[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
:: از امیرکبیر تا پژوهش های امروز ما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۲۵ | 
از امیرکبیر تا پژوهش های امروز ما

امیر ناظمی

 
«ملک‌الشعرا» عنوانی بود حکومتی برای شاعر بزرگ دوران. اما رقابت برای کسب عنوان «ملک‌الشعرا»، منجر به آن شد که شعرای ایران به مدیحه‌سرایان حاکمان تبدیل شوند. قاآنی ملک‌الشعرای ایران از دوران محمدشاه بود. زمانی که ناصرالدین شاه به تخت نشست و امیرکبیر را به صدراعظمی ایران منصوب کرد؛ قاآنی به روال معمول قصیده‌ای در مدح صدراعظم جدید سرود. قاآنی که خود پیشتر مدیحه‌گوی صدراعظم قبلی بود، در مدحش رسید به مصرعِ «به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی» که امیرکبیر با خشم شعر را قطع کرد تا سرودن مدح حاکمان را متوقف کند؛ و در ادامه نیز مقرری (حقوق) وی را قطع کرد. قاآنی که درآمدش از مدح می‌گذشت، اعتضادالسلطنه را واسطه کرد. امیرکبیر از قاآنی که به زبان فرانسه و علم جدید نیز آشنا بود، خواست تا در خصوص کشاورزی (که فعالیت اصلی ایرانیان بود) کتاب ترجمه کند؛ تا حقوقش را مجدد برقرار کند. به نظر می‌رسد این حادثه در هفته آخر مهرماه سال ۱۲۷۷ روی داده باشد؛ و به نظرم اگر قرار است در ایران «هفته پژوهش» وجود داشته باشد، چنین هفته‌ای شایسته نامیدن «هفته پژوهش» است، نه هفته آخر آذرماه که بیشتر پیشواز شب یلداست!

۵ درس از مواجهه امیرکبیر با قاآنی
۱.عنوان و لقب اگر بدون ضابطه و تنها به اختیار حاکم باشد، زمانی طولانی نمی‌گذرد که ابزارِ تبدیل تولید مدیحه‌گویی می‌شود. شاعر حکیمی که صدای مردم و اخلاق عمومی است، به شوق کسب عنوان «ملک‌الشعرا» به راحتی تبدیل به مدیحه‌سرای حاکمیت می‌شود. این لقب چه شاعر باشد، چه استاد دانشگاه، چه نخبه! درآمد راحتی که از مدیحه‌گویی ایجاد می‌شود، قاآنی باسوادی که «رساله هندسه‌ی جدید»‌ نوشته و فرانسه می‌داند، را تبدیل به مدیحه‌سرا می‌کند.
۲.پژوهش از خواندن و یادگرفتن تجربیات دیگران آغاز می‌شود. ترجمه همان خواندن تجربیات دیگران است. پژوهش بدون اتکاء به دانسته‌های دیگران همان‌اندازه‌ای بی‌معناست، که دیوار ساختن بدون پی! امیرکبیر خوب می‌دانست که باید از ترجمه آغاز کرد.
۳.امیر موضوع ترجمه را کشاورزی می‌گذارد؛ یعنی تقاضای اصلی جامعه‌ی آن دوران. امیر به عنوان مظهر حکمرانی قاآنی را به سمت تقاضا جهت می‌دهد.
۴.سیاست‌گذاری یعنی جهت‌دهی به فعالیت شهروندان. نمی‌شود تنها با قطع مقرری قاآنی، اصلاح نظام حکمرانی را تمام شده دانست؛ همان‌گونه که با کاهش بودجه‌ی دانشگاه‌ها، احتمالا فعالیت و عملکرد دانشگاه‌ها بهبود نمی‌یابد! بلکه گذاردن گزینه‌های جدید فعالیت پیشِ رویِ کنش‌گران است که انتخاب را از گزینه‌ی نادرست به گزینه‌ی درست هدایت می‌کند.
۵.رفتار امیر نمادین بود. از روز نخستین امیر بود که میان خودش با دیگر صدراعظم‌ها فاصله گذاشت؛ این فاصله‌گذاری به قیمت ناراحتی قاآنی و قاآنی‌هایی تمام شد؛ شاید به قیمت جانش. اما قاآنی که پیش‌تر مدح میرزا آقاسی (صدراعظم محمدشاه) می‌گفت، روز انتصاب امیر او را عادل خواند و میرزاآقاسی را شقی! فاصله‌ی میان مدح و ذم مدیحه‌سرا تنها یک شب است؛ اما پژوهشگر راوی نتایج پژوهش است، نه بنده‌ی خوشنودی حاکم!
برای همین است که پژوهشگری که مدیحه‌سرا نیست، گاه تلخی دارد؛ اما ملک‌الپژوهشگران یکسر شیرینی‌اند! و ما سخت نیازمند گذار از دوران مدیحه‌سرایی به دوره‌ی پژوهش هستیم!
دفعات مشاهده: 3 بار   |   دفعات چاپ: 0 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ریزگردها و میزگردها ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱۸ | 
ریزگردها و میزگردها

محمد فاضلی

ریزگرد پدیده خطرناکی است که همواره وجود داشته اما در یک دهه اخیر خطر آن برای ما آشکار شده است. ریزگردها بر اثر بی‌آبی و خشک شدن زمین، از بین رفتن پوشش گیاهی، خشک شدن تالاب‌ها و نهایتاً وزیدن باد در بیابان‌های خشک شده و تهی‌شده از گیاهان، پدید می‌آیند. هر دانه ریزگرد، بسیار کوچک و معلق در هواست، با هر بادی به هر سویی می‌رود؛ اما دانه‌های بسیار ریز ریزگردها، چون به پا خیزند، آسمان را تیره می‌کنند، نفس‌ها را می‌برند، دیدها را کوتاه، و پرواز هواپیماها را ناممکن می‌کنند. ریزگردها راه تنفس گیاهان را بسته و خفه می‌کنند. ریزگردها بر خانه و کاشانه مردم می‌نشینند و ایشان را به مهاجرت وامی‌دارند. ریزگردها اگرچه پدیده طبیعی به نظر می‌آیند اما محصول عمل انسانی هستند. آدمیان با کردارهای خویش، با بی‌توجهی به اصول و قوانین طبیعت، با منفعت‌جویی‌های بسیار، و گاه با مصلحت‌جویی‌های نابه‌جا، ریزگردها را بلای جان خویش ساخته‌اند.
درست به موازات ریزگردها، پدیده دیگری نیز هست که می‌توان آن‌را «میزگردها» خواند. ریزگرد در زمره اشیاء است، اما میزگرد در شمار افراد است. اگر می‌پرسیم «ریزگرد چیست؟» اما باید بپرسیم «میزگرد کیست؟» میزگرد، آدمی است از جنس بوروکرات‌های میانی و ارشد دولتی، که گاه در دولت است و به تناسب احوال راهی «سازمان عمومی غیردولتی» یا «خصولتی» نیز می‌شود. مهم‌ترین خصیصه میزگرد آن است که سخت به «میز» علاقه دارد و با جان و دل «دورش می‌گردد» و از این‌رو می‌شود او را «میزگرد» نامید.
می‌پرسید نسبت میزگرد و ریزگرد چیست؟ شباهت‌شان بسیار بیشتر از شباهت در چند حرف است. میزگردها عین ریزگردها، اگرچه تک تک، ریز هستند و به چشم نمی‌آیند، اما یک دسته «میزگرد» می‌توانند راه تنفس سازمان، دولت یا کل دستگاه تصمیم‌گیری را بند بیاورند. یک دسته از میزگرد، درست عین ریزگردها، افق را تیره می‌کنند و افق چشم‌انداز سازمان و بوروکراسی را کوتاه می‌سازند؛ هر میزگرد ظرفیت آن‌را دارد که به هر سویی که باد قدرت بوزد، متمایل شود، اما یک دسته میزگرد وقتی کنار هم باشند، دست و پای قدرت را هم می‌بندند تا هیچ کاری از آن ساخته نباشد.
خشکسالی و فقدان عقلانیت در بهره‌گیری از منابع طبیعی، ریزگرد می‌سازد؛ و خشک‌مغزی و بی‌عقلی در بهره‌گیری از نیروی انسانی، میزگرد به بار می‌آورد. ریزگردها محصول قطحی آب و عقل‌اند؛ و میزگردها محصول قطحی رجال و عقلا؛ ریزگردها زائیده زمانه و جغرافیایی هستند که در آن گیاهان ریشه‌دار خشکیده‌اند و خاک سست شده است، و میزگردها عصاره زمانه‌ای هستند که در آن مردان و زنان ریشه‌دار، آن‌ها که استوار در برابر بادهای قدرت بایستند، از پا افتاده‌اند.
میزگردها، دنبال میزی برای خودشان می‌گردند، یا دنبال آن‌ها که صاحب میز هستند می‌گردند. میزگردها درست عین ریزگردها مانع پروازها می‌شوند. میزگردها عین ریزگردها موسمی‌اند، و در موسم تقسیم غنائم قدرت، بیش از همیشه به هوا برمی‌خیزند. میزگردها عین ریزگردها زندگی را بر آدمیان سخت می‌کنند و فکر ترک دیار و وطن را در ذهن‌ها می‌پرورانند. ریزگردها گیاهان و گل‌های زیبا را خفه می‌کنند، و میزگردها استعدادها و خلاقیت‌ها را می‌کشند.
حدی از وجود ریزگردها احتمالاً طبیعی است و حدی از میزگردی نیز ذاتی دستگاه‌های اداری و بوروکراسی‌های دولتی است. اما وقتی غلظت ریزگردها نفس‌گیر می‌شود، یعنی در جایی تالابی خشکیده، سدی ساخته شده، جنگلی نابوده گشته، یا سرزمینی بیابان شده است. میزگردها نیز چون بسیار شوند، حتما سرچشمه‌ای از خِرَد خشکیده، استوانه‌های عقلانیت از پا افتاده‌اند، و زیبایی‌های اخلاق پژمرده‌اند. ریزگردها و میزگردها چون فزونی یابند، هر دو زندگی را بر مردمان هر سرزمینی تنگ می‌کنند. ریزگردها و میزگردها، هر دو محصول عمل انسانی‌اند؛ و هر دو ریشه در تاریخ دارند: یکی بیشتر از جنس تاریخ طبیعی و دیگر از جنس تاریخ انسانی.
دفعات مشاهده: 48 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: انتصاب وزیر هوش مصنوعی در دولت استارتاپی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱ | 
انتصاب وزیر هوش مصنوعی در دولت استارتاپی

دکتر علیرضا قنادان

این متن برخلاف روال رایج در سایر نوشته‌هایم خیلی جنبه آموزشی ندارد اما انگیزه نگارش آن با دیدن یک خبر ایجاد شد. شاید در ابتدا شوخی به نظر برسد اما در لابلای اخبار بین‌المللی دیدم که شیخ محمد بن راشد آل مکتوم نوزدهم اکتبر (٢٧ مهر ماه)، یک جوان ٢٧ ساله را به عنوان اولین وزیر هوش مصنوعی کشور امارات متحده عربی منصوب کرده است. این سمت به عمر سلطان العلما اعطا شده که پیش از این معاون دفتر آینده (Future Department) در دولت امارات بوده است. رییس دولت امارات پس از این انتصاب در توئیتی عنوان کرده است که: "موج جهانی آتی، هوش مصنوعی است و ما می‌خواهیم امارات برای آن آماده باشد".
همزمان با این انتصاب، وزیر دیگری با عنوان "وزیر علوم پیشرفته" (Minister for Advanced Sciences) منصوب شده است. سارا الامیری نیز به عنوان وزیر علوم پیشرفته تنها ٣٠ سال سن دارد.
تمامی این تحولات در راستای برنامه ملی ١٠٠ ساله امارات است که طی آن در پی ساخت مسکن در کره مریخ و انتقال گروهی از شهروندان خود به آنجاست.

فارغ از سطح اجرایی بودن این برنامه و نیت‌ پشت آن، درباره این خبر چند نکته به نظرم رسید:
١- وقتی صحبت از مدیریت برند می شود همه بحث‌ها چه در سطح فردی (شخصی)، چه شرکتی و چه ملی قابل تعمیم است. ببینید که چنین حرکت هوشمندانه‌ای در کنار پروژه‌های دیگر از این نوع چه تصویری از برند ملی امارات در ذهن جهانیان خواهد ساخت و چه فرصت‌های عظیمی را در اختیار آنان خواهد گذاشت. خیلی بیراه نیست اگر بگوییم دولت امارات در جهتی حرکت می‌کند که من اسمش را "دولت استارتاپی" می‌گذارم.
٢- این خبر را بگذارید در کنار اخبار انتخاب روسای جدید دولت‌های اروپایی که یک به یک از بین جوانان زیر ٣٥ یا حتی ٣٠ ساله انتحاب می‌شوند و مقایسه کنید با میانگین سنی مدیریت دولتی در کشور خودمان!
٣- در کشوری مثل کشور ما که حداکثر توان بازآفرینی ساختار دولت به ادغام یا جداسازی تکراری چند وزارت‌‌خانه‌ و سازمان ختم می‌شود و فارغ از اینکه چه دولتی با چه گرایشی روی کار است، اغلب قریب به اتفاق فرآیندها کاملا ناکارآمد هستند، شنیدن این اخبار در سطح دولت‌ها بیشتر به خواب و رویا شباهت دارد. ای کاش که بالاخره یک دولت شجاعت، خلاقیت و جسارت کافی برای چنین تحرکاتی را بیابد!
اگر تا بحال از فصل جدید در فضای مدیریت کسب‌وکارها صحبت می‌کردیم از این به بعد باید از فصل جدید در فضای مدیریت دولت‌ها سخن گفت. فضایی که کشور ما نیز با وجود این همه منابع وسیع و جوانان توانمند باید برای آن فکری داشته باشد.
دفعات مشاهده: 120 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: زلزله و حکمرانی شبکه ای ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱ | 
زلزله و حکمرانی شبکه ای

پدرام سلطانی

زلزله کرمانشاه فصل جدیدی از حکمرانی را در کشور کلید زد. مراد از این نوشتار به نقد کشیدن عملکرد سازمان‌های حاکمیتی نیست. اما آنچه در عمل اتفاق افتاد این بود که محوریت و کارامدی سازمانها و نهادهای امدادی و مدیریتی بحران، کاملاٌ با جوشش‌های مردمی به چالش کشیده شد. حتی سازمان‌های سنتی مردمی، مانند مساجد، هیأت‌ها و خیریه‌ها، که تا پیش از این وجهه غالب کمک‌های مردمی بودند، در برابر پویش‌های مدرن بر پایه شبکه‌های اجتماعی نمود کمرنگ تری یافتند. همیابی، همگرایی و همیاری شهروندان با زیرساخت فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، در عین حال سازمان نیافتگی، هم توانست سرعت و اندازه کمک‌ها را بیشتر کند و هم برای کمک‌های دولتی سرعت ساز شود. آنچه که این دوگانه را پررنگ‌تر از گذشته هم کرد بی اعتمادی مردم، چه آسیب دیدگان و چه کمک رسانان، به صحت و سرعت عمل نهادهایی بود که عرفاٌ در شرایط بحران و بروز بلایای طبیعی صحنه گردان و میدان دار هستند. این بی‌اعتمادی بخشی ریشه در اخبار و اطلاعات گوناگونی، اعم از درست و نادرست، که در چند سال گذشته از فساد، سوء مدیریت، عدم شفافیت، قانون گریزی، قول‌های بدون عمل و مانند اینها منتشر شده دارد و بخش دیگری به واسطه افزایش کنشگری و اعتماد به نفس شهروندان است که برای خود حق و قدرت بازیگری بیشتری از گذشته قائل هستند.
موضوع پیشی گرفتن بخش خصوصی و جامعه مدنی از دولت‌ها روندی است که در سال‌های گذشته بیشتر و بیشتر نمود یافته است. اما به یاری اینترنت و شبکه‌های اجتماعی این روند در حال سرعت گرفتن است و به ویژه در کشورهایی که از حکمرانی خوب کم بهره‌اند این روند شتاب بیشتری یافته و دیوار بی اعتمادی را بلندتر کرده است. به بیان دیگر نقش شهروندان از "مشارکت مدنی" به "مدیریت مدنی" در حال گذار است. شهروند جامعه اطلاعاتی دیگر سطح کنشگری خود را در حد رأی دادن و اطاعت از قانون نمی‌داند بلکه به دنبال حضور یافتن در فرایند تصمیم‌گیری و بازیگری در صحنه اجتماعی است. نظام "حکمرانی متمرکز و سلسله مراتبی" که شهروند را در کفه هرم جامعه تصویر کرده است دیگر نه مطلوب شهروندان است و نه متبوع آنان. ساختارهای پیشرو حکمرانی در دنیا علاوه بر واگذاری تصدی‌گری‌های خود، که تحت عنوان خصوصی‌سازی از اواخر دهه هفتاد میلادی آغاز شد، امروز به دنبال واگذاری یا به مشارکت‌گیری مردم در سیاست‌گذاری و برون سپاری وظائف حاکمیتی هستند و در واقع تعریف وظائف حاکمیتی مرتباٌ در حال دگرگونی و کوچک‌سازی است.
الگویی که به تدریج در دنیا جای خود را بیشتر باز خواهد کرد، الگوی "حکمرانی شبکه‌ای" است. در این الگو حاکمیت در کارآمدترین و قابل اعتمادترین و شایسته‌ترین نوع خود نهایتاً می‌تواند بطور نسبی مرکزیت این شبکه باشد و هرچقدر حکمرانی ضعیف‌تر شود از مرکزیت به حاشیه شبکه رانده می‌شود. در حکمرانی شبکه‌ای جامعه مدنی و بخش خصوصی در تراز حاکمیت قرار می‌گیرند، با دولت تصمیم می‌گیرند، با دولت اجرا می‌کنند و با دولت، و بر دولت، نظارت می‌کنند. همانگونه که از دو دهه گذشته شرکت‌های بزرگ و سازمان‌های مردم نهاد به سوی الگوهای چابک و غیربوروکراتیک سازمانی و ساختارهای غیر متمرکز و تخت (Flat) روی آورده‌اند و به برون سپاری وظائفی پرداخته‌اند که تا پیش از آن تصورش هم نمی‌رفت، با دو دهه تأخیر، دولت‌ها نیز به سوی همین ساختار در حال حرکتند.
تردیدی نیست که هر حاکمیتی که بخواهد در برابر این روند مقاومت کند موجب ایجاد شکاف بیشتر بین خود و جامعه خواهد شد و سرمایه اجتماعی خود را به تحلیل خواهد برد. شبکه‌های اجتماعی ارتباط بین جامعه مدنی را بسیار محکمتر، چابکتر و شفافتر کرده است و یک حاکمیت هوشمند می‌داند که تسلط قیم مآبانه و دستوری بر این شبکه پیوسته و گسترده تنها برایش بدنامی و بی اعتمادی به بار خواهد آورد.
زلزله کرمانشاه آینه‌ای بود در برابر حکمرانی امروز کشور ما برای اینکه اعتماد شهروندان را به مدیریت و کارامدی خود ببیند و آن را در ترازوی روی آوردن و اعتماد نمودن شهروندان به سازمان‌های مردم نهاد و چهره‌های شناخته شده بگذارد و تغییر آن را نسبت به گذشته بسنجد. قطعاٌ این میزان هجومی که در کمک به مردم زلزله زده آورده شد و ازدحام جمعیت در آن مناطق شیوه مطلوبی برای کمک رسانی نیست اما بدون شک در صورت تکرار چنین حوادثی در آینده، حرفه‌ای‌گری بیشتری در اقدامات شبکه مردمی بوجود خواهد آمد. زلزله کرمانشاه پیش لرزه‌ای بود که به روابط دولت- شهروند افتاد. امیدوارم مسئولین از آن درس‌هایی بیاموزند که موجب بازنگری در نگاه ایشان به نقش و شأن شهروند و به اصول حکمرانی در عصر حاضر شود.
دفعات مشاهده: 118 بار   |   دفعات چاپ: 9 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: جستاری جامعه شناسانه به حوادث طبیعی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲۷ | 
جامعه شناسی فاجعه 
جستاری جامعه شناسانه به حوادث طبیعی

مقصود فراستخواه

زلزله یک برساخت اجتماعی است و نباید تصور کرد که زلزله امری طبیعی و مستقل از جامعه است. این تعبیر تنها درباره زلزله نیست، بلکه هر رویدادی در یک ساخت اجتماعی رخ می دهد. از تصوری که انسان ها پیش از تجربه رویدادی طبیعی دارند تا مواجهه و تجربه آن و در نهایت فهم پیامدهای آن همگی در بستری اجتماعی فهمیده می شود. اینکه هر پدیده، چه طبیعی و چه انسانی، چه آثاری به همراه خود دارد از جامعه ای تا جامعه دیگر متفاوت است و زمینه های اجتماعی در این موضوع موثر هستند. ساختارهای اجتماعی، فرهنگ و رفتارهای آموخته انسان ها در تفسیر زلزله و درک پیامدها نقش غیرقابل انکاری ایفا می کنند. به همین خاطر می توان گفت، امر طبیعی از امر انسانی متمایز نیست. تصور ما از زلزله، تجربه ما از زلزله و مصایب ناشی از آن و همین طور مواجهه با پیامدهای این حادثه طبیعی در یک جامعه انسانی درک می شود و این حوادث خارج از ادراک انسانی و عقل اجتماعی معنای بخصوصی ندارند. به بیانی دیگر میزان مصیبت بار بودن حادثه ای طبیعی یا میزان شرارت بار یا موهبت بار بودن یک رخداد طبیعی از جامعه ای به جامعه دیگر متفاوت درک می شود و همین تفاوت برداشت ها نشان می دهد امری مانند زلزله اجتماعی است و بر حسب ساختارهای اجتماعی و فرهنگ و تجربیات آموخته شده انسان فهم می شود. درک و مواجهه از زلزله، آثار عینی و ذهنی زلزله همگی برساخت های اجتماعی هستند و تابعی از سازوکارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه هستند و به همین خاطر نمی شود زلزله را به امری صرفا طبیعی تقلیل داد. به بیانی دیگر زلزله برای خودش امری طبیعی است اما برای ما انسان ها در بستری اجتماعی فهم می شود. به همین خاطر باید توجه داشت درک مردم از زلزله و مواجهه آنها با این پدیده صرفا مانند یک امر طبیعی یا انتزاعی نیست بلکه متاثر از میزان همبستگی اجتماعی و روابط و ارزش های اجتماعی آن جامعه است.
اگر ما ارزش های فرهنگی را درباره فاجعه ای طبیعی مانند زلزله مرور کنیم، تفاوت های ارزشی و فرهنگی را به خوبی مشاهده خواهیم کرد. در برخی باورهای اسطوره ای و انسان ساخت زلزله نفرین خدایان یا نتیجه گناهان دانسته می شود: یا در رویکردی دینی زلزله نشانه ای از کردگار است، به همین ترتیب در رویکردی دیگر زلزله می تواند اتفاقی فاجعه بار تلقی شود. این تلقی های متفاوت نشان می دهد زلزله امر صرفا طبیعی نیست و در بسترهای اجتماعی به طرق مختلفی فهم می شود. در حقیقت مجموعه نگرش ها و الگوهای آموخته رفتاری ما هستند که درک ما را از زلزله شکل می دهند. این الگوهای فرهنگی هستند که باعث می شود یک جامعه با پدیده زلزله مواجه شود.
به همین ترتیب پیامدهای حوادث طبیعی هم از جامعه ای به جامعه ای دیگر متفاوت است. اینکه برخی مطالعات نشان می دهند که در پی زلزله تقدیرگرایی رشد کرده است، این یک امر اجتماعی است. حتی واکنش های در پی وقوع زلزله نیز اجتماعی است و این عکس العمل ها از جامعه ای به جامعه دیگر و از فرهنگی به فرهنگ دیگر به طور کلی می تواند متفاوت باشد.
اینکه ما در وقوع زلزله سعی می کنیم خودرای باشیم و فقط گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم یا در هنگام زلزله تلاش کنیم با ایجاد همبستگی و مشارکت اجتماعی از بار مصیبت بکاهیم و تعهد بالای اجتماعی داشته باشیم تصمیماتی هستند که باید در فرآیند اجتماعی شدن و توسط نهادهای مدنی آموخته باشیم و به ذخیره رفتارهای اجتماعی ما بازمی گردد. زلزله همان طور که در طبیعت اتفاق می افتد در اجتماع نیز وجود دارد و حسب وضعیت جامعه، فرهنگ و مدیریت های اجتماعی و نظام های حقوقی و سیستم های مدنی و خدمات و آموزش علم متفاوت درک می شود.
    
عقلانیت اجتماعی شر طبیعت را خیر می کند
چند مفهوم وجود دارد یکی طبیعت است: طبیعت یک سویه اش مصیبت است که شر به بار و مرارت ها به وجود می آورد که یک نمونه از آن زلزله است. سویه دیگر طبیعت موهبت است. طبیعت هم سویه مصیبت و هم سویه موهبت دارد و از مصیبتش شر به بار می آید و از موهبتش خیر.
ما در همجواری با طبیعت و در مواجهه با مصیبت باید مرارت ها و شرارت هایش را کاهش دهیم و مواهب آن را افزایش دهیم. ما به مدد عقل و علم باید مازاد خیر عمومی مان را از طبیعت افزایش دهیم. متغیر پیش بینی کننده این هدف نهادهای اجتماعی است: طبیعت یا مصیبت یا موهبت و متغیر پیش بینی کننده اینکه کدام نیروی خیر و شر بر دیگری چیره خواهد شد، عقلانیت اجتماعی، ساختارها و ظرفیت های اجتماعی است و این مهم به این وابسته است که انسان چقدر بتواند ظرفیت های خودش را توسعه دهد و به همین ترتیب ظرفیت و ساختارهای اجتماعی را توسعه و ارتقا دهد. انسان در صورتی که موفق به توسعه نهادهای اجتماعی شود در پی آن خواهد توانست از مصایب طبیعت مصون بماند و از مواهب طبیعت استفاده مسوولانه بیشتری کند.
    
مساله تدبیر و توسعه یافتگی دولت هاست
زنجیره ای از حرکات و فرآیندهای طبیعی باعث به وجود آمدن زلزله می شوند که برای انسان شر تلقی می شود، همین فرآیندها منجر به نزول باران هم می شود یا زلزله از مجموعه حرکاتی در طبیعت ناشی می شود که از همان حرکات طبیعی برق تولید می گردد، پس مهم این است ما چگونه با طبیعت مواجه شویم که از موهبت ها مسوولانه استفاده کنیم و در برابر مصیبت های آن نیز مصون بمانیم. من معتقدم متغیر پیش بینی کننده عقلانیت انسانی است.
بحث نظری این است که ما باید بتوانیم جهان طبیعی را بهتر بشناسیم و تصرف ذهنی در طبیعت داشته و بتوانیم علوم طبیعی را توسعه دهیم. امکانات طبیعت را شناسایی کنیم اما جنبه عملی قضیه همان تدبیر دولت ها و توسعه یافتگی اجتماعی است. یعنی هرچه دولت فعال و جامعه فعال وجود داشته باشد و حکمرانی خوب باشد و سیستم های اجتماعی توسعه یافته شوند آن وقت ما بیشتر خواهیم توانست از جبر طبیعت رهایی پیدا کنیم.
برخی شواهد نشان می دهد که در ایران در پی وقوع زلزله، افزایش نرخ اعتیاد در جامعه زلزله زده تجربه شده است. از نظر من اعتیاد در جامعه منفعل رشد می کند. از توسعه نیافتگی سیستم های اجتماعی و حمایتی ناشی می شود اگر دولت و جامعه فعال داشته باشیم و بتواند حکمرانی خوب داشته باشد و سیستم ها را توسعه دهد و جامعه از نظر فرهنگ همبستگی و مشارکت در مواجهه با مشکلات و مدیریت فاجعه و بحران و آمادگی سمن ها و سیتسم های خدماتی و سلامت و سازمان های دولتی که مسوول امور مختلف هستند اینها اینقدر توسعه بیابند که بتوانند مواجهه فعال و خلاقی با طبیعت داشته باشند. طبیعی است که ما بتوانیم شرارت را در زندگی تقلیل دهیم و از موهبت های طبیعت استفاده کنیم. البته ما باید از موهبت های طبیعت استفاده مسوولانه کنیم و استفاده ناروا از طبیعت نداشته باشیم و به نسل های آینده و تعادل طبیعت و هماهنگ های زیست بوم هم فکر کنیم. در شرایط کنونی ما استفاده غیرمسوولانه از طبیعت داریم و نتیجه این چیزی جز تخریب طبیعت نیست. باید توجه داشت که برخی الگوهای نادرست توسعه می تواند منشا حوادثی نوپدید در آینده برای بشر بشود. ممکن است در آینده فجایعی در طبیعت به وجود بیاید که ناشی از رفتار و نگرش غلط ما به توسعه باشد. این فجایع حتی می تواند فاجعه بارتر از زلزله باشد.
    
توسعه نهادی مهم تر از هر مساله ای
در مجموع من فکر می کنم عقلانیت و توسعه و مدیریت عقلانی سیستم های اجتماعی در واقع طبیعت، عنصر تعیین کننده صناعات اجتماعی است و در واقع صناعت مدنی و مدیریت عقلانیت است که می تواند به ما کمک کند که با طبیعت همجواری خلاقی داشته باشیم.
به نظر من مساله توسعه نهادی از هر مساله ای مهم تر است. تصور کنید جامعه سیستم های حمایتی خوبی داشته باشد. تفاوت ژاپن و ایران در مواجهه با زلزله در مساله توسعه است. نباید به توسعه نگاه فنی و بوروکراتیک داشته باشیم. دستیابی به توسعه نیازمند نهادهای اجتماعی و علمی و فرهنگی است که من آن را به همان تعبیر جامعه و دولت فعال خلاصه می کنم.
برای نمونه سطح مشارکت خلاقانه عمومی در جامعه ژاپن بالا است و اینطور نیست که فقط دولت کار کند بلکه نهادهای اجتماعی فعال هستند و آماگی دارند تا با مشکلات مواجه شوند و دولت حامی این نهادها هستند. اگر تنظیم گری بالایی در جامعه باشد این مسائل قابل پیش بینی خواهند بود. پیشگیری ها و آموزش های موثر به جامعه ارایه می شود و سیستم ها از نظر ساخت اجتماعی و شهری مقاوم می شود و نهادهای علمی و آموزشی و تکنولوژی می تواند در خدمت مواجهه صحیح با طبیعت قرار گیرد.
دفعات مشاهده: 144 بار   |   دفعات چاپ: 9 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: خدا و تقدیر خودساخته ما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲۷ | 
خدا و تقدیر خودساخته ما

جواد کاشی

ما مردم مهربانی هستیم. این روزها، شدت احساسات و عواطف مردم نسبت به فاجعه‌ای که گویی تنشان را زخمی کرده حیرت انگیز است. اما هیچ کس نمی‌پرسد این همه مهربانی، پیش از بروز فاجعه کجا بود؟ ما نسبت به فرزندان خود نیز مهربانیم. اما برای بروز مهربانی‌مان، منتظر فاجعه‌ای برای او نیستیم. دلنگران آینده او هستیم و برای این که هیچ آسیبی نبیند، همه چیز را تا جایی که بتوانیم برای او و آینده‌اش تدارک می‌کنیم. مرتب از روز مبادا سخن می‌گوییم و به او هشدار می‌دهیم. چرا وقتی نوبت به خود جمعی و ملی‌مان می‌رسد، منتظر فاجعه می‌نشینیم و با هم زار زار می‌گرییم و تا فاجعه بعدی همه چیز را فراموش می‌کنیم؟
در دانش سیاسی به چنین وضعیتی می‌گویند، فقدان جامعه سیاسی. وقتی گروهی گردهم زندگی می‌کنند و درست مثل یک خانواده دلنگران آینده جمعی‌شان هستند و همه چیز را طوری ساماندهی می‌کنند که تا نسل‌های بعدی زندگی جمعی شان دوام آورد، حیات سیاسی دارند. اما اگر کنار هم زندگی می‌کنند و هر کس سر در لاک خود دارد و به چیزی جز بیشینه کردن منافع و امکان‌های شخصی‌ نمی‌اندیشد، زندگی پیشاسیاسی جریان دارد.
زلزله یک فاجعه سنگین و ناگهانی است. اما فاجعه آب، از این سنگین‌تر است اما ناگهانی نیست. به همین جهت عواطف‌مان هم تحریک نمی‌شود. کشور خشک و خشک و خشک‌تر می‌شود مردم هم به خوبی و خوشی زندگی می کنند و چند برابر مناطقی که پر آب هستند آب مصرف می‌کنند.
از این فاجعه‌های سنگین اما نه ناگهانی، فراوان داریم اما هیچ کس گوشش بدهکار هشدارهایی نیست که آینده جمعی‌مان را تخریب می‌کند. حتی زلزله نیز ساخت و سازهای شهری‌مان را تحت تاثیر قرار نداده است. تهران را ببینید همینطور در خطوط زلزله پر از ساختمان های بلند می‌شود.
این روزهای اندوه، مردم در گفت و گوها و نوشته‌هاشان، گاه خدا را خطاب قرار می‌دهند و به او شکایت می‌برند و گاه دستگاه‌های دولتی را. به خدا شکایت می‌کنند که چرا سبب چنین مصیبتی برای مردمی بی‌گناه و مظلوم و محروم است. به دولت شکایت می‌برند که چرا خوب تدارک نمی‌کند. اما میان خدا و دولت مستقر، چیزی وجود دارد که ما همه از آن غافلیم و آن تقدیر خودخواسته ماست. تقدیری که از کردارها و تصمیم‌ها و نحوه زندگی‌مان در گذر زمان نشات می‌گیرد. هیچ کس اینجا با توجه به مقدورات واقعی و مخاطرات و امکان‌های عینی ما، به یک زندگی جمعی پایدار نمی‌اندیشد. مردم سر از زندگی خصوصی خود بیرون نمی‌کشند، نظام سیاسی هم سر از لاکی که پشت شعارهای دهان پرکن برای خود ساخته است. یکی با زندگی خصوصی خود، فساد می‌کند و زندگی جمعی را به مخاطره می‌افکند و دیگری با تخریب مواریث و امکان‌های عمومی فساد می‌کند.
دفعات مشاهده: 129 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: کاهنان فضای مجازی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲۵ | 
کاهنان فضای مجازی

محمد امین قانعی راد

بازی نهنگ آبی به وسیله یک جوان روسی طراحی شده است که ۵۰ مرحله دارد. حدود ۱۵۰ خودکشی در کشور روسیه به این بازی نسبت داده شده است. در هند هم مواردی از خودکشی دیده شده که به همین بازی نسبت می‌دهند. این اتفاق من را یاد جمله‌ای از جلال آل احمد انداخت که گفته است: «در کشور روسیه ماشین به کثیف‌ترین شکل پرستش می‌شود». غرب تکنولوژی را ابداع کرد اما روسیه بیشتر تکنولوژی زده بود و پرستش ماشین به بدترین شکل در آن انجام می‌شد. در حال حاضر هم می‌بینیم که بازی مثل این، از این کشور شکل می‌گیرد و در جایی مثل هند که سنت قربانی کردن برای بت‌ها وجود دارد، گسترش پیدا می‌کند.
به نظر می‌رسد برخی در برابر فضای مجازی به یک دریافت قدسی می رسند. در این صورت، تکنولوژی، اقتداری روی افراد به دست می‌آورد که می‌تواند برای آنها تعیین و تکلیف کند. چگونه زندگی کردن و چگونه مردن را برای افراد تعیین می‌کند؛ در حالی که همیشه این وظیفه بر عهده ادیان بوده است.
فضای مجازی هم کاهنان خود را ابداع می‌کند که برخی از آنها نه تنها راه زندگی و مرگ را به افرادی که از فضای مجازی استفاده می‌کنند، می‌آموزد بلکه به نحوی قربانی می‌خواهند، مثل یک آیین و مراسمی که قربانی‌های خاص خودش را می‌خواهد، از افراد خواسته می‌شود که وجود حقیقی خود را در وجود مجازی فنا کنند. اوج وا نهادن خود به فضای مجازی در این بازی‌ها خودش را نشان می‌دهد. ما نیز به طریقی خودمان را به فضای مجازی وا نهادیم و تسلیم اقتدار تکنولوژیکی که پیش می‌رود، می‌کنیم.
نهایت و اوج این وانهادگی زمانی بروز پیدا می‌کند که افراد وجود حقیقی خود را از طریق خودکشی نفی می‌کنند. این رخدادهای تلخ نشان دهنده سلطه فضای مجازی بدون کنش‌گری انسانی است و در کاهش ارتباط انسان‌ها در فضای حقیقی و زمانی که دچار تنهایی و انفراد می‌شوند، اتفاق می‌افتد. فضای مجازی به جای آنکه پیوند زننده افراد باشد، منفرد کننده آنهاست و اگر پیوندی هم ایجاد کند، پیوندهای سطحی و تصنعی است که افراد را از نظر عاطفی ارضاء نمی‌کند.
افرادی که در فضای مجازی تنها شده‌اند، توسط کاهنان همین فضا نیز به آیین‌های دروغی که نوعی خودآزاری و وانهادگی خود است، جذب می‌شوند. نوجوانان و جوانانی که بنا به دلایل اجتماعی دچار سرخوردگی و تنهایی باشند، آمادگی بیشتری برای جذب شدن در این فضا دارند. جوانان، ‌ نوجوانان و بخشی از شهروندان ما دچار نوعی از خود بیگانگی می‌شوند که بمثابه یک سوژه آگاه سراغ ابزار این کار نمی‌روند و نمی‌دانند که چگونه می‌توان سایر الزامات اجتماعی را در کنار هم رعایت کنند. این امر موجب می‌شود ما به فضای مجازی اعتیاد پیدا کنیم و برخوردهای آگاهانه خود را از دست دهیم. متاسفانه سواد اینترنتی ما اندک است و این موضوع در مدارس نیز آموزش داده نمی‌شود.
دفعات مشاهده: 146 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: «هورا ما اول شدیم»ها! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲۵ | 
«هورا ما اول شدیم»ها!

امیر ناظمی

خبر کوتاه بود (و البته جانکاه): «شش دانشگاه ایرانی توانسته‌اند در فهرست 800 موسسه برتر جهان قرار گیرند. دانشگاه‌های تهران، علوم پزشکی تهران، صنعتی امیرکبیر، صنعتی اصفهان، صنعتی شریف، و تربیت مدرس در میان 800 موسسه برتر جهان هستند.» (امروز (۹۶/۷/۲۳) )
اما در دنیای واقعی که رتبه‌بندی‌های مختلفی برای دانشگاه‌ها در سطح جهان وجود دارد؛ دو گزارش موسسات ۱)شانگهای و ۲)تایمز شناخته‌شده‌ترین رتبه‌بندی‌های جهانی هستند. البته در کنار این دو گزارش‌، رتبه‌بندی‌های تخصصی مبتنی بر مقالات یا وب‌سنجی انتشارات نیز انجام می‌شود. خبر فوق از گزارش سال 2017 «رتبه‌بندی دانشگاه ملی تایوان»، که اساسِ آن رتبه‌بندی بر پایه‌ی مقاله‌ است، به دست آمده است و به‌گونه‌ای تنظیم شده است تا سیاست‌گذاران ایرانی علم و فناوری را شاد کرده باشد.
واقعیت خبر این است: ما شیفته‌ی رتبه‌بندی‌ها هستیم. شیفته‌ی اول شدن‌ها، آن هم در میدانی که معیاری برای سنجش اول‌ها نیست! برای همین است که ما اصرار داریم تا علم را و رشد علمی را به‌گونه‌ای کمی و قابل اندازه‌گیری کنیم، که در میان شاگرد اول‌ها باشیم!

آیا این رتبه‌بندی‌ها نشان‌دهنده‌ توسعه هستند؟
پیتر شوارتز (Schwartz) در کتاب «شگفتی‌های اجتناب‌ناپذیر»‌اش در خصوص توسعه‌ی چین بر همین نکته دست می‌گذارد. او به درستی تشخیص می‌دهد که چینی‌ها (و بهتر است بگوییم اغلب کشورهای در حال‌توسعه) «دانشگاه‌های بزرگی مانند پرینستون، هاروارد، MIT و استانفورد، را به عنوان موتورهای خودکار رشد آمریکا می‌بینند و سعی در کپی‌برداری از آن‌ها دارند. آن‌ها با هزینه‌ی فوق العاده بالایی به خلق پارک‌های علم و فناوری و مراکز دانشگاهی روی می‌آورند؛ اما نمی‌دانند که صِرف ایجاد این گونه نهادها و تاسیسات کافی نیست». شوارتز تاکید می‌کند که برای توسعه واقعی «نیاز به ..... تشکیل نهادها و تشکل‌ها و فضای فکری دارید و نمی‌توانید کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها و جاده‌های دوچرخه‌سواری را نادیده بگیرید.»
واقعیت آن است که سیاست‌گذاران حوزه‌ی علم و فناوریِ ما کافه‌ها، جاده‌هایِ پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری، کتاب‌فروشی‌ها، سالن‌های تاتر و ... تمامی این‌نهادها را فراموش کرده‌اند! آن‌ها این نهادها را به تمام معنا نهادهایی زائد، غیرضروری و اغلب توهینی به ساحت مقدس علم و فناوری می‌دانند!
دیوارهای دور دانشگاه‌ها نشانه‌ای معنادار در تفاوت میان دو نوع نظام دانشگاهی است. دانشگاه‌هایی که پیوندخورده با زیستِ شهروندان است، دانشگاه‌هایی که درهم‌تنیده با سبک زندگی دانشگاهی است؛ در حالی که دانشگاه‌های ما در حال تبدیل به جزیره‌هایی مصنوعی و جداافتاده از مشکلات واقعی جامعه خود هستند.
دانشگاهیان (اعم از استاد و دانشجو) ما فاقد سبک زندگی دانشگاهی هستند. آنان صبح به صبح به مانند کارگری که به کارخانه‌اش می‌رود و قصابی که به سلاخ‌خانه‌اش، لباس کار می‌پوشند و عصر لباس را آویخته، به زندگی معمول بازمی‌گردند. نظام دانشگاهی به زیست و سبک زندگی دانشگاهی‌اش وابسته است؛ نه به حضور در اتاقی که به واسطه‌ی میز و نیمکت نامش را کلاسِ دانشگاه می‌گذاریم.
ممکن است در رتبه‌بندی‌ها رشد کنیم، مثل مقالاتی که زیاد شد، مثل هوراهایی که برای رشد مقالات کشیده شد؛ اما توسعه‌ی عمیق و همه‌جانبه، نیازمند «نهاد دانشگاه» است و «نهاد دانشگاه» وابسته به «سبک زندگی دانشگاهی» است. همانطور که رشد استارت‌آپ‌ها نیازمند سبک زندگی استارت‌آپی است و همان‌طور که طبقه‌ی خلاق، تنها از طریق شیوه زیست متفاوت‌اش شکل می‌گیرد، رشد می‌کند و توسعه می‌دهد. همان‌طور که «سیلیکون ولی» یک مکان جغرافیایی نیست و گوگل تنها یک شرکت نیست؛ بلکه یک سبک زندگی است!

 
دفعات مشاهده: 135 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: انسان های دو مگابایتی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲۵ | 
انسان های دو مگابایتی

حسام محمدی

فیلسوف فرانسوی، میشل فوکو، در کتاب مراقبت و تنبیه می نویسد: «در معرضِ دیدبودنْ دام است».
و این آغاز خودمراقبتی هایی آزاردهنده ای است که فرد را مجاب می کند تا در قالبی خودخواسته، از اصولی پیروی کند که در تمامی صحنه هایی که او بر آن ایستاده، روبات وار و مملو از ترسی درونی، گام بردارد. در دیده بان مشرف به صحنه فوکویی، زندانبان در قامتِ متصدیِ نامرئی، زندانیان را از برجی مرکزی تحت نظر گرفته و آنها را با چشمانی هوشیار زیر نظر می گیرد، البته در اغلب اوقات این حسی درونی است که بر زندانیان القا می شود و شاید در اصل ماجرا زندانبان در دیده بانی حضور فیزیکی نداشته باشد. زندانیان بی آنکه زندانبان را ببینند، وجود منحوسش را حس می کنند و از اینکه دیده می شوند در وضعیت آزاردهنده ای به سر می برند. در چنین وضعیتی، آنان در حالتی دائمی از وانمودها و رفتارهایی متظاهرانه به سر می برند که رفته رفته امکان هرگونه کنشگری و نافرمانی را از آنها سلب می کند. زیستن در چنین فضایی جهنم سارتری را بازنمایی می کند؛ دوزخی که در آن خبری از شکنجه گر نیست تا افراد را شکنجه فیزیکی بدهد، در این دوزخ شکنجه همانا نگاه نافذ «دیگری» است که بر ما می نگرد و در مورد ما قضاوت می کند؛ قضاوتی که سبب می شود تا ما خودمان را با دست خودمان از درون متلاشی کنیم. اما سویه خطرناک ماجرا از جایی آغاز می شود که افراد نه تنها این نوع مراقبت را می پذیرند، بلکه چیزی نمی گذرد که این رفتار در نظرشان عادی جلوه می کند و با میل و اشتیاق رفتار متظاهرانه خود را تداوم می بخشند. در این چنین فضایی است که هر فردی مسئولیت سانسور و حفاظت از خود را بر عهده می گیرد و دقیقا این نقطه آغاز یک سقوط است.
در عصر اینستاگرام نیز افراد می آموزند که باید اجازه دهند تا زیر نظر باشند و هم اینکه دیگران را زیر نظر بگیرند، که در روایت فوکویی این امر هم جذاب است و هم خطرناک. در این وادی هویت های فردی و جمعی در قالب پروفایل های ساختگی و غیرواقعی جلوه می کند و اشخاص در تکه هایی چندمگابایتی فروکاسته شده و به ایفای نقش می پردازند.
در این زیست جهان مجازی بنا به روایتِ گافمن، فاصله میان جلوی صحنه و پشت صحنه به شکل مرگ باری رفته رفته عمیق و عمیق تر می شود و قیافه و مَنش افراد در این دو جایگاه مدام از هم فاصله می گیرد. افراد می آموزند که باید هویتِ جدیدی از خود در قالب پروفایل های شخصی بسازند و با نظارتی فراگیر از جانب خود و دیگران در راستای حفاظت و اجرای هرچه دقیق تر این سناریو حرکت کنند، بیش از همه در عصر جدید، چنین نظارتی مایه نگرانی است، چراکه عمل نظارت فی نفسه نوعی اِعمال قدرت ویرانگر است. این نظارت ظرفیت آن را دارد تا رفتارمان را تحت تاثیر قرار داده و بدون آنکه کاملا متوجه شویم ما را به هم رنگی و همدستی وادار کند.
در عصر اینستاگرام، انسان های تهی شده فراوان اند، انسان های یکدستی که همگان از زیر تیغِ یک جراح پلاستیک عبور کرده و پا به عرصه هم نوایی گذاشته اند؛ پوسته های تولیدشده ای که خط تولید یکسانی داشته و در شکل جدیدی از خودسانسوری در تلاشی فراگیر سعی در همسان سازی خود با آمال و آرزوهای دیده بان مُشرف به صحنه دارند. آنها از به دام افتادن در تور نگاه دیگری سرخوش اند و علاقه به محبوبیت نزد دیده بان، انسان ها را به عروسک هایی حقیر، بی ارزش و در عین حال بی شرم بدل کرده است.
در این دوران هر چیزی فقط و فقط تا جایی ارزشمند است که بتواند قابلیت تبدیل شدن به یک پُست جذاب را داشته باشد؛ پستی که دیده بان آن را می پسندد و ما را در حلقه «دنبال کننده ها» زنده نگه می دارد. انسان های آنلاین هیچ چیزی، جز آنکه نمایش می دهند، نیستند، آنها عروسک های محقری هستند که برای زنده ماندن به لایک های بیشتری احتیاج دارند. انسان های آنلاین، تمامِ درونیاتشان را بی پروا با دیگران در میان می گذارند و هیچ فولدر پنهان شده ای درون خود ندارند، گاه حتی صحنه سازی می کنند، دست و پا می زنند، به این امید که نیازهایشان تصدیق شود و ویژگی های عجیبشان با آغوش باز پذیرفته شود. این عروسک های مطیع هر دم خودشان را تا قعر درونی شان افشا می کنند، تا مبادا دیده بان چیزی را از دست داده باشد. این موجودات دومگابایتی مدت هاست که فقط حافظه را اشغال کرده اند و هیچ کارکرد دیگری ندارند.
دفعات مشاهده: 135 بار   |   دفعات چاپ: 7 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: یادش به خیر «تِنِسی تاکسیدو و چاملی» ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲ | 
یادش به خیر «تِنِسی تاکسیدو و چاملی»

محمد فاضلی

کارتون «تنسی تاکسیدو و چاملی» خاطره‌ای برای کودکان دهه شصت است. تنسی (پنگوئن) و چاملی (گراز دریایی) در باغ وحش زندگی کسالت‌باری دارند و تلاش می‌کنند کارهایی انجام دهند که برای‌شان مفرح یا حلّال مشکلات باشد. این دو هر بار ایده‌ای به ذهن‌شان می‌رسد و برای عملی کردن آن از باغ وحش می‌گریزند و پیش پروفسوری می‌روند به نام «آقای ووپی». ووپی پروفسوری است که همه چیز می‌داند، کمدی دارد که انواع وسایل علمی در آن است و تخته سیاه سه بعدی را از میان کمدش بیرون می‌کشد و شروع می‌کند درباره ایده «تنسی تاکسیدو و چاملی» توضیح می‌دهد.

آقای ووپی روی تخته سیاهش شیوه ساخت دستگاه‌ها، پرواز، یا هر کار پیچیده دیگری را توضیح می‌دهد. تنسی و چاملی به محض آن‌که ایده اولیه را می‌بینند فکر می‌کنند راه‌حل را یافته‌اند و جمله «تنسی تاکسیدو هرگز شکست نمی‌خورد» را به زبان آورده و دست به کار اجرای ایده می‌شوند. بیچاره آقای ووپی هرگز فرصت پیدا نمی‌کند توضیح دهد داستان به همان سادگی نیست که شما روی تخته سیاه سه‌بعدی می‌بینید؛ اما تنسی و چاملی رفته‌اند تا عمل کنند. تنسی و چاملی هر بار شکست می‌خورند و دست از پا درازتر بازمی‌گردند.

نمی‌دانم تولیدکننده این مجموعه انیمیشن با چه هدفی آن‌را عرضه کرده بود (سال‌های 1963 تا 1966)؛ اما منطق «تنسی تاکسیدو و چاملی» به سیاست‌گذاری و اجرا در سرزمین ما بسیار شباهت دارد. ایران ما شاهد و قربانی انبوه ایده‌هایی است که در ابتدا بسیار زیبا، عملی و زودبازده به نظر رسیده‌اند؛ یک آقای ووپی پیدا شده که آن‌را روی تخته سیاه ترسیم کند؛ جمعی بگویند «اوه! یافتیم» و دست به‌کار شوند. دست به‌کار شده‌اند و در میانه راه، آن‌چه خلق شده کمتر به هدف مد نظر سیاست‌گذار و ایده‌‌پرداز شباهت داشته است.

بگذارید شماری سر از این ایده‌ها را مرور کنیم: تولید انبوه مسکن که ایده‌ای عدالت‌طلبانه آغاز شد و از مسکن مهر درآورد؛ مقاله نوشتن در مجلات نمایه‌شده آی‌اس‌آی که برای تشویق بخش پژوهشی در دانشگاه‌ها آغاز شد و به فروش مقاله و پایان‌نامه رسید؛ ساخت سازه‌ها و تأمین آب برای توسعه کشاورزی که نهایتاً به ناپایداری محیط‌زیستی، خشکی تالاب‌ها و شکست بازار محصولات کشاورزی رسیده است؛ ایجاد بانک‌های خصوصی که به عنوان بخشی از میدان دادن به بخش خصوصی آغاز شد و از یک بحران بانکی تمام‌عیار سر درآورد؛ خصوصی‌سازی که از ایده‌ای برای کاهش سهم دولت در اقتصاد آغاز شد و به شکل‌گیری انحصارهای شبه‌دولتی انجامید؛ توسعه مناطق آزاد اقتصادی که با الگوبرداری از مناطق آزاد اقتصادی در کشورهایی نظیر چین آغاز شد تا شتاب‌دهنده صادرات باشد و به دروازه واردات بدل شد؛ و هدفمندی یارانه‌ها که برای ارتقای بهره‌وری انرژی، افزایش عدالت اجتماعی و اهدافی دیگر طرح شد و نهایتاً به بحران مالی برای دولت، رکود و ناکارآمدی فزاینده انجامید.

منطق تنسی تاکسیدو و چاملی در سیاست‌گذاری و اجرا، ویژگی سیاست‌گذاران و مجریانی است که: می‌خواهند کاری بکنند، زیاد وقت ندارند، زیاد حرف می‌زنند، کم می‌خوانند و از جیب خودشان هم خرج نمی‌کنند؛ پول مردم است. این‌ها استاد ساده دیدن امور پیچیده‌اند. فرق میلیون مترمکعب و میلیارد مترمکعب، میلیون دلار و میلیارد دلار، هزار و ده هزار و صدهزار برای‌شان زیاد معلوم نیست؛ برای‌شان هر چه بزرگ‌تر بهتر؛ رکوردش ماندنی‌تر؛ چیزی که رکورد بشکند حتماً خوب هم هست.

سیاست‌گذار در سبک «تنسی تاکسیدو و چاملی» بی‌حوصله است، وقت و حال ندارد بپرسد «چقدر، برای چه کاری، توسط چه کسی، با چه تضمینی، دارای چه اثری، در چه بازه زمانی، بر اساس چه الگویی، به اعتبار کدام آزمون، مقایسه‌شده با کدام کشور، تأییدشده توسط کدام مطالعه، پشتیبانی‌شده با کدام سند سیاستی، اجرای آزمایشی در کدام مقیاس، تأمین‌کننده کدام منافع، و ...؟»

این‌جا به تدریج به سرزمین ایده‌ها، سیاست‌ها، برنامه‌ها و اقدامات نیمه‌کاره یا نافرجامی بدل می‌شود که هر کدام منابع بسیاری بلعیده‌اند و دست آخر «تنسی تاکسیدوها و چاملی‌ها» بازگشته‌اند از آقای ووپی بپرسند چرا آن‌چه فکر می‌کردیم نشد؟ گران‌بارتر آن‌که شماری پیدا می‌شوند که خود را آقای ووپی جا می‌زنند، تخته سیاه سه‌بعدی‌شان (لپ‌تاپ‌ یا تبلت) را همواره با خود همراه دارند، ایده‌های بزرگ طرح می‌کنند، حرف‌های گنده می‌زنند و تنسی تاکسیدوها را راهی میدان می‌کنند. برخی نیز دوره‌ای تقسیم کار می‌کنند: هر کدام به نوبت آقای ووپی می‌شوند و بقیه تنسی و چاملی؛ و همین‌طور الی آخر. این سیاست‌گذاری «تنسی تاکسیدو»یی محصول ساختار نهادی بیماری است که در آن شفافیت و پاسخ‌گویی، متاع ارزشمندی نیست.
دفعات مشاهده: 225 بار   |   دفعات چاپ: 11 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: داستان ابلهان بی تفاوت ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۹ | 
داستان ابلهان بی تفاوت

مصطفی درویشی

بعضی فیلم ها آن قدر در آرشیو می مانند تا زمان مناسب برای تماشای شان فرا برسد. مثلاً بعد از واقعۀ غمناکِ پلاسکو، تماشای یک فیلم روسی [The Fool/2014] با مضمونی مشابه، مناسبت زیادی دارد. دیما، لوله کشِ باشرافتِ شهر [که از قضا دانشجوی سال دوّم راه و ساختمان هم هست]، پس از ماجرایی پایش به ساختمانی با قدمتی چهل ساله باز می شود. ساختمانْ بارها تعمیر و مرمت شده ولی هر بار با رشوه دادن به ناظر و به جیب زدن بودجۀ مرمّت، از درست کردن خرابی های اساسی آن طفره رفته اند. دیما، تَرَک های ساختمان را دیده، ولی در تحلیل قطعی آنچه دیده مردد است. دیروقتْ در رختخواب، خوابش آشفته می شود. مطمئن می شود که کمتر از بیست و چهار ساعت ساختمان موردنظر فرو خواهد ریخت. ساختمانی با حدود هشتصد نفر ساکن. اهلِ خانه حیرانِ حال دیما هستند و هر یک به طریقی ملامتش می کنند. گویی همه می دانند مسئولان شهر از عمد به ساختمان رسیدگی نکرده اند. امّا دیما مصمم است تا هر چه سریع تر به شهردار خبر دهد بلکه ساکنان ساختمان را از آنجا تخلیه کنند. پس از جستجوی تلفنی شهردار، کاشف به عمل می آید که جشن تولّد شهردار است و میهمانی و بساط جشن فراهم. همۀ مدیران مست هستند یا در حال استفراغ! با این حال، شهردار، هشدار دیما را جدّی می گیرد. بدین ترتیب میهمانی بلافاصله به جلسۀ رسیدگی به بحران مبدّل می شود. و این سرآغازِ پرده دری ها، اتهام زنی ها و افشای فسادهای مالی است.

فیلمِ «یوری بیکوف» به «پیش از فاجعه» می پردازد؛ یعنی دُرُست زمانی که همۀ شواهدْ دالّ بر وقوع حتمی فاجعه است. همین موقعیتِ پیشافاجعه است که کنش حماسی و پرحرارت قهرمان فیلم را برای نجات جان مردم عادی به الیگارشی شهری و در نهایت، جهل مردم فرودست وکم درآمد پیوند می زند. در واقع، «ابله» فیلمی است برضدّ «ولادیمیر پوتین» که البته به سیاست های دورۀ شوروی سابق نیز حمله می کند. سیاست هایی که شهروندان روسی هنوز از تبعات آنها رنج می برند؛ در جامعه ای که دَم و دستگاه بوروکراتیکش با رشوه و دزدی می چرخد، حرصِ ثروت اندوزی هیچ حدّی نمی شناسد و مردمش نیز به شرافت و درستکاری وقعی نمی گذارند. در نتیجه، هیچ کس «پیش از فاجعه» و «فاجعه» را درک نمی کند و یا بنابر دلیلی نسبت به آن «بی تفاوت» است. در دنیای تیره و تاری که فیلم «ابله» به نمایش گذاشته، انسانیت و شرافت راه به جایی نمی بَرَد و سرنوشتِ فردِ درستکار [و حساس به سرنوشت دیگران] غم بار و تراژیک است.
دفعات مشاهده: 307 بار   |   دفعات چاپ: 14 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: چگونه بازماندگان شما را فریب می‌دهند؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۲ | 
چگونه بازماندگان شما را فریب می‌دهند؟

فرزاد مینویی

در خلال جنگ جهانی دوم، نیروی هوایی انگلستان و آمریکا به دنبال کاهش تلفات بمب افکن های خود بودند. رهبران نظامی به این نتیجه رسیده بودند که باید زره تقویتی بیشتری به هواپیماهای خود اضافه کنند تا آن‌ها را در برابر آتش ضدهوایی و جنگنده‌ها حفاظت کند؛ اما افزودن زره به همه قسمت‌های هواپیما امکان‌پذیر نبود و سرعت آن را کم می‌کرد؛ بنابراین آنان باید تصمیم می‌گرفتند که به کدام قسمت‌های هواپیما زره بیفزایند.

برای این منظور آنان شروع به جمع آوری داده کردند. پس از هر مأموریت هواپیماهایی را که بازگشته بودند به‌دقت بررسی می کردند و تعداد آسیب‌های ناشی از ترکش‌ها و گلوله‌ها و جای آن‌ها را روی هواپیما مشخص می کردند. به‌تدریج معلوم شد الگوی خاصی در توزیع آسیب‌ها روی هواپیما وجود دارد. بیشتر آسیب‌ها روی ناحیه بال و بدنه هواپیما بود. بر این اساس کارشناسان نظامی نتیجه‌گیری کردند ازآنجاکه بیشترین گلوله‌ها به نواحی بال و بدنه هواپیما اصابت کرده پس این قسمت‌ها نیازمند زره حفاظتی بیشتر هستند. در نگاه اول این نتیجه‌گیری درست به نظر می‌رسد.

آبراهام والد با این نتیجه‌گیری کاملاً مخالف بود. او جزء ریاضی‌دانی بود که در جنگ جهانی دوم برای ارتش آمریکا کار می‌کرد. والد نشان داد که خطای مهمی در تحلیل‌ها صورت گرفته چراکه نتیجه‌گیری تنها بر اساس داده‌های هواپیماهایی است که از مأموریت بازگشته‌اند؛ اما در مورد هواپیماهایی که در طول مأموریت سقوط کردند، چه می‌دانیم؟ او نشان داد که دقیقاً برعکس، آن قسمت‌هایی از هواپیما نیاز به حفاظت دارند که کمترین اصابت را داشته‌اند. درواقع نقاط آسیب در هواپیماهای بازگشتی بیانگر آن است که اگر هواپیما در این نقاط هدف قرار داده شود، با احتمال بیشتری می‌تواند سالم بازگردد. پیشنهاد‌های والد در عمل به بهبود نرخ برگشت هواپیماها کمک کرد.

سوگیری بازماندگی (Survival Bias) یک خطا در استدلال است و زمانی پیش می‌آید که تنها بر روی افراد یا چیزهایی که از یک فرآیند انتخاب گذشته‌اند، تمرکز کنید و آن‌هایی را که نتوانستند عبور کنند، عمدتاً به این خاطر که دیگر قابل‌مشاهده نیستند، نادیده بگیرید.

به‌عنوان‌مثال، ساختمان‌های با ساخت مستحکم، معماری زیبا، کاربری خوب و نگهداری مناسب در چندین نسل دوام می‌آورند و باقی می‌مانند. افراد ممکن است تنها با مقایسه ساختمان‌های قدیمی باقی‌مانده با ساختمان‌های امروزی این‌طور نتیجه بگیرند که درگذشته ساختمان‌های بهتری ساخته می‌شده است؛ اما آنان هزاران بنای دیگر را که درگذشته خوب ساخته نشده‌اند و در طول زمان از بین رفته‌اند و دیگر قابل‌مشاهده نیستند، در نتیجه‌گیری خود لحاظ نمی‌کنند. این سوگیری می‌تواند برای آثار هنری برجسته گذشته که در طول زمان از رقابت سربلند بیرون آمده‌اند و مقایسه آن با آثار هنری معاصر مصداق پیدا کند. یکی از دلایل وجود حس نوستالژی نسبت به گذشته این نوع مقایسه‌هاست.

می خواهید استیو جابز بعدی باشید؟ از دانشگاه انصراف بدهید و با یکی از رفقای خود در گاراژ خانه پدری یک کسب و کار راه بیندازید! اما چند نفر مدل استیو جابز را جلو رفتند و شکست خوردند؟ کسی نمی داند، درباره آنها کتابی نوشته نمی شود کسی آنها را نمی بیند. اما براساس اتحادیه سرمایه گذاران خطرپذیر آمریکا تنها 13 درصد استارتاپ ها به مرحله عرضه سهام خود در بورس می رسند یا می توانند آن را بفروش برسانند.

این مثال‌ها روشن می‌کند که برای نتیجه‌گیری نیاز دارید تا به همه نمونه‌ها توجه کنید حتی نمونه‌هایی که بلافاصله نمی‌توانید آن‌ها را مشاهده کنید. همین‌طور روشن می‌کند یادگیری از شکست‌ها همواره فرآیند ساده‌ای نیست. یادگیری نیازمند مشاهده و بررسی دقیق و فراتر رفتن از فرضیات سطحی است. وقتی تنها به نمونه‌های موفق نگاه می‌کنید ممکن است از رفتارها و اشتباهات مهلکی که نمونه‌های ناموفق به آن دچار شدند، غفلت کنید. شاید به همین دلیل است وقتی از آن حکیم پرسیدند “ادب از که آموختی؟” پاسخ داد: “از بی‌ادبان”.
دفعات مشاهده: 327 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فردا اول خلقت است ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
فردا اول خلقت است

محسن رنانی

فردا اول مهر است. و برای من از وقتی مطالعاتم را به سوی «کودکی و توسعه» برده‌ام، دیگر اولِ مهر، اولِ مهر نیست، اول خلقت است. همه چیز از اول مهر آغاز می‌شود. سرنوشت یک ملت، اقتدار یک ملت، رفاه یک ملت، دین یک ملت، دموکراسی یک ملت، آزادی یک ملت و عدالت یک ملت، از اول مهر آغاز می شود. همان‌گونه که در طبیعتِ زمین، همه چیز از مهر آسمان شروع می شود و بدون خورشید، طبیعت زمین عقیم خواهد ماند، در جامعه انسانی نیز همه چیز از مهر شروع می‌شود. ماه مهر آغاز کشت‌وکار در مزرعه‌ی وجود کودکانی است که اگر در دلشان مهر بکاریم، سرنوشت‌مان مهر‌آگین خواهد شد.

فردا رئیس‌جمهور به مدرسه می‌رود و زنگ اول مهر را می‌زند. اما نه رئیس‌جمهور می‌داند و نه دیگر یارانش، و نه دیگرانی که خود را متولیان این دیار می‌دانند که مدرسه‌هامان زنگ زده است، که کتاب‌هامان زنگ زده است، که معلمان‌مان زنگ زده‌اند، که مغزهامان زنگ زده است، و این روزها از دلهای ما نیز بوی زنگ زدگی می‌آید. چه حکایتی است! رئیس جمهوری که بیشتر اعضای هیات دولتش زنگ زده‌اند،‌ باید زنگ اول مهر را بزند. ما نسل آدم‌های زنگ زده‌ای هستیم که می‌خواهیم کودکانی که جنس‌شان از طلاست را صیغل دهیم و پرداخت کنیم.

از فردا ۱۳ میلیون زندانی را صبح به صبح راهی زندان‌های زنگ زده می‌کنیم و به دست زندانبان‌های زنگ زده می‌سپاریم. فقط اقتصاد ما نیست که درمانده‌ی سیاستمداران زنگ زده شده است، کودکان ما نیز زندانی زنگ زدگی‌های ما شد‌ه‌اند. نظام آموزشی ما یک نظام مکانیکی فرسوده و زنگ زده است که هی پیچ و مهره‌هایش را روغن می‌زنیم بلکه چند گام دیگر دوام بیاورد. آن‌هم در عصری که نظام‌های آموزشی ارگانیک به پایان خود می‌رسند و عصر نظام‌های آموزشی کاتالیک فرا رسیده است.

وقتی برای وزیرپیشین آموزش و پرورش توضیح دادم که چرا می‌گویم عقب ماندگی ما ریشه در نظام آموزشی ما دارد و برایش گفتم که چگونه بذر توسعه در مدرسه کاشته می‌شود و اکنون با این شیوه‌های آموزشی، اگر بذری هم در درون کودکان باشد می‌خشکانیم. گفت این‌ها حرف‌های مهمی است که باید همه وزرا بشنوند. اما بیچاره هرچه تلاش کرد نشد که این بحث را به هیات دولت ببرد. و بعدها پیام داد که الان دغدغه دولت، آموزش نیست. راست هم می‌گفت دولت الان باید نیمی از انرژی خود را صرف تامین حقوق آخر ماه کارمندان و بازنشستگان و پرداخت یارانه‌ها کند و بقیه انرژی‌اش را هم صرف مراقبت از لنگ پاهایی بکند که برایش می‌بندند، پس دیگر نوبت به نگرانی نسبت به آموزش و پرورش نمی‌رسد.

آی معلم‌های عزیز، ما می دانیم که شما در این زنگ زدگی بی تقصیرید شما هم در دام یک نظام تدبیر زنگ زده، گرفتار شدید و زنگ زدید، اما شما مراقب کودکان ما باشید مبادا آنان زنگ بزنند. باور کنید مشق شب، شیوه‌ای زنگ زده است، باور کنید املا مغز کودکان ما را زنگ زده می‌کند، باور کنید ارزیابی کودکان بر اساس نمره، سمی است که شخصیت کودکان ما را زنگ نمی‌زند بلکه متلاشی می‌کند، باور کنید رقابت‌هایی که بر سر نمره ایجاد می‌کنید از ترکش‌های جنگی مخرب‌تر است. لطف کنید دیگر به کودکان ما درس ندهید. ما چهل سال است بخش اعظم جوانان‌مان را درس دادیم و به دانشگاه فرستادیم، اما همه چیز بدتر شد. تصادفات رانندگی‌مان بیشتر شد، ضایعات نان‌مان بیشتر شد، آلودگی‌ هوای‌‌مان بیشتر شد، شکاف طبقاتی‌مان بیشتر شد، پرونده‌های دادگستری‌مان بیشتر شد، تعداد زندانیان‌مان بیشتر شد و مهاجرت نخبگان‌مان بیشتر شد. پس دیگر دست از درس دادن بردارید. آموزش کودکان ما ساده است ما دیگر به دانشمند نیازی نداریم ما اکنون دچار کمبود مفرط آدم‌های توانمند هستیم.

پس لطفا به کودکان ما فقط زندگی کردن را یاد بدهید. به آنها گفت‌وگو کردن را، تخیل را، خلاقیت را، مدارا را، صبر را، گذشت را، دوستی با طبیعت را، دوست داشتن حیوان را، لذت بردن از برگ درخت را، دویدن و بازی کردن را، رقصیدن و شاد بودن را، از موسیقی لذت بردن را، آواز خواندن را، بوییدن گل را، سکوت کردن را، شنیدن و گوش دادن را، اعتماد کردن را، دوست داشتن را، راست گفتن را و راست بودن را بیاموزید.

باور کنید اگر بچه‌های ما ندانند که فلان سلسله پادشاهی کی آمد و کی رفت، و ندانند که حاصل ضرب ۱۱۴ در ۱۱۴ چه می شود، و ندانند که با پای چپ وارد دستشویی شوند یا با پای راست، هیچ چیزی از خلقت کم نمی شود؛ اما اگر آن‌ها زندگی کردن را و عشق ورزیدن را و عزت نفس را و تاب آوری را تمرین نکنند، زندگی شان خالیِ خالی خواهد بود و بعد برای پر کردن جای این خالی‌ها، خیلی به خودشان و دیگران و طبیعت خسارت خواهند زد.

لطفاً برای بچه‌های ما شعر بخوانید، به آنها موسیقی بیاموزید، بگذارید با هم آواز بخوانند، اجازه بدهید همه با هم فقط یک نقاشی بکشند تا همکاری را بیاموزند، بگذارید وقتی خوابشان می آید بخوابند و وقتی مغزشان نمی کشد یاد نگیرند. لطفاً بچگی را از کودکان ما نگیرید. اجازه بدهید خودشان ایمان بیاورند، دین را در مغز آنان تزریق نکنید، فرصت ایمان آزادنه و آگاهانه را از آنان نگیرید، زبان شان را برای نقد آزاد بگذارید، آنان را از وحشت آنچه شما مقدس می‌پندارید به لکنت زبان نیندازید. بگذارید خودشان باشند و از اکنون نفاق را و ریا را در آنها نهادینه نکنید.

اکنون که شما و ما و فرزندان ما همگی اسیر یک نظام آموزشی فرسوده هستیم، دستکم هوای هم را داشته باشیم، نداشته‌ها و تنگناها و غم‌ها و عقده‌های خود را به کلاس‌ها نبرید. ترا به خدا در کلاس‌های‌تان خدایی کنید نه ناخدایی. شاید خدا به شما و ما رحم کند و از این زندان‌ خودساخته رهایمان سازد.
دفعات مشاهده: 399 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: این روزها آدم بددل چه کسی است؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
این روزها آدم بددل چه کسی است؟

دکتر فردین علیخواه

در یکی از کلاس‌هایم دانشجویان با اسم کوچک همدیگر را صدا می‌زنند. پدیده‌ای که در سال‌های اخیر زیاد دیده می‌شود. از آن‌ها می‌پرسم: "اگر شما پس از فارغ‌التحصیلی، یکی از همکلاسی‌هایتان را در خیابان ببینید آیا بازهم او را با اسم کوچک صدا خواهید زد؟ آیا مطمئن هستید که توسط همسرش سین‌جیم نخواهد شد؟". تقریباً همه دانشجویان گفتند که "این مشکل همسر اوست نه ما. او باید به نزدیک‌ترین کلینیک روان‌درمانی مراجعه کند !"

- خانمی نوشته است: پس از تعطیل شدن اداره، منتظر تاکسی بودم. یکی از همکاران مرد توقف و تعارف کرد که سوار ماشین او شوم و تا جایی مرا برساند. اول خواستم در صندلی عقب بنشینم. ولی گفتم شاید نشانه بی‌ادبی تلقی شود. او که آژانس من نیست. برای همین در صندلی جلو نشستم. گویا یکی از آشنایان- فضول- دیده بود و خبر را به شوهرم مخابره کرده بود! بارها برای شوهرم توضیح دادم که انگیزه‌ام و موقعیت چه بود ولی ...

-یکی از دوستان تعریف می‌کرد که عضو یکی از گروه‌های تلگرامی است که در آن درباره موضوعات گوناگون بحث می‌شود. او گاهی اوقات مطالب جالب تاریخی را در گروه به اشتراک می‌گذارد و چند نفر از خانم‌های آن گروه ضمن تشکر، برایش استیکرهای گل رز، تشویق و براوو ارسال می‌کنند و گاهی هم در پیام تشکرشان او را با اسم کوچکش می‌نامند. این موضوع دستمایه نزاعی چندروزه و قهر بین او و خانم اش شده است که نسبت به موضوع حسّاس شده...

در سال‌های اخیر عرصه‌های مختلف جامعه به‌تدریج "جنسیت زدائی " می‌شوند. یعنی آنکه زن یا مرد بودن در ورود به عرصه‌های مختلف اجتماعی به‌تدریج در حال رنگ باختن است. درگذشته، زنان عمدتاً به خانه‌نشینی، کوچه نشینی(با همسایگانشان) و محله گردی به‌قصد خرید؛ می‌پرداختند و باز درگذشتۀ نه‌چندان دور؛ وقتی به تعمیرگاه‌های ماشین می‌رفتید انتظار نداشتید که در آنجا زنانی را ببینید که به همراه تعمیرکاران سرشان را زیر کاپوت ماشین کرده باشند و تعمیرکار در حال توضیح دلیل خرابی ماشین باشد. وقتی زنان مهارت رانندگی آموختند و صاحب ماشین شدند طبیعی است که حضور زنان در تعمیرگاه‌ها یا کارواش‌ها بیشتر شود. تغییرات اجتماعی و الزامات زندگی امروزی باعث شده است تا دایرۀ روابط اجتماعی هر یک از ما گسترش یابد و به فراتر از خواروبارفروشی، نانوائی، خشک‌شوئی، میوه‌فروشی و آرایشگاه محل سکونتمان برود. یعنی با این تغییر و تحولات اجتماعی، علاوه بر موارد مذکور، مواردی نظیر همکلاس قدیمی، همکار، همعضو ، همعلاقه و غیره هم وارد دایرۀ روابط اجتماعی ما می‌شوند. منظورم از همعضو ، اعضای گروه‌های واقعی و مجازی(شبکه‌های اجتماعی) هستند که آدم‌ها برحسب علایق مشترکی نظیر محیط‌زیست، بازی، آشپزی، ورزش، کتاب و غیره عضو آن‌ها هستند.

جنسیت زدائی از عرصه‌های مختلف اجتماعی تبعات مختلفی در پی دارد که می‌توان آن‌ها را تحلیل کرد. یکی از آن‌ها افزایش "سلام و علیک" و " گپ و گفت" با کسانی است که ممکن است همسرمان او را نشناسد! در جامعۀ سنتی؛ به دلیل کوچک بودن جامعه، هم مرد و هم زن؛ قصّاب و نانوای محل را می‌شناختند و اگر سلام و علیکی هم بین آن‌ها ردوبدل می‌شد شبهه‌ای به وجود نمی‌آمد. ولی در جامعه جدید هرکدام از این‌ها(زن و شوهر) می‌توانند دنیا و علایق خودشان را داشته باشند. مرد عضو گروه مختلف بازی، ورزش یا ماشین باشد و زن هم عضو گروه‌های طبیعت‌گردی، کتاب‌خوانی و سبک زندگی. درواقع تفاوت علایق آنان، موجب می‌شود که با آدم‌های مختلفی در ارتباط باشند. در بین این گروه‌های مختلف، هم زن وجود دارد و هم مرد. این اقتضای زندگی جدید است. امروزه احتمال آنکه یک زن؛ مکانیک یا صاحب کارواشی را در خیابان ببیند که ماشین اش را به آنجا می‌برد و با او سلام و علیک می‌کند وجود دارد. یا اینکه یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌اش که ممکن است زن یا مرد باشد با او تماس بگیرد و احوالش را بپرسد. دقیقاً برای یک مرد هم ممکن است چنین اتفاقاتی رخ دهد. گسترش روابط اجتماعی(فارغ از جنسیت افراد)؛ واقعیت اجتناب‌ناپذیر جامعه امروزی است.

با توجه به این وضعیت، آدمِ « بددل » در جامعه امروز چه کسی است؟ واقعیت آن است که این روزها "بهانه " برای بددل شدن(چه برای مرد و چه برای زن) بسیار زیاد شده است. امروزه بهانه برای سؤال " اون کی بود، این کیه" بسیار است. اگر با الزامات زندگی جدید همراه نباشیم موضوع برای دعوا بسیار زیاد خواهد بود. ما می‌توانیم با هر مسئله‌ای به جان هم بیفتیم و با هم دعوا کنیم:" چرا تو رو با اسم کوچیک صدا می کنه؟ چرا تو تلگرام برات استیکر گل رز می فرسته؟ چرا به‌جای ممنونم بهت می گه قربونت برم؟ پس حتماً...." . کمی کوتاه بیاییم و شرایط را درک کنیم.

این روزها بددلی بهانه‌های جدی می‌خواهد.
دفعات مشاهده: 330 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   2 نظر
::
:: آسیب شناسی معرفی در گفتگوی روزمره ایرانیان ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
آسیب شناسی معرفی در گفتگوی روزمره ایرانیان

دکتر عباس نعیمی جورشری

‏‎۱. می پرسم: او را می شناسید؟
‏‎(سکانس اول) می گوید: همان دانشجویی که بینی اش کج است.
‏‎(سکانس دوم) می گوید: همان مردی که لباسش پاره است.
‏‎(سکانس سوم) می گوید: همان خانمی که طلاق گرفته است.
‏‎(سکانس چهارم) می گوید: همان فروشنده چاق و خیکی.

‏‎۲. گفتگوهای روزمره یکی از منابع عمده تحلیلهای جامعه شناختی است. Ethnomethodology یا "روش شناسی مردم نگارانه" از جمله مکاتب جامعه شناسی است که توسط هارولد گارفینکل بنیان نهاده شد و بر رفتارشناسی تکیه دارد. شاخه عمده این مکتب همانا "تحلیل گفتگو" است. در این نظریه پژوهشگر به بررسی گفتگوهای مردم در موقعیت های طبیعی می پردازد تا قواعد اجتماعی را از دل این گفتگوها کشف نماید.

‏‎۳. مثال ابتدای یادداشت نمونه ای است از طرح تحلیل گفتگو در جامعه ایران که از مکالمات روزمره مردم در لحظات معرفی سوم شخص غائب، استخراج شده است.

‏‎در بین پنج خصیصه نسبی که در هر فرد می توان سراغ گرفت، اغلب توسط خصیصه های رده پایین معرفی می شوند و نه با خصایص مثبت و موفقیت آمیز!

‏‎مثال اول در محیط دانشگاه درباره دانشجویی ممتاز بود که در کنار خصایصی مثبت نظیر شاعر بودن و فوتبالیست بودن، بینی اش کج بود. بااینحال بجای آن توفیقات، با نقطه منفی اش معرفی شد.

‏‎مثال دوم در محیط کارخانه درباره مردی مجرب و کاردان بود که در کار با دستگاه مراقب دیگران هم بود. اما با صفتی منفی معرفی شد.

‏‎مثال سوم در محیط اداری درباره خانمی بود که کارمند نمونه بوده و با نظم و ادب به امور می رسید. در کنار این صفات مثبت و موفق با صفتی از زندگی خصوصی و ناکامش معرفی شد.

‏‎مثال چهارم در بازارچه درباره مردی زحمتکش بود که سرش به کار خودش بود و با حوصله و اخلاق خوب به مشتریها جنس می فروخت. اما در کنار این خصایص مثبت با خصیصه جسمانی و تحقیرامیز معرفی شد.

‏‎۴. این شیوه های گفتاری ایرانیان در دو سطح قابل بحث است: در سطح خرد بیانگر ساختار فکری-رفتاری و در سطح کلان بیانگر ساختار فرهنگی. هردوی این سطوح البته بر قواعدی شفاهی و نانوشته دلالت دارند که معرف تیپولوژی جامعه مذکور است.

‏‎۱.۴. سطح خرد؛
‏‎براین اساس به نظر می رسد میل به معرفی افراد با تصویر منفی، میلی رایج است. نوعی عامل روانشناختی در سطح ساختاری که مانع می گردد تا معرفی فرد با ویژگیهای مثبتش انجام شود. حتی اگر ویژگیهای مثبت فرد بیان شود بلافاصله صفتی منفی بیان می گردد. گویی فرد گوینده از درون وسوسه می شود برای تحقیر و تخریب فرد غائب. بحث ناخوداگاه فروید در اینجا قابل اعتناست.

‏‎به نظر می رسد افرادی که دیگران را با صفات منفی معرفی می کنند غالبا دارای خصلتهای زیرند:
‏‎○ دارای اعتماد بنفس پایینی هستند.
‏‎○ عامل حسادت در آنها بالاست.
‏‎○ جهانبینی گسترده و افکار عمیق ندارند.
‏‎○ در حریم خصوصی دیگران کنجکاوی وj دخالت می کنند.
‏‎○ آبشخورهای اخلاقی کمی دارند.
‏‎○ نگاه ملی و همبستگی اجتماعی در آنها اندک است.
‏‎○ کتابخوان نیستند.
‏‎○ غریزه سازندگیشان ضعیف و غریزه تخریبشان قدرتمند است.

‏‎۲.۴. سطح کلان؛
‏‎این ساختار زبانی در سطح اجتماعی سیاسی به فرمت "نخبه کشی" و "مرده پرستی" بروز دارد. نکته ای که در تاریخ ایران قابل ردیابی است. نخبگان در دوره حیات چنان که باید قدردانی نمی شوند بلکه در دشواری و حتی رنج معاش به سر می برند. تحقیر و توهین را تحمل می کنند. انواع متعددی از حاشیه سازی برایشان رخ می دهد. در پایان هم مرگ اسوده ای ندارند. بااینحال پس از مرگ مورد ارج قرار می گیرند و در تقرب به انها سبقت گرفته می شود. متفکران و روشنفکران ایران غالبا سرنوشت خوشی نداشته اند. قائم مقام فراهانی و امیرکبیر در دوره قاجار مغضوب و کشته شدند. در دوره رضا شاه، از مدرس گرفته تا علی اکبر داور مغضوب و هلاک شدند. در عهد پهلوی دوم نیز نظایر دکتر مصدق و دکتر امینی را داریم که از نهاد قدرت حذف می گردند. در ایران معاصر سرنوشت سایر متفکران نیز بهتر نبوده است. همین امر بر تداوم دور باطل توسعه نیافتگی انجامیده است.
دفعات مشاهده: 318 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: واکنش عاطفی سازمانی به حوادث: هیجان و فراموشی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
واکنش عاطفی سازمانی به حوادث: هیجان و فراموشی

محمد امین قانعی راد

پس از تصادف اتوبوس اردوی دانش آموزان در داراب که منجر به جان باختن هفت دختر دوره متوسطه شد، مسوولان خیلی زود خودشان را به صحنه رساندند. هم وزیر آموزش و پرورش به داراب رفت و هم معاون وزیر بهداشت و درمان، یعنی کسانی که وزارتخانه شان به نحوی با این ماجرا مربوط می شد. تا اینجای ماجرا را همه در جریان هستیم اما آن چیزی که محل بحث است، مساله همین نحوه رسیدگی به بحران ها و حوادث است.
اگر وزارتخانه ها را هم سازمان تلقی کنیم، باید گفت که برخورد سازمانی در کشورمان با این دسته از حوادث از جنس واکنش شهروندان است یعنی با این حوادث برخورد عاطفی دارند و واکنش هیجانی نشان می دهند. یکی از دلایلی که سبب می شود در اکثر مواقع حوادث اینچنینی پس از مدت کوتاهی به آن پررنگی در یادها نماند همین نوع برخورد است. ویژگی برخورد عاطفی این است که در کوتاه مدت به شدت برانگیخته می شود، واکنش هایش شدید است و به همین دلیل فرد تخلیه می شود، احساس سبکی می کند و با خودش این حس را دارد که کاری که باید را انجام داده. اینگونه از برخوردها اگر به سطح سازمانی منتقل شود نتیجه اش چیست؟ اینکه فلان سازمان تحت تاثیر یک موج دچار هیجان می شود، به گونه ای که گاه بیشتر از حد مورد نیاز و بالاتر از ظرفیتی که دارد به بسیج سازمانی نیروهایش دست می زند و کل توانش را روی یک موضوع متمرکز می کند و در بالاترین سطح سیاسی و اجرایی با یک حادثه مواجه می شود اما این تب پس از چند روز فروکش می کند، سازمان این تصور را دارد که کاری که در توانش بوده را به انجام رسانده بدون اینکه در واقع برای حل مساله دست به برنامه ریزی بلندمدت بزند. این تحریک شدن هیجان بیش از اندازه است که مثلا سبب می شود کاری که توسط خود مقامات محلی قابل انجام است تبدیل شود به صحنه حضور وزیر و انتشار مداوم عکس ها و حضور گسترده رسانه ها و به دنبال آن یک آرامش نسبی بر سازمان حاکم می شود و کافی است تنها ١٠ روز از قضیه بگذرد تا مساله رنگ ببازد و فراموش شود تا اتفاق بعدی.

در نقطه مقابل این هیجان سازمانی و دیوان سالاری، عقلانیت سازمانی قرار دارد: ذهنیتی که تمرکزش بر این است که از تکرار حوادث مشابه جلوگیری کند. در این نوع نگاه، سازمان یک حادثه را به مثابه علامتی از یک بیماری می بیند که نشان دهنده ضعف در برنامه ریزی های سازمانی است. بعد تصمیماتی می گیرد تا از تکرار چنین مواردی جلوگیری شود، تا این بیماری رو به بهبود برود. این وظیفه اصلی دیوان سالاری است: برخورد با بیماری و تلاش بلندمدت برای جبران ضعف ها و نقص ها.

ما متاسفانه فرهنگ سازمانی مناسب برای برخورد با حوادث در مرحله اول و بعد از آن تلاش برای کنترل و کاهش تعداد آنها نداریم. به نظرم بخشی از این موضوع باید با تلاش رسانه ها و روشنفکران حل شود. باید این حوادث توسط این گروه ها تبدیل به پدیده های تاریخی شوند، رسانه ها این موارد را به عنوان جزیی از یک سلسله حوادث ببینند: مثلا در ١٠ سال گذشته چند مورد تصادف منجر به مرگ دانش آموزان رخ داده؟ محل حوادث در کدام جاده ها بوده؟ این دسته از تلاش ها منجر می شود تا با دیدن موارد متعدد سازمان بفهمد که یک جای کار مشکل دارد. باید به سازمان یادآوری شود که این حوادث نشان دهنده یک پدیده واحد هستند. این قبیل کارها کمک می کند تا حافظه سازمانی شکل بگیرد، سازمان هایی که حافظه قوی ندارند باید حافظه اجتماعی به کمک شان برود و از آنها بخواهد که به برخوردهای تحلیلی و ریشه ای بپردازند. یک از اصلی ترین نکات این است که بر برخوردهای عاطفی سازمانی غلبه کنیم، برخوردهایی که البته از نظر من تحت تاثیر فرهنگ مردم به سازمان ها تسری پیدا کرده است. مردم هم گرفتار این فراموشی هستند، ابراز احساسات می کنند و از یاد می برند.
نکته دیگر در جلوگیری از حوادث اینچنینی این است که والدین دانش آموزان وارد ماجرا شوند. برای برنامه ریزی های اردویی و آموزشی باید والدین مشارکت داشته باشند: باید این حق را برای خودشان قایل باشند که اگر فرزندشان قرار است راهی سفر شود به آنها در خصوص جزییات سفر، ساعت حرکت، نوع وسیله نقلیه، مسیر انتخابی و... اطلاعات داده شود. اگر والدین هم در برنامه ریزی سفر دانش آموزان شرکت داده شوند حتما رضایت نمی دهند که مثلا اتوبوسی که فرزندشان با آن راهی می شود نیمه شب به راه بیفتد. اینگونه مشارکت ها در برنامه ریزی های آموزشی سبب می شود تا احتمال خطا و حادثه در آموزش پرورش کاهش پیدا کند.
دفعات مشاهده: 322 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: چگونه مغز به خشونت عادت می کند؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱ | 
چگونه مغز به خشونت عادت می کند؟

احمد رضا موحدی دکترای تخصصی رشته رشد، تکامل و یادگیری روانی-حرکتی و عضو هیأت علمی دانشگاه اصفهان در مدل ابتکاری خود به توضیح مکانیسم خشونت پایدار در برخی افراد اشاره می کند. در ادامه شما را به مطالعه یافته های این پژوهش ارزشمند دعوت می کنم:

حتماً در زندگی با افرادی سروکار داشته اید که دائم به دنبال ایجاد خشونت، دعوا و نزاع بوده و رفتار های ضد اجتماعی از خود نشان می دهند. هر چند این افراد، در بسیاری از موارد، تنبیه های قانونی را هم تجربه می نمایند با اینحال هنوز هم به ناسازگاریهای اجتماعی و بروز رفتارهای خشن خود ادامه می دهند. احمدرضا موحدی علت ادامه خشونت طلبی و نزاع خواهی آن ها را از طریق مطالعه انتقال دهنده های عصبی و هورمون های استرس زا توضیح می دهد و مدلی برای توضیح این گونه رفتار ها ارائه داده است.

زمانی که افراد در موقعیت های التهاب آور مثل محیط هایی پر از نزاع و درگیری، توهین، بی احترامی و تنبیه و ناسزاگوئی قرار می گیرند ( کما اینکه برخی از محیط های خانوادگی برای کودکان و سایر اعضاء خانواده اینگونه است)، بدن انسان از آدرنالین و کورتیزول که از جمله هورمون های استرسی هستند پر شده و افراد دچار اضطراب بیش از حد، ترس، عدم اطمینان و سردر گمی می شوند. تجربه این حالات بیشتر به خاطر کاهش و نقص در توزیع متناسب انتقال دهنده های عصبی است؛ زیرا انتقال دهنده های عصبی در حضور هورمون های استرس به خوبی ترشح و تولید نمی شوند و همینطور به راحتی و متناسب در مغز توزیع نمی گردند.

موحدی دریافت که اگر محیط های متشنج تکرار نشوند و موقتی باشند تغییراتی قابل ملاحظه ای در سازمان انتقال دهنده های عصبی در مغز ایجاد نمی شود و بعد از یک مدت مختصر، همه چیز به حالت عادی باز خواهد گشت. مشکل زمانی ایجاد خواهد شد که محیط های متشنج و التهاب آور به صورت مکرر و با فواصل اندک تکرار شوند. یعنی هورمون های استرسی به صورت مرتبط در بدن حضور داشته باشند. در این حالت؛ ترشح، تولید و توزیع انتقال دهنده های عصبی در مغز دچار اختلال می شود. از طرف دیگر مغز نیاز مبرم به انتقال دهنده های عصبی برای به انجام رساندن کارها و ایجاد تعادل در رفتار و خلق و خو دارد و بنابراین تحت هر شرایطی انتقال دهنده های عصبی باید در مغز تولید شوند.

پس مغز چاره ای ندارد به جز اینکه انتقال دهنده های عصبی را در حضور هورمون های استرسی تولید و ترشح کند. این توانائی، از نظر پژوهشگران، از جمله پدیده های شگفت انگیز و فوق العاده مغز انسان است ولی این فقط روی خوب سکه است و روی دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه با ادامه این حالت، مغز به حضور هورمون های استرسی برای ترشح، تولید و توزیع انتقال دهنده های عصبی عادت می کند. از این پس مغز برای ترشح، تولید و توزیع انتقال دهنده های عصبی نیاز به حضور هورمون های استرسی در بدن دارد. به همین خاطر محیط پرالتهاب و پر از نزاع و خشونت برای اینگونه افراد برای تولید انتقال دهنده های عصبی ضرورت پیدا می کند. به همین خاطر است که این انسان ها، که تعداد کمی هم ندارند مرتب به دنبال ایجاد آشوب و خشونت هستند زیرا اینگونه محیط ها باعث تحریک ترشح هورمون های استرس زا شامل ادرنالین و کورتیزول می شود و وجود این هورمون ها، با توجه به عادتی که صورت پذیرفته است، ترشح انتقال دهنده های عصبی را تسهیل می نماید.

ورزش برای این افراد فرصتی استثنائی برای تعدیل رفتار خشونت آمیز آن ها است. ورزش به خصوص ورزش های رقابتی و پرهیجان، ورزش هایی که باعث ترشح قابل ملاحظه آدرنالین و کورتیزول می شوند جایگزین مناسبی برای محیط های خشونت زا و پر التهاب برای اینگونه انسان ها است.
دفعات مشاهده: 397 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: زندگی ملال آور عصر اینستاگرام ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱ | 
زندگی ملال آور عصر اینستاگرام

آلن دو باتن

خیلی‌هایمان می‌دانیم زندگی آدم‌ها به شادی و طراوتِ صفحه‌های اینستاگرامشان نیست. با این‌حال، مگر می‌شود جلوی آرزوها را گرفت؟ مگر بهتر نیست که به‌جای صبح تا شب کار کردن، دور دنیا سفر کنیم و خوش بگذارنیم؟ شاید مسئله همین است. اینکه لذت‌ها را کجا باید پیدا کرد؟ در همراهی با چه کسانی؟ در تقلید از کدام نوع سبک‌زندگی؟ آلن دوباتن می‌گوید شاید این لذت‌هایی که دنبالشان می‌گردیم، در همین تجربه‌های معمولی پنهان شده باشند:

ما در معرض بمبارانِ مداومِ پیشنهادهایی هستیم دربارۀ کارهایی که خوب است انجام دهیم (برویم جت‌اسکی، در کلرادو تحصیل کنیم، سفر کنیم به جزایر مالدیو، یا به تماشای اهرام ثلاثه برویم). دائماً خبر کارهای جذابی که دوستانمان انجام داده‌اند یا قرار است انجام دهند به گوشمان می‌رسد: «یک کافۀ خیلی خوبی بود که دست‌جمعی رفتیم...»؛ «فلانی قرار است در بَهمان کلیسای کوچک شهر با من ازدواج کند و بعدش می‌رویم ماه‌عسل...»؛ «خورشید داشت بر فراز بندر سیدنی می‌درخشید...». بی‌نهایتی چیز درکارند تا وسوسه شویم جای دیگری زندگی کنیم: رفتن به رستوران باصفایی در بروکلین؛ خواندن رمانی جنایی که ماجرایش در شهر ترییِست اتفاق می‌افتد؛ ایستادن در برابر تابلوی خروجِ فرودگاه، با فهرستی در دست که تا مسکو، بانکوک یا آدیس‌آبابا فقط به اندازۀ یک نشست‌وبرخاست هواپیما فاصله وجود دارد. دنیای مدرن کاری می‌کند که همیشه حواسمان به این باشد که چقدر فرصت از دست می‌دهیم. و این فرهنگی است که در آن از حجم دردناک و انبوهی از «ترس فقدان» نسبتاً گریزی نداریم.

واقعیتِ بی‌رحم این فقدان را می‌توانیم به دو شیوۀ بنیادی ببینیم: در نگاه رمانتیک‌ها، انسانیت به دو بخش تقسیم شده است: گروه بزرگی از میان‌مایه‌ها و قبیلۀ کوچکی از خواص همچون هنرمندان و سرمایه‌گذاران، یعنی کسانی که یا پیشگامِ دنیای مد هستند یا افرادی‌اند که با تکنولوژی کارهای خلاقانه‌ای انجام می‌دهند. اگر جای آدمی رمانتیک باشید، این ماجرا روح‌تان را خسته می‌کند. گاهی مادرتان شما را کلافه می‌کند: زندگی‌اش بسیار ملال‌آور است. چگونه می‌تواند این شرایط را بپذیرد؟ چرا بی‌تاب این نیست که به خلیج سن‌فرانسیسکو سفر کند؟ دائم در گوشتان می‌خواند که کاری در بیرمنگام پیدا کنید یا اینکه شما را، روز تعطیل، به پیاده‌روی در لیک‌لند دعوت می‌کند. گاهی هم حرمتش را نگه نمی‌دارید. از افراد مشخصی دوری می‌کنید، همان‌طور که از طاعون فراری هستید: مثلاً رفیق مدرسه‌ایِ تنبلتان که دائم با اضافه‌وزنش کلنجار می‌رود؛ هم‌خانه‌تان که مهندس مخابرات است و می‌خواهد از سیاست‌های منطقه‌ای سر در بیاورد.

آدم‌هایی که ذهنیتی کلاسیک دارند اذعان می‌کنند که اگرچه در دنیا اتفاقات حقیقتاً شگفت‌آوری رخ می‌دهد، ولی شک دارند که نشانه‌های آشکار زرق‌وبرقِ دنیا راهنمای خوبی برای یافتن آن اتفاقات شگفت‌انگیز باشد. بهترین رمان دنیا، در نظر آن‌ها، آن رمانی نیست که جایزه‌ها را ببرد و فهرستِ پرفروش‌های کتاب را درنوردد. ممکن است زن بیماری، که در شهرک بی‌روح لاتویَنِ لیپایا زندگی می‌کند، دارد آن را در همین لحظه می‌نویسد. افراد کلاسیک عمیقاً از این امر آگاه‌اند که چیزهای خوب با برخی افرادِ به‌شدت عادی همزیستی دارند. همه‌چیز درهم و برهم است.

خلق‌وخوی کلاسیک هم از فقدان می‌ترسد، اما فهرست نسبتاً متفاوتی دارد از چیزهایی که نگران است لذتشان را از دست بدهد: اینکه بتواند خانوادۀ کسی را خوب بشناسد، یاد بگیرد چگونه از پس تنهایی برآید، قدرت تسلی‌بخش درختان و ابرها را بستاید، معنای واقعی موسیقی موردعلاقه‌اش را کشف کند، با یک بچۀ هفت‌ساله صحبت کند و... . به نظر این افرادِ خردمند، ممکن است کسی چیزهای واقعاً مهمی را از دست بدهد، اگر دائم با شوق و اشتیاق در جاهای دیگر به‌دنبال هیجان بگردد، جاهای دیگری همچون کافۀ پرزرق‌وبرقی که آسانسور شیشه‌ای‌اش همیشه پر است از آدم‌های کله‌گندۀ شهر.

منبع: ترجمان
دفعات مشاهده: 368 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: بحران جنسی و داده های اقتصادی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۲۸ | 
بحران جنسی و داده های اقتصادی

نادر فتوره چی

١- اگر «بحران جنسی» را به داده‌های اقتصادی و فرهنگی جامعه ایران اضافه نکنیم، «تحلیل وضع موجود» ناممکن ا‌ست. به این معنا، ما در کنار «مارکس»، به «فروید» نیز به شدت نیاز داریم.

٢- برخی از رفتارهای جمعی جامعه ایرانی را نمی‌توان تنها بر اساس گزاره‌های سیاسی/اقتصادی و فرهنگی توضیح داد. از همین رو لازم است آنجا که «جامعه شناسی» از توضیح یک پدیده در می‌ماند، به سراغ «روانکاوی» رفت.

٣- جامعه‌ای که از «بحران جنسی» رنج می‌برد، قطعا از «بحران سیاسی-اقتصادی-اخلاقی» نیز رنج می‌برد.

٤- انگیزه بسیاری از «فسادهای اقتصادی» ناشی از«بحران جنسی»ست. به عبارت دیگر، اگر میل جنسی به شکل سازمانیافته سرکوب نشده بود، شاید ما شاهد این حجم از «فساد اقتصادی» برای داشتن زندگی «لاکچری» نبودیم.

٥- ولع بیمارگونه به «لاکچری» بیش از هر چیز حکایت از«بحران جنسی» جامعه دارد. در هیچ کجای جهان برای داشتن «رابطه جنسی» نیازی به اینهمه طلا و ویلا و ماشین شاسی بلند و برند نیست.

٦- فردی که برای جذب جنس مخالف،لابی می‌کند تا«وام میلیاردی»بگیرد و با آن «مازراتی» بخرد را نمی‌توان تنها با «اقتصاد سیاسی» توضیح داد.

٧- فردی که برای به چشم فلان هنرپیشه سینما آمدن،از منابع ملی و صندوق های عمومی اختلاس می‌کند تا «تهیه کننده سینما»شود را نمی‌توان تنها با داده‌های «اقتصادسیاسی» درک کرد. به عبارت دیگر،کسی که میلیاردها تومان از اموال عمومی را غارت می‌کند و به عرصه سینما می‌برد که در نهایت چهارتا هنرپیشه سینما را با اسم کوچک صدا کند، تنها با رجوع به آراء «فروید» قابل تحلیل است.

٨-ستایش ضمنی بخش‌هایی از جامعه از مفسدان اقتصادی را باید در پرتو «بحران جنسی» تحلیل کرد.

٩-تغییر الگوهای نسل جوان نیز تابعی از «بحران جنسی»ست. ما با نسلی مواجه‌ایم که هر روز صبح با رویای «دن بیلزریان» بودن از خواب بر می‌خیزد، نه «چه گوآرا»شدن.

١٠-تبدیل شدن «مازراتی» به «هدف زندگی»، تنها در جامعه‌ای رخ می‌دهد که با «کمتر از مازراتی» نیازها و غرایز جنسی و عاطفی قابل برآورده شدن نیست.

١١-جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمان یافته میل، زنان رابه «ابژه جنسی»مردان تبدیل کرده و متاسفانه بسیاری از زنان این موقعیت «کالابودگی» را پذیرفته‌اند. بخش وسیعی از آنها به میانجی این سرکوب سازمانیافته، تجربه جنسی را نه در مقام یک «نیاز بدیهی» بلکه به شکل نوعی «باخت» و «خسران» تصور می‌کنند که در ازای آن حتما باید چیزی بیش از آن تجربه را به دست آورند: پول، تصاحب عاطفی طرف رابطه، تضمین ازدواج و ...

در مقابل این احساس «باخت» و «خسران»، نوعی احساس «بُرد» و «زرنگی» نیز در مردان دیده می شود. مضاف بر آنکه نگاه جامعه مردسالار، حقیقتا «باخت» و «خسران» را به میانجی سرکوب میل بر زنان به شکلی مضاعف تحمیل می کند.

١٢- جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمان یافته میل، بخش وسیعی از مردان را به «ریاضت‌کشان و بیماران جنسی»ای تبدیل کرده که در آنِ واحد هم از زنان متنفرند و هم شیفته. «زن ستیزی»، «تعرضات کلامی و فیزیکی»، ولع عجیب برای «بیشتر داشتن» و بیشتر دیده شدن به هر قیمت و در عین حال تقدیس های اغراق شده و گل درشت و ... را باید در پرتوی این سرکوب و البته آن «امتناع» تفسیر کرد.

١٣- جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمانیافته میل، برای عرصه‌های به شدت محدود اجتماع عمومی(رخدادهای فرهنگی-هنری، فستیوال ها و جشنواره ها و آیین ها و ...) کارکردی ثانویه پدید آورده است.

١٤- دارا بودن بالاترین سرانه جستجوی محتوای پورنوگرافیک در ایران، همه چیز را درباره جداسازی همه‌جانبه وسرکوب سازمانیافته میل توضیح می‌دهد.

١٥- در جامعه‌ای که بخش زیادی از زنان خود را «کالا» می‌بینند و بخش وسیعی از مردان خود را «خریدار»، «تجربه جنسی» به یک «تجارت طبقاتی» تبدیل می‌شود. تجارتی که نیروی محرکه و موجده و مولده آن «جداسازی جنسیتی» و سرکوب سازمانیافته میل است.

١٦- ما در کنار «حاشیه‌نشینان اقتصادی» با پدیده «حاشیه‌نشینان جنسی» نیز در جامعه رو به رو هستیم.

١٧- حجم «دریده گویی» و«گفتار پورنوگرافیک» نشانه «ریاضت جنسی»ست؛ بدین معنا آنها که زیاد درباره «سکس» حرف می‌زنند، کمترین تجربه را در این زمینه دارند.

١٨-بحران جنسی همان نقطه‌ایست که اصولگرا واصلاح طلب مشترکا بر سرش سکوت می‌کنند و اولی آن را به «بی بندوباری»و دومی به «آسیب اجتماعی»تقلیل می‌دهد.

١٩- فقط به میانجی فروید است که ما می‌دانیم آنها که به شکلی اغراق شده «منزه»و«مبادی آداب» جلوه می‌کنند،حادترین تخیلات جنسی را در سر می‌پرورانند.

٢٠-هر «تحلیلگر» یا «کنشگری» که درباره «بحران جنسی» سکوت می‌کند، باید درباره همه چیز سکوت کند.
دفعات مشاهده: 421 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ٩ سیاست اجرایی مسعود سلطانی فر برای دوره مدیریتی جدید ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۶/۲۸ | 
٩ سیاست اجرایی مسعود سلطانی فر برای دوره مدیریتی جدید

1- در موضوع مقابله با فساد خود من پای کار هستم و تلاش می کنم این موضوع هر چه سریعتر تا یک ماه آینده با ساز و کاری معین، عملیاتی شود و بزودی سامانه ای برای با ارتباط مردم و گرفتن گزارش در این مورد در سطح وزارتخانه ایجاد می کنیم.

2- بوروکراسی و حجم مکاتبات اداری سنگین و پرحجم بین بخش ها بایستی کم شود و تلاش کنید ضریب بهره وری  را بالا ببریم و ‏کارایی وزارتخانه را افزایش دهیم.‏

3- تاسیس ٥ هزار سمن، افزایش دفاتر مشاوره ازدواج و ایجاد چهار هزار و پانصد خانه ورزش روستایی از جمله اهداف مهم وزارتخانه در دوره جدید خواهد بود.

4- تمام مسایل فدراسیون ها بایستی قانونمند باشد و رئیس فدراسیون تحت هر عنوان پاسخگوی تمام موارد مربوط به فدراسیون خود در مقابل رسانه ها و مردم و مسئولان خواهد بود و هیچکس اجازه حیف و میل اموال مردم و دولت را ندارد.

5- در استان ها، مدیران کل زن را منصوب می کنیم چرا که بانوان شایستگی لازم را دارند و حاکمیت مردسالارانه مدیریتی باید تمام شود.‏

6- در بخش ورزش همگانی باید دنبال کارهای جدی تری باشید و بایستی از کارهای نمایشی پرهیز شود. برنامه ما این است از ظرفیت دستگاه های دیگر نظیر شهرداری ها، آموزش و پرورش ، دانشگاه ها، مرکز نظامی و انتظامی و دیگر ارگانها در قالب شورای عالی ورزش استفاده ‏کنیم و بهره برداری ها را برای توسعه سلامت مردم به اشتراک ‏بگذاریم.

7- در بحث تعداد فدراسیون ها باید تجدید نظر ‏کنیم. برخی بخش ها نیازی به سطح مدیریتی فدراسیونی ندارد و الان شاهد هستیم بیشتر اعتبارات دولت برای برخی فدراسیون ها صرف حقوق و مزایای کارکنان می شود.‏

8- میانگین سن مدیران ورزش ایران را بین ٨ تا ١٠ سال جوانتر می کنیم هدف من کادر سازی برای ده سال آینده ورزش کشور است.

9- راه اندازی تشکیلات جدیدی تحت عنوان مرکز اقتصاد ورزش، توسعه و سرمایه گذاری در وزارت ورزش و جوانان و استفاده از سرمایه گذاری بخش داخلی و خارجی به بهترین شکل ‏ممکن از جمله برنامه های راهبردی من خواهد بود.
دفعات مشاهده: 388 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش وب نوشت اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.093 seconds with 2369 queries by yektaweb 3535