[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
:: پشت پرده ریاکاری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۳/۱۳ | 
پشت پرده ریاکاری

داود قرایلو

کتابی می‌خوانم به نام «پشت پرده ریاکاری». در این کتاب نوشته شده که «قفل» برای این روی در قرار داده شده که آدم درستکار را درستکار نگه دارد. یک درصد از مردم ریاکار و دزد هستند، اینها به‌دنبال بازکردن قفل‌ها و دستبرد به خانه‌ها هستند. یک درصد از مردم نیز همیشه درستکار هستند و تحت هیچ شرایطی ریاکاری نمی‌کنند. باقی 98 درصد مردم تا زمانی درستکارند که همه چیز درست باشد. یعنی اگر شرایط به نحوی رقم بخورد که آنها به حد کافی وسوسه شوند ممکن است دست به خطا بزنند. معمولاً قفل‌ها برای جلوگیری از نفوذ دزدان و ریاکاران روی در نصب نمی‌شود، چون دزدها بلد هستند که چگونه قفل‌ها را باز کنند، قفل‌ها برای حفاظت از مردم نسبتاً درستکار هستند تا آنها به قدر کافی وسوسه نشوند و درستکار باقی بمانند.
ماجرای این قفل بسیار جالب و قابل تأمل است. می‌توانیم نتیجه بگیریم که در تربیت فرزندانمان باید نهایت تلاش را داشته باشیم تا شرایط برای درستکار ماندن آنها حفظ شود. در واقع (تقریباً) تمام آدم‌ها پتانسیل کج‌روی را دارند اما قیمت هر کسی با دیگری فرق دارد و آستانه وسوسه هر کسی با دیگر تفاوت دارد. یعنی هر قدر که تلاش کنیم فرزندی درستکار تربیت کنیم ممکن است تحت شرایطی که ما از آن بی‌خبریم این فرزند به مرز آستانه خطا برسد. شاید کشف و شناخت این آستانه کمی دشوار است اما همین که بدانیم این فرزندی که پیش چشم ما بسیار در چارچوب صحیح قدم برمی‌دارد، می‌تواند در صورت رسیدن به آن آستانه، خطا کند، دانستن این موضوع ما را برای برنامه‌ریزی به منظور مقابله با آن شرایط ترغیب می‌کند.
البته به نظر می‌رسد که دو کار را می‌توان انجام داد. اول اینکه باید آستانه وسوسه را در دلبندان‌مان افزایش دهیم و دوم اینکه آنها را به‌گونه‌ای از وسوسه شدن دور کنیم. البته کار به این سادگی نیست و قفل‌گذاشتن روی در، در مواجهه با فرزندان‌مان شمشیر دولبه‌ای است که اگر مراقب نباشیم نتیجه معکوس خواهد داشت.
از منظر اجتماعی نویسنده در کتاب «پشت پرده ریاکاری» آزمایش جالبی انجام داده است. او در یک رستوران به عده‌ای از مشتریان چند سؤال می‌دهد تا آنها در ازای گرفتن 5 دلار به این سؤالات پاسخ دهند، اما هنگام دادن پول به جای 5 دلار 9 دلار می‌دهد و به گونه‌ای تظاهر می‌کند حواسش نیست و اشتباهاً 9 دلار داده است. برخی ازمشتریان صادقانه 4 دلار اضافه را برمی گردانند اما عده‌ای هم به روی خود نیاورده و 9 دلار را در جیب می‌گذارند و رستوران را ترک می‌کنند.
در آزمایش دیگری همین کار تکرار می‌شود با این تفاوت که نویسنده در هنگام گفت‌و‌گو با مشتریان، تلفن همراهش زنگ می‌خورد و چند دقیقه‌ای با تلفن صحبت می‌کند و در انتها از مشتری برای اینکه وسط گفت‌و‌گو با آنها، به تلفن همراهش جواب داده عذرخواهی نمی‌کند. در این آزمایش تعداد کسانی که 4 دلار اضافه را برمی‌گردانند کمتر از آزمایش اول است.
نویسنده این‌گونه نتیجه می‌گیرد که وقتی مشتریان احساس می‌کنند نویسنده وقت آنها را بدون عذرخواهی گرفته، درصدد انتقام بر آمده و پول بیشتری که اشتباهاً نویسنده به آنها داده را باز نمی‌گردانند. این آزمایش حاوی نکته جالبی است که می‌توان از آن برای توجیه اینکه چرا در جهان آمار بالایی از ریاکاری و دزدی وجود دارد، استفاده کرد. در واقع هریک از مردم زمانی که حس می‌کنند به آنها از سوی جامعه ظلم می‌شود یا حق آنها در جایی خورده می‌شود، هرجا که دستشان برسد سعی خواهند کرد تا با ریاکاری و دزدی این حق خورده شده را جبران کنند!
در واقع این سطح از دزدی و ریاکاری در همه جوامع به نوع تعامل حکومت‌ها با مردم بازمی‌گردد. می‌توان نتیجه گرفت که رفتار دولت‌ها بشدت روی شکل‌گیری اخلاق در جامعه تأثیرگذار بوده و به‌سادگی می‌تواند مرزهای اخلاق را جابه‌جا کند. بنابراین قانونگذار باید در وضع قوانین، قوه مجریه در اجرا و سیستم قضایی در قضاوت، منافع لایه‌ها و طبقات اجتماعی مختلف را مورد نظر قرار دهد تا احساس مورد ظلم واقع شدن در میان هیچ کدام از اقشار جامعه احساس نشود، با این کار اخلاق‌مداری در جامعه پررنگ می‌شود؛ اما در صورتی که الگوهای رفتاری حاکمیت به شکلی باشد که مردم احساس ظلم کنند، مردم خود را محق به نادیده گرفتن هنجارهای اخلاقی خواهند دانست و ریاکاری در جامعه پررنگ شده و بعد از یک دوره زمانی از اخلاق تنها نامی باقی می‌ماند.
دفعات مشاهده: 162 بار   |   دفعات چاپ: 3 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: حتی بوفون قهرمان هم خداحافظی کرد ... ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۳/۱۳ | 
حتی بوفون قهرمان هم خداحافظی کرد ...

محسن زندی

صحنه ی خداحافظی ساده ی بوفون را که میدیدم  با خودم فکر کردم که چرا در مملکت ما آدمها به این سادگی اهل ول کردن کارشان نیستند؟ مثلا مدیران کشور تا عزراییل خرخره ی مبارکشان را نگیرد ول نمیکنند. فوتبالیستها تا نوه شان را هم توی بازی نبرند و به آلاف و الوف نرسانند ول نمیکنند. کارمندان تا دور دوم بازنشستگی را هم تمام نکنند ول نمیکنند. معلمها تا موهایشان مثل گچ سفید نشود ول نمیکنند. استاد دانشگاه تا پدر جد بچه ها را درنیاورد و تاریخ مصرف کاغذ جزوه هایش تمام نشود ول نمیکند. و هزار مثال دیگر از این دست در دور و بر ما؛ تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل ...

در مملکت ما میلیونها نفر وجود دارد که دوران حکمرانیشان با طول نبوت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام پهلو میزند. بعد شما خارجی ها را میبینید که مثلا طرف رییس جمهور بوده، ولی بعد از اتمام دوره اش بدون هیچ محافظ و اسکورت و هزار سهام شرکتی و عضویت در هیات مدیره ی شونصد شرکت دولتی و خصولتی و تکثیر ژنهای خوبش با شلوارک لب خیابان ایستاده است و بستنی اش را لیس میزند. یا یکی مثل رونالدینیو با آن اعجازهای فوتبالی اش از یک سن به بعد خاصی میرود سماقش را میک میزند؛ و ... بعد دیدم جدای از عواملی مانند بی ثباتی اقتصادی و نظام مدیریتی غیرچرخشی و امثالهم، ما اصلا از بچگی تربیت میشویم برای ول نکردن کاری که یک زمان از ما خواسته اند. چطور؟ پدر مادرهایمان. آنها ما را برای وابستگی و چسبیدن تربیت میکنند، نه استقلال.
خودشان هم اینگونه تربیت شده اند. مثلا پدر و مادرها هیچوقت دست از سر بچه ها برنمیدارند و تا آخر عمرشان احساس تسلط و دخالت در امور آنها را دارند و این روحیه را نسل به نسل منتقل می کنند. خب یواش یواش در همه چیز روحیه ی چسبندگی به وجود می آید. روحیه ی ول نکردن. یا مثلا ما با این تز بزرگ میشویم که برای روز مبادا هر چیزی را حفظ کنیم تا روزی در بیابان به کار آید. ما میترسیم از ول کردن؛ احساس میکنیم هویتمان به موقعیتمان بسته است، و اگر آن موقعیت نباشد هیچ هیچیم. ما از هیچ بودن و نادیده گرفته شدن میترسیم. گاهی حتی نیاز مالی هم نداریم، اما از ول کردن میترسیم. چون هویتمان را به داشته ها و موقعیتمان گره زده ایم؛ نه شکوفایی های درونی مان. هموز هم مساله این است: داشتن یا بودن. حالا خدا نکند که این تهی مایگی درونمان به توهم احساس تکلیف هم گره بخورد. ویگر واویلا لیلی. دوستت دارم میزم، خیلللللی.
تاریخ ما تاریخ وابستگی است. تاریخ چسبندگی. هر کس به تناسب شخصیتش و قدرتش به یک چیزی میچسبد. ای کاش یکی در آن بلندای تاریخ بایستد و مثل نقی معمولی داد بزند: ولکه آقا؛ ولکه.

پاورقی: فروید میگوید کودک تا کاملا مستقل نشود به بلوغ نمیرسد. منظورم از استقلال دادن به بچه ها این نیست که مثل لاکپشتها بچه ها را کاملا ول کنیم به امان خدا. ولی لااقل اجازه ی استقلال به آنها بدهیم. سعی کنیم بیشتر در زندگی آنها یک معلم و راهنمای دلسوز باشیم؛ نه یک پلیس و قاضی. معلمی که با اعمال و رفتارش درس میدهد نه با فرمانهایش.
دفعات مشاهده: 82 بار   |   دفعات چاپ: 3 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نمایشگاه کتاب: "درماندگی خودآموخته در چگونه زندگی کنیم؟" ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۳/۱۳ | 
 نمایشگاه کتاب: "درماندگی خودآموخته در چگونه زندگی کنیم؟"

ابوذر قاسمی نژاد

 نمایشگاه علمی، جایگاه و مکان نمایش آخرین دستاوردهاست. نمایشگاه، مسبوق به زایش و تولید است، در غیر این صورت محلی از اعراب ندارد. شواهد نشان می‌دهد که با تقلیل و فروکاست عمیق علمی روبرو هستیم. دستاوردها از زایش و نوآوری خبر نمی‌دهد، هرچه هست تکرار آن چیزی است که از قبل بوده (چاپ مجدد). چاپ مجدد یک اثر، دو معنا دارد: یکی ارزشمندی و جاودانگی یک اثر؛ دوم، فقدان رقابت در تولید. درخصوص مورد اول باتوجه به منطق حاکم بر علوم انسانی از یکسو و این گفتۀ پوپر که زندگی سراسر حل مسئله است و ارزش یک تئوری به ابطلال آن است، جای هیچ تردیدی نمی‌ماند که تولید جدید برای فهم شرایط جدید یک امر ضروری و ابتدایی است. در علوم انسانی، جاودانگی در نوشتن و گفتن نداریم اما، در نمایشگاه با سلطۀ شق اول و فرودستی شق دوم روبرو بودیم. این نشان می‌دهد که کشاکش آراء و تولید نظری با بحران روبروست. در فقدان زایش علمی به سر می‌بریم، زایشی که بتواند آنچه که از قبل بوده را به چالش بکشد.
بحث دیگر و مهمتر، مربوط به توزیع افراطی کتبِ به اصطلاح «چه بخورم؛ چگونه زندگی خوبی داشته باشم و چگونه خوب راه بروم و امثالهم» است. این کتب در سه دسته جای می‌گیرند. کتب عمومی که عموما  بار روانشناسی مبتذلی دارند (مانند چگونه خوب به نظر برسیم، چگونه موفق شویم و...)؛ گونۀ دوم، کتب کودک و نوجوان است که عمیقاً بار ایدئولوژیک دارند که با اقتصاد سیاسی نشر همدستی می‌کنند؛ گونۀ سوم، کتب شبه مذهبی است که خود اساسا اقتصاد سیاسی حاکم بر نشر هستند. این کتب ماهیتی مشابه و موعظه‌گونه دارند و در پنهان با کتب گونۀ اول هم داستان‌اند، زیرا به دنبال این هستند که چگونه با خواندن یک یا چند اثر، زندگی خوبی داشته باشم. گونۀ اول معطوف به این دنیا هستند و کتاب‌های شبه مذهبی معطوف به این و آن دنیا. هر دو تجویزی و دستوری هستند. این وضعیت تراژیک را می‌توان "درماندگی خودآموخته" نامید. این اصطلاح روانشناختی، معنا و کاربرد اجتماعی خاص خود دارد. یعنی فرایندی که در آن افراد به دلیل مکانیزم‌های نهادی و تاریخی با وضعیتی روبرو هستند که خود را در مدار پیشرفت و توسعه نمی‌بینند. هر چه هست تکرار است؛ نمایش بدون زایش است. به زعم گارسیا مارکز، صد سال تنهایی است.
امسال هم نمایشگاه بهترین معرف تکرار مکررات در قالب تجدید چاپ آن چیزی است که از قبل بوده و آزمون خود را پس داده است: این یعنی درماندگی خودآموخته. این وضعیت اتفاقا بهترین معرف تراژدی فرهنگی نیز هست زیرا در فقدان تولیدات اثربخش و متفاوت، کتب به اصطلاح "چه بخورم و چه بکنم و چه بپوشم" نشان‌دهندۀ استیلای بهت‌آور عدم معنا، نداشتن طرح و برنامه و سلطۀ صنعت فرهنگی است که بسته‌های شبه علمی به خورد ملت می‌دهد. این وضعیت نشانگر فرهنگ عینی بر فرهنگ ذهنی هم هست که تورم معنایی و مفهومی نمایشگاه را تعمیق بخشیده است. فرهنگ عینی بر فرهنگ ذهنی غلبه دارد و آن را از عنصر رهایی‌بخش و انسانی تهی کرده و آن را در مدار تکنیک و تخنه قرار داده است. شتاب در خرید کتب آرامبخش و معجزه‌آسا از سِر ضمیر ما سخن می‌گوید، کتبی که بگوید "چگونه خوب غذا بخوریم"، "چگونه با یک لبخند دیگران را مجذوب کنیم" و یا "چگونه در هنگام انجام مناسک مذهبی خوب تمرکز کنیم تا بیشتر ثواب ببریم؟" در عصر فلسفه‌زدایی عمیقی بسر می‌بریم که باوجود این نوعِ اقتصادی سیاسی حاکم بر نشر، درماندگی خودآموخته تعمیق خواهد یافت.
 اقتصاد سیاسی حاکم بر نشر درصدد تولید رضایت است و در پی ایجاد یک الگوی خاص بر خواندن و نوشتن. برندها (منظور افراد بنامی که قبلا اثر مهمی تولید کرده‌اند و اکنون در کنار انتشارات مربوطه به نوعی تبلیغ می‌کنند) نیز در این فرایند، مشارکت فعالانه دارند. سرگردانی افرادی که از یک نشر به نشر دیگر پرسه می‌زنند و در پی کتب "چگونه زندگی کنیم؟" هستند، امواج تردید را نشان می‌دهند؛ مجموعه‌ای از امکان‌های متناقض و عدم قطعیت‌ها در یک فضای بی‌معنا را نشان می‌دهد که با سلطۀ اقتصاد سیاسی حاکم بر نشر، تولید علمی به امری توده‌وار، بی‌بندوبار و هرزه تبدیل شده که با فراگیری منطق میل انسان ایرانی مجبور می‌شود دوباره از درون انگاره‌هایی بخورد و ارتزاق علمی کند و چیزی بر سر کشد که قبلا آنها را طرد و یا تجربه کرده است.
 در فقدان رشد تخیل علمی، ما دائما در پی پرکردن فقدان‌های حاصل از زندگی، از دالی به دالی می‌لغزیم و فقط علم و تولید علمی را تکرار می‌کنیم اما آن را درک نکرده‌ایم. مجموعه‌ای از تناقض‌ها بر ما و جامعۀ علمی می‌کوبد؛ "رواقی‌گری و هیچ انگاری مطلق است".
دفعات مشاهده: 80 بار   |   دفعات چاپ: 3 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: آیا خانم النکا سیمیونونا الگوی برخی مدیران ماست؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۲۱ | 
آیا خانم النکا سیمیونونا الگوی برخی مدیران ماست؟

بابک خطی

"النکا سیمیونونا " شخصیت یکی از داستانهای آنتون چخوف است که هیچ رای و نظر و مستقلی از خود ندارد و باید مدام پیرو ، تاسی کننده و تقدیس گر فرد دیگری باشد. وقتی النکا با همسر اول خود "کوکین"که در کار نمایش است ازدواج می کند تمام زندگی اش به بازتاب سخنان و پرستش اندیشه های همسرش و حول و حوش تئاتر ،اصالت نمایشنامه نویسی ،تاسف از نبود فرهنگ اقبال به تئاتر توسط مردم می تبدیل می گردد. دست روزگار اما باعث می شود کوکین در یک سفر کاری فوت کند و النکا را در شوک فرو ببرد و از همه عجیب تر اینکه او دیگر نظری در هیچ موردی ندارد. دیری اما نمی گذرد که النکا با صاحب یک انبار چوب به نام "پوستوالف " آشنا می شود و کار به ازدواج می انجامد و از آن پس است که فکر و ذکر از صبح تا شام النکا به صنعت چوب ،کسادی بازار آن و دردسرهای خرید و فروش چوب و ...متمرکز می شود. او تمام وقت و زمانش را به تقدیس و توجیه اعمال همسرش اختصاص می دهد و حتی وقتی دور و بری ها از پرهیز این زوج خوشبخت از تفریحاتی مثل شرکت در تئاتر یا کنسرت سوال می کنند النکا با قاطعیت از پوچ و بی معنی بودن چیزهایی مثل تئاتر و غیر آموزنده بودن آن داد سخن می دهد. روزگار اما باز هم با بیمار شدن پوستوالف و مرگ او بعد از مدتی با النکای بیچاره معامله بی رحمانه ای دارد.
تا اینکه بعد از مدتی رابطه النکا با یکی از آشنایان قدیمی که دامپزشک جوانی به نام "اسمیرنین" است گرم و صمیمی می شود و بعد از آن اندیشه و ورد زبان النکا در همه جمع ها ،دامپزشکی،لزوم مایه کوبی دام ها ،وضع غیربهداشتی کشتارگاه ها ،شیوع سل و طاعون و...می گردد.
او آنقدر در تقدیس شغل و افکار اسمیرنین پیش می رود که حتی موجبات شرمندگی او را در جمع همکارانش باعث می شود.
به نظر می رسد وضعیت "برخی" مشاورین، معاونین ، مسوولین روابط عمومی،مدیران میانی و...در ساختارهای اداری ما به روش النکا سیمیونونا شبیه باشد؛
آنها از سازمان فلان با پست مشاور به سازمان بهمان با پست معاون و از آنجا به سازمان بعدی با پستی جدید و...می روند و در همه این موقعیت ها به جای ارائه راهکار یا انتقاد موجد بهبود سیستم ،تنها به تقدیس و توجیه اقدامات و برنامه های مقام بالادست خود مشغول می شوند و علاقه دارند سیستم را به روش احسنت ،باریکلا برای مدیر ارشد پیش ببرند.
البته حتما باید سوی دیگر ماجرا را هم دید ؛اینکه مدیران ارشد چه کسانی در اطراف خود به عنوان معاونین و مشاورین و...جمع می کنند ،آیا اراده ای بر انتخاب افراد کاردان و صاحب علم تجربه و اصلاح اشکالاتی که ممکن است در منویات ذهنی آنان به حکم انسان بودن وجود داشته باشد را دارند یا برخی از آنها اعتماد به نفس کاذب ناشی از حضور افراد مدیحه سرای بله قربان گو را در حلقه اطرافشان ترجیح می دهند.
رفتار النکایی و توسعه آن در کل از پاشنه های آشیل توسعه است چرا که اطراف یک مدیر ارشد را ،به جای افراد صاحب اندیشه و منتقدان دلسوز با افراد بله قربان گو و مدیحه سرا پر می کند و مانع از این می شود تا برنامه ها و طرح ها به روال علمی و کارشناسی بررسی و چکش کاری شوند.
نتیجه ی چنین رویکردی اگر شیوع یابد و در سطح کلان باعث هدر رفت سرمایه های ملی کشور در انجام طرح های ناپخته و هنوز بالغ نشده ای می گردد که چه بسا اهداف عالی در بدو پیدایش خود داشته اند اما به دلیل عدم تغییرات و اصلاح مناسب نه تنها یار شاطری برای بهبود توسعه نمی گردند که به بار خاطر تبدیل و به هدر رفت سرمایه های انسانی و اقتصادی منجر می شوند.
دفعات مشاهده: 307 بار   |   دفعات چاپ: 11 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: جامعه‌ی زخم‌خورده‌ی اژدهای کومودو ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۸ | 
جامعه‌ی زخم‌خورده‌ی اژدهای کومودو

علی نصری

اژدهای کومودو یکی از درنده‌ترین حیوانات است. در یک تحقیقی در زیر میکروسکوپ در چنگال‌‌های یکی از آن‌ها پوست و استخوان ۱۹جانور مختلف مشاهده شده بود. البته اژدهای کومودو جثه‌ی چندان بزرگی ندارد. آرواره‌های او از بیش‌تر حیوانات درنده ضعیف‌تر است. و دست‌هایش قوت و توان نگه‌داشتن حیوانات درشت را ندارند. اما با اینحال شکارچی بسیار موفقی است و جانوارنی که در مسیرش قرار می‌گیرند٬ کم‌تر جان سالمی بدر می‌برند. اما چطور؟
اژدهای کومودو فقط یک یا دو بار طعمه‌ی خود را گاز می‌گیرد و سپس او را رها می‌کند. طعمه فرار می‌کند و با سرعت از صحنه دور می‌شود. شاید به خود می‌گوید که عجب قسر در رفته و جانش از چنگ این هیولا در امان مانده. اما رفته رفته بدنش سُست می‌شود٬ پاهایش کم‌ توان می‌گردند٬ قدم‌هایش سنگین می‌شوند٬ تلخی عجیبی سراسر وجودش را فرا می‌گیرد٬ آهسته بر روی زمین می‌نشیند٬ ساکت٬ منفعل٬ بی‌رمق. نگاهش مات و خیره می‌گردد. شبح اژدهای کومودو را می‌بیند که از دور آهسته آهسته ظاهر می‌شود٬ با قدم‌های سنگین آرام آرام به سمت او می‌آید٬ با زبانش رد خون او را بر روی زمین دنبال می‌کند و قدم‌ به قدم، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود.
اما حیوان زخمی هیچ انگیزه‌ای برای مبارزه یا فرار در خود نمی‌بیند. یاس و انفعال و ضعف و تلخی تمام وجودش را گرفته. اژدهای کومودو در همان رویارویی اول «زهر»ی را در وجود او تزریق کرده که نه‌تنها مانع بسته شدن زخم‌‌هایش شده که قوت و انگیزه‌ی مبارزه برای زندگی را نیز از او ربوده است. او تنها خیره به هیولا می‌نگرد و جز تسلیم شدن در برابر شکست و مرگ چاره‌ای ندارد.
امروز جامعه‌ی ما وضعیت مشابهی با طعمه‌ی اژدهای کومودو دارد. درندگان خارجی و افراطیون داخلی -اگر چه توان یا تمایل رویارویی مستقیم را ندارند- اما از هر سو احاطه‌‌مان کرده‌اند و هر از گاهی نیشی بر گوشت‌مان فرو می‌کنند و زهر «یاس»ی در جان‌مان می‌ریزند و سپس آرام رد زخم‌هایمان را دنبال می‌کنند تا آن‌جایی که دیگر رمقی در جان‌مان باقی نمانده باشد و طعمه‌ی آسان و بی‌آزاری برایشان شده باشیم.
درندگان خارجی می‌کوشند تا با تحریم‌های اقتصادی و جنگ‌های نیابتی و تفرقه‌افکنی‌های قومی و بدعهدی‌های حقوقی و هجمه‌های رسانه‌ای و بمباران تبلیغاتی و سیاه‌نمایی‌های شبانه‌روزی٬ جامعه‌ی ایران را نسبت به هرگونه چشم‌اندازِ «ثبات» و بهبود وضعیت‌ اقتصادی و احساس امنیت و آرامش روانی و عادی‌ شدن شرایط‌ زندگی دل‌سرد و مایوس کنند.
سخن‌گویان فارسی‌زبان‌ آن‌ها نیز سعی دارند تا با واژه‌سازی‌های مغرضانه و تحقیرآمیز و جایگزین کردن واژه‌ی «اصلاح‌طلبی»‌ با «استمرارطلبی» جامعه را از هرگونه انگیزه‌ی حرکت و سازندگی پشیمان سازند و در برابر هجمه‌ها و تجاوزهای خارجی تسلیم و منفعل‌اش کنند.
از سوی دیگر٬ جریان‌های افراطی داخلی از تمام ابزارهای قانونی و فراقانونی خود استفاده می‌کنند تا با ایجاد فضای تنش و خفقان و مسدود کردن جریان آزاد اطلاعات و محدود ساختن آزادی‌های اجتماعی و برگزاری نمایش‌های نمادین خشونت و انواع و اقسام مانع‌تراشی‌های دیگر در برابر مطالبات اصلاح‌طلبانه‌ی جامعه٬ به افکار عمومی چنین تلقین کنند که هر قدمی که بردارند دو قدم به عقب خواهند رفت و راهی جز انفعال و تسلیم در برابر قدرت آن‌ها ندارند.
ما امروز «زخم‌خورده» و «زهرخورده»ی اژدهاهای کومودو هستیم و تلخی یأس و ناامیدی در رگ‌هایمان جاری شده و پاهایمان از حرکت سست گشته و دشمنان‌مان رد خون‌مان را گرفته‌اند و آهسته آهسته نزدیک می‌شوند.
امروز اگر روح اعتدال و عقل‌گرایی و سازندگی و امیدواری را در خود زنده نکنیم و زخم‌هایمان را با اراده‌ی جمعی درمان نکنیم و زهر یأس و بدبینی را از رگ‌هایمان خارج نسازیم و با اراده روی پاهایمان نایستیم و با صلابت به حرکت درنیاییم٬ روزی مات و خیره چشم به هیولایی خواهیم دوخت که زیادی نزدیک شده و توان و انگیزه‌ای برای دفع او باقی نمانده است
دفعات مشاهده: 306 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: او، لخت است! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۵ | 
او، لخت است!

مهدی سلیمانیه

دور میز می‌نشینید. صد البته پوشیدن کت و شلوار برای آقایان و مانتو و مقنعه به رنگ‌های تیره از الزامات است. صاف می‌نشینید. هر از گاهی لبخندی را تحویل نفر کناری یا چند نفر آن‌طرف‌تر می‌دهید. با ورود نفر جدید، از جا کمی بلند می‌شوید و دست بر سینه می‌گذارید. جلسه شروع می‌شود. به گوینده نگاه می‌کنید و هر از گاهی سری به تأیید تکان می‌دهید. کمی که گذشت، می‌توانید از خوراکی‌های روی میز بخورید و حین خوردن، سری هم تکان بدهید. بد نیست اگر گاهی یادداشتی بردارید. البته اگر مقام مافوق هستید، این کار را نکنید. اگر مقام مافوق هستید، میتوانید حتی موبایل‌تان را هم در وسط جلسه، با گذاشتن دست روی گوشی پاسخ بدهید. این یعنی شما خیلی مقام مافوق و سرشلوغی هستید. به پاورپوینت خیره شوید. نوبت صحبت‌های حضار که می‌رسد، صدایتان را در گلو بیندازید و خودتان را شمرده معرفی کنید. حتماً به نام سازمان‌تان اشاره کنید. از برگزارکنندگان جلسه با صفات «عزیز» و «گرانقدر» تشکر کنید. در شروع، از خود موضوع و اهمیت آن و تشکر از دست‌اندرکاران - به ویژه با ذکر چند نام که بهتر است از رؤسا باشند - تشکر کنید. جهت خالی نبودن عریضه، نقدی کوچک را هم به گوشه‌ی جزئی از کار مطرح کنید. مراقب باشید نقد، جدی و بنیادی نباشد. بلافاصله هم تشکر مجدد فراموش نشود. لبخند بزنید و به عقب تکیه دهید. کار تمام است.

- این، رِسِپی(دستور شرکت) در جلسات رسمی جمهوری اسلامی است. بیش از شش سال است که از شهرداری تا ارشاد، از تأمین اجتماعی تا دانشگاه ها، پژوهشگاه‌ها و شوراهای پژوهشی، در این جلسات رفته و آمده‌ام. تقریباً همه‌شان چنین‌اند. مسوولین کشور در چنین جلساتی روز را شب می‌کنند. و دوباره روز از نو و روزی از نو. حق شرکت در جلسات می‌گیرند. میوه می‌خورند. لبخند می‌زنند. خوش و بش می‌کنند. و باز... و باز... موجودات جلسه‌زی. «هومو جلسه‌ئوس‌ها». بروکرات‌های جلسه‌روی قهار.

- یکی از یافته‌های تز دکتری یکی از برادران دردمندم در دانشگاه علامه، پس از چندین سال تحقیق در اسناد و تاریخ مجلس و دولت این است: «صدای جامعه در این نهادهای رسمی شنیده نمی‌شود». من مکانیزم این شنیده نشدن را به عینه در این سال‌ها دیده‌ام. هر گزاره‌ی سازمانی، ولو به شدت غلط، به شدت آسیب‌زا، به شدت علیه جامعه، می‌تواند در این جلسات طرح و تصویب شود. جمبعندی تابع چیزی است که بیشتر از همه، منافع خود سازمان برگزارکننده جلسه را تأمین می‌کند. نه جامعه. هزینه را اما چه کسی می‌پردازد؟ جامعه. غایب بزرگ جلسات.

- یکی از اساتید استخوان‌خرد کرده و دلسوز که زبان این فضای رسمی اداری را می‌فهمید، می‌گفت: خود سازمان‌ها امروز در ایران، به موجودی فی‌نفسه تبدیل شده‌اند که منافع سازمانی خود را جستجو می‌کنند. این مسأله، ربطی به این دولت و آن دولت، حتی این حکومت و آن حکومت در ایران ندارد. اینرسی منافع سازمانی. فرهنگ غیررسمی اما جاافتاده‌ای که اول و آخر، هدف‌ش به حداکثر رساندن منافع سازمانی است. نوعی تبانی پذیرفته‌شده و ناگفته در تمامی سازمان‌های رسمی دولتی و حاکمیتی که هدف اول و آخر آن، ابراز وجود سازمانی و نفع - مالی و هویتی - پرسنل سازمان است. قربانی کیست؟ جامعه.

- چه باید کرد؟ به نظر من، داستان ِ «پادشاه لخت و کودک ِ راستگو» راه شکست این سلطه‌ی سازمانی مخوف است: همان کودکی که پادشاه را در حالی دید که خیاطش او را بی‌لباس به خیابان و میان جمعیت فرستاده بود و جمعیت از ترس یکدیگر و پادشاه، از لباس او تعریف و تمجید می‌کرد. کودک اما از بالای درخت فریاد زد: او لخت است! او لخت است! و فضا شکست. در این جلسات، نباید مقهور فضای رسمی و فشار هنجارین شد. نباید فضای سنگین حاضر بر جلسه، راه را بر نقدهای بنیادین ما ببندد. ما، صدای جامعه‌ایم. اگر در درون‌مان و با تکیه بر دانش‌مان تصمیمی را از بنیان غلط می‌پنداریم، باید آن را فریاد بزنیم. فضای جلسه را بشکنیم. صریح باشیم. مستدل اما محکم سخن بگوییم. فرصت را به تعارفات و کلی‌گویی‌ها هدر ندهیم. به سراغ اصل مسأله و اصل نقد برویم. آزاده باشیم.

- کار ساده‌ای نیست. ابداً. هزینه‌زاست. اضطراب‌آور است. اما جمله‌ای را به خاطر می‌آورم که گویی برای چنین موقعیتی ساخته شده است: «بزرگترین رزم، گفتن سخن حق در مقابل سلطان ظالم است». این تنها سلطنت سلطان ظالم نیست که رعب ایجاد می‌کند و در سکوت نخبگان، جامعه را به قربانگاه می‌برد؛ سلطه‌ و فشار هنجاری ِ یک جمع ِ منفعت‌طلب، کمتر از سلطنت ِ سلطان جائر نیست. ما به این جامعه‌ی مظلوم، مدیونیم. صدای جامعه باشیم.
دفعات مشاهده: 347 بار   |   دفعات چاپ: 20 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از «حاجی واشنگتن» تا «سندروم لوور» ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۵ | 
از «حاجی واشنگتن» تا «سندروم لوور»

محمد فاضلی

اغلب اوقات نشانه‌های بیماری خیلی ساده‌اند، اما بیماری به شدت پیچیده و خطرناک است. بیمار تب ساده‌ای دارد و خسته است، به نظر می‌رسد با استراحت خوب می‌شود؛ اما کمی کندوکاو بیشتر نشان می‌دهد متأسفانه بیمار سرطان دارد. این یعنی بیماری، کل سیستم را درگیر کرده، اما فعلاً در ظاهر ساده‌ای بروز و ظهور یافته است.
نشانه ساده:
نماینده‌ای در تلفظ واژه‌ی «لوور» ناتوان بوده است. واکنش‌های شدید مردم نشان می‌دهد آن‌ها به چیزی فراتر از نشانه‌ای ساده توجه دارند و درگیرشدن سیستم با پدیده‌ای ناخوشایند را نشانه رفته‌اند. سؤال این است که بیماری چیست؟ آن سرطانی که باید دنبالش بگردیم کدام است؟
بچه که بودیم مد بود برای به رخ کشیدن توانمندی‌های ذهنی و توان یادگیری، اسم پایتخت کشورها را حفظ کنیم. طرف پنج سالش بود و صد اسم پایتخت می‌دانست. یادگیری چیزهایی شبیه اسم پایتخت‌ها فی‌نفسه ارزشی ندارند، اما تمرین نوعی شوق یادگیری بود. آن شوق یادگیری در خواندن همین «آموختنی‌های خرده‌ریز» بازتاب می‌یافت. هر کس اندکی شوق برای آموختن داشته باشد، و حساسیتی نسبت به گفت‌وگوهای محیط اطرافش در او زبانه بکشد، «آموختنی‌های خُرده‌ریز» را یاد می‌گیرد. مجلاتی مثل «دانستنی‌ها»، «دانشمند» و حتی طیفی از مجلات زرد هم به این گونه یادگیری‌ها کمک می‌کنند.
وقتی کسی پنجاه سال زندگی کرده و از کنار همه‌ی ابزارهای یاد گرفتن «آموختنی‌های خُرده‌ریز» گذشته، ولی نام موزه‌ی «لوور» را نشنیده یا یکبار تلفظ نکرده باشد، نشانه‌ای از میزان شوق خواندن و آموختن است که نظام آموزشی در او برانگیخته: هیچ شوقی.
نشانه‌ی ساده‌ی ناتوانی در تلفظ «لوور»، و نشناختن لوور -یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین موزه‌های جهان- بیماری‌های بزرگ‌تری را هم نشان می‌دهد. گفته شده که نماینده‌ی مذکور نائب‌رئیس گروه دوستی پارلمانی ایران و فرانسه هم هست. این بدان معناست که عضویت در این گروه‌ها به عوض آن‌که نشانه‌ی شایستگی و توانمندی فرد در موضوع فعالیت گروه باشد، نوعی رانت تقسیم‌شده میان اعضای گروه است.
این گروه‌ها ظاهراً کارکردی هم ندارند و بیشتر تمایل اعضای خود برای سفرهای خارجی را بازتاب می‌دهند. اعضای گروه حتی خود را ملزم به دانستن اطلاعاتی کلی درباره‌ی کشور مذکور هم نمی‌دانند. باورکردنی نیست، اما آدم یاد فیلم «حاجی واشنگتن» می‌افتد؛ روایتی از مأموریت حسینقلی‌خان صدرالسلطنه، اولین سفیر ایران در آمریکا، ساخته‌ی علی حاتمی، که به‌واقع نوع مواجهه‌ی غیرتخصصی ما با سیاست خارجی و شناخت جهان را به تصویر می‌کشد.
نوع شناخت بوروکرات‌ها و سیاسیون ما از جهان را می‌توان با الهام از رخداد اخیر، «سندروم لوور» نامید و آن‌را ادامه‌ی «فهم حاجی‌ واشنگتنی» برخی سیاسیون ما از جهان نیز دانست.
سندروم لوور، حکایت شوق بوروکرات‌ها و سیاسیون برای سفرهای خارجی، مصرف ظواهر سفر خارجی (نوعی بلعیدن لذت سفر) و در عین حال هضم نکردن و نشناختن جهان است؛ بی‌اطلاعاتی سیاسیون از جهانی که قرار است از پس آن برآیند؛ همان که می‌خواستند آن‌را مدیریت کنند.
«سندروم لوور» نشانه‌ی گویایی از ناکارآمدی‌های نهفته در نظام انتخاباتی این کشور نیز هست. کسانی که قرار است فرهیختگانی باشند تا منافع ملی ایران را حفاظت کنند، از شناخت و دانستن چیزهای ساده درباره‌ی دنیای امروز ناتوان هستند. نماینده‌ای که امروز هدف طعن‌ها و جوک‌ها قرار می‌گیرد البته خیلی بدشانس بوده است، اما واقعاً معلوم نیست چند نماینده یا بوروکرات دیگر اگر به جای او بودند، همین بلا بر سرشان می‌آمد. نوع سازوکارهای رشد و ارتقای سیاسی در ایران، مستعد پروراندن کثیری از این نوع افراد است، فقط بیچاره بدشانس‌ها برملا می‌شوند.
«سندروم لوور» اگرچه ساده، اما نشانه‌ی مهمی است درباره‌ی کاستی‌های نظام آموزشی، سازوکارهای رشد و ارتقای سیاسیون، شیوه‌های به‌کار گماردن افراد در موقعیت‌های سیاسی و توزیع سمت‌ها بالاخص در عرصه‌ی روابط خارجی، و شناختی از جهان که هنوز تا حد زیادی «حاجی واشنگتن»ی باقی مانده است.
عده‌ای شاید بگویند «مسأله را بزرگ نکنید، تلفظ نادرست یک واژه چه ضرری به منافع ملی ایران می‌زند؟» پاسخ این است: «چگونه می‌توانیم به اتکای چنین سیاست‌مدارانی که خود را مکلف نمی‌دانند درباره‌ی وظیفه‌ای که بر عهده گرفته‌اند، کلیات را بیاموزند، قرار است با جهانی دائم در حال پیچیده‌شدن رقابت کنیم؟»
دفعات مشاهده: 356 بار   |   دفعات چاپ: 20 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از خانه تا خیابان با شلوار ورزشی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ | 
از خانه تا خیابان با شلوار ورزشی

فردین علیخواه

این روزها شاید شما هم در پیاده‌روهای شهر و به‌ویژه در فروشگاه‌ها و پاساژها، با جوانانی مواجه شده باشید که شلوار ورزشی پوشیده‌اند. این شلوارهای ورزشی ابتدا عموماً در باشگاه‌های ورزشی به‌عنوان لباسی کاربردی و یا در فضاهای خصوصی به‌عنوان یک پیژامه مدرن پوشیده می‌شدند. ولی آیا پوشیدن شلوار ورزشی خارج از خانه و ورزشگاه را می‌توان نشانه‌ای از یک تغییر اجتماعی وسیع‌تر قلمداد کرد؟ پوشیدن شلوار ورزشی می‌تواند نشانه‌ای از گسترش « رسمیت زدایی» یا عمل « غیررسمی کردن» باشد. رسمیت زدایی؛ درواقع واکنشی است به گسترش « فرایند رسمی کردن » که در عرصه‌های مختلف اجتماعی در جریان است. رسمیت زدایی واکنشی به تهیه دستورالعمل، اساسنامه و آیین‌نامه برای عرصه‌های مختلف اجتماعی است. منظور ازجمله اخیر صرفاً تهیه دستورالعمل توسط نهادهای حکومت نیست. جریان رسمی شدن در عرصه‌های مختلف شغلی، آموزشی و حتی خانوادگی هم وجود دارد. پوشیدن شلوار ورزشی در پاساژها و مراکز خرید به خودمانی شدن و مال خود کردن مکان هم کمک می‌کند. این عمل، رخنه در فرایند جدی رسمی شدن و سست کردن آن است.
پوشیدن شلوار ورزشی می‌تواند نشانه‌ای از ایجاد اختلال عمدی در تعریف مرز رفتاریِ « خانه» و « خیابان» هم باشد. همان‌طور که رقصیدن یک دختر در مقابل نوازندگان خیابانی در خیابان ولیعصر تهران را می‌توان عملی در راستای سست کردن دیوار حائل بین حریم خصوصی و حریم عمومی دانست، پوشیدن شلوار ورزشی را هم می‌توان نشانه‌ای از تضعیف عمدی هنجارهای حاکم بر خانه و خیابان دید. این روزها شاهد جریان کلی برداشتن دیوار آهنین بین خانه و خیابان توسط جوانان هستیم که پوشیدن شلوار ورزشی هم یکی از مصداق‌های آن است.
درنهایت پوشیدن این شلوارها می‌تواند نشانه‌ای از میل به شلخته پوشی باشد. سلیقه امری کاملاً شخصی و نسبی است ولی در مقایسه با سایر شلوارهای موجود در بازار، بیشتر شلوارهای ورزشی یادآور شلوارهای ساسون دار دهه شصتی هستند. به نظر می‌رسد که «میل به شلخته پوشی» حتی در قشر آلامدهای جامعه نیز در حال گسترش است. هرچند جوانان هم‌اکنون تم لباس « َجک و جوات» یا تم لباس « دهه شصتی» را برای شاد کردن فضای مهمانی‌های خصوصی‌شان انتخاب می‌کنند ولی ازنظر اجتماعی بعید نیست که شلخته پوشی تبدیل به یک جریان اجتماعی شود. گسترش شلوارهای «جین پاره» یا « جین وصله‌دار» را می‌توان تمایلی عمدی به شلخته پوشی دانست. تمایل به شلخته پوشی را هم می‌توان واکنشی به قوت گرفتن فرایند « رسمی شدن/ رسمی کردن» دانست که در عرصه‌های مختلف اجتماعی در حال رشد است.
شلوار جین پاره هم سرگذشت جالبی دارد. خوانندگان سبک گرانج به عنوان یکی از زیرشاخه‌های موسیقی راک آلترناتیو در دهه هشتاد میلادی، اولین کسانی بودند که شلوار جین پاره را پوشیدند. خوانندگان این سبک موضعی ضدِ مد داشتند و به همین دلیل در اجراهای خود عموماً لباس‌های به‌اصطلاح « توی خونه» را می‌پوشیدند. بیگانگی اجتماعی انسان معاصر و آزادی، یکی از تم‌های اصلی ترانه‌های این سبک بود. نکته جالب آن است که با اشاعه شلوار جین پاره در آن دوران، افراد از فروشگاهها شلوار جین نو می‌خریدند و خودشان آن را با تیغ پاره می‌کردند. ولی به‌تدریج کارخانه‌های تولید لباس، خودشان خط تولید شلوار جین پاره را آغاز کردند.
هرچند پاره کردن شلوار جین عموماً حاصل گسترش یک مد بود ولی یکی از دلایل مهم برخی از جوانان برای پاره کردن این شلوارها همدلی با جوانان طبقه کارگر بود. درواقع هدف آن بود تا جوانان تهیدست شهری از پاره شدن شلوارهای کهنه خود احساس حقارت نکنند، مانند کسانی که این روزها برای همدلی با افراد مبتلا به سرطان سرشان را می‌تراشند. دلایل دیگر مربوط به پوشیدن شلوار جین پاره مخالفت با مصرف‌گرایی، مخالفت با معیار اصالت در پوشش و اتخاذ رفتاری ضد مد به شمار می رفت. برخی از جوانان عصیانگر سوال می کردند که چرا باید شلوار کهنه را دور انداخت؟ اساساً تعریف نو و کهنه چیست؟ چه کسی می‌گوید شلوار نو خوب و شلوار کهنه تحقیرآمیز است؟ شلوار کهنه هم خودش می‌تواند یک مد باشد. البته شاید اینان فکر نمی‌کردند که کارخانه‌های شلوار سازی؛ به‌زودی خط تولید شلوار کهنه را کلید بزنند
دفعات مشاهده: 499 بار   |   دفعات چاپ: 37 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: داری اشتباه می‌کنی کاپیتان! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
داری اشتباه می‌کنی کاپیتان!

امیر ناظمی

در دهه‌ی ۱۹۹۰ حوادث هوایی و سقوط هواپیما در خطوط هوایی کره‌جنوبی ۱۷ برابر متوسط جهانی شده بود؛ به نحوی که در سال ۹۹ آمریکا پرواز کارکنان خود را ممنوع کرد، کانادا اخطار داد که اجازه فرود هواپیماهای این خط را معلق خواهد کرد و خطوط هوایی دلتا و ایرفرانس در عمل همکاری خود را به تعلیق درآوردند! در دنیای امروز استفاده از هواپیما به اندازه‌ی یک دستگاه قهوه‌ساز قابل اعتماد است و تنها مجموعه‌ای از اشتباهات انسانی (در حدود ۷ اشتباه پی‌درپی) می‌تواند یک پرواز را به سقوط بکشاند!
گزارش‌های ارزیابی نشان می‌داد ایراد فنی، سهم کمی داشت و عوامل انسانی نیز متفاوت از سایر خطوط هوایی نبود. مطالعات متعددی مانند مطالعات شرکت بوئینگ و پژوهشِ دو زبان‌شناس (فیشر و اورسانو) پرده از راز بزرگی برداشت. آن‌ها متوجه شدند هواپیماهای سقوط کرده به دلیل ساده‌ای دچار مشکل می‌شدند: هیچ کس به صراحت به کاپیتان نمی‌گفت: «داری اشتباه می‌کنی کاپیتان!»
ساختار زبانی در برخی از فرهنگ‌ها به دلیل شرم، احترام، ترس، ارشدیت یا آنچه ادب دانسته می‌شود، به گونه‌ای است که رده‌ی پایین‌تر به صراحت نمی‌تواند اشتباهات رده‌ی بالاتر را بیان کند.
پژوهش نشان می‌داد بیان اشتباه یک نفر، از صراحت کامل تا تلطیف، قابل رتبه‌بندی است:
۱-جملات امری و صریح: کاپیتان ۳۰ درجه به راست بپیچید!
۲-جمله الزامی: به نظر می‌رسد ما باید به سمت راست تغییر مسیر بدهیم.
۳-جمله پیشنهادی: پیشنهاد می‌دهم تغییر مسیر دهیم.
۴-پرسش: بهتر نیست تغییر مسیر دهیم؟
۵-ترجیح: به نظر (این شاگرد) بهتر است تغییر مسیر دهیم.
۶-اشاره: اگر تغییر مسیر ندهیم با طوفان روبه‌رو می‌شویم.
بررسی جعبه‌های سیاه پیداشده در سقوط‌ها نشان می‌داد که در برخی از فرهنگ‌ها (مثل کره) کمک خلبان یا مهندس پرواز از جملات اشاره‌ای یا ترجیحی (که تلطیف واقعیت هستند) استفاده می‌کرده‌اند، اما در فرهنگ‌هایی که صراحت وجود داشته است، و جملات امری یا الزامی بوده است، کمتر شاهد سقوط بوده‌ایم!
به همین دلیل زمانی که خلبانان کم‌تجربه‌تر مسول هدایت پرواز بوده‌اند، کمتر سوانح روی داده بود، چون سایرین با آن‌ها صراحت داشتند، اما این خلبانان کارآموزده‌تر و ارشدتر بودند که سقوط مردم را رقم می‌زدند!
مطالعات هلمریش (روان‌شناس) نشان داد، در یک مورد، حتی وقتی کمک خلبان‌ها می‌دانستند که خلبان دارد اشتباه می‌کند، آمادگی لازم برای دردست گرفتن پرواز را نداشتند. همگی به همین دلیل جان خود را در سقوط از دست دادند.
 ۴ درس بزرگ از سقوط‌ها
۱-این فرهنگ است که موفقیت یا شکست را تعیین می‌کند؛ نه فناوری و نه هواپیماهای مطمئن‌تر.
۲-رده‌ی پایین‌تر برای جلوگیری از سقوط و شکست بزرگ جمعی، هیچ چاره‌ای جز آن ندارد که به صراحت خطاب به رده‌ی بالا فریاد بزند: رفیق داری اشتباه می‌کنی!
۳-رده‌ی بالاتر باید بفهمد که تنها راه نجات دسته جمعی دادن این آزادی به زیردست است که اشتباه او را به صراحت بگوید. در یکی از پروازها کاپیتان در مقابل کمک‌خلبانی که به او تذکر داد بود که اشتباه کرده است، با پشت‌دست به دهانش زده بود. آن پرواز سقوط کرد و این آموخته‌ی ما از جعبه سیاه است!
۴-خط هوایی کره نشان داد، گذار از این وضعیت تنها در صورت پذیرش واقعیت‌های فرهنگی و خودآگاهی جمعی امکان‌پذیر است. با انکار یک آسیب فرهنگی تنها امکان سقوط افزایش می‌یابد.
دفعات مشاهده: 607 بار   |   دفعات چاپ: 37 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از محرم تا ولنتاین؛ قربانیان بازار ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
از محرم تا ولنتاین؛ قربانیان بازار

علی بالنگا

چندسالی‌ست که مناسب‌ها ، مناسک و آیین‌ها دست‌خوش تغییری جدی در شکل و محتوا شده‌اند. در تضادی بنیادین هم مراسم محرم با استقبال و تشریفات بیشتری برگزار می‌شود و هم بعد از آن مراسم هالووین و کمی بعدتر شب یلدا!
بحث‌های بسیاری در این مورد درگرفته است از طرح چندگانه‌گی هویتی تا تهاجم فرهنگی و... اما می‌خواهم در این چند خط پدیده‌ را از منظر بازار ببینیم.
مسئله مصرف است. برای بازار فرقی ندارد که محل سودآوری مراسمی مذهبی است با پیشینه تاریخی یا ولنتاینِ تازه مد شده در ایران. بازار برای همه‌ی این‌ها برنامه دارد. محصول تولید می‌کند. نیاز کاذب ایجاد می‌کند برای فروش به وسیله رسانه نیاز کاذب را به یک نیاز بدیهی تبدیل می‌کند ودر چشم بهم زدنی مغازه‌ها و فروشگاه‌های اینترنتی را فتح می‌کند. اما برای زنده نگه ‌داشتن این چرخه باید مخاطب (مشتری) بسازد به همین خاطر در عملی هوشمندانه طبقه‌ای را نشانه می‌گیرد که در هر وضعیتی دغدغه‌ اصلی‌اش جا نماندن از صف تفاخر و خودنمایی است. در این موقعیت باید پرسید آیا حضور سیل جمعیت در هیئتی که چند میلیون برای هرشب هزینه می‌کند تا صداوتصویر مراسمش با بهترین کیفیت چیزی از کنسرت‌ها کم نداشته باشد برای اقامه‌ی عزای حسین آمده‌اند یا عزای حسین به یک نمایش پر زرق و برق فروکاسته شده؟
نکته‌ کلیدی همین‌جاست، این مناسبات تا آنجا پیش می‌رود که هر پدیده‌ای را می‌تواند به ضد خود تبدیل کند. نه در ولنتاین خبری از عشق باشد نه در عزای حسین خبری از دادخواهی و عدالت‌طلبی. در یک مسیر رو به نزول استقبال از همه‌ی این مناسبت‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود و به همان نسبت میان‌تهی‌تر و خودنقض کننده‌تر. زمانی که نمایش جای حقیقت را می‌گیرد و در قراردادی تصنعی تنها می‌توان مصرف‌کننده بود و سهیم در سقوط ارزش‌هایی که می‌تواند سپری باشد در مقابله با یکسان سازی فرهنگی و زیستی به نفع مناسبات تجاری و بازار تا در نهایت بهشت موعود جهانی‌سازی به ما هم برسد و در این بهشت هم برای حسین سینه بزنیم و هم کدوی زرد تزئین کنیم و دیوانه‌‌‌وار در خرید شکلات و خرسِ بنجل رکورد بزنیم و در نهایت در بررسی و نتیجه‌گیری‌ای غلط از ریشه دواندن اعتقادات دینی با توجه به داده‌ها بگوییم یا مثلا از پررنگ شدن مناسبت‌های ملی مثل نوروز و شب یلدا نتیجه بگیریم که ایرانیان به هویت خود توجه بیشتری نشان می‌دهند. غافل از اینکه سازوکار حاکم بر همه‌ی این‌ها از یک الگوی تکراری پیروی می‌کند و واقعیت چیزی است در تضاد با تمام این نتیجه‌گیری‌ها.

 
دفعات مشاهده: 551 بار   |   دفعات چاپ: 38 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: زیباترین شش دقیقه در تاریخِ سینما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
زیباترین شش دقیقه در تاریخِ سینما

جورجو آگامبن
ترجمه‌ی: کامران برادران

سانچوگانزا، در جستجوی دن کیشوت، وارد سینمایی در یک شهرستان می‌شود. کمی بعد، او را می‌یابد که گوشه‌ای نشسته و به پرده‌ی نمایش خیره شده است. تماشاخانه تقریباً مملو از جمعیت است؛ بالکن- که نوعی تراس غول‌پیکر است- مملوست از بچه‌های شلوغ و پرسروصدا. سانچو، پس از چندین تلاش ناموفق برای رسیدن به دُن کیشوت، با اکراه روی یکی از صندلی‌های پایینی، کنار دختربچه‌ای (دولسینا؟)، می‌نشیند. دخترک به او آب‌نبات چوبی تعارف می‌کند. نمایش شروع شده است؛ فیلمی تاریخی. بر روی پرده، شوالیه‌های زره‌پوش بر اسبان خود می‌تازند. ناگهان، زنی ظاهر می‌شود؛ او در خطر است. دُن کیشوت ‌ناگاه برمی‌خیزد، شمشیر خود را از نیام می‌کشد، به سوی پرده می‌شتابد و با یورشی چند شروع به پاره‌پاره کردن آن می‌کند. زن و شوالیه‌ها هنوز بر روی پرده دیده می‌شوند، اما شکاف سیاهی که دُن کیشوت در آن ایجاد کرده بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شود و تصاویر را سنگدلانه در کامِ خویش فرو می‌برد. در پایان، چیزی از پرده باقی نمی‌ماند جز چارچوبی که آن را نگاه می‌دارد. تماشاگرانِ خشمگین سالن را ترک می‌کنند اما در بالکن، کودکان با شور و شوق به هلهله‌ی خود برای دُن کیشوت ادامه می‌دهند. تنها دخترکی که پایین نشسته با نارضایتی به او نگاه می‌کند.
با خیال‌پردازی‌هایمان چه باید بکنیم؟ آیا باید دوست‌شان بداریم و باورشان کنیم تا آنجا که ویرانشان سازیم و آن‌ها را دروغین بخوانیم (این چه‌بسا معنای فیلم‌های اورسون وِلز باشد)؟ اما در پایان، زمانی که آن‌ها از ذاتِ ارضانشدنی و پوچ خود پرده بردارند، زمانی که پوچی آنچه را از آن ساخته شده‌اند به نمایش می‌گذارند، تنها آن زمان است که می‌توانیم تاوان حقیقت‌شان را بپردازیم و دریابیم که دولسینا - آن که نجاتش داده‌ایم- نمی‌تواند دوستمان بدارد.


* این مقاله ترجمه‌ای است از :
Giorgio Agamben –The Six Most Beautiful Minutes in the History of Cinema, in Profanations,P 93- 94 Zone Books Press, 2007.
دفعات مشاهده: 553 بار   |   دفعات چاپ: 41 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پزشکِ مهندس، مهندسِ پزشک ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۳ | 
پزشکِ مهندس، مهندسِ  پزشک

هادی آقازاده

آلتشولر، بنیانگذار «تئوری حل نظام مند مسئله» یا TRIZ در دفتر ثبت اختراع شوروی کار می کرد و کارش بررسی اسناد ثبت اختراع بود. در تسلسل همین بررسی ها متوجه شد که بسیاری از قوانین اختراع در صنایع مختلف تکرار می شوند به گونه ای که مثلا یک مسئله ای که در مهندسی کشاورزی مورد استفاده قرار می گیرد، بعد از سال ها در علم شیمی منجر به ارائه ی رویکردی جدید می شود. روشی که اگر دانشمندان علم شیمی از آن آگاهی داشتند، قطعا اختراع آنها بسی زودتر ممکن می شد.
دنباله ی این ایده با بررسی 200 هزار سند ثبت اختراع منجر به پیدایش TRIZ شد که هم اکنون رویکرد اصلی نوآوری سامسونگ و بسیاری از صنایع دیگر است. رویکردی که کارش تسریع فرآیند نوآوری است و من یکی دو سالی در محضر اساتید این رشته در ایران از جمله مهندس محمود کریمی، خانم دکتر سارا سلیمی نمین و سید علیرضا کاشی زاد نازنین، تلمذ کردم این تئوری را و بعد ها دور ماندم از اصل خویش و امید که روزی باز جویم روزگارِ وصل خویش...
القصه...
کمی ماشین زمان را هم عقب بکشیم می بینیم در گذشته (مثلا همین ایران خودمان) یک نفر اگر می خواست دانشمند شود، باید اول قرآن را یاد می گرفت، بعد تفسیر آن را، بعد زبان عربی، فلسفه، علم منطق، پزشکی، ستاره شناسی، شیمی و ...و بعد تازه شروع می کرد به تأمل در باب یک موضوع و حوزه خاص . نکته بعد این بود که امتحانی در کار نبود. استاد هم نگران یاد گرفتن شاگردش نبود. این شاگرد بود که استاد را انتخاب می کرد و خود در پی آواز حقیقت، زانوی ادب جلوی استاد زمین می زد و تلمذ می کرد و هر وقت احساس می کرد استاد به تکرار افتاده راهش را می کشید و می رفت
اما امروزه روز اگر کسی می خواهد انسان علمی مثلا در حوزه مهندسی باشد، همان اول می گویند باید انتخاب کنی: بین تجربی، ریاضی فیزیک و یا علوم انسانی
از همین جا فرآیند انشقاق شروع می شود و تا وقتی به فارغ التحصیلی دانشگاه می انجامد، عملا هیچ یک از ما شناختی از رشته ها و حتی مقدمات بدیهی رشته های دیگر نداریم. بماند که شناخت از رشته خودمان هم نداریم.
در ایران این فرآیند در میان رشته علوم پزشکی که تحت نظر وزارت بهداشت است با وزارت علوم دیگر به شکاف شبیه نیست که به یک گسل شبیه است.
من یک نوآموز نظام سلامت هستم ولی با همین مشاهدات اندک بعضی وقت ها کفری می شوم که چرا بسیاری از مسائلی که برای علوم پزشکی ها لاینحل می نماید، در دنیای مهندسی حل و فصل شده و همین طور برای مهندسی ها، بسیاری از ایده ها قابل استخراج از علوم پزشکی هاست.
نمی دانم کدام پدر صلواتی بانی جدا کردن علوم پزشکی با مهندسی و دیگر رشته های وزارت علومی شده ولی انصافا شایسته است فرشتگان بر صورت وی تف کرده و خداوند شخصا دهن او را مورد عنایت قرار دهد
به هر حال نباید فراموش کنیم که دنیای امروز دوباره از رویکرد «تجزیه و تحلیل» یا Analysis به رویکرد ترکیب یا Synthesis برگشته است و این یعنی مسئله ای حل نمی شود مگر با تیم. تیمی که از همه تخصص ها در آن حضور داشته باشند
یک توصیه را از برادرتان (هادی آقازاده) که او هم از استاد مصطفی ملکیان قرض گرفته، بشنوید و پای بند عملش باشید و آن اینکه:
بدون توجه به رشته تخصصی و کاری، هر انسانی باید مقدار مکفی از «فلسفه»، «روان شناسی» و «ادبیات» بداند. خوشبختانه هر سه این ها در رمان قابل حصول است. پس رمان زیاد بخوانید تا زندگی آزموده شده (به تعبیر سقراط) را بی آنکه خودتان بیازمایید و در لجن زارش گرفتار آیید، زیست کنید.
دفعات مشاهده: 604 بار   |   دفعات چاپ: 43 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نقطه‌ی پایانی بر یک آپارتاید! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ | 
نقطه‌ی پایانی بر یک آپارتاید!

مهران صولتی

 
آپارتاید را جداسازی ترجمه کرده‌اند. روندی که طی آن اقشار یا افرادی از یکدیگر جدا می‌شوند تا نظمی جدید شکل بگیرد. شاید عریان‌ترین شکل از آپارتاید در افریقای جنوبی شکل گرفت که طی آن نوعی جداسازی فیزیکی میان شهروندان برمبنای برتری نژادی شکل گرفت. سفیدپوستان به‌عنوان نژاد برتر و شهروندان ممتاز تلقی شده و سیاه‌پوستان به‌عنوان اقشار فرودست تن به جداسازی فیزیکی دادند. تحقیرآمیزترین و ضدانسانی‌ترین شکل از مناسبات اجتماعی! در روزهای اخیر شورای عالی آموزش و پرورش در تصمیمی قابل ستایش به حذف آزمون مدارس نمونه و تیزهوشان، و به تبع آن، به انحلال این مدارس در سه سال آینده رای داد تا عملا به پایان یک آپارتاید آشکار در نظام آموزش و پرورش کشور سلام کند! آزمون های مدارس خاص در تداوم کنکوری شدن زندگی ایرانیان در سال‌های اخیر به دوره‌ی ابتدایی هم تسری یافته و فرصت کودکی و شادزیستن را از فرزندان این مرز و بوم بیرحمانه ربوده بود. آزمون‌هایی که عملا کودکان معصوم را به ماشین‌های تست‌زنی برای کسب موفقیت موهوم در یک آینده‌ی نامعلوم بدل می‌ساخت! آپارتاید شکل گرفته از رهگذر این آزمون‌ها دو بعد داشت؛ اجتماعی و خانوادگی!

آپارتاید اجتماعی:
مهمترین جداسازی ناشی از آزمون‌های مدارس تیزهوشان و نمونه در جامعه رقم می‌خورد؛ درست از زمانی که خانواده‌ها با افتخار از قبولی فرزندان خود در چنین مدارسی یاد می‌کنند، القای نوعی احساس برتری در دانش‌آموزان اجتناب‌ناپذیر می‌شود. اعتماد به نفسی کاذب برای دانش‌آموزانی که صرفا به لطف حضور در کلاس‌های متعدد تقویتی و تست‌زنی توانسته‌اند بر سد ستبر چنین آزمون‌هایی فائق آیند. از سوی دیگر مدارس خاص هم در تقویت چنین روحیه‌ای موثرند. تاکید فزاینده بر علوم پایه و اثباتی در کنار به حاشیه راندن عامدانه‌ی علوم انسانی و اجتماعی که می‌توانند نگرش انتقادی نسبت به سازوکارها و مناسبات اجتماعی معیوب را در دانش‌آموزان تقویت کنند، بیش از پیش بر این آپارتاید اجتماعی صحه می‌گذارند.
در شرایطی که نظام آموزش و پرورش هیچ برنامه‌ای برای آموزش مهارت‌های زندگی از مسیر خلق موقعیت‌های اجتماعی ندارد، اندک درس‌های تعاملی و خلاق مانند ورزش، انشاء و هنر به سادگی قربانی کمبود وقت درس‌های علوم پایه مانند ریاضی، شیمی و زیست‌شناسی می‌شوند. چشم‌اندازی ناامیدکننده برای جامعه‌ای که به شدت از فقدان مناسبات اجتماعی اقناعی و رضایت‌بخش رنج می‌برد!

آپارتاید خانوادگی:
جداسازی بعدی در خانواده ها اتفاق می‌افتد؛ درست زمانی که تیپ ایده‌آل دانش‌آموز درسخوان به‌عنوان فردی تصویر می‌شود که خود را از دید و بازدیدهای خانوادگی، جشن‌های تولد، رفتن به مسافرت و... محروم کرده و صرفا بر مطالعات درسی متمرکز شده است. دانش آموزی که به نوعی جداسازی خودخواسته رضایت داده و به جای حضور در جمع خانواده، تنها به صرف وقت در اتاق خود می‌اندیشد. البته این آپارتاید خانوادگی پیش از این برای فرزند خانواده توجیه شده است. اینکه رقابت او با فلان بچه‌ی فامیل جدی است، یا اینکه قبولی او در رشته‌ی پزشکی می‌تواند آینده‌ی مادی او را تا آخر عمر تضمین کند، و نهایتا هراس افکنی در او که در صورت پذیرفته نشدن در کنکور می‌تواند موجب سرافکندگی خانواده در میان فامیل شود!
در چنین فرآیندی بهنجارسازی از نگاه فوکویی به خوبی انجام می‌گیرد! دانش‌آموز می‌کوشد تا از هراس سرزنش‌های خانواده یا انتظارات فامیل هرچه بیشتر خود را به تیپ یک درسخوان ایده‌آل نزدیک کند! ابعاد روانی دیگرخواهانه‌ی فرد تراشیده شده و به نفع نوعی خودمحوری منفعت جویانه به حاشیه رانده می‌شود! نتیجه هم عبارت از دست و پنجه نرم کردن فرد با اضطرابی است که بیش از همه ناشی از بی‌پناهی فرد می‌باشد!

نکته‌ی پایانی:
اگر وزیر آموزش و پرورش بتواند با پایمردی بر اجرای درست حذف آزمون‌های مدارس نمونه و تیزهوشان نقطه‌ی پایانی بر این آپارتاید غیرانسانی بگذارد، کار عظیمی انجام داده است. اقدامی که می‌تواند نویدبخش خروج نظام آموزش رسمی کشور از وضعیت ناگوار کنونی باشد!
دفعات مشاهده: 631 بار   |   دفعات چاپ: 42 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: کوچ علم از دانشگاه ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ | 
کوچ علم از دانشگاه

چشمه سهرابی

 
چرا کانادا، فرانسه، استرالیا، انگلستان، ژاپن و ... همانند ایران آمار تولید علم خود را منتشر نمی کنند؟ محال است آمار تعداد مقالات منتشر شده ژاپن را بیابید. چرا؟ چرا فقط کشورهایی مانند پاکستان، برزیل و هند عطش آمار مقالات دارند؟ جالب است بدانیم که ما تنها کشوری هستیم که رشته علم سنجی در آن دایر است؛ چراکه فقط ما سرگرم علم سنجی خودمان هستیم. ما بالاترین انتشار مقالات در این حوزه را در اختیار داریم. هدف علم سنجی که از حوزه کتابداری آمده است، در واقع مجله سنجی است نه حقیقت علم. علم سنجی قدرت تحلیل محتوای علم را ندارد. مبدع این اصطلاح اصلاً چنین منظوری نداشته است. علم سنجی صرفاً بیانگر شاخص های کمّی است نه کیفی. در سنت های اصیل علمی، تولید مقاله هیچگاه نشان دهنده تولید علم نبوده است. راجرز کتابی نوشته به نام اشاعه نوآوری. تا به حال 2500 مقاله در خصوص این کتاب منتشر شده است. این مقالات تولید علم نیست، یک مناقشه علمی است. این نبردهای علمی زمینه ساز تولید علم است نه الزاما خود علم. اگر آیین نامه ارتقا تا ده سال دیگر همین باشد، ما علاوه بر سرآمدی در تولید مقاله، بیشترین "استاد تمام" دنیا را نیز خواهیم داشت!

کشوری مثل انگلستان بیش از سی سال است که از سنت publish or perish گذشته است. حدود ۴۰۰ جایزه علمی در دنیا وجود دارد که هیچ یک از شاخص های ISI استفاده نمی کنند. در سنت پژوهشی انگلستان اصلاً به شاخص های ISI، ضریب تأثیر و مانند آن توجهی نمی شود. آنها مجدد به ارزیابی مقالات به شیوه خودشان مبادرت می کنند و به پرداخت پژوهانه و مانند آن اقدام می کنند. نظام رتبه بندی دانشگاه های ایران بر اساس نظامی است که خارج از ایران برنامه ریزی می شود و ما بین المللی کار کردن را با اعمال این شاخص ها اشتباه گرفته ایم، در حالی که خود آمریکا که واضع ISI است، به طور ناچیز از این نظام استفاده می کند.

ایران از بیانیه سان فرانسیسکو که هشداری به همه بود درس نگرفت. در این بیانیه بیش از چند هزار دانشمند و پژوهشگر و حدود ۸۰۰ مجله علمی معتبر دنیا اعلام کردند که مبنا را در ارزیابی ها بر اساس مجلات قرار ندهید. از یکی از اساتیدی که ۴۰۰ مقاله بین المللی داشتند سوال کردم فقط یکی از مشکلاتی را که در کشور حل کرده اید، نام ببرید؟ پاسخ سکوت بود. از مدیران کشور 97% از مقالات ISI استفاده نمی کنند، 93% نیز مجلات داخلی را نه می شناسند و نه از آنها استفاده می کنند؟! برای چه کسی می نویسیم؟

وقتی شاخص ارزیابی اچ اندیکس شد، پژوهشگر با چه انگیزه ای روی پروژه ملی کار کند!؟ دلیل عمده این اتفاق این است که وزارت علوم ارزیابی ها را به سیاست گره زده است و افراد تنها به فکر ارتقای خویش هستند نه کشور.
دفعات مشاهده: 662 بار   |   دفعات چاپ: 45 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: این "اگر"های لعنتی! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ | 
این "اگر"های لعنتی!

آرزو رضایی مجاز

اواخر فروردین‌ماه ۹۱ بود که سردار نقدی، رییس سابق سازمان بسیج مستضعفان گفته بود: «هرچه به ایمان نزدیک شویم، به موفقیت نزدیک‌تر می‌شویم و اگر روزی تیم فوتبالی داشته باشیم که بازیکنان آن نمازشب بخوانند و با وضو و به نیت برافراشتن پرچم اسلام به میدان بروند، می‌توانیم تیم فوتبال برزیل را هم شکست دهیم:

https://www.isna.ir/news/91013010842/2

قولی که شاید برای بسیاری از ما عجیب باشد ولی "اما و اگرش" چندان از نَقل فوتبال ما در روزهای پرتب‌و تاب جام‌جهانی دور نیست؛ روزهایی که پای چرتکه‌ی حسابگریِ گزارشگران ورزشی نشسته‌ایم و دو-دوتا، چهارتای بُرد و باخت تیم‌های دیگر را بالا و پایین کرده‌ایم و سرآخر گفتیم: "اگر این تیم ببرد، ما مساوی شویم و اگر آن تیم ببازد و آن یکی هم مساوی کند، ما در جدول می‌مانیم و اگر...
اگر، اگرهایی که همواره شرط شیرینی بُرد را در نوک اشاره‌ی انگشتمان روبه دیگری نشان داده، طعم پیروزی را مشروط به پیرامون دانسته و برای هر صعود، سقوط یا درجازنی‌های دیگری را پیش‌نیاز عنوان کرده است؛ اما این "اگر"ها چندان به حوزه‌ی ورزش فوتبال محدود نشد و این سال‌ها دامن سیستم مدیریتی را نیز گرفته است.
بی‌شک، وقتی بخواهیم مهمترین مشکلات امروز ایران را برشمریم؛ "مسأله‌ی آب" در مقامات ابتدایی فهرست‌مان خواهد نشست. نگاه‌های سنتی به‌مصرف و منابع طبیعی به مثابه‌ی یک مخزن پایان‌ناپذیر از یکسو، فقر علمی و نقص اجرایی از سوی دیگر و نیز فقدان سیاست‌گذاری‌های قائل به محیط‌زیست و همین‌طور کم‌بارشی سال‌های اخیر، درنهایت پایداری اکوسیستم فلات ایران را در وضعیت هشدار قرار داد؛ طوری‌که حتی عرصه‌های اجتماعی و امنیتی، اشتغال و معیشت را نیز تحت‌تأثیر گرفت. 
مسلماً هر یک از این مقوله‌ها نیاز به بررسی‌های تخصصی و میدانی خاصی دارد؛ اما زمانی‌که بحث کارشناختی میان کنشگران محیط‌زیستی و جامعه‌ی نخبه و دانشگاهی را کنار بگذاریم و به سطح مدیریتی برسیم، چشم‌انداز "اگر"ها رخ نشان می‌دهد. به‌عنوان مثال: 
- معاون حفاظت و بهره‌برداری شرکت آب منطقه‌ای استان کرمانشاه -در شورای حفاظت از منابع آب شهرستان روانسر- با بیان‌اینکه: بارندگی‌های امسال در استان در مقایسه با میانگین بارندگی‌های بلندمدت ۵۰درصد کاهش یافته، گفت: «اگر مدیریت مصرف به‌درستی رعایت نشود، دچار بحران شدید آب در استان خواهیم شد.» (سایت شرکت سهامی آب منطقه‌ای)
-عیسی کلانتری، رئیس سازمان محیط‌زیست نیز به نقل از "عصر ایران" تأکید کرده است: «اگر وضع فعلی مصرف آب در بخش کشاورزی ادامه داشته باشد، در کمتر از ٢٥‌سال، شرق و جنوب کشور کاملاً خالی از سکنه خواهد شد.»
- رضا اردکانیان، وزیر نیرو نیز معتقد است: «اگر تغییر اقلیم و خشک‌سالی نداشته باشیم، اگر مخالفت برای جابه‌جایی آب از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر هم نداشته باشیم، اما نحوه‌ی مصرف‌مان به همین روال موجود باشد، به مشکل برخواهیم خورد و هر چه‌قدر این مشکل دیرتر بروز پیدا کند، حل آن سخت‌تر و با هزینه‌های بیشتری همراه است.» (به نقل از ایرنا)
این اما و اگر را تا سطح دیگر تریبون‌های رسمی هم می‌شود دنبال کرد و می‌دانیم کار به جایی رسید که اعلام شد: اگر دعا نکنید و نیایش بارش نزولات آسمانی را به‌جا نیاورید، از باران و برف خبری نیست!
در دیگر مشکلات بحرانی شده‌ی این سال‌ها، از حادثه‌ی ناگوار پلاسکو که سوزن‌اش گِردِ «اگر کسبه، نکات ایمنی را رعایت کرده بودند» گیر کرده بود، تا ماجرای تلخ سانچی که روایت‌کنندگانش حولِ «اگر چینی‌ها کمک می‌کردند» دور برداشتند؛ از آلودگی هوای نفس‌گیر این سال‌ها که پیرامونِ: «اگر ارتقای ناوگان حمل‌ونقل عمومی، اگر بهبود کیفی خودروها، اگر اعتلای فرهنگ عمومی و اگر کیفیت بنزین رخ دهد»، پیش‌نیازهای رفع بحران مهیا می‌شود؛ تا زلزله و شب‌های ترس که: «اگر مردم خودشان خانه‌هایشان را می‌ساختند و دست دولت نمی‌دادند»، «اگر نکات ایمنی و آیین‌نامه‌ی 2800 را در ساختمان‌سازی رعایت کرده بودیم»، «اگر در بخش پیمانکاری ساخت‌و ساز فساد وجود نداشت» دامنه‌دار شد، تا روز ملی آمار که نایب رئیس مجلس با بیان‌اینکه بسیاری از فسادها ناشی از فقدان نظام جامع اطلاعات است، به "مهر" گفت: «اگر رییس‌جمهور یا رییس سازمان برنامه و بودجه بودم، هیچ کاری نمی‌کردم و فقط تکلیف داده‌ها و اطلاعات را مشخص می‌کردم. اگر ما هم در مجلس، تکلیف قوانین زمان‌مانده را مشخص کنیم، دیگر کسی نمی‌تواند قاچاق کند.» تا قِصَّ علی‌هذا...
دفعات مشاهده: 677 بار   |   دفعات چاپ: 44 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   1 نظر
::
:: سخت و تلخ اما درمان‌پذیر ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ | 
سخت و تلخ اما درمان‌پذیر

محمد فاضلی

روایت اول: دانشگاه‌ها گرفتار مرگ کاذب، فساد و جیره‌خواری بودند و اغلب اساتید دانشگاه تمایلی به تدریس نداشتند. آقای ... فقط با جواب دادن به دو سؤال که پاسخ هر کدام یک کلمه بود فارغ‌ التحصیل شد. داوران چیز دیگری از او نپرسیدند.
روایت دوم: مجلس ساختن ساختمان جدیدی را تصویب کرد ولی تصویب کرد که هزینه ساخت آن از ٢٥٠٠٠٠ واحد بیشتر نشود. چهار سال بعد ساختمان هنوز تکمیل نشده بود و آقای ایکس مجوز یک میلیون واحد برای تکمیل آن‌را گرفت. نه سال بعد هنوز ساختمان تمام نشده بود در حالی که مخارج ساخت به ١٣ میلیون واحد رسیده بود. کمیسیونی تشکیل شد تا ساخت آن‌را بررسی کند. کمیسیون در اختیار آقای ایکس بود و ١٤٠٠٠ واحد برای انتشار گزارش بررسی ساختمانی که شرکت خودش مسئول ساخت آن بود، دریافت کرد.
روایت سوم: ستاد انتخابات در اختیار آقای ایگرگ بود و در بین هواداران خود غذا، ذغال سنگ، بورسیه تحصیلی، مجوزهای تجاری، حقوق بازنشستگی و شغل توزیع می‌کرد. او نهایتاً به مجلس راه یافت و از طریق آن‌چه «زد و بند شرافتمندانه» می‌نامید، ثروت هنگفتی به جیب زد.
 روایت چهارم: سفارش ١٦ میلیون تن خرید بتن جهت ساخت مجموعه‌ای از تأسیسات نظامی و دیگر پروژه‌های بلندپروازانه داده شد. واردات این کالا چهار برابر شد اما نتوانستند آن‌ها را خالی کنند زیرا نیازی به آن‌ها وجود نداشت. مسئولان این مقدار بتن سفارش داده بودند تا بتوانند پول پرداختی بابت دموراژ (دیرکرد تخلیه بار) را به جیب بزنند. بتن در مخازن کشتی‌ها سفت شد و میزان قابل توجهی از آن باید همان جا دفع می‌شد، امری که تا مدت‌ها بندر را آلوده کرد
فکر می‌کنید این چهار روایت مربوط به فساد در نظام اداری کدام کشورهاست؟ نیجریه، انگلستان، آمریکا، ایران؟ نوع حکمرانی کدام کشور به این نوع فسادها می‌خورد؟ واقعیت این است که هیچ کدام از این چهار روایت متعلق به ایران نیست. روایت اول مربوط به انگلستان قرن نوزدهم و دانشگاه آکسفورد است، روایت‌های دوم و سوم متعلق به آمریکای قرن نوزدهم است، و روایت چهارم متعلق به نیجریه قرن بیستم است. این چهار روایت را از کتاب «نظم و زوال سیاسی» نوشته فرانسیس فوکویاما انتخاب کرده‌ام که رحمن قهرمان‌پور آن‌را ترجمه کرده و انتشارات روزنه منتشر کرده است.
بدتر یا بهتر شدن دستگاه اداری در ایران و کارآمد ساختن آن امکان‌پذیر است، به همان اندازه که بدتر شدن و فراگیرتر شدن فساد و ناکارآمدیش ممکن است. انتخاب‌های تاریخی سیاستمداران، میزان دانش و آگاهی تولیدشده توسط نخبگان، مطالبه اجتماعی مردم و گروه‌های مدنی، فضای بین‌المللی، و اتفاق‌های پیش‌بینی‌نشده سرنوشت را تعیین خواهند کرد؛ اما مهم‌ترین عامل بی‌گمان عزم و اراده سیاسی گروهی است که قدرت را در دست دارند. تاریخ به روی انتخاب‌های ما گشوده است: اصلاح می‌کنیم و جهش خواهیم کرد، یا فرسوده می‌شویم و بدنام خواهیم شد. فساد و ناکارآمدی سخت و تلخ، اما درمان‌پذیر است. امیدوار، شجاع و سخت‌کوش باید بود.

 
دفعات مشاهده: 654 بار   |   دفعات چاپ: 44 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از مردم ایران می ترسم! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ | 
از مردم ایران می ترسم!

دکتر امید هاشمی
چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود ، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد.
قبل از زلزله کرمانشاه ، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید. با یک برف که شهر تهران به بحران رسیده ، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است. اینکه مسٸولین مدیریت بحران بلد نیستند ، عجیب نیست ، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان نیاموخته اند. اما چه بلایی بر سر انسانیت آمده است . خیلی دوست دارم کسانی که در شهر رشت نان لواش را بسته ای بیست هزارتومان به مردم فروخته اند از نزدیک ببینم ، برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه ؟ راننده تاکسی که کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب می کند ، به کدام خدا اعتقاد دارد ؟
حتما فیلم دوربین مخفی ایرانی که اخیرا منتشر شد دیده اید که مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند!

من از مردم ایران می ترسم!

از خودم بعنوان یک معلم دانشگاه خجالت می کشم که در تربیت این نسل مسٸولیت داشته ام و درست تربیت نکرده ام ، معلمان مدرسه ، روحانیون و وعاظ ، صدا و سیما ، آموزش و پرورش ، وزارت فرهنگ و ارشاد و ... همه کسانی که به هر نحو سهمی در فرهنگ سازی داشته ایم باید خجالت بکشیم. وقتی شنیدم در بحران هسته ای و سونامی شهر فوکوشیما ، پنجاه نفر داوطلب شدند برای خنک نگهداشتن رآکتور هسته ای (مرگ ) تا مردم شهر فرصت پیدا کنند از شهر خارج شوند ، درجه شرمساری ام بیشتر می شود. وقتی شنیدم در زمان تخریب برج های دوقلو در یازده سپتامبر تاکسی های شهر نیویورک مردم را رایگان جابجا می کردند ، از شدت خجالت آب می شوم.

من از مردم ایران می ترسم !!

من بخاطر تمام کوتاهی هایم در عرصه فرهنگ اجتماعی از تاریخ ایران شرمسارم .


پاسخ من به این یادداشت را در اینجا بخوانید
دفعات مشاهده: 687 بار   |   دفعات چاپ: 48 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: رونالد کوز و ورزشگاه چلسی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۱۷ | 
رونالد کوز و ورزشگاه چلسی

دکتر حامد قدوسی

کوز از نوابغ اقتصاددانان قرن ۲۰ و برنده جایزه نوبل بود که چند سال پیش در ۱۰۲ سالگی فوت کرد و تا نزدیکی زمان فوت هم‌چنان ذهنی فعال داشت. یکی از مهم‌ترین قضایایی که توسط او نشان داده شد و به قضیه کوز معروف است این بود که اگر ۱) هزینه‌های مبادله و مذاکره زیاد نباشد و ۲) حقوق مالکیت افراد مختلف در اقتصاد به خوبی تعریف شده باشد: «مستقل از این که حق اولیه را به چه کسی داده باشیم»، نتیجه نهایی که از چانه‌زنی و مبادله به دست می‌آید می‌تواند کارایی جمعی اقتصاد را بیشینه کند. اول مثالی از یک شرکت لباس‌شویی و یک شرکت فولادسازی را در مقاله معروف خود انتخاب می‌کند ولی اگر زنده بود شاید از مثال امروز ورزش‌گاه چلسی در مقاله‌اش استفاده می‌کرد.

«یکی از ساکنان اطراف ورزشگاه جدید چلسی ادعا کرده بود که این ورزشگاه مانع از تابش نور به خانه آنها می شود و براساس قانون "حق نور"، شهرداری لندن مانع از ادامه ساخت این ورزشگاه شد.» کوز احتمالا می‌گفت که حق نور جزو حقوق مالکیت منزل شهروندان است و باید رعایت شود، ولی ضمنا تذکر می‌داد که ساخت ورزش‌گاه منافع اجتماعی بزرگی دارد که به خاطر از بین بردن حق نور یک نفر متوقف شده است.

مقاله کوز در قدم بعدی احتمالا یک سری عدد رقم تقریبی می‌داد و می‌گفت که منافعی که جامعه از «نساختن» باشگاه از دست می‌دهد مثلا ۱۰۰ میلیون دلار است و ارزش حق نور یک منزل در مجاورت باشگاه مثلا ۵ میلیون دلار و استدلال می کرد که اگر همه چیز به دست بوروکراسی سپرده شود و یک نفر در اداره شهرداری مقررات را چک کند و اجازه «مذاکره دوجانبه» بین عامل‌ها نباشد، جامعه به خاطر یک زیان ۵ میلیون‌ دلاری از یک ارزش ۱۰۰ میلیون دلاری محروم شده‌ است و این کارا نیست (چون ۹۵ میلیون دلار ارزش اجتماعی بالقوه در این وسط از بین رفته است).

اما در خبرها بود که امروز شهرداری منطقه فولام و همراسمیت دستور داد که باشگاه چلسی می تواند حق نور مربوط به این خانه را بخرد و تکمیل ساخت آن می تواند ادامه پیدا کند. کوز احتمالا استدلال می کرد که باشگاه با پرداخت ۵ میلیون دلار رضایت صاحب خانه را جلب کرده و پروژه ۱۰۰ میلیون‌ دلاری هم تکمیل شده است. اصل حرف کوز این بود که مهم نیست که حق نور در روز اول چه طور توزیع شده بود و به چه کسی داده شد بود چون در جریان این مبادله نهایتا ارزش پروژه ۱۰۰ میلیون دلاری به دست آمد و البته بخشی از آن هم به صاحب اولیه حق نور بازتوزیع شد*.

* یکی از اصول اقتصاددانان در تحلیل - که گاه برای سایرین عجیب به نظر می‌رسد - این است که بیش‌تر روی این متمرکز هستند که به خاطر اصطکاک‌ها و مقررات غلط فرصت‌های ارتقاء کارایی در جامعه تلف نشود. «توزیع» منافع ناشی از این ارتقاء کارایی بین عامل‌های مختلف در اقتصاد برای اقتصاددان‌‌ها معمولا اهمیت درجه دوم دارد چون می‌‌گویند ما روی جمع آن ارزش‌های جدید خلق شده متمرکز هستیم. می‌شود این روی‌کرد را البته نقد کرد.
دفعات مشاهده: 643 بار   |   دفعات چاپ: 40 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ضرر مجلات علمی پژوهشی برای علم ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۱۷ | 
ضرر مجلات علمی پژوهشی برای علم

کلودیو اسپیسی، تحلیلگر ارشد سرمایه‌گذاری در مؤسسهٔ برنشتاین در لندن، در سال ۲۰۱۱ شرط بست که بنگاه برتر در یکی از سودده‌ترین صنایع در آستانهٔ ورشکستگی است: الزویر، غول چندملیتی بازار نشر، با درآمدهای سالانه‌ای بالغ بر ۶ میلیارد پوند، نورچشمی سرمایه‌گذاران بود؛ یکی از معدود ناشرانی که در گذار به اینترنت موفق بود و آخرین گزارش شرکت هم رشد سال آینده را پیش‌بینی می‌کرد. هستهٔ فعالیت الزویر ژورنال‌های علمی است: نشریات هفتگی یا ماهانه که دانشمندان نتایجشان را در آن‌ها به اشتراک می‌گذارند. نشر علمی، علی‌رغم مخاطبان محدود، کسب‌وکاری است بسیار بزرگ. این صنعت که درآمد جهانی سالانه‌اش بالغ بر ۱۹ میلیارد پوند است، در مقایسه، بین صنعت موسیقی و فیلم قرار می‌گیرد، اما بسیار سودده‌تر است. 
ولی الگوی کسب‌وکار الزویر حقیقتاً گیج‌کننده به نظر می‌آید. یک ناشر سنتی (مثلاً یک مجله) برای پول‌درآوردن ابتدا باید هزینه‌های انبوهی را بپذیرد: به نویسندگان برای مقاله‌هایشان پول می‌دهد؛ دبیرانی برای سفارش، شکل‌دهی و بررسی مقالات استخدام می‌کند؛ و برای توزیع محصول نهایی میان مشترکان و خرده‌فروشان پول می‌دهد. همهٔ این‌ها پرهزینه‌اند، و مجلات موفق نوعاً سودی حدود ۱۲ تا ۱۵ درصد دارند.
شیوهٔ پول‌درآوردن از مقالات علمی هم بسیار شبیه همان است، با این تفاوت که ناشران علمی بلدند از زیر عمدهٔ هزینه‌ها شانه خالی کنند. دانشمندان به اختیار خود (عمدتاً با پول حکومت‌ها) آثاری خلق می‌کنند و رایگان به ناشران می‌دهند؛ ناشر هم به دبیران علمی پول می‌دهد که ارزش نشر اثر و گرامر آن را بررسی می‌کنند، اما بخش اصلی بار دبیری (صحت‌سنجی اعتبار علمی و ارزیابی آزمایش‌ها، یعنی فرایند موسوم به داوری) را دانشمندانی فعال، به‌صورت داوطلبانه‌، انجام می‌دهند. سپس ناشران محصول را دوباره به کتابخانه‌های مؤسسه‌‌ها و دانشگاه‌هایی می‌فروشند که هزینه‌شان را حکومت تأمین می‌کنند، تا دانشمندان بخوانند، یعنی همان‌هایی که اگر معنای جمعی‌شان را لحاظ کنیم، خالقان اصلی محصول بوده‌اند.
این فرایند مثل آن است که نیویورکر یا اکونومیست از روزنامه‌نگاران بخواهد رایگان آثارشان را نوشته و کار یکدیگر را داوری کنند، سپس از حکومت تقاضای پرداخت صورت‌حساب کند. ناظران بیرونی هنگام توصیف این چیدمان از شدت ناباوری مبهوت می‌شوند. یک کمیتهٔ علم و فناوری پارلمان در سال ۲۰۰۴، پیرامون این صنعت، این‌گونه گزارش داد: «در بازار سنتی، تأمین‌کنندگان برای کالایی که تأمین می‌کنند پول می‌گیرند». یک گزارش دویچه‌بانک در سال ۲۰۰۵ این را یک نظام «غریب» با «پرداخت سه‌برابر» می‌نامید که در آن «دولت هزینهٔ عمدهٔ تحقیقات را می‌دهد، دستمزد اکثر کسانی را می‌دهد که کیفیت پژوهش را بررسی می‌کنند، و سپس عمدهٔ محصول منتشره را می‌خرد.
دانشمندان خوب می‌دانند که گویا معامله‌ای نامنصفانه پیش روی آن‌هاست. مایکل آیزن، زیست‌شناس دانشگاه برکلی، در سال ۲۰۰۳ در مقاله‌ای در گاردین نوشت این کسب‌وکار «هرزه و غیرضروری» است و اعلام کرد که آن را «باید یک رسوایی عمومی» دانست. آدرین ساتن، پزشک امپریال‌ کالج، معتقد است؛ دانشمندان همگی بردهٔ ناشران‌اند. کدام صنعت دیگر است که مواد خامش را از مشتریانش بگیرد، همان مشتریان را وادار کند کنترل کیفیت این مواد را انجام دهند، و سپس همان مواد را با قیمتی بسیار متورم به همان مشتریان پس بفروشد؟
اما پیش بینی اسپیسی درست از آب در نیامد. او اولین کسی نبود که در پیش‌بینیِ پایان رشد نشر علمی به خطا رفت، و بعید است آخرین هم باشد. سخت می‌توان تصور کرد یک انحصار چندجانبهٔ منفعت‌جو در تشکیلاتی که، فارغ از این بخش، عمدتاً تحت سیطرهٔ قانون‌گذاری و بودجهٔ حکومتی است در درازمدت منقرض نشود. اما صنعت نشر چندین دهه است که در تاروپود حرفهٔ علم جای گرفته است. امروزه هر دانشمندی می‌داند حرفه‌اش وابسته به انتشار آثارش است، و درج آثار در معتبرترین ژورنال‌هاست که شاخص اصلی موفقیت حرفه‌ای به حساب می‌آید. آن پژوهش‌های طولانی، کُند و تقریباً خودمختاری که برخی از پرنفوذترین دانشمندان قرن بیستم پی گرفتند دیگر در این حرفه جزء گزینه‌های ممکن نیست. حتی دانشمندانی که برای اصلاح می‌جنگند هم شاید از ریشه‌های این نظام خبر نداشته باشند.

منبع: بخشی از یادداشت استفن بورانی ترجمه محمد معماریان
 
دفعات مشاهده: 674 بار   |   دفعات چاپ: 46 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سه تمرین فلسفی برای تفکر ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۹ | 
سه تمرین فلسفی برای تفکر
 
‏‎ 1- بچه در حال سقوط
‏‎تجسم کنید وارد یک حیاط می شوید و می بینید که یک بچه بر لبه یک چاه آب نشسته و چیزی نمانده است که به درون چاه سقوط کند. بدون استثنا، شما نگران و ناراحت می شوید. این احساس و حالت اضطراری شما برای کمک به بچه به خاطر این نیست که فکر می کنید با نجات بچه، مورد توجه والدینش قرار می گیرید. به این دلیل نیست که تحمل فریاد یا گریه یک کودک را ندارید. برای این نیست که همه کوچه و محله شما را تحسین کنند. انگیزه تان این نیست که مبادا توسط مردم مورد بازخواست قرار بگیرید که چرا کاری نکردی. این موقعیت فرضی توسط یک فیلسوف مکتب کنفسیوس به نام Mengzi ارائه شده است. او معتقد است که هر انسان از چهار نهال کوچک درونی برخوردار است که مرکب است از مهربانی، درستکاری، مرام و خردمندی … از نظر این فیلسوف، این وظیفه بشر است که به این نهال ها آب و غذا و دقت نشان دهد تا در او ریشه بدوانند. Mengzi از موقعیت کودک در حال سقوط در چاه استفاده می کند تا ثابت کند همه انسانها با دیدن کودک در این وضعیت خطیر، حس نجات دادن و دلسوزی را در ذات خود دارند.

2- موزه
‏‎در این تمرین فلسفی، شاهد رفتن یک زوج مسن به اسم Otto و Inga به موزه شهر خواهید بود. اوتو آلزایمر دارد و برای همین یک نوت بوک کوچک همراهش می برد که نقش حافظه او را ایفا می کند. هر آنچه که می خواهد در باره موزه بداند یا در کامپیوتر کوچکش وجود دارد یا خودش به آن می افزاید. همسرش اینگا به حافظه مغز خودش متکی است و مثلا مطمئن است که موزه در کدام بخش شهر قرار دارد. اوتو هم از طریق نوت بوک خودش می داند که موزه در خیابان 53 هست. آیا افکار انسانی فقط درون مغز اتفاق می افتد یا مثل اوتو، می توان یک فکر در بیرون از بدنش، از طریق آرشیو اطلاعات نوت بوک، ایجاد شود؟ آیا حس اوتو از اینکه موزه در کجای شهر است به اندازه باور همسرش در باره محل موزه، واقعی نیست؟
ایا باورهای ما مثل باور اوتو بعد از دستبرد به کامپیوترش می تواند مختل شود؟ ایا این خطر مثلا برای همسرش اینگا هم وجود دارد که باورش مختل شود؟ چون اینگا می تواند از طریق مصرف برخی مواد یا داشتن سر درد یا فشار خون یا گرسنگی، باورش تخطئه شود.

‏‎3- ماشین آرزو
‏‎تجسم کنید که یک ماشین مخصوص ساخته شده است که اگر مغزتان به آن وصل شود قادر خواهید بود مثل یک آدم کاملا خوشبخت هر نوع لذت و شادی را در بهترین حالت ممکن، احساس کنید. ایا حاضر هستید زندگی خودتان را متمرکز بر این ماشین ارزو نمائید و برای همیشه در یک حالت بسیار لذتبخش به سر ببرید؟
‏‎این سئوال فرضی ولی فلسفی مهم است چون همه تلاش بشر گویا بر این است که به شادی و خوشبختی برسد. بر این اساس، همه بشر بلافاصله باید این پیشنهاد را بپذیرد. بویژه اینکه احساس خرسندی و لذتی که این ماشین منتقل می کند احساس خواهید کرد که واقعی است. ولی به نظر می آید خرسندی واقعی در شادی و لذت مداوم نباید باشد چون اکثر آدمها، در برابر وسوسهِ ماشین آرزو، مقاومت می کنند. چرا؟ چون از دید فیلسوفی که این سئوال فلسفی را طراحی کرد بشر و آرزوهایش و تعریفش از زندگی فراتر از لذت جویی است.

منبع: مرد روز
دفعات مشاهده: 707 بار   |   دفعات چاپ: 42 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش وب نوشت اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.2 seconds with 153 queries by YEKTAWEB 3701