیوانات درشت را ندارند. اما با اینحال شکارچی بسیار موفقی است و جانوارنی که در مسیرش قرار می‌گیرند٬ کم‌تر جان سالمی بدر می‌برند. اما چطور؟
اژدهای کومودو فقط یک یا دو بار طعمه‌ی خود را گاز می‌گیرد و سپس او را رها می‌کند. طعمه فرار می‌کند و با سرعت از صحنه دور می‌شود. شاید به خود می‌گوید که عجب قسر در رفته و جانش از چنگ این هیولا در امان مانده. اما رفته رفته بدنش سُست می‌شود٬ پاهایش کم‌ توان می‌گردند٬ قدم‌هایش سنگین می‌شوند٬ تلخی عجیبی سراسر وجودش را فرا می‌گیرد٬ آهسته بر روی زمین می‌نشیند٬ ساکت٬ منفعل٬ بی‌رمق. نگاهش مات و خیره می‌گردد. شبح اژدهای کومودو را می‌بیند که از دور آهسته آهسته ظاهر می‌شود٬ با قدم‌های سنگین آرام آرام به سمت او می‌آید٬ با زبانش رد خون او را بر روی زمین دنبال می‌کند و قدم‌ به قدم، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود.
اما حیوان زخمی هیچ انگیزه‌ای برای مبارزه یا فرار در خود نمی‌بیند. یاس و انفعال و ضعف و تلخی تمام وجودش را گرفته. اژدهای کومودو در همان رویارویی اول «زهر»ی را در وجود او تزریق کرده که نه‌تنها مانع بسته شدن زخم‌‌هایش شده که قوت و انگیزه‌ی مبارزه برای زندگی را نیز از او ربوده است. او تنها خیره به هیولا می‌نگرد و جز تسلیم شدن در برابر شکست و مرگ چاره‌ای ندارد.
امروز جامعه‌ی ما وضعیت مشابهی با طعمه‌ی اژدهای کومودو دارد. درندگان خارجی و افراطیون داخلی -اگر چه توان یا تمایل رویارویی مستقیم را ندارند- اما از هر سو احاطه‌‌مان کرده‌اند و هر از گاهی نیشی بر گوشت‌مان فرو می‌کنند و زهر «یاس»ی در جان‌مان می‌ریزند و سپس آرام رد زخم‌هایمان را دنبال می‌کنند تا آن‌جایی که دیگر رمقی در جان‌مان باقی نمانده باشد و طعمه‌ی آسان و بی‌آزاری برایشان شده باشیم.
درندگان خارجی می‌کوشند تا با تحریم‌های اقتصادی و جنگ‌های نیابتی و تفرقه‌افکنی‌های قومی و بدعهدی‌های حقوقی و هجمه‌های رسانه‌ای و بمباران تبلیغاتی و سیاه‌نمایی‌های شبانه‌روزی٬ جامعه‌ی ایران را نسبت به هرگونه چشم‌اندازِ «ثبات» و بهبود وضعیت‌ اقتصادی و احساس امنیت و آرامش روانی و عادی‌ شدن شرایط‌ زندگی دل‌سرد و مایوس کنند.
سخن‌گویان فارسی‌زبان‌ آن‌ها نیز سعی دارند تا با واژه‌سازی‌های مغرضانه و تحقیرآمیز و جایگزین کردن واژه‌ی «اصلاح‌طلبی»‌ با «استمرارطلبی» جامعه را از هرگونه انگیزه‌ی حرکت و سازندگی پشیمان سازند و در برابر هجمه‌ها و تجاوزهای خارجی تسلیم و منفعل‌اش کنند.
از سوی دیگر٬ جریان‌های افراطی داخلی از تمام ابزارهای قانونی و فراقانونی خود استفاده می‌کنند تا با ایجاد فضای تنش و خفقان و مسدود کردن جریان آزاد اطلاعات و محدود ساختن آزادی‌های اجتماعی و برگزاری نمایش‌های نمادین خشونت و انواع و اقسام مانع‌تراشی‌های دیگر در برابر مطالبات اصلاح‌طلبانه‌ی جامعه٬ به افکار عمومی چنین تلقین کنند که هر قدمی که بردارند دو قدم به عقب خواهند رفت و راهی جز انفعال و تسلیم در برابر قدرت آن‌ها ندارند.
ما امروز «زخم‌خورده» و «زهرخورده»ی اژدهاهای کومودو هستیم و تلخی یأس و ناامیدی در رگ‌هایمان جاری شده و پاهایمان از حرکت سست گشته و دشمنان‌مان رد خون‌مان را گرفته‌اند و آهسته آهسته نزدیک می‌شوند.
امروز اگر روح اعتدال و عقل‌گرایی و سازندگی و امیدواری را در خود زنده نکنیم و زخم‌هایمان را با اراده‌ی جمعی درمان نکنیم و زهر یأس و بدبینی را از رگ‌هایمان خارج نسازیم و با اراده روی پاهایمان نایستیم و با صلابت به حرکت درنیاییم٬ روزی مات و خیره چشم به هیولایی خواهیم دوخت که زیادی نزدیک شده و توان و انگیزه‌ای برای دفع او باقی نمانده است
دفعات مشاهده: 1705 بار   |   دفعات چاپ: 157 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: او، لخت است! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۵ | 
او، لخت است!

مهدی سلیمانیه

دور میز می‌نشینید. صد البته پوشیدن کت و شلوار برای آقایان و مانتو و مقنعه به رنگ‌های تیره از الزامات است. صاف می‌نشینید. هر از گاهی لبخندی را تحویل نفر کناری یا چند نفر آن‌طرف‌تر می‌دهید. با ورود نفر جدید، از جا کمی بلند می‌شوید و دست بر سینه می‌گذارید. جلسه شروع می‌شود. به گوینده نگاه می‌کنید و هر از گاهی سری به تأیید تکان می‌دهید. کمی که گذشت، می‌توانید از خوراکی‌های روی میز بخورید و حین خوردن، سری هم تکان بدهید. بد نیست اگر گاهی یادداشتی بردارید. البته اگر مقام مافوق هستید، این کار را نکنید. اگر مقام مافوق هستید، میتوانید حتی موبایل‌تان را هم در وسط جلسه، با گذاشتن دست روی گوشی پاسخ بدهید. این یعنی شما خیلی مقام مافوق و سرشلوغی هستید. به پاورپوینت خیره شوید. نوبت صحبت‌های حضار که می‌رسد، صدایتان را در گلو بیندازید و خودتان را شمرده معرفی کنید. حتماً به نام سازمان‌تان اشاره کنید. از برگزارکنندگان جلسه با صفات «عزیز» و «گرانقدر» تشکر کنید. در شروع، از خود موضوع و اهمیت آن و تشکر از دست‌اندرکاران - به ویژه با ذکر چند نام که بهتر است از رؤسا باشند - تشکر کنید. جهت خالی نبودن عریضه، نقدی کوچک را هم به گوشه‌ی جزئی از کار مطرح کنید. مراقب باشید نقد، جدی و بنیادی نباشد. بلافاصله هم تشکر مجدد فراموش نشود. لبخند بزنید و به عقب تکیه دهید. کار تمام است.

- این، رِسِپی(دستور شرکت) در جلسات رسمی جمهوری اسلامی است. بیش از شش سال است که از شهرداری تا ارشاد، از تأمین اجتماعی تا دانشگاه ها، پژوهشگاه‌ها و شوراهای پژوهشی، در این جلسات رفته و آمده‌ام. تقریباً همه‌شان چنین‌اند. مسوولین کشور در چنین جلساتی روز را شب می‌کنند. و دوباره روز از نو و روزی از نو. حق شرکت در جلسات می‌گیرند. میوه می‌خورند. لبخند می‌زنند. خوش و بش می‌کنند. و باز... و باز... موجودات جلسه‌زی. «هومو جلسه‌ئوس‌ها». بروکرات‌های جلسه‌روی قهار.

- یکی از یافته‌های تز دکتری یکی از برادران دردمندم در دانشگاه علامه، پس از چندین سال تحقیق در اسناد و تاریخ مجلس و دولت این است: «صدای جامعه در این نهادهای رسمی شنیده نمی‌شود». من مکانیزم این شنیده نشدن را به عینه در این سال‌ها دیده‌ام. هر گزاره‌ی سازمانی، ولو به شدت غلط، به شدت آسیب‌زا، به شدت علیه جامعه، می‌تواند در این جلسات طرح و تصویب شود. جمبعندی تابع چیزی است که بیشتر از همه، منافع خود سازمان برگزارکننده جلسه را تأمین می‌کند. نه جامعه. هزینه را اما چه کسی می‌پردازد؟ جامعه. غایب بزرگ جلسات.

- یکی از اساتید استخوان‌خرد کرده و دلسوز که زبان این فضای رسمی اداری را می‌فهمید، می‌گفت: خود سازمان‌ها امروز در ایران، به موجودی فی‌نفسه تبدیل شده‌اند که منافع سازمانی خود را جستجو می‌کنند. این مسأله، ربطی به این دولت و آن دولت، حتی این حکومت و آن حکومت در ایران ندارد. اینرسی منافع سازمانی. فرهنگ غیررسمی اما جاافتاده‌ای که اول و آخر، هدف‌ش به حداکثر رساندن منافع سازمانی است. نوعی تبانی پذیرفته‌شده و ناگفته در تمامی سازمان‌های رسمی دولتی و حاکمیتی که هدف اول و آخر آن، ابراز وجود سازمانی و نفع - مالی و هویتی - پرسنل سازمان است. قربانی کیست؟ جامعه.

- چه باید کرد؟ به نظر من، داستان ِ «پادشاه لخت و کودک ِ راستگو» راه شکست این سلطه‌ی سازمانی مخوف است: همان کودکی که پادشاه را در حالی دید که خیاطش او را بی‌لباس به خیابان و میان جمعیت فرستاده بود و جمعیت از ترس یکدیگر و پادشاه، از لباس او تعریف و تمجید می‌کرد. کودک اما از بالای درخت فریاد زد: او لخت است! او لخت است! و فضا شکست. در این جلسات، نباید مقهور فضای رسمی و فشار هنجارین شد. نباید فضای سنگین حاضر بر جلسه، راه را بر نقدهای بنیادین ما ببندد. ما، صدای جامعه‌ایم. اگر در درون‌مان و با تکیه بر دانش‌مان تصمیمی را از بنیان غلط می‌پنداریم، باید آن را فریاد بزنیم. فضای جلسه را بشکنیم. صریح باشیم. مستدل اما محکم سخن بگوییم. فرصت را به تعارفات و کلی‌گویی‌ها هدر ندهیم. به سراغ اصل مسأله و اصل نقد برویم. آزاده باشیم.

- کار ساده‌ای نیست. ابداً. هزینه‌زاست. اضطراب‌آور است. اما جمله‌ای را به خاطر می‌آورم که گویی برای چنین موقعیتی ساخته شده است: «بزرگترین رزم، گفتن سخن حق در مقابل سلطان ظالم است». این تنها سلطنت سلطان ظالم نیست که رعب ایجاد می‌کند و در سکوت نخبگان، جامعه را به قربانگاه می‌برد؛ سلطه‌ و فشار هنجاری ِ یک جمع ِ منفعت‌طلب، کمتر از سلطنت ِ سلطان جائر نیست. ما به این جامعه‌ی مظلوم، مدیونیم. صدای جامعه باشیم.
دفعات مشاهده: 1766 بار   |   دفعات چاپ: 164 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از «حاجی واشنگتن» تا «سندروم لوور» ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۵ | 
از «حاجی واشنگتن» تا «سندروم لوور»

محمد فاضلی

اغلب اوقات نشانه‌های بیماری خیلی ساده‌اند، اما بیماری به شدت پیچیده و خطرناک است. بیمار تب ساده‌ای دارد و خسته است، به نظر می‌رسد با استراحت خوب می‌شود؛ اما کمی کندوکاو بیشتر نشان می‌دهد متأسفانه بیمار سرطان دارد. این یعنی بیماری، کل سیستم را درگیر کرده، اما فعلاً در ظاهر ساده‌ای بروز و ظهور یافته است.
نشانه ساده:
نماینده‌ای در تلفظ واژه‌ی «لوور» ناتوان بوده است. واکنش‌های شدید مردم نشان می‌دهد آن‌ها به چیزی فراتر از نشانه‌ای ساده توجه دارند و درگیرشدن سیستم با پدیده‌ای ناخوشایند را نشانه رفته‌اند. سؤال این است که بیماری چیست؟ آن سرطانی که باید دنبالش بگردیم کدام است؟
بچه که بودیم مد بود برای به رخ کشیدن توانمندی‌های ذهنی و توان یادگیری، اسم پایتخت کشورها را حفظ کنیم. طرف پنج سالش بود و صد اسم پایتخت می‌دانست. یادگیری چیزهایی شبیه اسم پایتخت‌ها فی‌نفسه ارزشی ندارند، اما تمرین نوعی شوق یادگیری بود. آن شوق یادگیری در خواندن همین «آموختنی‌های خرده‌ریز» بازتاب می‌یافت. هر کس اندکی شوق برای آموختن داشته باشد، و حساسیتی نسبت به گفت‌وگوهای محیط اطرافش در او زبانه بکشد، «آموختنی‌های خُرده‌ریز» را یاد می‌گیرد. مجلاتی مثل «دانستنی‌ها»، «دانشمند» و حتی طیفی از مجلات زرد هم به این گونه یادگیری‌ها کمک می‌کنند.
وقتی کسی پنجاه سال زندگی کرده و از کنار همه‌ی ابزارهای یاد گرفتن «آموختنی‌های خُرده‌ریز» گذشته، ولی نام موزه‌ی «لوور» را نشنیده یا یکبار تلفظ نکرده باشد، نشانه‌ای از میزان شوق خواندن و آموختن است که نظام آموزشی در او برانگیخته: هیچ شوقی.
نشانه‌ی ساده‌ی ناتوانی در تلفظ «لوور»، و نشناختن لوور -یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین موزه‌های جهان- بیماری‌های بزرگ‌تری را هم نشان می‌دهد. گفته شده که نماینده‌ی مذکور نائب‌رئیس گروه دوستی پارلمانی ایران و فرانسه هم هست. این بدان معناست که عضویت در این گروه‌ها به عوض آن‌که نشانه‌ی شایستگی و توانمندی فرد در موضوع فعالیت گروه باشد، نوعی رانت تقسیم‌شده میان اعضای گروه است.
این گروه‌ها ظاهراً کارکردی هم ندارند و بیشتر تمایل اعضای خود برای سفرهای خارجی را بازتاب می‌دهند. اعضای گروه حتی خود را ملزم به دانستن اطلاعاتی کلی درباره‌ی کشور مذکور هم نمی‌دانند. باورکردنی نیست، اما آدم یاد فیلم «حاجی واشنگتن» می‌افتد؛ روایتی از مأموریت حسینقلی‌خان صدرالسلطنه، اولین سفیر ایران در آمریکا، ساخته‌ی علی حاتمی، که به‌واقع نوع مواجهه‌ی غیرتخصصی ما با سیاست خارجی و شناخت جهان را به تصویر می‌کشد.
نوع شناخت بوروکرات‌ها و سیاسیون ما از جهان را می‌توان با الهام از رخداد اخیر، «سندروم لوور» نامید و آن‌را ادامه‌ی «فهم حاجی‌ واشنگتنی» برخی سیاسیون ما از جهان نیز دانست.
سندروم لوور، حکایت شوق بوروکرات‌ها و سیاسیون برای سفرهای خارجی، مصرف ظواهر سفر خارجی (نوعی بلعیدن لذت سفر) و در عین حال هضم نکردن و نشناختن جهان است؛ بی‌اطلاعاتی سیاسیون از جهانی که قرار است از پس آن برآیند؛ همان که می‌خواستند آن‌را مدیریت کنند.
«سندروم لوور» نشانه‌ی گویایی از ناکارآمدی‌های نهفته در نظام انتخاباتی این کشور نیز هست. کسانی که قرار است فرهیختگانی باشند تا منافع ملی ایران را حفاظت کنند، از شناخت و دانستن چیزهای ساده درباره‌ی دنیای امروز ناتوان هستند. نماینده‌ای که امروز هدف طعن‌ها و جوک‌ها قرار می‌گیرد البته خیلی بدشانس بوده است، اما واقعاً معلوم نیست چند نماینده یا بوروکرات دیگر اگر به جای او بودند، همین بلا بر سرشان می‌آمد. نوع سازوکارهای رشد و ارتقای سیاسی در ایران، مستعد پروراندن کثیری از این نوع افراد است، فقط بیچاره بدشانس‌ها برملا می‌شوند.
«سندروم لوور» اگرچه ساده، اما نشانه‌ی مهمی است درباره‌ی کاستی‌های نظام آموزشی، سازوکارهای رشد و ارتقای سیاسیون، شیوه‌های به‌کار گماردن افراد در موقعیت‌های سیاسی و توزیع سمت‌ها بالاخص در عرصه‌ی روابط خارجی، و شناختی از جهان که هنوز تا حد زیادی «حاجی واشنگتن»ی باقی مانده است.
عده‌ای شاید بگویند «مسأله را بزرگ نکنید، تلفظ نادرست یک واژه چه ضرری به منافع ملی ایران می‌زند؟» پاسخ این است: «چگونه می‌توانیم به اتکای چنین سیاست‌مدارانی که خود را مکلف نمی‌دانند درباره‌ی وظیفه‌ای که بر عهده گرفته‌اند، کلیات را بیاموزند، قرار است با جهانی دائم در حال پیچیده‌شدن رقابت کنیم؟»
دفعات مشاهده: 1793 بار   |   دفعات چاپ: 164 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از خانه تا خیابان با شلوار ورزشی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ | 
از خانه تا خیابان با شلوار ورزشی

فردین علیخواه

این روزها شاید شما هم در پیاده‌روهای شهر و به‌ویژه در فروشگاه‌ها و پاساژها، با جوانانی مواجه شده باشید که شلوار ورزشی پوشیده‌اند. این شلوارهای ورزشی ابتدا عموماً در باشگاه‌های ورزشی به‌عنوان لباسی کاربردی و یا در فضاهای خصوصی به‌عنوان یک پیژامه مدرن پوشیده می‌شدند. ولی آیا پوشیدن شلوار ورزشی خارج از خانه و ورزشگاه را می‌توان نشانه‌ای از یک تغییر اجتماعی وسیع‌تر قلمداد کرد؟ پوشیدن شلوار ورزشی می‌تواند نشانه‌ای از گسترش « رسمیت زدایی» یا عمل « غیررسمی کردن» باشد. رسمیت زدایی؛ درواقع واکنشی است به گسترش « فرایند رسمی کردن » که در عرصه‌های مختلف اجتماعی در جریان است. رسمیت زدایی واکنشی به تهیه دستورالعمل، اساسنامه و آیین‌نامه برای عرصه‌های مختلف اجتماعی است. منظور ازجمله اخیر صرفاً تهیه دستورالعمل توسط نهادهای حکومت نیست. جریان رسمی شدن در عرصه‌های مختلف شغلی، آموزشی و حتی خانوادگی هم وجود دارد. پوشیدن شلوار ورزشی در پاساژها و مراکز خرید به خودمانی شدن و مال خود کردن مکان هم کمک می‌کند. این عمل، رخنه در فرایند جدی رسمی شدن و سست کردن آن است.
پوشیدن شلوار ورزشی می‌تواند نشانه‌ای از ایجاد اختلال عمدی در تعریف مرز رفتاریِ « خانه» و « خیابان» هم باشد. همان‌طور که رقصیدن یک دختر در مقابل نوازندگان خیابانی در خیابان ولیعصر تهران را می‌توان عملی در راستای سست کردن دیوار حائل بین حریم خصوصی و حریم عمومی دانست، پوشیدن شلوار ورزشی را هم می‌توان نشانه‌ای از تضعیف عمدی هنجارهای حاکم بر خانه و خیابان دید. این روزها شاهد جریان کلی برداشتن دیوار آهنین بین خانه و خیابان توسط جوانان هستیم که پوشیدن شلوار ورزشی هم یکی از مصداق‌های آن است.
درنهایت پوشیدن این شلوارها می‌تواند نشانه‌ای از میل به شلخته پوشی باشد. سلیقه امری کاملاً شخصی و نسبی است ولی در مقایسه با سایر شلوارهای موجود در بازار، بیشتر شلوارهای ورزشی یادآور شلوارهای ساسون دار دهه شصتی هستند. به نظر می‌رسد که «میل به شلخته پوشی» حتی در قشر آلامدهای جامعه نیز در حال گسترش است. هرچند جوانان هم‌اکنون تم لباس « َجک و جوات» یا تم لباس « دهه شصتی» را برای شاد کردن فضای مهمانی‌های خصوصی‌شان انتخاب می‌کنند ولی ازنظر اجتماعی بعید نیست که شلخته پوشی تبدیل به یک جریان اجتماعی شود. گسترش شلوارهای «جین پاره» یا « جین وصله‌دار» را می‌توان تمایلی عمدی به شلخته پوشی دانست. تمایل به شلخته پوشی را هم می‌توان واکنشی به قوت گرفتن فرایند « رسمی شدن/ رسمی کردن» دانست که در عرصه‌های مختلف اجتماعی در حال رشد است.
شلوار جین پاره هم سرگذشت جالبی دارد. خوانندگان سبک گرانج به عنوان یکی از زیرشاخه‌های موسیقی راک آلترناتیو در دهه هشتاد میلادی، اولین کسانی بودند که شلوار جین پاره را پوشیدند. خوانندگان این سبک موضعی ضدِ مد داشتند و به همین دلیل در اجراهای خود عموماً لباس‌های به‌اصطلاح « توی خونه» را می‌پوشیدند. بیگانگی اجتماعی انسان معاصر و آزادی، یکی از تم‌های اصلی ترانه‌های این سبک بود. نکته جالب آن است که با اشاعه شلوار جین پاره در آن دوران، افراد از فروشگاهها شلوار جین نو می‌خریدند و خودشان آن را با تیغ پاره می‌کردند. ولی به‌تدریج کارخانه‌های تولید لباس، خودشان خط تولید شلوار جین پاره را آغاز کردند.
هرچند پاره کردن شلوار جین عموماً حاصل گسترش یک مد بود ولی یکی از دلایل مهم برخی از جوانان برای پاره کردن این شلوارها همدلی با جوانان طبقه کارگر بود. درواقع هدف آن بود تا جوانان تهیدست شهری از پاره شدن شلوارهای کهنه خود احساس حقارت نکنند، مانند کسانی که این روزها برای همدلی با افراد مبتلا به سرطان سرشان را می‌تراشند. دلایل دیگر مربوط به پوشیدن شلوار جین پاره مخالفت با مصرف‌گرایی، مخالفت با معیار اصالت در پوشش و اتخاذ رفتاری ضد مد به شمار می رفت. برخی از جوانان عصیانگر سوال می کردند که چرا باید شلوار کهنه را دور انداخت؟ اساساً تعریف نو و کهنه چیست؟ چه کسی می‌گوید شلوار نو خوب و شلوار کهنه تحقیرآمیز است؟ شلوار کهنه هم خودش می‌تواند یک مد باشد. البته شاید اینان فکر نمی‌کردند که کارخانه‌های شلوار سازی؛ به‌زودی خط تولید شلوار کهنه را کلید بزنند
دفعات مشاهده: 1928 بار   |   دفعات چاپ: 177 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: داری اشتباه می‌کنی کاپیتان! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
داری اشتباه می‌کنی کاپیتان!

امیر ناظمی

در دهه‌ی ۱۹۹۰ حوادث هوایی و سقوط هواپیما در خطوط هوایی کره‌جنوبی ۱۷ برابر متوسط جهانی شده بود؛ به نحوی که در سال ۹۹ آمریکا پرواز کارکنان خود را ممنوع کرد، کانادا اخطار داد که اجازه فرود هواپیماهای این خط را معلق خواهد کرد و خطوط هوایی دلتا و ایرفرانس در عمل همکاری خود را به تعلیق درآوردند! در دنیای امروز استفاده از هواپیما به اندازه‌ی یک دستگاه قهوه‌ساز قابل اعتماد است و تنها مجموعه‌ای از اشتباهات انسانی (در حدود ۷ اشتباه پی‌درپی) می‌تواند یک پرواز را به سقوط بکشاند!
گزارش‌های ارزیابی نشان می‌داد ایراد فنی، سهم کمی داشت و عوامل انسانی نیز متفاوت از سایر خطوط هوایی نبود. مطالعات متعددی مانند مطالعات شرکت بوئینگ و پژوهشِ دو زبان‌شناس (فیشر و اورسانو) پرده از راز بزرگی برداشت. آن‌ها متوجه شدند هواپیماهای سقوط کرده به دلیل ساده‌ای دچار مشکل می‌شدند: هیچ کس به صراحت به کاپیتان نمی‌گفت: «داری اشتباه می‌کنی کاپیتان!»
ساختار زبانی در برخی از فرهنگ‌ها به دلیل شرم، احترام، ترس، ارشدیت یا آنچه ادب دانسته می‌شود، به گونه‌ای است که رده‌ی پایین‌تر به صراحت نمی‌تواند اشتباهات رده‌ی بالاتر را بیان کند.
پژوهش نشان می‌داد بیان اشتباه یک نفر، از صراحت کامل تا تلطیف، قابل رتبه‌بندی است:
۱-جملات امری و صریح: کاپیتان ۳۰ درجه به راست بپیچید!
۲-جمله الزامی: به نظر می‌رسد ما باید به سمت راست تغییر مسیر بدهیم.
۳-جمله پیشنهادی: پیشنهاد می‌دهم تغییر مسیر دهیم.
۴-پرسش: بهتر نیست تغییر مسیر دهیم؟
۵-ترجیح: به نظر (این شاگرد) بهتر است تغییر مسیر دهیم.
۶-اشاره: اگر تغییر مسیر ندهیم با طوفان روبه‌رو می‌شویم.
بررسی جعبه‌های سیاه پیداشده در سقوط‌ها نشان می‌داد که در برخی از فرهنگ‌ها (مثل کره) کمک خلبان یا مهندس پرواز از جملات اشاره‌ای یا ترجیحی (که تلطیف واقعیت هستند) استفاده می‌کرده‌اند، اما در فرهنگ‌هایی که صراحت وجود داشته است، و جملات امری یا الزامی بوده است، کمتر شاهد سقوط بوده‌ایم!
به همین دلیل زمانی که خلبانان کم‌تجربه‌تر مسول هدایت پرواز بوده‌اند، کمتر سوانح روی داده بود، چون سایرین با آن‌ها صراحت داشتند، اما این خلبانان کارآموزده‌تر و ارشدتر بودند که سقوط مردم را رقم می‌زدند!
مطالعات هلمریش (روان‌شناس) نشان داد، در یک مورد، حتی وقتی کمک خلبان‌ها می‌دانستند که خلبان دارد اشتباه می‌کند، آمادگی لازم برای دردست گرفتن پرواز را نداشتند. همگی به همین دلیل جان خود را در سقوط از دست دادند.
 ۴ درس بزرگ از سقوط‌ها
۱-این فرهنگ است که موفقیت یا شکست را تعیین می‌کند؛ نه فناوری و نه هواپیماهای مطمئن‌تر.
۲-رده‌ی پایین‌تر برای جلوگیری از سقوط و شکست بزرگ جمعی، هیچ چاره‌ای جز آن ندارد که به صراحت خطاب به رده‌ی بالا فریاد بزند: رفیق داری اشتباه می‌کنی!
۳-رده‌ی بالاتر باید بفهمد که تنها راه نجات دسته جمعی دادن این آزادی به زیردست است که اشتباه او را به صراحت بگوید. در یکی از پروازها کاپیتان در مقابل کمک‌خلبانی که به او تذکر داد بود که اشتباه کرده است، با پشت‌دست به دهانش زده بود. آن پرواز سقوط کرد و این آموخته‌ی ما از جعبه سیاه است!
۴-خط هوایی کره نشان داد، گذار از این وضعیت تنها در صورت پذیرش واقعیت‌های فرهنگی و خودآگاهی جمعی امکان‌پذیر است. با انکار یک آسیب فرهنگی تنها امکان سقوط افزایش می‌یابد.
دفعات مشاهده: 2087 بار   |   دفعات چاپ: 186 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از محرم تا ولنتاین؛ قربانیان بازار ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
از محرم تا ولنتاین؛ قربانیان بازار

علی بالنگا

چندسالی‌ست که مناسب‌ها ، مناسک و آیین‌ها دست‌خوش تغییری جدی در شکل و محتوا شده‌اند. در تضادی بنیادین هم مراسم محرم با استقبال و تشریفات بیشتری برگزار می‌شود و هم بعد از آن مراسم هالووین و کمی بعدتر شب یلدا!
بحث‌های بسیاری در این مورد درگرفته است از طرح چندگانه‌گی هویتی تا تهاجم فرهنگی و... اما می‌خواهم در این چند خط پدیده‌ را از منظر بازار ببینیم.
مسئله مصرف است. برای بازار فرقی ندارد که محل سودآوری مراسمی مذهبی است با پیشینه تاریخی یا ولنتاینِ تازه مد شده در ایران. بازار برای همه‌ی این‌ها برنامه دارد. محصول تولید می‌کند. نیاز کاذب ایجاد می‌کند برای فروش به وسیله رسانه نیاز کاذب را به یک نیاز بدیهی تبدیل می‌کند ودر چشم بهم زدنی مغازه‌ها و فروشگاه‌های اینترنتی را فتح می‌کند. اما برای زنده نگه ‌داشتن این چرخه باید مخاطب (مشتری) بسازد به همین خاطر در عملی هوشمندانه طبقه‌ای را نشانه می‌گیرد که در هر وضعیتی دغدغه‌ اصلی‌اش جا نماندن از صف تفاخر و خودنمایی است. در این موقعیت باید پرسید آیا حضور سیل جمعیت در هیئتی که چند میلیون برای هرشب هزینه می‌کند تا صداوتصویر مراسمش با بهترین کیفیت چیزی از کنسرت‌ها کم نداشته باشد برای اقامه‌ی عزای حسین آمده‌اند یا عزای حسین به یک نمایش پر زرق و برق فروکاسته شده؟
نکته‌ کلیدی همین‌جاست، این مناسبات تا آنجا پیش می‌رود که هر پدیده‌ای را می‌تواند به ضد خود تبدیل کند. نه در ولنتاین خبری از عشق باشد نه در عزای حسین خبری از دادخواهی و عدالت‌طلبی. در یک مسیر رو به نزول استقبال از همه‌ی این مناسبت‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود و به همان نسبت میان‌تهی‌تر و خودنقض کننده‌تر. زمانی که نمایش جای حقیقت را می‌گیرد و در قراردادی تصنعی تنها می‌توان مصرف‌کننده بود و سهیم در سقوط ارزش‌هایی که می‌تواند سپری باشد در مقابله با یکسان سازی فرهنگی و زیستی به نفع مناسبات تجاری و بازار تا در نهایت بهشت موعود جهانی‌سازی به ما هم برسد و در این بهشت هم برای حسین سینه بزنیم و هم کدوی زرد تزئین کنیم و دیوانه‌‌‌وار در خرید شکلات و خرسِ بنجل رکورد بزنیم و در نهایت در بررسی و نتیجه‌گیری‌ای غلط از ریشه دواندن اعتقادات دینی با توجه به داده‌ها بگوییم یا مثلا از پررنگ شدن مناسبت‌های ملی مثل نوروز و شب یلدا نتیجه بگیریم که ایرانیان به هویت خود توجه بیشتری نشان می‌دهند. غافل از اینکه سازوکار حاکم بر همه‌ی این‌ها از یک الگوی تکراری پیروی می‌کند و واقعیت چیزی است در تضاد با تمام این نتیجه‌گیری‌ها.

 
دفعات مشاهده: 2004 بار   |   دفعات چاپ: 183 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: زیباترین شش دقیقه در تاریخِ سینما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
زیباترین شش دقیقه در تاریخِ سینما

جورجو آگامبن
ترجمه‌ی: کامران برادران

سانچوگانزا، در جستجوی دن کیشوت، وارد سینمایی در یک شهرستان می‌شود. کمی بعد، او را می‌یابد که گوشه‌ای نشسته و به پرده‌ی نمایش خیره شده است. تماشاخانه تقریباً مملو از جمعیت است؛ بالکن- که نوعی تراس غول‌پیکر است- مملوست از بچه‌های شلوغ و پرسروصدا. سانچو، پس از چندین تلاش ناموفق برای رسیدن به دُن کیشوت، با اکراه روی یکی از صندلی‌های پایینی، کنار دختربچه‌ای (دولسینا؟)، می‌نشیند. دخترک به او آب‌نبات چوبی تعارف می‌کند. نمایش شروع شده است؛ فیلمی تاریخی. بر روی پرده، شوالیه‌های زره‌پوش بر اسبان خود می‌تازند. ناگهان، زنی ظاهر می‌شود؛ او در خطر است. دُن کیشوت ‌ناگاه برمی‌خیزد، شمشیر خود را از نیام می‌کشد، به سوی پرده می‌شتابد و با یورشی چند شروع به پاره‌پاره کردن آن می‌کند. زن و شوالیه‌ها هنوز بر روی پرده دیده می‌شوند، اما شکاف سیاهی که دُن کیشوت در آن ایجاد کرده بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود و تصاویر را سنگدلانه در کامِ خویش فرو می‌برد. در پایان، چیزی از پرده باقی نمی‌ماند جز چارچوبی که آن را نگاه می‌دارد. تماشاگرانِ خشمگین سالن را ترک می‌کنند اما در بالکن، کودکان با شور و شوق به هلهله‌ی خود برای دُن کیشوت ادامه می‌دهند. تنها دخترکی که پایین نشسته با نارضایتی به او نگاه می‌کند.
با خیال‌پردازی‌هایمان چه باید بکنیم؟ آیا باید دوست‌شان بداریم و باورشان کنیم تا آنجا که ویرانشان سازیم و آن‌ها را دروغین بخوانیم (این چه‌بسا معنای فیلم‌های اورسون وِلز باشد)؟ اما در پایان، زمانی که آن‌ها از ذاتِ ارضانشدنی و پوچ خود پرده بردارند، زمانی که پوچی آنچه را از آن ساخته شده‌اند به نمایش می‌گذارند، تنها آن زمان است که می‌توانیم تاوان حقیقت‌شان را بپردازیم و دریابیم که دولسینا - آن که نجاتش داده‌ایم- نمی‌تواند دوستمان بدارد.


* این مقاله ترجمه‌ای است از :
Giorgio Agamben –The Six Most Beautiful Minutes in the History of Cinema, in Profanations,P 93- 94 Zone Books Press, 2007.
دفعات مشاهده: 1989 بار   |   دفعات چاپ: 182 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پزشکِ مهندس، مهندسِ پزشک ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۳ | 
پزشکِ مهندس، مهندسِ  پزشک

هادی آقازاده

آلتشولر، بنیانگذار «تئوری حل نظام مند مسئله» یا TRIZ در دفتر ثبت اختراع شوروی کار می کرد و کارش بررسی اسناد ثبت اختراع بود. در تسلسل همین بررسی ها متوجه شد که بسیاری از قوانین اختراع در صنایع مختلف تکرار می شوند به گونه ای که مثلا یک مسئله ای که در مهندسی کشاورزی مورد استفاده قرار می گیرد، بعد از سال ها در علم شیمی منجر به ارائه ی رویکردی جدید می شود. روشی که اگر دانشمندان علم شیمی از آن آگاهی داشتند، قطعا اختراع آنها بسی زودتر ممکن می شد.
دنباله ی این ایده با بررسی 200 هزار سند ثبت اختراع منجر به پیدایش TRIZ شد که هم اکنون رویکرد اصلی نوآوری سامسونگ و بسیاری از صنایع دیگر است. رویکردی که کارش تسریع فرآیند نوآوری است و من یکی دو سالی در محضر اساتید این رشته در ایران از جمله مهندس محمود کریمی، خانم دکتر سارا سلیمی نمین و سید علیرضا کاشی زاد نازنین، تلمذ کردم این تئوری را و بعد ها دور ماندم از اصل خویش و امید که روزی باز جویم روزگارِ وصل خویش...
القصه...
کمی ماشین زمان را هم عقب بکشیم می بینیم در گذشته (مثلا همین ایران خودمان) یک نفر اگر می خواست دانشمند شود، باید اول قرآن را یاد می گرفت، بعد تفسیر آن را، بعد زبان عربی، فلسفه، علم منطق، پزشکی، ستاره شناسی، شیمی و ...و بعد تازه شروع می کرد به تأمل در باب یک موضوع و حوزه خاص . نکته بعد این بود که امتحانی در کار نبود. استاد هم نگران یاد گرفتن شاگردش نبود. این شاگرد بود که استاد را انتخاب می کرد و خود در پی آواز حقیقت، زانوی ادب جلوی استاد زمین می زد و تلمذ می کرد و هر وقت احساس می کرد استاد به تکرار افتاده راهش را می کشید و می رفت
اما امروزه روز اگر کسی می خواهد انسان علمی مثلا در حوزه مهندسی باشد، همان اول می گویند باید انتخاب کنی: بین تجربی، ریاضی فیزیک و یا علوم انسانی
از همین جا فرآیند انشقاق شروع می شود و تا وقتی به فارغ التحصیلی دانشگاه می انجامد، عملا هیچ یک از ما شناختی از رشته ها و حتی مقدمات بدیهی رشته های دیگر نداریم. بماند که شناخت از رشته خودمان هم نداریم.
در ایران این فرآیند در میان رشته علوم پزشکی که تحت نظر وزارت بهداشت است با وزارت علوم دیگر به شکاف شبیه نیست که به یک گسل شبیه است.
من یک نوآموز نظام سلامت هستم ولی با همین مشاهدات اندک بعضی وقت ها کفری می شوم که چرا بسیاری از مسائلی که برای علوم پزشکی ها لاینحل می نماید، در دنیای مهندسی حل و فصل شده و همین طور برای مهندسی ها، بسیاری از ایده ها قابل استخراج از علوم پزشکی هاست.
نمی دانم کدام پدر صلواتی بانی جدا کردن علوم پزشکی با مهندسی و دیگر رشته های وزارت علومی شده ولی انصافا شایسته است فرشتگان بر صورت وی تف کرده و خداوند شخصا دهن او را مورد عنایت قرار دهد
به هر حال نباید فراموش کنیم که دنیای امروز دوباره از رویکرد «تجزیه و تحلیل» یا Analysis به رویکرد ترکیب یا Synthesis برگشته است و این یعنی مسئله ای حل نمی شود مگر با تیم. تیمی که از همه تخصص ها در آن حضور داشته باشند
یک توصیه را از برادرتان (هادی آقازاده) که او هم از استاد مصطفی ملکیان قرض گرفته، بشنوید و پای بند عملش باشید و آن اینکه:
بدون توجه به رشته تخصصی و کاری، هر انسانی باید مقدار مکفی از «فلسفه»، «روان شناسی» و «ادبیات» بداند. خوشبختانه هر سه این ها در رمان قابل حصول است. پس رمان زیاد بخوانید تا زندگی آزموده شده (به تعبیر سقراط) را بی آنکه خودتان بیازمایید و در لجن زارش گرفتار آیید، زیست کنید.
دفعات مشاهده: 2038 بار   |   دفعات چاپ: 181 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نقطه‌ی پایانی بر یک آپارتاید! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ | 
نقطه‌ی پایانی بر یک آپارتاید!

مهران صولتی

 
آپارتاید را جداسازی ترجمه کرده‌اند. روندی که طی آن اقشار یا افرادی از یکدیگر جدا می‌شوند تا نظمی جدید شکل بگیرد. شاید عریان‌ترین شکل از آپارتاید در افریقای جنوبی شکل گرفت که طی آن نوعی جداسازی فیزیکی میان شهروندان برمبنای برتری نژادی شکل گرفت. سفیدپوستان به‌عنوان نژاد برتر و شهروندان ممتاز تلقی شده و سیاه‌پوستان به‌عنوان اقشار فرودست تن به جداسازی فیزیکی دادند. تحقیرآمیزترین و ضدانسانی‌ترین شکل از مناسبات اجتماعی! در روزهای اخیر شورای عالی آموزش و پرورش در تصمیمی قابل ستایش به حذف آزمون مدارس نمونه و تیزهوشان، و به تبع آن، به انحلال این مدارس در سه سال آینده رای داد تا عملا به پایان یک آپارتاید آشکار در نظام آموزش و پرورش کشور سلام کند! آزمون های مدارس خاص در تداوم کنکوری شدن زندگی ایرانیان در سال‌های اخیر به دوره‌ی ابتدایی هم تسری یافته و فرصت کودکی و شادزیستن را از فرزندان این مرز و بوم بیرحمانه ربوده بود. آزمون‌هایی که عملا کودکان معصوم را به ماشین‌های تست‌زنی برای کسب موفقیت موهوم در یک آینده‌ی نامعلوم بدل می‌ساخت! آپارتاید شکل گرفته از رهگذر این آزمون‌ها دو بعد داشت؛ اجتماعی و خانوادگی!

آپارتاید اجتماعی:
مهمترین جداسازی ناشی از آزمون‌های مدارس تیزهوشان و نمونه در جامعه رقم می‌خورد؛ درست از زمانی که خانواده‌ها با افتخار از قبولی فرزندان خود در چنین مدارسی یاد می‌کنند، القای نوعی احساس برتری در دانش‌آموزان اجتناب‌ناپذیر می‌شود. اعتماد به نفسی کاذب برای دانش‌آموزانی که صرفا به لطف حضور در کلاس‌های متعدد تقویتی و تست‌زنی توانسته‌اند بر سد ستبر چنین آزمون‌هایی فائق آیند. از سوی دیگر مدارس خاص هم در تقویت چنین روحیه‌ای موثرند. تاکید فزاینده بر علوم پایه و اثباتی در کنار به حاشیه راندن عامدانه‌ی علوم انسانی و اجتماعی که می‌توانند نگرش انتقادی نسبت به سازوکارها و مناسبات اجتماعی معیوب را در دانش‌آموزان تقویت کنند، بیش از پیش بر این آپارتاید اجتماعی صحه می‌گذارند.
در شرایطی که نظام آموزش و پرورش هیچ برنامه‌ای برای آموزش مهارت‌های زندگی از مسیر خلق موقعیت‌های اجتماعی ندارد، اندک درس‌های تعاملی و خلاق مانند ورزش، انشاء و هنر به سادگی قربانی کمبود وقت درس‌های علوم پایه مانند ریاضی، شیمی و زیست‌شناسی می‌شوند. چشم‌اندازی ناامیدکننده برای جامعه‌ای که به شدت از فقدان مناسبات اجتماعی اقناعی و رضایت‌بخش رنج می‌برد!

آپارتاید خانوادگی:
جداسازی بعدی در خانواده ها اتفاق می‌افتد؛ درست زمانی که تیپ ایده‌آل دانش‌آموز درسخوان به‌عنوان فردی تصویر می‌شود که خود را از دید و بازدیدهای خانوادگی، جشن‌های تولد، رفتن به مسافرت و... محروم کرده و صرفا بر مطالعات درسی متمرکز شده است. دانش آموزی که به نوعی جداسازی خودخواسته رضایت داده و به جای حضور در جمع خانواده، تنها به صرف وقت در اتاق خود می‌اندیشد. البته این آپارتاید خانوادگی پیش از این برای فرزند خانواده توجیه شده است. اینکه رقابت او با فلان بچه‌ی فامیل جدی است، یا اینکه قبولی او در رشته‌ی پزشکی می‌تواند آینده‌ی مادی او را تا آخر عمر تضمین کند، و نهایتا هراس افکنی در او که در صورت پذیرفته نشدن در کنکور می‌تواند موجب سرافکندگی خانواده در میان فامیل شود!
در چنین فرآیندی بهنجارسازی از نگاه فوکویی به خوبی انجام می‌گیرد! دانش‌آموز می‌کوشد تا از هراس سرزنش‌های خانواده یا انتظارات فامیل هرچه بیشتر خود را به تیپ یک درسخوان ایده‌آل نزدیک کند! ابعاد روانی دیگرخواهانه‌ی فرد تراشیده شده و به نفع نوعی خودمحوری منفعت جویانه به حاشیه رانده می‌شود! نتیجه هم عبارت از دست و پنجه نرم کردن فرد با اضطرابی است که بیش از همه ناشی از بی‌پناهی فرد می‌باشد!

نکته‌ی پایانی:
اگر وزیر آموزش و پرورش بتواند با پایمردی بر اجرای درست حذف آزمون‌های مدارس نمونه و تیزهوشان نقطه‌ی پایانی بر این آپارتاید غیرانسانی بگذارد، کار عظیمی انجام داده است. اقدامی که می‌تواند نویدبخش خروج نظام آموزش رسمی کشور از وضعیت ناگوار کنونی باشد!
دفعات مشاهده: 2075 بار   |   دفعات چاپ: 185 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: کوچ علم از دانشگاه ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ | 
کوچ علم از دانشگاه

چشمه سهرابی

 
چرا کانادا، فرانسه، استرالیا، انگلستان، ژاپن و ... همانند ایران آمار تولید علم خود را منتشر نمی کنند؟ محال است آمار تعداد مقالات منتشر شده ژاپن را بیابید. چرا؟ چرا فقط کشورهایی مانند پاکستان، برزیل و هند عطش آمار مقالات دارند؟ جالب است بدانیم که ما تنها کشوری هستیم که رشته علم سنجی در آن دایر است؛ چراکه فقط ما سرگرم علم سنجی خودمان هستیم. ما بالاترین انتشار مقالات در این حوزه را در اختیار داریم. هدف علم سنجی که از حوزه کتابداری آمده است، در واقع مجله سنجی است نه حقیقت علم. علم سنجی قدرت تحلیل محتوای علم را ندارد. مبدع این اصطلاح اصلاً چنین منظوری نداشته است. علم سنجی صرفاً بیانگر شاخص های کمّی است نه کیفی. در سنت های اصیل علمی، تولید مقاله هیچگاه نشان دهنده تولید علم نبوده است. راجرز کتابی نوشته به نام اشاعه نوآوری. تا به حال 2500 مقاله در خصوص این کتاب منتشر شده است. این مقالات تولید علم نیست، یک مناقشه علمی است. این نبردهای علمی زمینه ساز تولید علم است نه الزاما خود علم. اگر آیین نامه ارتقا تا ده سال دیگر همین باشد، ما علاوه بر سرآمدی در تولید مقاله، بیشترین "استاد تمام" دنیا را نیز خواهیم داشت!

کشوری مثل انگلستان بیش از سی سال است که از سنت publish or perish گذشته است. حدود ۴۰۰ جایزه علمی در دنیا وجود دارد که هیچ یک از شاخص های ISI استفاده نمی کنند. در سنت پژوهشی انگلستان اصلاً به شاخص های ISI، ضریب تأثیر و مانند آن توجهی نمی شود. آنها مجدد به ارزیابی مقالات به شیوه خودشان مبادرت می کنند و به پرداخت پژوهانه و مانند آن اقدام می کنند. نظام رتبه بندی دانشگاه های ایران بر اساس نظامی است که خارج از ایران برنامه ریزی می شود و ما بین المللی کار کردن را با اعمال این شاخص ها اشتباه گرفته ایم، در حالی که خود آمریکا که واضع ISI است، به طور ناچیز از این نظام استفاده می کند.

ایران از بیانیه سان فرانسیسکو که هشداری به همه بود درس نگرفت. در این بیانیه بیش از چند هزار دانشمند و پژوهشگر و حدود ۸۰۰ مجله علمی معتبر دنیا اعلام کردند که مبنا را در ارزیابی ها بر اساس مجلات قرار ندهید. از یکی از اساتیدی که ۴۰۰ مقاله بین المللی داشتند سوال کردم فقط یکی از مشکلاتی را که در کشور حل کرده اید، نام ببرید؟ پاسخ سکوت بود. از مدیران کشور 97% از مقالات ISI استفاده نمی کنند، 93% نیز مجلات داخلی را نه می شناسند و نه از آنها استفاده می کنند؟! برای چه کسی می نویسیم؟

وقتی شاخص ارزیابی اچ اندیکس شد، پژوهشگر با چه انگیزه ای روی پروژه ملی کار کند!؟ دلیل عمده این اتفاق این است که وزارت علوم ارزیابی ها را به سیاست گره زده است و افراد تنها به فکر ارتقای خویش هستند نه کشور.
دفعات مشاهده: 2112 بار   |   دفعات چاپ: 190 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش وب نوشت اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.13 seconds with 154 queries by YEKTAWEB 3846