[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
:: پزشکِ مهندس، مهندسِ پزشک ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۳ | 
پزشکِ مهندس، مهندسِ  پزشک

هادی آقازاده

آلتشولر، بنیانگذار «تئوری حل نظام مند مسئله» یا TRIZ در دفتر ثبت اختراع شوروی کار می کرد و کارش بررسی اسناد ثبت اختراع بود. در تسلسل همین بررسی ها متوجه شد که بسیاری از قوانین اختراع در صنایع مختلف تکرار می شوند به گونه ای که مثلا یک مسئله ای که در مهندسی کشاورزی مورد استفاده قرار می گیرد، بعد از سال ها در علم شیمی منجر به ارائه ی رویکردی جدید می شود. روشی که اگر دانشمندان علم شیمی از آن آگاهی داشتند، قطعا اختراع آنها بسی زودتر ممکن می شد.
دنباله ی این ایده با بررسی 200 هزار سند ثبت اختراع منجر به پیدایش TRIZ شد که هم اکنون رویکرد اصلی نوآوری سامسونگ و بسیاری از صنایع دیگر است. رویکردی که کارش تسریع فرآیند نوآوری است و من یکی دو سالی در محضر اساتید این رشته در ایران از جمله مهندس محمود کریمی، خانم دکتر سارا سلیمی نمین و سید علیرضا کاشی زاد نازنین، تلمذ کردم این تئوری را و بعد ها دور ماندم از اصل خویش و امید که روزی باز جویم روزگارِ وصل خویش...
القصه...
کمی ماشین زمان را هم عقب بکشیم می بینیم در گذشته (مثلا همین ایران خودمان) یک نفر اگر می خواست دانشمند شود، باید اول قرآن را یاد می گرفت، بعد تفسیر آن را، بعد زبان عربی، فلسفه، علم منطق، پزشکی، ستاره شناسی، شیمی و ...و بعد تازه شروع می کرد به تأمل در باب یک موضوع و حوزه خاص . نکته بعد این بود که امتحانی در کار نبود. استاد هم نگران یاد گرفتن شاگردش نبود. این شاگرد بود که استاد را انتخاب می کرد و خود در پی آواز حقیقت، زانوی ادب جلوی استاد زمین می زد و تلمذ می کرد و هر وقت احساس می کرد استاد به تکرار افتاده راهش را می کشید و می رفت
اما امروزه روز اگر کسی می خواهد انسان علمی مثلا در حوزه مهندسی باشد، همان اول می گویند باید انتخاب کنی: بین تجربی، ریاضی فیزیک و یا علوم انسانی
از همین جا فرآیند انشقاق شروع می شود و تا وقتی به فارغ التحصیلی دانشگاه می انجامد، عملا هیچ یک از ما شناختی از رشته ها و حتی مقدمات بدیهی رشته های دیگر نداریم. بماند که شناخت از رشته خودمان هم نداریم.
در ایران این فرآیند در میان رشته علوم پزشکی که تحت نظر وزارت بهداشت است با وزارت علوم دیگر به شکاف شبیه نیست که به یک گسل شبیه است.
من یک نوآموز نظام سلامت هستم ولی با همین مشاهدات اندک بعضی وقت ها کفری می شوم که چرا بسیاری از مسائلی که برای علوم پزشکی ها لاینحل می نماید، در دنیای مهندسی حل و فصل شده و همین طور برای مهندسی ها، بسیاری از ایده ها قابل استخراج از علوم پزشکی هاست.
نمی دانم کدام پدر صلواتی بانی جدا کردن علوم پزشکی با مهندسی و دیگر رشته های وزارت علومی شده ولی انصافا شایسته است فرشتگان بر صورت وی تف کرده و خداوند شخصا دهن او را مورد عنایت قرار دهد
به هر حال نباید فراموش کنیم که دنیای امروز دوباره از رویکرد «تجزیه و تحلیل» یا Analysis به رویکرد ترکیب یا Synthesis برگشته است و این یعنی مسئله ای حل نمی شود مگر با تیم. تیمی که از همه تخصص ها در آن حضور داشته باشند
یک توصیه را از برادرتان (هادی آقازاده) که او هم از استاد مصطفی ملکیان قرض گرفته، بشنوید و پای بند عملش باشید و آن اینکه:
بدون توجه به رشته تخصصی و کاری، هر انسانی باید مقدار مکفی از «فلسفه»، «روان شناسی» و «ادبیات» بداند. خوشبختانه هر سه این ها در رمان قابل حصول است. پس رمان زیاد بخوانید تا زندگی آزموده شده (به تعبیر سقراط) را بی آنکه خودتان بیازمایید و در لجن زارش گرفتار آیید، زیست کنید.
دفعات مشاهده: 23 بار   |   دفعات چاپ: 2 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نقطه‌ی پایانی بر یک آپارتاید! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ | 
نقطه‌ی پایانی بر یک آپارتاید!

مهران صولتی

 
آپارتاید را جداسازی ترجمه کرده‌اند. روندی که طی آن اقشار یا افرادی از یکدیگر جدا می‌شوند تا نظمی جدید شکل بگیرد. شاید عریان‌ترین شکل از آپارتاید در افریقای جنوبی شکل گرفت که طی آن نوعی جداسازی فیزیکی میان شهروندان برمبنای برتری نژادی شکل گرفت. سفیدپوستان به‌عنوان نژاد برتر و شهروندان ممتاز تلقی شده و سیاه‌پوستان به‌عنوان اقشار فرودست تن به جداسازی فیزیکی دادند. تحقیرآمیزترین و ضدانسانی‌ترین شکل از مناسبات اجتماعی! در روزهای اخیر شورای عالی آموزش و پرورش در تصمیمی قابل ستایش به حذف آزمون مدارس نمونه و تیزهوشان، و به تبع آن، به انحلال این مدارس در سه سال آینده رای داد تا عملا به پایان یک آپارتاید آشکار در نظام آموزش و پرورش کشور سلام کند! آزمون های مدارس خاص در تداوم کنکوری شدن زندگی ایرانیان در سال‌های اخیر به دوره‌ی ابتدایی هم تسری یافته و فرصت کودکی و شادزیستن را از فرزندان این مرز و بوم بیرحمانه ربوده بود. آزمون‌هایی که عملا کودکان معصوم را به ماشین‌های تست‌زنی برای کسب موفقیت موهوم در یک آینده‌ی نامعلوم بدل می‌ساخت! آپارتاید شکل گرفته از رهگذر این آزمون‌ها دو بعد داشت؛ اجتماعی و خانوادگی!

آپارتاید اجتماعی:
مهمترین جداسازی ناشی از آزمون‌های مدارس تیزهوشان و نمونه در جامعه رقم می‌خورد؛ درست از زمانی که خانواده‌ها با افتخار از قبولی فرزندان خود در چنین مدارسی یاد می‌کنند، القای نوعی احساس برتری در دانش‌آموزان اجتناب‌ناپذیر می‌شود. اعتماد به نفسی کاذب برای دانش‌آموزانی که صرفا به لطف حضور در کلاس‌های متعدد تقویتی و تست‌زنی توانسته‌اند بر سد ستبر چنین آزمون‌هایی فائق آیند. از سوی دیگر مدارس خاص هم در تقویت چنین روحیه‌ای موثرند. تاکید فزاینده بر علوم پایه و اثباتی در کنار به حاشیه راندن عامدانه‌ی علوم انسانی و اجتماعی که می‌توانند نگرش انتقادی نسبت به سازوکارها و مناسبات اجتماعی معیوب را در دانش‌آموزان تقویت کنند، بیش از پیش بر این آپارتاید اجتماعی صحه می‌گذارند.
در شرایطی که نظام آموزش و پرورش هیچ برنامه‌ای برای آموزش مهارت‌های زندگی از مسیر خلق موقعیت‌های اجتماعی ندارد، اندک درس‌های تعاملی و خلاق مانند ورزش، انشاء و هنر به سادگی قربانی کمبود وقت درس‌های علوم پایه مانند ریاضی، شیمی و زیست‌شناسی می‌شوند. چشم‌اندازی ناامیدکننده برای جامعه‌ای که به شدت از فقدان مناسبات اجتماعی اقناعی و رضایت‌بخش رنج می‌برد!

آپارتاید خانوادگی:
جداسازی بعدی در خانواده ها اتفاق می‌افتد؛ درست زمانی که تیپ ایده‌آل دانش‌آموز درسخوان به‌عنوان فردی تصویر می‌شود که خود را از دید و بازدیدهای خانوادگی، جشن‌های تولد، رفتن به مسافرت و... محروم کرده و صرفا بر مطالعات درسی متمرکز شده است. دانش آموزی که به نوعی جداسازی خودخواسته رضایت داده و به جای حضور در جمع خانواده، تنها به صرف وقت در اتاق خود می‌اندیشد. البته این آپارتاید خانوادگی پیش از این برای فرزند خانواده توجیه شده است. اینکه رقابت او با فلان بچه‌ی فامیل جدی است، یا اینکه قبولی او در رشته‌ی پزشکی می‌تواند آینده‌ی مادی او را تا آخر عمر تضمین کند، و نهایتا هراس افکنی در او که در صورت پذیرفته نشدن در کنکور می‌تواند موجب سرافکندگی خانواده در میان فامیل شود!
در چنین فرآیندی بهنجارسازی از نگاه فوکویی به خوبی انجام می‌گیرد! دانش‌آموز می‌کوشد تا از هراس سرزنش‌های خانواده یا انتظارات فامیل هرچه بیشتر خود را به تیپ یک درسخوان ایده‌آل نزدیک کند! ابعاد روانی دیگرخواهانه‌ی فرد تراشیده شده و به نفع نوعی خودمحوری منفعت جویانه به حاشیه رانده می‌شود! نتیجه هم عبارت از دست و پنجه نرم کردن فرد با اضطرابی است که بیش از همه ناشی از بی‌پناهی فرد می‌باشد!

نکته‌ی پایانی:
اگر وزیر آموزش و پرورش بتواند با پایمردی بر اجرای درست حذف آزمون‌های مدارس نمونه و تیزهوشان نقطه‌ی پایانی بر این آپارتاید غیرانسانی بگذارد، کار عظیمی انجام داده است. اقدامی که می‌تواند نویدبخش خروج نظام آموزش رسمی کشور از وضعیت ناگوار کنونی باشد!
دفعات مشاهده: 75 بار   |   دفعات چاپ: 5 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: کوچ علم از دانشگاه ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ | 
کوچ علم از دانشگاه

چشمه سهرابی

 
چرا کانادا، فرانسه، استرالیا، انگلستان، ژاپن و ... همانند ایران آمار تولید علم خود را منتشر نمی کنند؟ محال است آمار تعداد مقالات منتشر شده ژاپن را بیابید. چرا؟ چرا فقط کشورهایی مانند پاکستان، برزیل و هند عطش آمار مقالات دارند؟ جالب است بدانیم که ما تنها کشوری هستیم که رشته علم سنجی در آن دایر است؛ چراکه فقط ما سرگرم علم سنجی خودمان هستیم. ما بالاترین انتشار مقالات در این حوزه را در اختیار داریم. هدف علم سنجی که از حوزه کتابداری آمده است، در واقع مجله سنجی است نه حقیقت علم. علم سنجی قدرت تحلیل محتوای علم را ندارد. مبدع این اصطلاح اصلاً چنین منظوری نداشته است. علم سنجی صرفاً بیانگر شاخص های کمّی است نه کیفی. در سنت های اصیل علمی، تولید مقاله هیچگاه نشان دهنده تولید علم نبوده است. راجرز کتابی نوشته به نام اشاعه نوآوری. تا به حال 2500 مقاله در خصوص این کتاب منتشر شده است. این مقالات تولید علم نیست، یک مناقشه علمی است. این نبردهای علمی زمینه ساز تولید علم است نه الزاما خود علم. اگر آیین نامه ارتقا تا ده سال دیگر همین باشد، ما علاوه بر سرآمدی در تولید مقاله، بیشترین "استاد تمام" دنیا را نیز خواهیم داشت!

کشوری مثل انگلستان بیش از سی سال است که از سنت publish or perish گذشته است. حدود ۴۰۰ جایزه علمی در دنیا وجود دارد که هیچ یک از شاخص های ISI استفاده نمی کنند. در سنت پژوهشی انگلستان اصلاً به شاخص های ISI، ضریب تأثیر و مانند آن توجهی نمی شود. آنها مجدد به ارزیابی مقالات به شیوه خودشان مبادرت می کنند و به پرداخت پژوهانه و مانند آن اقدام می کنند. نظام رتبه بندی دانشگاه های ایران بر اساس نظامی است که خارج از ایران برنامه ریزی می شود و ما بین المللی کار کردن را با اعمال این شاخص ها اشتباه گرفته ایم، در حالی که خود آمریکا که واضع ISI است، به طور ناچیز از این نظام استفاده می کند.

ایران از بیانیه سان فرانسیسکو که هشداری به همه بود درس نگرفت. در این بیانیه بیش از چند هزار دانشمند و پژوهشگر و حدود ۸۰۰ مجله علمی معتبر دنیا اعلام کردند که مبنا را در ارزیابی ها بر اساس مجلات قرار ندهید. از یکی از اساتیدی که ۴۰۰ مقاله بین المللی داشتند سوال کردم فقط یکی از مشکلاتی را که در کشور حل کرده اید، نام ببرید؟ پاسخ سکوت بود. از مدیران کشور 97% از مقالات ISI استفاده نمی کنند، 93% نیز مجلات داخلی را نه می شناسند و نه از آنها استفاده می کنند؟! برای چه کسی می نویسیم؟

وقتی شاخص ارزیابی اچ اندیکس شد، پژوهشگر با چه انگیزه ای روی پروژه ملی کار کند!؟ دلیل عمده این اتفاق این است که وزارت علوم ارزیابی ها را به سیاست گره زده است و افراد تنها به فکر ارتقای خویش هستند نه کشور.
دفعات مشاهده: 83 بار   |   دفعات چاپ: 6 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: این "اگر"های لعنتی! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ | 
این "اگر"های لعنتی!

آرزو رضایی مجاز

اواخر فروردین‌ماه ۹۱ بود که سردار نقدی، رییس سابق سازمان بسیج مستضعفان گفته بود: «هرچه به ایمان نزدیک شویم، به موفقیت نزدیک‌تر می‌شویم و اگر روزی تیم فوتبالی داشته باشیم که بازیکنان آن نمازشب بخوانند و با وضو و به نیت برافراشتن پرچم اسلام به میدان بروند، می‌توانیم تیم فوتبال برزیل را هم شکست دهیم:

https://www.isna.ir/news/91013010842/2

قولی که شاید برای بسیاری از ما عجیب باشد ولی "اما و اگرش" چندان از نَقل فوتبال ما در روزهای پرتب‌و تاب جام‌جهانی دور نیست؛ روزهایی که پای چرتکه‌ی حسابگریِ گزارشگران ورزشی نشسته‌ایم و دو-دوتا، چهارتای بُرد و باخت تیم‌های دیگر را بالا و پایین کرده‌ایم و سرآخر گفتیم: "اگر این تیم ببرد، ما مساوی شویم و اگر آن تیم ببازد و آن یکی هم مساوی کند، ما در جدول می‌مانیم و اگر...
اگر، اگرهایی که همواره شرط شیرینی بُرد را در نوک اشاره‌ی انگشتمان روبه دیگری نشان داده، طعم پیروزی را مشروط به پیرامون دانسته و برای هر صعود، سقوط یا درجازنی‌های دیگری را پیش‌نیاز عنوان کرده است؛ اما این "اگر"ها چندان به حوزه‌ی ورزش فوتبال محدود نشد و این سال‌ها دامن سیستم مدیریتی را نیز گرفته است.
بی‌شک، وقتی بخواهیم مهمترین مشکلات امروز ایران را برشمریم؛ "مسأله‌ی آب" در مقامات ابتدایی فهرست‌مان خواهد نشست. نگاه‌های سنتی به‌مصرف و منابع طبیعی به مثابه‌ی یک مخزن پایان‌ناپذیر از یکسو، فقر علمی و نقص اجرایی از سوی دیگر و نیز فقدان سیاست‌گذاری‌های قائل به محیط‌زیست و همین‌طور کم‌بارشی سال‌های اخیر، درنهایت پایداری اکوسیستم فلات ایران را در وضعیت هشدار قرار داد؛ طوری‌که حتی عرصه‌های اجتماعی و امنیتی، اشتغال و معیشت را نیز تحت‌تأثیر گرفت. 
مسلماً هر یک از این مقوله‌ها نیاز به بررسی‌های تخصصی و میدانی خاصی دارد؛ اما زمانی‌که بحث کارشناختی میان کنشگران محیط‌زیستی و جامعه‌ی نخبه و دانشگاهی را کنار بگذاریم و به سطح مدیریتی برسیم، چشم‌انداز "اگر"ها رخ نشان می‌دهد. به‌عنوان مثال: 
- معاون حفاظت و بهره‌برداری شرکت آب منطقه‌ای استان کرمانشاه -در شورای حفاظت از منابع آب شهرستان روانسر- با بیان‌اینکه: بارندگی‌های امسال در استان در مقایسه با میانگین بارندگی‌های بلندمدت ۵۰درصد کاهش یافته، گفت: «اگر مدیریت مصرف به‌درستی رعایت نشود، دچار بحران شدید آب در استان خواهیم شد.» (سایت شرکت سهامی آب منطقه‌ای)
-عیسی کلانتری، رئیس سازمان محیط‌زیست نیز به نقل از "عصر ایران" تأکید کرده است: «اگر وضع فعلی مصرف آب در بخش کشاورزی ادامه داشته باشد، در کمتر از ٢٥‌سال، شرق و جنوب کشور کاملاً خالی از سکنه خواهد شد.»
- رضا اردکانیان، وزیر نیرو نیز معتقد است: «اگر تغییر اقلیم و خشک‌سالی نداشته باشیم، اگر مخالفت برای جابه‌جایی آب از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر هم نداشته باشیم، اما نحوه‌ی مصرف‌مان به همین روال موجود باشد، به مشکل برخواهیم خورد و هر چه‌قدر این مشکل دیرتر بروز پیدا کند، حل آن سخت‌تر و با هزینه‌های بیشتری همراه است.» (به نقل از ایرنا)
این اما و اگر را تا سطح دیگر تریبون‌های رسمی هم می‌شود دنبال کرد و می‌دانیم کار به جایی رسید که اعلام شد: اگر دعا نکنید و نیایش بارش نزولات آسمانی را به‌جا نیاورید، از باران و برف خبری نیست!
در دیگر مشکلات بحرانی شده‌ی این سال‌ها، از حادثه‌ی ناگوار پلاسکو که سوزن‌اش گِردِ «اگر کسبه، نکات ایمنی را رعایت کرده بودند» گیر کرده بود، تا ماجرای تلخ سانچی که روایت‌کنندگانش حولِ «اگر چینی‌ها کمک می‌کردند» دور برداشتند؛ از آلودگی هوای نفس‌گیر این سال‌ها که پیرامونِ: «اگر ارتقای ناوگان حمل‌ونقل عمومی، اگر بهبود کیفی خودروها، اگر اعتلای فرهنگ عمومی و اگر کیفیت بنزین رخ دهد»، پیش‌نیازهای رفع بحران مهیا می‌شود؛ تا زلزله و شب‌های ترس که: «اگر مردم خودشان خانه‌هایشان را می‌ساختند و دست دولت نمی‌دادند»، «اگر نکات ایمنی و آیین‌نامه‌ی 2800 را در ساختمان‌سازی رعایت کرده بودیم»، «اگر در بخش پیمانکاری ساخت‌و ساز فساد وجود نداشت» دامنه‌دار شد، تا روز ملی آمار که نایب رئیس مجلس با بیان‌اینکه بسیاری از فسادها ناشی از فقدان نظام جامع اطلاعات است، به "مهر" گفت: «اگر رییس‌جمهور یا رییس سازمان برنامه و بودجه بودم، هیچ کاری نمی‌کردم و فقط تکلیف داده‌ها و اطلاعات را مشخص می‌کردم. اگر ما هم در مجلس، تکلیف قوانین زمان‌مانده را مشخص کنیم، دیگر کسی نمی‌تواند قاچاق کند.» تا قِصَّ علی‌هذا...
دفعات مشاهده: 117 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سخت و تلخ اما درمان‌پذیر ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ | 
سخت و تلخ اما درمان‌پذیر

محمد فاضلی

روایت اول: دانشگاه‌ها گرفتار مرگ کاذب، فساد و جیره‌خواری بودند و اغلب اساتید دانشگاه تمایلی به تدریس نداشتند. آقای ... فقط با جواب دادن به دو سؤال که پاسخ هر کدام یک کلمه بود فارغ‌ التحصیل شد. داوران چیز دیگری از او نپرسیدند.
روایت دوم: مجلس ساختن ساختمان جدیدی را تصویب کرد ولی تصویب کرد که هزینه ساخت آن از ٢٥٠٠٠٠ واحد بیشتر نشود. چهار سال بعد ساختمان هنوز تکمیل نشده بود و آقای ایکس مجوز یک میلیون واحد برای تکمیل آن‌را گرفت. نه سال بعد هنوز ساختمان تمام نشده بود در حالی که مخارج ساخت به ١٣ میلیون واحد رسیده بود. کمیسیونی تشکیل شد تا ساخت آن‌را بررسی کند. کمیسیون در اختیار آقای ایکس بود و ١٤٠٠٠ واحد برای انتشار گزارش بررسی ساختمانی که شرکت خودش مسئول ساخت آن بود، دریافت کرد.
روایت سوم: ستاد انتخابات در اختیار آقای ایگرگ بود و در بین هواداران خود غذا، ذغال سنگ، بورسیه تحصیلی، مجوزهای تجاری، حقوق بازنشستگی و شغل توزیع می‌کرد. او نهایتاً به مجلس راه یافت و از طریق آن‌چه «زد و بند شرافتمندانه» می‌نامید، ثروت هنگفتی به جیب زد.
 روایت چهارم: سفارش ١٦ میلیون تن خرید بتن جهت ساخت مجموعه‌ای از تأسیسات نظامی و دیگر پروژه‌های بلندپروازانه داده شد. واردات این کالا چهار برابر شد اما نتوانستند آن‌ها را خالی کنند زیرا نیازی به آن‌ها وجود نداشت. مسئولان این مقدار بتن سفارش داده بودند تا بتوانند پول پرداختی بابت دموراژ (دیرکرد تخلیه بار) را به جیب بزنند. بتن در مخازن کشتی‌ها سفت شد و میزان قابل توجهی از آن باید همان جا دفع می‌شد، امری که تا مدت‌ها بندر را آلوده کرد
فکر می‌کنید این چهار روایت مربوط به فساد در نظام اداری کدام کشورهاست؟ نیجریه، انگلستان، آمریکا، ایران؟ نوع حکمرانی کدام کشور به این نوع فسادها می‌خورد؟ واقعیت این است که هیچ کدام از این چهار روایت متعلق به ایران نیست. روایت اول مربوط به انگلستان قرن نوزدهم و دانشگاه آکسفورد است، روایت‌های دوم و سوم متعلق به آمریکای قرن نوزدهم است، و روایت چهارم متعلق به نیجریه قرن بیستم است. این چهار روایت را از کتاب «نظم و زوال سیاسی» نوشته فرانسیس فوکویاما انتخاب کرده‌ام که رحمن قهرمان‌پور آن‌را ترجمه کرده و انتشارات روزنه منتشر کرده است.
بدتر یا بهتر شدن دستگاه اداری در ایران و کارآمد ساختن آن امکان‌پذیر است، به همان اندازه که بدتر شدن و فراگیرتر شدن فساد و ناکارآمدیش ممکن است. انتخاب‌های تاریخی سیاستمداران، میزان دانش و آگاهی تولیدشده توسط نخبگان، مطالبه اجتماعی مردم و گروه‌های مدنی، فضای بین‌المللی، و اتفاق‌های پیش‌بینی‌نشده سرنوشت را تعیین خواهند کرد؛ اما مهم‌ترین عامل بی‌گمان عزم و اراده سیاسی گروهی است که قدرت را در دست دارند. تاریخ به روی انتخاب‌های ما گشوده است: اصلاح می‌کنیم و جهش خواهیم کرد، یا فرسوده می‌شویم و بدنام خواهیم شد. فساد و ناکارآمدی سخت و تلخ، اما درمان‌پذیر است. امیدوار، شجاع و سخت‌کوش باید بود.

 
دفعات مشاهده: 102 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از مردم ایران می ترسم! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ | 
از مردم ایران می ترسم!

دکتر امید هاشمی
چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود ، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد.
قبل از زلزله کرمانشاه ، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید. با یک برف که شهر تهران به بحران رسیده ، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است. اینکه مسٸولین مدیریت بحران بلد نیستند ، عجیب نیست ، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان نیاموخته اند. اما چه بلایی بر سر انسانیت آمده است . خیلی دوست دارم کسانی که در شهر رشت نان لواش را بسته ای بیست هزارتومان به مردم فروخته اند از نزدیک ببینم ، برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه ؟ راننده تاکسی که کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب می کند ، به کدام خدا اعتقاد دارد ؟
حتما فیلم دوربین مخفی ایرانی که اخیرا منتشر شد دیده اید که مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند!

من از مردم ایران می ترسم!

از خودم بعنوان یک معلم دانشگاه خجالت می کشم که در تربیت این نسل مسٸولیت داشته ام و درست تربیت نکرده ام ، معلمان مدرسه ، روحانیون و وعاظ ، صدا و سیما ، آموزش و پرورش ، وزارت فرهنگ و ارشاد و ... همه کسانی که به هر نحو سهمی در فرهنگ سازی داشته ایم باید خجالت بکشیم. وقتی شنیدم در بحران هسته ای و سونامی شهر فوکوشیما ، پنجاه نفر داوطلب شدند برای خنک نگهداشتن رآکتور هسته ای (مرگ ) تا مردم شهر فرصت پیدا کنند از شهر خارج شوند ، درجه شرمساری ام بیشتر می شود. وقتی شنیدم در زمان تخریب برج های دوقلو در یازده سپتامبر تاکسی های شهر نیویورک مردم را رایگان جابجا می کردند ، از شدت خجالت آب می شوم.

من از مردم ایران می ترسم !!

من بخاطر تمام کوتاهی هایم در عرصه فرهنگ اجتماعی از تاریخ ایران شرمسارم .


پاسخ من به این یادداشت را در اینجا بخوانید
دفعات مشاهده: 117 بار   |   دفعات چاپ: 9 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: رونالد کوز و ورزشگاه چلسی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۱۷ | 
رونالد کوز و ورزشگاه چلسی

دکتر حامد قدوسی

کوز از نوابغ اقتصاددانان قرن ۲۰ و برنده جایزه نوبل بود که چند سال پیش در ۱۰۲ سالگی فوت کرد و تا نزدیکی زمان فوت هم‌چنان ذهنی فعال داشت. یکی از مهم‌ترین قضایایی که توسط او نشان داده شد و به قضیه کوز معروف است این بود که اگر ۱) هزینه‌های مبادله و مذاکره زیاد نباشد و ۲) حقوق مالکیت افراد مختلف در اقتصاد به خوبی تعریف شده باشد: «مستقل از این که حق اولیه را به چه کسی داده باشیم»، نتیجه نهایی که از چانه‌زنی و مبادله به دست می‌آید می‌تواند کارایی جمعی اقتصاد را بیشینه کند. اول مثالی از یک شرکت لباس‌شویی و یک شرکت فولادسازی را در مقاله معروف خود انتخاب می‌کند ولی اگر زنده بود شاید از مثال امروز ورزش‌گاه چلسی در مقاله‌اش استفاده می‌کرد.

«یکی از ساکنان اطراف ورزشگاه جدید چلسی ادعا کرده بود که این ورزشگاه مانع از تابش نور به خانه آنها می شود و براساس قانون "حق نور"، شهرداری لندن مانع از ادامه ساخت این ورزشگاه شد.» کوز احتمالا می‌گفت که حق نور جزو حقوق مالکیت منزل شهروندان است و باید رعایت شود، ولی ضمنا تذکر می‌داد که ساخت ورزش‌گاه منافع اجتماعی بزرگی دارد که به خاطر از بین بردن حق نور یک نفر متوقف شده است.

مقاله کوز در قدم بعدی احتمالا یک سری عدد رقم تقریبی می‌داد و می‌گفت که منافعی که جامعه از «نساختن» باشگاه از دست می‌دهد مثلا ۱۰۰ میلیون دلار است و ارزش حق نور یک منزل در مجاورت باشگاه مثلا ۵ میلیون دلار و استدلال می کرد که اگر همه چیز به دست بوروکراسی سپرده شود و یک نفر در اداره شهرداری مقررات را چک کند و اجازه «مذاکره دوجانبه» بین عامل‌ها نباشد، جامعه به خاطر یک زیان ۵ میلیون‌ دلاری از یک ارزش ۱۰۰ میلیون دلاری محروم شده‌ است و این کارا نیست (چون ۹۵ میلیون دلار ارزش اجتماعی بالقوه در این وسط از بین رفته است).

اما در خبرها بود که امروز شهرداری منطقه فولام و همراسمیت دستور داد که باشگاه چلسی می تواند حق نور مربوط به این خانه را بخرد و تکمیل ساخت آن می تواند ادامه پیدا کند. کوز احتمالا استدلال می کرد که باشگاه با پرداخت ۵ میلیون دلار رضایت صاحب خانه را جلب کرده و پروژه ۱۰۰ میلیون‌ دلاری هم تکمیل شده است. اصل حرف کوز این بود که مهم نیست که حق نور در روز اول چه طور توزیع شده بود و به چه کسی داده شد بود چون در جریان این مبادله نهایتا ارزش پروژه ۱۰۰ میلیون دلاری به دست آمد و البته بخشی از آن هم به صاحب اولیه حق نور بازتوزیع شد*.

* یکی از اصول اقتصاددانان در تحلیل - که گاه برای سایرین عجیب به نظر می‌رسد - این است که بیش‌تر روی این متمرکز هستند که به خاطر اصطکاک‌ها و مقررات غلط فرصت‌های ارتقاء کارایی در جامعه تلف نشود. «توزیع» منافع ناشی از این ارتقاء کارایی بین عامل‌های مختلف در اقتصاد برای اقتصاددان‌‌ها معمولا اهمیت درجه دوم دارد چون می‌‌گویند ما روی جمع آن ارزش‌های جدید خلق شده متمرکز هستیم. می‌شود این روی‌کرد را البته نقد کرد.
دفعات مشاهده: 100 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ضرر مجلات علمی پژوهشی برای علم ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۱۷ | 
ضرر مجلات علمی پژوهشی برای علم

کلودیو اسپیسی، تحلیلگر ارشد سرمایه‌گذاری در مؤسسهٔ برنشتاین در لندن، در سال ۲۰۱۱ شرط بست که بنگاه برتر در یکی از سودده‌ترین صنایع در آستانهٔ ورشکستگی است: الزویر، غول چندملیتی بازار نشر، با درآمدهای سالانه‌ای بالغ بر ۶ میلیارد پوند، نورچشمی سرمایه‌گذاران بود؛ یکی از معدود ناشرانی که در گذار به اینترنت موفق بود و آخرین گزارش شرکت هم رشد سال آینده را پیش‌بینی می‌کرد. هستهٔ فعالیت الزویر ژورنال‌های علمی است: نشریات هفتگی یا ماهانه که دانشمندان نتایجشان را در آن‌ها به اشتراک می‌گذارند. نشر علمی، علی‌رغم مخاطبان محدود، کسب‌وکاری است بسیار بزرگ. این صنعت که درآمد جهانی سالانه‌اش بالغ بر ۱۹ میلیارد پوند است، در مقایسه، بین صنعت موسیقی و فیلم قرار می‌گیرد، اما بسیار سودده‌تر است. 
ولی الگوی کسب‌وکار الزویر حقیقتاً گیج‌کننده به نظر می‌آید. یک ناشر سنتی (مثلاً یک مجله) برای پول‌درآوردن ابتدا باید هزینه‌های انبوهی را بپذیرد: به نویسندگان برای مقاله‌هایشان پول می‌دهد؛ دبیرانی برای سفارش، شکل‌دهی و بررسی مقالات استخدام می‌کند؛ و برای توزیع محصول نهایی میان مشترکان و خرده‌فروشان پول می‌دهد. همهٔ این‌ها پرهزینه‌اند، و مجلات موفق نوعاً سودی حدود ۱۲ تا ۱۵ درصد دارند.
شیوهٔ پول‌درآوردن از مقالات علمی هم بسیار شبیه همان است، با این تفاوت که ناشران علمی بلدند از زیر عمدهٔ هزینه‌ها شانه خالی کنند. دانشمندان به اختیار خود (عمدتاً با پول حکومت‌ها) آثاری خلق می‌کنند و رایگان به ناشران می‌دهند؛ ناشر هم به دبیران علمی پول می‌دهد که ارزش نشر اثر و گرامر آن را بررسی می‌کنند، اما بخش اصلی بار دبیری (صحت‌سنجی اعتبار علمی و ارزیابی آزمایش‌ها، یعنی فرایند موسوم به داوری) را دانشمندانی فعال، به‌صورت داوطلبانه‌، انجام می‌دهند. سپس ناشران محصول را دوباره به کتابخانه‌های مؤسسه‌‌ها و دانشگاه‌هایی می‌فروشند که هزینه‌شان را حکومت تأمین می‌کنند، تا دانشمندان بخوانند، یعنی همان‌هایی که اگر معنای جمعی‌شان را لحاظ کنیم، خالقان اصلی محصول بوده‌اند.
این فرایند مثل آن است که نیویورکر یا اکونومیست از روزنامه‌نگاران بخواهد رایگان آثارشان را نوشته و کار یکدیگر را داوری کنند، سپس از حکومت تقاضای پرداخت صورت‌حساب کند. ناظران بیرونی هنگام توصیف این چیدمان از شدت ناباوری مبهوت می‌شوند. یک کمیتهٔ علم و فناوری پارلمان در سال ۲۰۰۴، پیرامون این صنعت، این‌گونه گزارش داد: «در بازار سنتی، تأمین‌کنندگان برای کالایی که تأمین می‌کنند پول می‌گیرند». یک گزارش دویچه‌بانک در سال ۲۰۰۵ این را یک نظام «غریب» با «پرداخت سه‌برابر» می‌نامید که در آن «دولت هزینهٔ عمدهٔ تحقیقات را می‌دهد، دستمزد اکثر کسانی را می‌دهد که کیفیت پژوهش را بررسی می‌کنند، و سپس عمدهٔ محصول منتشره را می‌خرد.
دانشمندان خوب می‌دانند که گویا معامله‌ای نامنصفانه پیش روی آن‌هاست. مایکل آیزن، زیست‌شناس دانشگاه برکلی، در سال ۲۰۰۳ در مقاله‌ای در گاردین نوشت این کسب‌وکار «هرزه و غیرضروری» است و اعلام کرد که آن را «باید یک رسوایی عمومی» دانست. آدرین ساتن، پزشک امپریال‌ کالج، معتقد است؛ دانشمندان همگی بردهٔ ناشران‌اند. کدام صنعت دیگر است که مواد خامش را از مشتریانش بگیرد، همان مشتریان را وادار کند کنترل کیفیت این مواد را انجام دهند، و سپس همان مواد را با قیمتی بسیار متورم به همان مشتریان پس بفروشد؟
اما پیش بینی اسپیسی درست از آب در نیامد. او اولین کسی نبود که در پیش‌بینیِ پایان رشد نشر علمی به خطا رفت، و بعید است آخرین هم باشد. سخت می‌توان تصور کرد یک انحصار چندجانبهٔ منفعت‌جو در تشکیلاتی که، فارغ از این بخش، عمدتاً تحت سیطرهٔ قانون‌گذاری و بودجهٔ حکومتی است در درازمدت منقرض نشود. اما صنعت نشر چندین دهه است که در تاروپود حرفهٔ علم جای گرفته است. امروزه هر دانشمندی می‌داند حرفه‌اش وابسته به انتشار آثارش است، و درج آثار در معتبرترین ژورنال‌هاست که شاخص اصلی موفقیت حرفه‌ای به حساب می‌آید. آن پژوهش‌های طولانی، کُند و تقریباً خودمختاری که برخی از پرنفوذترین دانشمندان قرن بیستم پی گرفتند دیگر در این حرفه جزء گزینه‌های ممکن نیست. حتی دانشمندانی که برای اصلاح می‌جنگند هم شاید از ریشه‌های این نظام خبر نداشته باشند.

منبع: بخشی از یادداشت استفن بورانی ترجمه محمد معماریان
 
دفعات مشاهده: 123 بار   |   دفعات چاپ: 9 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سه تمرین فلسفی برای تفکر ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۹ | 
سه تمرین فلسفی برای تفکر
 
‏‎ 1- بچه در حال سقوط
‏‎تجسم کنید وارد یک حیاط می شوید و می بینید که یک بچه بر لبه یک چاه آب نشسته و چیزی نمانده است که به درون چاه سقوط کند. بدون استثنا، شما نگران و ناراحت می شوید. این احساس و حالت اضطراری شما برای کمک به بچه به خاطر این نیست که فکر می کنید با نجات بچه، مورد توجه والدینش قرار می گیرید. به این دلیل نیست که تحمل فریاد یا گریه یک کودک را ندارید. برای این نیست که همه کوچه و محله شما را تحسین کنند. انگیزه تان این نیست که مبادا توسط مردم مورد بازخواست قرار بگیرید که چرا کاری نکردی. این موقعیت فرضی توسط یک فیلسوف مکتب کنفسیوس به نام Mengzi ارائه شده است. او معتقد است که هر انسان از چهار نهال کوچک درونی برخوردار است که مرکب است از مهربانی، درستکاری، مرام و خردمندی … از نظر این فیلسوف، این وظیفه بشر است که به این نهال ها آب و غذا و دقت نشان دهد تا در او ریشه بدوانند. Mengzi از موقعیت کودک در حال سقوط در چاه استفاده می کند تا ثابت کند همه انسانها با دیدن کودک در این وضعیت خطیر، حس نجات دادن و دلسوزی را در ذات خود دارند.

2- موزه
‏‎در این تمرین فلسفی، شاهد رفتن یک زوج مسن به اسم Otto و Inga به موزه شهر خواهید بود. اوتو آلزایمر دارد و برای همین یک نوت بوک کوچک همراهش می برد که نقش حافظه او را ایفا می کند. هر آنچه که می خواهد در باره موزه بداند یا در کامپیوتر کوچکش وجود دارد یا خودش به آن می افزاید. همسرش اینگا به حافظه مغز خودش متکی است و مثلا مطمئن است که موزه در کدام بخش شهر قرار دارد. اوتو هم از طریق نوت بوک خودش می داند که موزه در خیابان 53 هست. آیا افکار انسانی فقط درون مغز اتفاق می افتد یا مثل اوتو، می توان یک فکر در بیرون از بدنش، از طریق آرشیو اطلاعات نوت بوک، ایجاد شود؟ آیا حس اوتو از اینکه موزه در کجای شهر است به اندازه باور همسرش در باره محل موزه، واقعی نیست؟
ایا باورهای ما مثل باور اوتو بعد از دستبرد به کامپیوترش می تواند مختل شود؟ ایا این خطر مثلا برای همسرش اینگا هم وجود دارد که باورش مختل شود؟ چون اینگا می تواند از طریق مصرف برخی مواد یا داشتن سر درد یا فشار خون یا گرسنگی، باورش تخطئه شود.

‏‎3- ماشین آرزو
‏‎تجسم کنید که یک ماشین مخصوص ساخته شده است که اگر مغزتان به آن وصل شود قادر خواهید بود مثل یک آدم کاملا خوشبخت هر نوع لذت و شادی را در بهترین حالت ممکن، احساس کنید. ایا حاضر هستید زندگی خودتان را متمرکز بر این ماشین ارزو نمائید و برای همیشه در یک حالت بسیار لذتبخش به سر ببرید؟
‏‎این سئوال فرضی ولی فلسفی مهم است چون همه تلاش بشر گویا بر این است که به شادی و خوشبختی برسد. بر این اساس، همه بشر بلافاصله باید این پیشنهاد را بپذیرد. بویژه اینکه احساس خرسندی و لذتی که این ماشین منتقل می کند احساس خواهید کرد که واقعی است. ولی به نظر می آید خرسندی واقعی در شادی و لذت مداوم نباید باشد چون اکثر آدمها، در برابر وسوسهِ ماشین آرزو، مقاومت می کنند. چرا؟ چون از دید فیلسوفی که این سئوال فلسفی را طراحی کرد بشر و آرزوهایش و تعریفش از زندگی فراتر از لذت جویی است.

منبع: مرد روز
دفعات مشاهده: 151 بار   |   دفعات چاپ: 10 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: دروغ دوم ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۹ | 
دروغ دوم

رضا بابایی

دروغ دوم یا دروغ دوباره، پنج فرق مهم با دروغ اول دارد:

یک. دروغ اول را می‌سازیم، اما «دروغ دوباره» در ذهن ما آماده و پیش‌ساخته است. بنابراین در دروغ دوم، کمتر احساس دروغ‌گویی می‌کنیم و کمتر دچار عذاب وجدان می‌شویم. به همین دلیل، دروغ سه‌باره آسان‌تر از دروغ دوباره است و دروغ دوباره آسان‌تر از دروغ اول.

دو. دروغ اول، برای دروغ‌های دوم و سوم و چهارم، مانند واقعیت برای سخن راست است؛ یعنی همان گونه که سخن راست بر حقیقت یا واقعیتی استوار است، دروغ‌های دوم و سوم نیز به دروغ اول تکیه می‌کنند. بنابراین برخلاف دروغ‌های اول، پیشینه و پشتوانۀ ذهنی دارند.

سه. دروغ دوم کمتر از دروغ اول خودآگاه است. دروغ‌های دوباره و سه‌باره ما را به جایی می‌رسانند که دیگر خود نمی‌فهمیم که دروغ می‌گوییم یا راست. از این رو انسان خردمند همیشه احتمال می‌دهد که آنچه می‌داند و می‌گوید و می‌نویسد و حتی برای آن جان‌فشانی می‌کند، شاید دروغ‌هایی باشند که از کلاه شعبده‌بازی تکرار، راست و درست بیرون آمده‌اند.

چهار. از هر ده دروغگو در جامعه، نیم‌نفر به دروغگویی نوع اول مبتلا است و باقی به دروغ‌های دوم و سوم.

پنج. جنگ با دروغ دوم، بسیار دشوارتر از مبارزه با دروغ اول است؛ زیرا با کسی می‌جنگیم که خود نمی‌داند دروغ‌گو است؛ بلکه گمان می‌کند که مدافع بدیهیات است. در این جنگ تنها سلاحی که گاهی کارگر می‌افتد، تربیت ذهن آدمیان است، تا فریب تبلیغ و تکرار را نخورند.

بسیاری از باورها و آرمان‌ها و عشق‌ها و آرزوها و خصومت‌ها و دوستی‌های ما، به‌واقع چیزی بیش از دروغ‌های دوباره و سه‌بارۀ ما نیست؛ دروغ‌هایی که تغییر ماهیت داده‌‌اند و ما تنها ماهیت ثانوی‌شان را می‌شناسیم. برای اینکه از این ورطۀ هلاکت‌بار بیرون بیاییم، باید برگردیم به روزی که دروغ‌های نخست را ساختیم یا پذیرفتیم.
دفعات مشاهده: 149 بار   |   دفعات چاپ: 12 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ورزش و نظریه مدیریت هراس ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۴ | 
ورزش و نظریه مدیریت هراس

بخشی از یادداشت مری پایلون/ ترجمه علی امیری



ورزش چه دارد که ما را به حاشیه‌های روانی می‌کشاند؟ برای اعصار متمادی ورزش منجلابی از استعاره‌ها بوده است: ورزش جنگ است، ورزش مذهب است، ورزش تجارت است، ورزش عشق است، ورزش نفرت است. اما براساس شاخه‌ای از روان‌شناسی اجتماعی به نام نظریۀ مدیریت هراس، جواب این معما نه روی سکوها، بلکه در گورستان یافت می‌شود. ورزش ربطی به زندگی ندارد؛ به مرگ مربوط است.

یکی از نتایج کتابِ عالمانه و برندۀ جایزۀ پولیتزرِ ارنست بکر در سال ۱۹۷۴، انکار مرگ، نظریۀ مدیریت هراس است. مبنای استدلال این نظریه تنشی روانی است که انسان‌ها به صورت بینابینی همواره در حال تجربه میل به زندگی و تشخیصِ ناچاریِ مرگ هستند. به عقیدۀ بکر، جهان هراس‌انگیز است و انگیزۀ رفتار انسانی نیازی زیستی به کنارآمدن با اضطراب است. مرگ تنها قطعیت در جهانی سرشار از عدم قطعیت‌هاست. بکر می‌نویسد «وظیفۀ اصلی حیات بشر قهرمان‌شدن و فراتررفتن از مرگ است». بنابراین ما یک نظام قهرمانی اتخاذ می‌کنیم که به ما اجازه می‌دهد باور داشته باشیم زمانی‌که در چیزی جاودانه، چیزی که فراتر از ما دوام خواهد داشت مثل مشارکت در یک امپراتوری، مذهب یا تیم ورزشی، مافوق مرگ قرار می‌گیریم.

جف گرینبرگ، استاد روان‌شناسی اجتماعی در دانشگاه آریزونا می‌گوید؛ ورزش، زمینی حاصلخیز برای نظریۀ مدیریت هراس است. او و همکارانش شلدن سالمن و تام پیچزینسکی اعتبار خلق این نظریه در دهۀ ۱۹۸۰ را یدک می‌کشند و دریافته‌اند که برخی از جهان‌شمولی‌های ورزش، آزمایشگاهی ایدئال برای آزمودن نظریه‌های آن‌ها (و همچنین شور شخصی‌شان) است. گرینبرگ می‌گوید «ورزش نسخه‌ای نمادین از نمایش زندگی است. این یکی از دلایلی است که ما به‌راحتی گرفتار آن می‌شویم. برد و باخت مثل زندگی و مرگ است.

پروژۀ جاودانگیِ یک نفر علیه دیگری، جنگی برای به‌دست‌آوردن عزت نفس و تصویری قهرمانانه از خود، آرزوهایی برای بهترین‌ها که می‌تواند به بدترین‌ها بینجامد. شورشْ تجلیِ خشم و خشونت است و وقتی توهم تیم به‌مثابۀ قهرمان در هم شکسته است، ما را به مرگ نزدیک‌تر می‌کند. این صرفاً دربارۀ شکست یک تیم نیست، دربارۀ احساس شکستی است که خودمان داریم.

گرینبرگ می‌گوید «به یک معنا، این کاری است که در زندگی‌هایمان می‌کنیم. تلاش می‌کنیم احساسی مافوق میرایی، احساسی بالاتر از مرگ، داشته باشیم. سعی می‌کنیم احساس کنیم قرار است به‌نوعی فراسوی این زندگی تداوم داشته باشیم. او معتقد است؛ وقتی خود را با ورزشکاران هم‌تراز می‌کنیم، به‌صورت نیابتی، ازخلال دریچۀ هستیِ آن‌ها زندگی می‌کنیم. هر تشویقی از روی سکوها، ابراز شادی با کوبیدن سینه‌ها یا کف دست‌ها به هم، یا هر دلاری که خرج پیراهن ورزشی می‌شود، کنده‌کاری کوچکی در تلاش برای گذاشتن ردی بر این جهان دربرابر حضور ناگزیر فرشتۀ مرگ است. هرچقدر هم که گذرا باشد، آن احساس والا ترکیبی بی‌نقص از توانایی روان‌شناسی انسانی و روایت‌های خطی ورزشی است. در قلمرویی محصور، برنده‌ای وجود دارد و بازنده‌ای. اگر به این سرمایۀ عاطفی عظیم توجه کنیم، تعجبمان از روی‌آوردنِ طرفداران به خشونت هنگام ناراحت‌کننده‌بودنِ اوضاع کمتر می‌شود.

نظریه‌پردازانِ مدیریت هراس مشاهدات خود از سکوهای ورزشگاه را در سایر عوالم ازجمله سیاست و هالیوود نیز به کار بسته‌اند. آن‌ها طی پژوهشی دریافتند؛ افرادی که به یاد مرگ افتاده‌اند، بیشتر محتمل است که آرزوی شهرت داشته باشند، مثلاً علاقه‌ای مضاعف به داشتن ستاره‌ای در کهکشانی به نام خود، بخشی از آرزوی تداوم نمادین فراسوی مرگ.
دفعات مشاهده: 159 بار   |   دفعات چاپ: 9 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: مصرف عامل رشد اقتصادی نیست! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۴ | 
مصرف عامل رشد اقتصادی نیست!

دکتر حامد قدوسی

مطالبی نادقیق و گم‌راه‌کننده از این دست در فضای مجازی فراوان است:

«یک دوچرخه سوار برای اقتصاد فاجعه است»
۱-خودرو نمیخرد، وام خودرو نمیگیرد، بیمه خودرو نمیخرد، بنزین نمیخرد، قطعات یدکی خودرو نمیخرد، پول پارکینگ نمی‌دهد، چاق نمی‌شود. و خوب باید گفت لعنت! کسی که سالم هست بدرد اقتصاد نمیخورد، چون نه دارو میخورد نه پیش دکتر خصوصی میرود. دوچرخه سواران باعث افزایش تولید ناخالص داخلی نمی‌شوند!
در مقابل هر فست فود فروشی ۳۰ شغل ایجاد می‌کند: ۱۰ تا دندانپزشک، ۱۰ تا متخصص قلب، ۱۰ تا متخصص کاهش وزن.
شما برای رشد اقتصاد کدام را ترجیح می‌دهید؟ دوچرخه یا فست‌فود؟»

این نوشته‌ها احتمالا می‌خواهند مشت اقتصاددانانی را باز کنند که متهم هستند که می‌گویند «مصرف» عامل رشد اقتصادی است. در حالی که هیچ اقتصاددان جدی نمی‌گوید مصرف صرف عامل رشد بلندمدت اقتصادی است*. از دید اقتصاددانان عامل رشد اقتصادها ارتقاء «بهره‌وری» است. ولی خطای منطقی نوشته فوق کجا است؟

خطای کلیدی آن جا است که در مقایسه دوچرخه‌سوار و فست‌فود مکانیسم اقتصاد را ایستا فرض می‌کند و نمی‌پرسد وقتی مردم از فست‌فود خوری به سمت دوچرخه سواری بروند، چه بر سر پزشکان و دندان‌پزشکان و تعمیرکاران می‌آید، گویی آن‌ها عاطل و باطل می‌ایستند. یا از آن طرف وقتی جامعه از دوچرخه‌سواری به سمت فست‌فود خوری می‌‌رود آن پزشکان و تعمیرکاران از کجا می‌آید؟ اقتصاد یک سیستم پویا است و منابع محدود مجبور است در میان و بلندمدت مرتبا از بخشی به بخش دیگر جا به جا شود.

اتفاقا اقتصاددانان هم خواهند گفت که «دوچرخه‌‌سواری» رشد اقتصاد را بیش‌تر می‌کند! چرا؟ چون پس از روی‌ آوردن مردم به دوچرخه‌سواری، پزشکی که باید بیماری قلبی و چاقی را درمان می‌کردند از آن بخش آزاد شده و مثلا می‌توانند به ارتقاء بهداشت مادران و کودکان کمک کنند. تعمیرکار ماشین هم می‌تواند به ماشین‌آلات کارخانه‌ها سرویس بدهند و تولید صنعتی را بیش‌تر کنند. شرکت‌های بیمه می‌توانند خدمات خود را متوجه کسب و کارها و الخ کنند، پارکینگ‌ها می‌تواند تبدیل به دفتر استارآپ‌ها شود و به همین ترتیب. به عبارت دیگر، دوچرخه‌سواری باعث می‌شود منابع محدود و با ارزش اقتصاد (پزشکان، فضای شهری، تعمیرکاران، سرمایه شرکت‌های بیمه و ...) که صرف فعالیت‌های با بهره‌وری کم می‌شود، آزاد شده و به مصارف به‌تر برسد.

* تحریک تقاضا و مصرف فقط در «کوتاه‌مدت» و زمان رکود می‌تواند موقتا کمک‌کننده باشد ولی در بلندمدت کمکی به رشد نمی‌کند و فقط باعث تورم می‌شود.


 
دفعات مشاهده: 152 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: درباره فیلترینگ شبکه های اجتماعی: بایسته های قانونگذاری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۲۸ | 
درباره فیلترینگ شبکه های اجتماعی: بایسته های قانونگذاری

عبدالواحد کرمی نژاد

 
بزرگان علم حقوق بر این باورند که قانونگذار هنگام قانونگذاری باید گونه ای آن را تدوین نماید که عقلانیت آن شهروندان و مخاطبان آن را اقناع نموده و به آن ملتزم شوند و مصالح خود را در آن آشکارا مشاهده نموده و آن را تأمین کننده نفع خود بدانند. در این صورت جامعه به سمت حاکمیت قانون و قانونمداری هدایت می شود. اگر قانون فاقد عقلانیت و تمایلات عمومی جامعه و یا معارض آن باشد جامعه به آن وقعی نمینهد و نقض آن را نابهنجار ندانسته و گاهی نقض آن عادت و بلکه هنجار اجتماعی می شود. در این صورت هزینه معنوی و مادی اجرای قانون برای قانونگذارفزونی یافته و باعث شکستن ابهت و بی اعتبار ی قانونگذار خواهد شد. یکی از مصادیق عینی برای تبیین آن جه گفته شد قانون منع ماهوراره می باشد. در این قانون تصریح شده است که پس از گذشت یک ماه نباید اثری از گیرنده های ماهواره ای در سطح کشور باشد. اکنون از آن قانون بیش از بیست سال می گذرد. به عللی که خارج از حوصله این نوشته می باشد درصد بسیاری از مخاطبان این قانون به نقض آن مبادرت نموده و به نصب آن به صورت رفتار مجرمانه در خانه ها و محل کار خود اقدام نمودند. مدتی برای اجرای این قانون مأموران وارد حریم خصوصی شده و با رفتار قاطعانه و قهر آمیز اقدام به جمع آوری گیرنده های ماهواره نمودند ولی نه تنها تأثیری در التزام شهروندان نداشت بلکه سبب شیوع بیشتر آن گردید. هم اکنون آن قانون کما کان معتبر و لازم الاجراست ولی چون هزینه الزام آن برای قانونگذار از نظر اجتماعی بسیار است آن را مسکوت گذاشته اند. نمونه دوم را می توان به فیلترنگ شبکه های اجتماعی مثال زد. بستن ناگهانی و بدون اعلان قبلی آن بسیاری از شهروندان را از نظر درآمدی و فعالیت اقتصادی دچار اختلال و ضررنمود. آنان این تصمیم متصدیان را برنتافته و توجیه عقلانی برای آن نیافتند. لذا با استفاده از فیلترشکن مبادرت به اعتراض نسبت به این تصمیم غیر موجه نمودند. جالب توجه است که در این اعتراض عملی اصولگرا و اصلاح طلب مشترکند وکسی احساس ارتکاب خلاف قانون نداشته و در اذهان عمومی قبحی ندارد. این انعکاس اجتماعی نسبت به تصمیم بستن شبکه های اجتماعی به وجاهت قانونگذار آسیب جدی و معنوی تحمیل نموده است. تصمیمی که اجرایش تا مدتی مستلزم هزینه ریالی قابل توجه و هزینه اجتماعی زیاد گشته و ابهت و اعتبار قانونگذار را شکسته است و اکنون نیز به لحاظ فنی امکان اجرایی ندارد. پس تصمیم مذکور یک پیامد دارد و آن نقض اعتبار اجتماعی قانونگزار و نهادینه شدن حالت تجری در رفتار شهروندان است. نتیجه کلان دراز مدت آن فرو پاشی اعتبار شهروندان به ساختار رسمی موجود و تشکیل نگرش تحجر انگار نسبت به تصمیمات قانونگذار است و این همان نبایسته پر هزینه قانون غیر موجه است.
دفعات مشاهده: 168 بار   |   دفعات چاپ: 10 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از اساتید خیابانی تا بیایانی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۷ | 
از اساتید خیابانی تا بیایانی

کوروش عشقی

اساتید خیابانی: همکارانی که به بهانه «ارتباط با صنعت» شب و روز در خیابانها و از طریق زد و بندهایی که دارند مشغول عقد قراردادهای کلان با سازمانها و نهادهای خاصی می باشند. این همکاران کمترین حضور را در سطح دانشگاه داشته و وظایف اموزشی خود را اکثرا از طریق دانشجویان دکتری و ارشد خود انجام می دهند. نتیجه کار آنان نیز برای مملکت در نهایت منجر به چند جلد گزارش کتبی سرهم بندی شده گردیده و معمولا فاقد هرگونه نتیجه ملموس و واقعی است. البته جیب این عزیزان هر روز پر پول تر می گردد. برخورد دانشگاه با چنین افرادی اگر جنبه تشویقی نداشته باشد در نهایت خنثی است زیرا معمولا این افراد اگرچه از نظر تعداد درصد کمی هستند ولی دارای پشتوانه قوی و بیرون از دانشگاه بوده و مدیران دانشگاهها از برخورد با آنان واهمه دارند.

اساتید بیابانی: روز و شب مشغول تدریس در هر دانشگاهی و موسسه ای هستند: اعم از آزاد؛ غیرانتفاعی و پردیس و ... در داخل و خارج شهر. این عزیزان دایم در تردد بوده و از محلی به محل دیگر و از شهری به شهر دیگر در حال سفر می باشند. بهانه این عزیزان نیز معمولا کمبود های مالی ناشی از حقوق هیات علمی است. این عزیزان در واقع نقش نوارهای کاست پادار را بازی می کنند. با این همکاران نیز دانشگاه تا زمانی که بحرانی ایجاد نکنند، کاری ندارد.

اساتید تکثیری: این همکاران عزیز با کمک و همراهی سیل دانشجویان مشتاق چاپ مقاله؛ تمام هم و غم خود را بر چاپ مقاله گذاشته اند. برای اینان فرقی ندارد که چه چیزی را برای چه منظوری و در کجا چاپ می کنند بلکه تعداد مقالاتشان هرچه بیشتر بهتر. اصل کلی بر تولیدات مقالات نیز اصل پایستگی مقاله است؛ یعنی مقاله نه خلق می شود و نه از بین می رود بلکه از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود. از دید این دسته از اساتید، دانشجو به مثابه کارگری است که باید در سریعترین زمان مقاله بعدی را بچاپد. اگر از یک پاراگراف یا رابطه موجود در یکی از این مقالات منتشره از ایشان سوال کنید، اکثرا شما را به دانشجویی که آن را تهیه کرده است ارجاع می دهند؛ چون اغلب حتی اطلاعی از متن مقاله نیز ندارند. البته حساب آن دسته از همکارانی که تحقیقات و کارهای بنیادین علمی انجام داده و با وسواس و دقت کارهای خود را در مجلات معتبر چاپ می کنند از این طیف جداست. این گروه؛ در هر درس، به بهانه انجام تحقیق؛ دانشجو را وادار می سازند که ده ها مقاله تکثیر کنند. این طیف معمولا بشدت مورد حمایت مدیریت دانشگاهها هستند و اغلب مورد تقدیر و تشویق های متعدد قرار می گیرند زیرا برای مدیران دانشگاه، هرچقدر مقاله بیشتری به وزارت علوم گزارش شود؛ بهتر است.

اساتید گوشه نشین: اینها همکارانی هستند که هر روز در ساعت معینی به دانشگاه امده و در ساعت معینی نیز می روند. معمولا هم درس می دهند و هم تحقیق و مقالاتی محدودی را در جاهای معتبر منتشر می کنند. اینها اکثرا افرادی هستند که در گذشته، پایه و اساس درستی را برای دانشگاه شکل داده اند و معلم های برجسته ایی در زمینه علم و اخلاق هستند. اینها به نوعی مثل کبوترهای حرم جذب دانشگاه هستند و زندگی و جوانی خود را در آن سپری کرده اند. اینها نظاره گر وقایع و اتفاقات درون دانشگاه بوده ولی از حلقه تصمیم گیری بدورند. جمعیت این قبیل همکاران رو به زوال است و مثل سربازان برگشته از جنگ می مانند که در زمان لازم فداکاری کرده اند و الان دیگر برای کسی نفعی ندارند و کسی حالشان را نمی پرسد. اینان هر چه زودتر صحنه را ترک کنند باعث شادکامی دیگر همکاران و مسئولین دانشگاه می شوند؛ چون بعضا خاطراتی از زمان های گذشته و دوران رونق دانشگاه دارند که تعریف کردن انها گوش و چشم همکاران جوان را باز می کند.
دفعات مشاهده: 267 بار   |   دفعات چاپ: 12 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از دانکرک نولان تا دانکرک ما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۲ | 
از دانکرک نولان تا دانکرک ما

سهند ایرانمهر

۴۰۰ هزار سرباز انگلیسی و فرانسوی بخاطر حمله غافلگیرانه نیروهای آلمانی از پشت خطوط ماژینو در دانکرک (ساحل شمال فرانسه) گیر افتاده‌اند و زیر بمباران و حمله نازی ها راهی نیست جز آنکه قایق‌های تفریحی داوطلبان مردمی این لشگر درهم‌ریخته و شکست‌خورده را به سواحل بریتانیا برگرداند. این خلاصه فیلم دانکرک کریستوفر نولان است. «دانکرک» را دیدم. منتقدان، می‌گویند نولان در این فیلم «خراب» کرده، پایینتر از حد انتظار ظاهر شده، فیلم درهم و برهم است، صامت است، مشوش است و هرچقدر فیتیله روشنفکری و‌نشانه‌شناسی را بالا بدهی باز هم افاقه نمی‌کند...
من اما هیچگاه عادت نداشته‌ام فیلمی را از دید منتقدان ببینم، فیلم را از دریچه چشم خودم و دنیایی که می‌‌بینم و مختصات جغرافیایی که در آن قرار گرفته‌ام، می‌بینم. دانکرک فیلمی در ستایش «امید» است. غربِ امروز شاید برای فیلم دانکرک کلاهی بالا نیاندازد منِ ایرانی اما برایش هورا می‌کشم، زیرا:

۱- در دانکرک، حماسه و شکوه با روایت یک پیروزی نیست، بلکه حماسه از دل شکست ساخته می‌شود اما مگر می‌شود از شکست حماسه ساخت؟ در فیلم می‌بینیم‌ که سربازانی که برای فتح رفته بودند به شکل خفت‌باری شکست خورده‌اند و به جای آنکه امیدی که مردم به آنها بسته بودند به پیروزی تبدیل شود، ماجرا معکوس شده، شکست آنها بریتانیا را در معرض سقوط و شکست قرار داده است و حالا مردم عادی هستند که باید جان‌شان را برای آنها به خطر بیندازند. نولان در دانکرک به ما یادآوری می‌کند که غلبه بر « ناامیدی»٬ «تحقیر » و « انکار امید» حماسه‌ای به مراتب باشکوه‌تر از پیروزی و تحقق آرزوهاست.

۲- سربازان با شرمساری تمام در حال بازگشت به وطن هستند و نگران اینکه «مردم به صورت‌شان تف بیاندازند»٬ مردم اما از آنها مثل یک قهرمان استقبال می‌کنند. مردم به اشتباه و شکست آنها واقفند اما می‌دانند که پاپس کشیدن، پشیمانی، ابراز ندامت، تحقیر یا ملامت کسانی که ملتی به آنها امید بسته است، جز تباهی اندک توان باقی‌مانده و تسلیم مطلق نتیجه‌ای نخواهد داشت.
در سکانسی از فیلم پیرمردی که میان سربازان خسته و شکست‌خورده، غذا پخش می‌کند، در تمام مدت چشم‌اش را برزمین دوخته است و به صورت سربازان نگاه نمی‌کند تا آنان احساس شرمندگی نکنند. پیرمرد به سربازان می‌گوید که به آنها افتخار می‌کند. سربازی می‌گوید: ما کاری نکردیم و فقط زنده ماندیم٬ پیرمرد می‌گوید: همین هم خوب است.
نولان با این صحنه‌ها، یادآوری می‌کند که درس‌های شکست به مراتب راهگشاتر از پیروزی است. در نرسیدن‌ها و نشدن‌هاست که عیار و ارزش ملت‌ها نمایان می‌شود و گذر از آزمون این مرحله است که تضمین‌کننده آینده‌ای است که برآمده از تجربه‌های این ناکامی است. دانکرک یاد ما می‌اندازد ملت‌هایی پیروزند که رقابت را با تمام فراز و فرود آن و تا پایان ادامه دهند نه ترسوهایی که تصورشان از آینده، پیروزهای آسان و سهل‌الوصول است و کوچکترین خللی آنها را به توقف و خودزنی وا‌می‌دارد.

۳- در دانکرک، فرد، قهرمان نیست، فیلم روایت فرد نیست. همه جا سخن از جمع است. حماسه استقامت ۴۰۰ هزار نفر شکست‌خورده، حماسه دوراندیشی یک ملت برای کمک به سربازان مهزوم و احیای مجدد امید.
در دانکرک، نبرد، عرصه میدان‌داری خواصی چون چرچیل نیست و اگر اشاره‌ای هم می‌شود، محدود است زیرا اینجا همه قهرمانند، همه مسئولند در شکست و در پیروزی و فیلم هم روایت این‌همه است.

۴- دانکرک، فیلم جنگی توپ و گلوله و هیجان و بار دراماتیک و.... نیست. نولان جنگ را آزمون سلاح‌ها نمی‌داند، محک سنجش تدبیر آدمیانی می‌بیند که بر دوراهی عقل و احساس، امید و ناامیدی و کم تحملی و صبوری باید تصمیم سخت خود را بگیرند.

دانکرک فیلم خوب و زیبایی است. دانکرک نگاه ما را به چالش‌های بزرگ فردی و اجتماعی‌مان تغییر می‌دهد و آزمون بزرگ فرد و جامعه را در آرمانی که در نظر دارد، در نسبت با شکست و ناکامی و ناامیدی می‌سنجد نه در شعاع در دسترس پیروزی. دانکرک فیلمی است که ما ایرانی‌ها باید ببینیم.
شاید با دیدن آن نیمه دوم مسابقات فوتبالی که تیم ما باخته است‌با تحقیر طرف خودی از سوی تماشاگران همراه نباشد، شاید در پی هر شکستی به جای اندیشه تحقیر و لگدکوب کردن اراده‌ها به دوباره برخاستن، احیای امید به آنانی پرداختیم که نتوانستند امید مان را تحقق کنند.

شاید یاد گرفتیم به جای تمرین هلهله بعد از پیروزی، صبوری و استقامت و امیدواری بعد از شکست را بیاموزیم.

شاید یاد گرفتیم هر کاری را در میانه و با مشاهده لغزش‌ها و کاستی‌ها رها نکنیم و به این حقیقت برسیم که حاملان امید یک ملت هرچند ناکام و‌شکست‌خورده حاصل خون‌دل خوردن و سرمه سودن‌هایند و راه نجات، تحقیر یا دست شستن از آنها نیست بلکه نقد، احیای امید واستمرار برای دوباره ایستادن است‌.
دفعات مشاهده: 291 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از امیرکبیر تا پژوهش های امروز ما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۲۵ | 
از امیرکبیر تا پژوهش های امروز ما

امیر ناظمی

 
«ملک‌الشعرا» عنوانی بود حکومتی برای شاعر بزرگ دوران. اما رقابت برای کسب عنوان «ملک‌الشعرا»، منجر به آن شد که شعرای ایران به مدیحه‌سرایان حاکمان تبدیل شوند. قاآنی ملک‌الشعرای ایران از دوران محمدشاه بود. زمانی که ناصرالدین شاه به تخت نشست و امیرکبیر را به صدراعظمی ایران منصوب کرد؛ قاآنی به روال معمول قصیده‌ای در مدح صدراعظم جدید سرود. قاآنی که خود پیشتر مدیحه‌گوی صدراعظم قبلی بود، در مدحش رسید به مصرعِ «به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی» که امیرکبیر با خشم شعر را قطع کرد تا سرودن مدح حاکمان را متوقف کند؛ و در ادامه نیز مقرری (حقوق) وی را قطع کرد. قاآنی که درآمدش از مدح می‌گذشت، اعتضادالسلطنه را واسطه کرد. امیرکبیر از قاآنی که به زبان فرانسه و علم جدید نیز آشنا بود، خواست تا در خصوص کشاورزی (که فعالیت اصلی ایرانیان بود) کتاب ترجمه کند؛ تا حقوقش را مجدد برقرار کند. به نظر می‌رسد این حادثه در هفته آخر مهرماه سال ۱۲۷۷ روی داده باشد؛ و به نظرم اگر قرار است در ایران «هفته پژوهش» وجود داشته باشد، چنین هفته‌ای شایسته نامیدن «هفته پژوهش» است، نه هفته آخر آذرماه که بیشتر پیشواز شب یلداست!

۵ درس از مواجهه امیرکبیر با قاآنی
۱.عنوان و لقب اگر بدون ضابطه و تنها به اختیار حاکم باشد، زمانی طولانی نمی‌گذرد که ابزارِ تبدیل تولید مدیحه‌گویی می‌شود. شاعر حکیمی که صدای مردم و اخلاق عمومی است، به شوق کسب عنوان «ملک‌الشعرا» به راحتی تبدیل به مدیحه‌سرای حاکمیت می‌شود. این لقب چه شاعر باشد، چه استاد دانشگاه، چه نخبه! درآمد راحتی که از مدیحه‌گویی ایجاد می‌شود، قاآنی باسوادی که «رساله هندسه‌ی جدید»‌ نوشته و فرانسه می‌داند، را تبدیل به مدیحه‌سرا می‌کند.
۲.پژوهش از خواندن و یادگرفتن تجربیات دیگران آغاز می‌شود. ترجمه همان خواندن تجربیات دیگران است. پژوهش بدون اتکاء به دانسته‌های دیگران همان‌اندازه‌ای بی‌معناست، که دیوار ساختن بدون پی! امیرکبیر خوب می‌دانست که باید از ترجمه آغاز کرد.
۳.امیر موضوع ترجمه را کشاورزی می‌گذارد؛ یعنی تقاضای اصلی جامعه‌ی آن دوران. امیر به عنوان مظهر حکمرانی قاآنی را به سمت تقاضا جهت می‌دهد.
۴.سیاست‌گذاری یعنی جهت‌دهی به فعالیت شهروندان. نمی‌شود تنها با قطع مقرری قاآنی، اصلاح نظام حکمرانی را تمام شده دانست؛ همان‌گونه که با کاهش بودجه‌ی دانشگاه‌ها، احتمالا فعالیت و عملکرد دانشگاه‌ها بهبود نمی‌یابد! بلکه گذاردن گزینه‌های جدید فعالیت پیشِ رویِ کنش‌گران است که انتخاب را از گزینه‌ی نادرست به گزینه‌ی درست هدایت می‌کند.
۵.رفتار امیر نمادین بود. از روز نخستین امیر بود که میان خودش با دیگر صدراعظم‌ها فاصله گذاشت؛ این فاصله‌گذاری به قیمت ناراحتی قاآنی و قاآنی‌هایی تمام شد؛ شاید به قیمت جانش. اما قاآنی که پیش‌تر مدح میرزا آقاسی (صدراعظم محمدشاه) می‌گفت، روز انتصاب امیر او را عادل خواند و میرزاآقاسی را شقی! فاصله‌ی میان مدح و ذم مدیحه‌سرا تنها یک شب است؛ اما پژوهشگر راوی نتایج پژوهش است، نه بنده‌ی خوشنودی حاکم!
برای همین است که پژوهشگری که مدیحه‌سرا نیست، گاه تلخی دارد؛ اما ملک‌الپژوهشگران یکسر شیرینی‌اند! و ما سخت نیازمند گذار از دوران مدیحه‌سرایی به دوره‌ی پژوهش هستیم!
دفعات مشاهده: 302 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ریزگردها و میزگردها ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱۸ | 
ریزگردها و میزگردها

محمد فاضلی

ریزگرد پدیده خطرناکی است که همواره وجود داشته اما در یک دهه اخیر خطر آن برای ما آشکار شده است. ریزگردها بر اثر بی‌آبی و خشک شدن زمین، از بین رفتن پوشش گیاهی، خشک شدن تالاب‌ها و نهایتاً وزیدن باد در بیابان‌های خشک شده و تهی‌شده از گیاهان، پدید می‌آیند. هر دانه ریزگرد، بسیار کوچک و معلق در هواست، با هر بادی به هر سویی می‌رود؛ اما دانه‌های بسیار ریز ریزگردها، چون به پا خیزند، آسمان را تیره می‌کنند، نفس‌ها را می‌برند، دیدها را کوتاه، و پرواز هواپیماها را ناممکن می‌کنند. ریزگردها راه تنفس گیاهان را بسته و خفه می‌کنند. ریزگردها بر خانه و کاشانه مردم می‌نشینند و ایشان را به مهاجرت وامی‌دارند. ریزگردها اگرچه پدیده طبیعی به نظر می‌آیند اما محصول عمل انسانی هستند. آدمیان با کردارهای خویش، با بی‌توجهی به اصول و قوانین طبیعت، با منفعت‌جویی‌های بسیار، و گاه با مصلحت‌جویی‌های نابه‌جا، ریزگردها را بلای جان خویش ساخته‌اند.
درست به موازات ریزگردها، پدیده دیگری نیز هست که می‌توان آن‌را «میزگردها» خواند. ریزگرد در زمره اشیاء است، اما میزگرد در شمار افراد است. اگر می‌پرسیم «ریزگرد چیست؟» اما باید بپرسیم «میزگرد کیست؟» میزگرد، آدمی است از جنس بوروکرات‌های میانی و ارشد دولتی، که گاه در دولت است و به تناسب احوال راهی «سازمان عمومی غیردولتی» یا «خصولتی» نیز می‌شود. مهم‌ترین خصیصه میزگرد آن است که سخت به «میز» علاقه دارد و با جان و دل «دورش می‌گردد» و از این‌رو می‌شود او را «میزگرد» نامید.
می‌پرسید نسبت میزگرد و ریزگرد چیست؟ شباهت‌شان بسیار بیشتر از شباهت در چند حرف است. میزگردها عین ریزگردها، اگرچه تک تک، ریز هستند و به چشم نمی‌آیند، اما یک دسته «میزگرد» می‌توانند راه تنفس سازمان، دولت یا کل دستگاه تصمیم‌گیری را بند بیاورند. یک دسته از میزگرد، درست عین ریزگردها، افق را تیره می‌کنند و افق چشم‌انداز سازمان و بوروکراسی را کوتاه می‌سازند؛ هر میزگرد ظرفیت آن‌را دارد که به هر سویی که باد قدرت بوزد، متمایل شود، اما یک دسته میزگرد وقتی کنار هم باشند، دست و پای قدرت را هم می‌بندند تا هیچ کاری از آن ساخته نباشد.
خشکسالی و فقدان عقلانیت در بهره‌گیری از منابع طبیعی، ریزگرد می‌سازد؛ و خشک‌مغزی و بی‌عقلی در بهره‌گیری از نیروی انسانی، میزگرد به بار می‌آورد. ریزگردها محصول قطحی آب و عقل‌اند؛ و میزگردها محصول قطحی رجال و عقلا؛ ریزگردها زائیده زمانه و جغرافیایی هستند که در آن گیاهان ریشه‌دار خشکیده‌اند و خاک سست شده است، و میزگردها عصاره زمانه‌ای هستند که در آن مردان و زنان ریشه‌دار، آن‌ها که استوار در برابر بادهای قدرت بایستند، از پا افتاده‌اند.
میزگردها، دنبال میزی برای خودشان می‌گردند، یا دنبال آن‌ها که صاحب میز هستند می‌گردند. میزگردها درست عین ریزگردها مانع پروازها می‌شوند. میزگردها عین ریزگردها موسمی‌اند، و در موسم تقسیم غنائم قدرت، بیش از همیشه به هوا برمی‌خیزند. میزگردها عین ریزگردها زندگی را بر آدمیان سخت می‌کنند و فکر ترک دیار و وطن را در ذهن‌ها می‌پرورانند. ریزگردها گیاهان و گل‌های زیبا را خفه می‌کنند، و میزگردها استعدادها و خلاقیت‌ها را می‌کشند.
حدی از وجود ریزگردها احتمالاً طبیعی است و حدی از میزگردی نیز ذاتی دستگاه‌های اداری و بوروکراسی‌های دولتی است. اما وقتی غلظت ریزگردها نفس‌گیر می‌شود، یعنی در جایی تالابی خشکیده، سدی ساخته شده، جنگلی نابوده گشته، یا سرزمینی بیابان شده است. میزگردها نیز چون بسیار شوند، حتما سرچشمه‌ای از خِرَد خشکیده، استوانه‌های عقلانیت از پا افتاده‌اند، و زیبایی‌های اخلاق پژمرده‌اند. ریزگردها و میزگردها چون فزونی یابند، هر دو زندگی را بر مردمان هر سرزمینی تنگ می‌کنند. ریزگردها و میزگردها، هر دو محصول عمل انسانی‌اند؛ و هر دو ریشه در تاریخ دارند: یکی بیشتر از جنس تاریخ طبیعی و دیگر از جنس تاریخ انسانی.
دفعات مشاهده: 325 بار   |   دفعات چاپ: 14 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: انتصاب وزیر هوش مصنوعی در دولت استارتاپی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱ | 
انتصاب وزیر هوش مصنوعی در دولت استارتاپی

دکتر علیرضا قنادان

این متن برخلاف روال رایج در سایر نوشته‌هایم خیلی جنبه آموزشی ندارد اما انگیزه نگارش آن با دیدن یک خبر ایجاد شد. شاید در ابتدا شوخی به نظر برسد اما در لابلای اخبار بین‌المللی دیدم که شیخ محمد بن راشد آل مکتوم نوزدهم اکتبر (٢٧ مهر ماه)، یک جوان ٢٧ ساله را به عنوان اولین وزیر هوش مصنوعی کشور امارات متحده عربی منصوب کرده است. این سمت به عمر سلطان العلما اعطا شده که پیش از این معاون دفتر آینده (Future Department) در دولت امارات بوده است. رییس دولت امارات پس از این انتصاب در توئیتی عنوان کرده است که: "موج جهانی آتی، هوش مصنوعی است و ما می‌خواهیم امارات برای آن آماده باشد".
همزمان با این انتصاب، وزیر دیگری با عنوان "وزیر علوم پیشرفته" (Minister for Advanced Sciences) منصوب شده است. سارا الامیری نیز به عنوان وزیر علوم پیشرفته تنها ٣٠ سال سن دارد.
تمامی این تحولات در راستای برنامه ملی ١٠٠ ساله امارات است که طی آن در پی ساخت مسکن در کره مریخ و انتقال گروهی از شهروندان خود به آنجاست.

فارغ از سطح اجرایی بودن این برنامه و نیت‌ پشت آن، درباره این خبر چند نکته به نظرم رسید:
١- وقتی صحبت از مدیریت برند می شود همه بحث‌ها چه در سطح فردی (شخصی)، چه شرکتی و چه ملی قابل تعمیم است. ببینید که چنین حرکت هوشمندانه‌ای در کنار پروژه‌های دیگر از این نوع چه تصویری از برند ملی امارات در ذهن جهانیان خواهد ساخت و چه فرصت‌های عظیمی را در اختیار آنان خواهد گذاشت. خیلی بیراه نیست اگر بگوییم دولت امارات در جهتی حرکت می‌کند که من اسمش را "دولت استارتاپی" می‌گذارم.
٢- این خبر را بگذارید در کنار اخبار انتخاب روسای جدید دولت‌های اروپایی که یک به یک از بین جوانان زیر ٣٥ یا حتی ٣٠ ساله انتحاب می‌شوند و مقایسه کنید با میانگین سنی مدیریت دولتی در کشور خودمان!
٣- در کشوری مثل کشور ما که حداکثر توان بازآفرینی ساختار دولت به ادغام یا جداسازی تکراری چند وزارت‌‌خانه‌ و سازمان ختم می‌شود و فارغ از اینکه چه دولتی با چه گرایشی روی کار است، اغلب قریب به اتفاق فرآیندها کاملا ناکارآمد هستند، شنیدن این اخبار در سطح دولت‌ها بیشتر به خواب و رویا شباهت دارد. ای کاش که بالاخره یک دولت شجاعت، خلاقیت و جسارت کافی برای چنین تحرکاتی را بیابد!
اگر تا بحال از فصل جدید در فضای مدیریت کسب‌وکارها صحبت می‌کردیم از این به بعد باید از فصل جدید در فضای مدیریت دولت‌ها سخن گفت. فضایی که کشور ما نیز با وجود این همه منابع وسیع و جوانان توانمند باید برای آن فکری داشته باشد.
دفعات مشاهده: 385 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: زلزله و حکمرانی شبکه ای ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱ | 
زلزله و حکمرانی شبکه ای

پدرام سلطانی

زلزله کرمانشاه فصل جدیدی از حکمرانی را در کشور کلید زد. مراد از این نوشتار به نقد کشیدن عملکرد سازمان‌های حاکمیتی نیست. اما آنچه در عمل اتفاق افتاد این بود که محوریت و کارامدی سازمانها و نهادهای امدادی و مدیریتی بحران، کاملاٌ با جوشش‌های مردمی به چالش کشیده شد. حتی سازمان‌های سنتی مردمی، مانند مساجد، هیأت‌ها و خیریه‌ها، که تا پیش از این وجهه غالب کمک‌های مردمی بودند، در برابر پویش‌های مدرن بر پایه شبکه‌های اجتماعی نمود کمرنگ تری یافتند. همیابی، همگرایی و همیاری شهروندان با زیرساخت فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، در عین حال سازمان نیافتگی، هم توانست سرعت و اندازه کمک‌ها را بیشتر کند و هم برای کمک‌های دولتی سرعت ساز شود. آنچه که این دوگانه را پررنگ‌تر از گذشته هم کرد بی اعتمادی مردم، چه آسیب دیدگان و چه کمک رسانان، به صحت و سرعت عمل نهادهایی بود که عرفاٌ در شرایط بحران و بروز بلایای طبیعی صحنه گردان و میدان دار هستند. این بی‌اعتمادی بخشی ریشه در اخبار و اطلاعات گوناگونی، اعم از درست و نادرست، که در چند سال گذشته از فساد، سوء مدیریت، عدم شفافیت، قانون گریزی، قول‌های بدون عمل و مانند اینها منتشر شده دارد و بخش دیگری به واسطه افزایش کنشگری و اعتماد به نفس شهروندان است که برای خود حق و قدرت بازیگری بیشتری از گذشته قائل هستند.
موضوع پیشی گرفتن بخش خصوصی و جامعه مدنی از دولت‌ها روندی است که در سال‌های گذشته بیشتر و بیشتر نمود یافته است. اما به یاری اینترنت و شبکه‌های اجتماعی این روند در حال سرعت گرفتن است و به ویژه در کشورهایی که از حکمرانی خوب کم بهره‌اند این روند شتاب بیشتری یافته و دیوار بی اعتمادی را بلندتر کرده است. به بیان دیگر نقش شهروندان از "مشارکت مدنی" به "مدیریت مدنی" در حال گذار است. شهروند جامعه اطلاعاتی دیگر سطح کنشگری خود را در حد رأی دادن و اطاعت از قانون نمی‌داند بلکه به دنبال حضور یافتن در فرایند تصمیم‌گیری و بازیگری در صحنه اجتماعی است. نظام "حکمرانی متمرکز و سلسله مراتبی" که شهروند را در کفه هرم جامعه تصویر کرده است دیگر نه مطلوب شهروندان است و نه متبوع آنان. ساختارهای پیشرو حکمرانی در دنیا علاوه بر واگذاری تصدی‌گری‌های خود، که تحت عنوان خصوصی‌سازی از اواخر دهه هفتاد میلادی آغاز شد، امروز به دنبال واگذاری یا به مشارکت‌گیری مردم در سیاست‌گذاری و برون سپاری وظائف حاکمیتی هستند و در واقع تعریف وظائف حاکمیتی مرتباٌ در حال دگرگونی و کوچک‌سازی است.
الگویی که به تدریج در دنیا جای خود را بیشتر باز خواهد کرد، الگوی "حکمرانی شبکه‌ای" است. در این الگو حاکمیت در کارآمدترین و قابل اعتمادترین و شایسته‌ترین نوع خود نهایتاً می‌تواند بطور نسبی مرکزیت این شبکه باشد و هرچقدر حکمرانی ضعیف‌تر شود از مرکزیت به حاشیه شبکه رانده می‌شود. در حکمرانی شبکه‌ای جامعه مدنی و بخش خصوصی در تراز حاکمیت قرار می‌گیرند، با دولت تصمیم می‌گیرند، با دولت اجرا می‌کنند و با دولت، و بر دولت، نظارت می‌کنند. همانگونه که از دو دهه گذشته شرکت‌های بزرگ و سازمان‌های مردم نهاد به سوی الگوهای چابک و غیربوروکراتیک سازمانی و ساختارهای غیر متمرکز و تخت (Flat) روی آورده‌اند و به برون سپاری وظائفی پرداخته‌اند که تا پیش از آن تصورش هم نمی‌رفت، با دو دهه تأخیر، دولت‌ها نیز به سوی همین ساختار در حال حرکتند.
تردیدی نیست که هر حاکمیتی که بخواهد در برابر این روند مقاومت کند موجب ایجاد شکاف بیشتر بین خود و جامعه خواهد شد و سرمایه اجتماعی خود را به تحلیل خواهد برد. شبکه‌های اجتماعی ارتباط بین جامعه مدنی را بسیار محکمتر، چابکتر و شفافتر کرده است و یک حاکمیت هوشمند می‌داند که تسلط قیم مآبانه و دستوری بر این شبکه پیوسته و گسترده تنها برایش بدنامی و بی اعتمادی به بار خواهد آورد.
زلزله کرمانشاه آینه‌ای بود در برابر حکمرانی امروز کشور ما برای اینکه اعتماد شهروندان را به مدیریت و کارامدی خود ببیند و آن را در ترازوی روی آوردن و اعتماد نمودن شهروندان به سازمان‌های مردم نهاد و چهره‌های شناخته شده بگذارد و تغییر آن را نسبت به گذشته بسنجد. قطعاٌ این میزان هجومی که در کمک به مردم زلزله زده آورده شد و ازدحام جمعیت در آن مناطق شیوه مطلوبی برای کمک رسانی نیست اما بدون شک در صورت تکرار چنین حوادثی در آینده، حرفه‌ای‌گری بیشتری در اقدامات شبکه مردمی بوجود خواهد آمد. زلزله کرمانشاه پیش لرزه‌ای بود که به روابط دولت- شهروند افتاد. امیدوارم مسئولین از آن درس‌هایی بیاموزند که موجب بازنگری در نگاه ایشان به نقش و شأن شهروند و به اصول حکمرانی در عصر حاضر شود.
دفعات مشاهده: 385 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: جستاری جامعه شناسانه به حوادث طبیعی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲۷ | 
جامعه شناسی فاجعه 
جستاری جامعه شناسانه به حوادث طبیعی

مقصود فراستخواه

زلزله یک برساخت اجتماعی است و نباید تصور کرد که زلزله امری طبیعی و مستقل از جامعه است. این تعبیر تنها درباره زلزله نیست، بلکه هر رویدادی در یک ساخت اجتماعی رخ می دهد. از تصوری که انسان ها پیش از تجربه رویدادی طبیعی دارند تا مواجهه و تجربه آن و در نهایت فهم پیامدهای آن همگی در بستری اجتماعی فهمیده می شود. اینکه هر پدیده، چه طبیعی و چه انسانی، چه آثاری به همراه خود دارد از جامعه ای تا جامعه دیگر متفاوت است و زمینه های اجتماعی در این موضوع موثر هستند. ساختارهای اجتماعی، فرهنگ و رفتارهای آموخته انسان ها در تفسیر زلزله و درک پیامدها نقش غیرقابل انکاری ایفا می کنند. به همین خاطر می توان گفت، امر طبیعی از امر انسانی متمایز نیست. تصور ما از زلزله، تجربه ما از زلزله و مصایب ناشی از آن و همین طور مواجهه با پیامدهای این حادثه طبیعی در یک جامعه انسانی درک می شود و این حوادث خارج از ادراک انسانی و عقل اجتماعی معنای بخصوصی ندارند. به بیانی دیگر میزان مصیبت بار بودن حادثه ای طبیعی یا میزان شرارت بار یا موهبت بار بودن یک رخداد طبیعی از جامعه ای به جامعه دیگر متفاوت درک می شود و همین تفاوت برداشت ها نشان می دهد امری مانند زلزله اجتماعی است و بر حسب ساختارهای اجتماعی و فرهنگ و تجربیات آموخته شده انسان فهم می شود. درک و مواجهه از زلزله، آثار عینی و ذهنی زلزله همگی برساخت های اجتماعی هستند و تابعی از سازوکارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه هستند و به همین خاطر نمی شود زلزله را به امری صرفا طبیعی تقلیل داد. به بیانی دیگر زلزله برای خودش امری طبیعی است اما برای ما انسان ها در بستری اجتماعی فهم می شود. به همین خاطر باید توجه داشت درک مردم از زلزله و مواجهه آنها با این پدیده صرفا مانند یک امر طبیعی یا انتزاعی نیست بلکه متاثر از میزان همبستگی اجتماعی و روابط و ارزش های اجتماعی آن جامعه است.
اگر ما ارزش های فرهنگی را درباره فاجعه ای طبیعی مانند زلزله مرور کنیم، تفاوت های ارزشی و فرهنگی را به خوبی مشاهده خواهیم کرد. در برخی باورهای اسطوره ای و انسان ساخت زلزله نفرین خدایان یا نتیجه گناهان دانسته می شود: یا در رویکردی دینی زلزله نشانه ای از کردگار است، به همین ترتیب در رویکردی دیگر زلزله می تواند اتفاقی فاجعه بار تلقی شود. این تلقی های متفاوت نشان می دهد زلزله امر صرفا طبیعی نیست و در بسترهای اجتماعی به طرق مختلفی فهم می شود. در حقیقت مجموعه نگرش ها و الگوهای آموخته رفتاری ما هستند که درک ما را از زلزله شکل می دهند. این الگوهای فرهنگی هستند که باعث می شود یک جامعه با پدیده زلزله مواجه شود.
به همین ترتیب پیامدهای حوادث طبیعی هم از جامعه ای به جامعه ای دیگر متفاوت است. اینکه برخی مطالعات نشان می دهند که در پی زلزله تقدیرگرایی رشد کرده است، این یک امر اجتماعی است. حتی واکنش های در پی وقوع زلزله نیز اجتماعی است و این عکس العمل ها از جامعه ای به جامعه دیگر و از فرهنگی به فرهنگ دیگر به طور کلی می تواند متفاوت باشد.
اینکه ما در وقوع زلزله سعی می کنیم خودرای باشیم و فقط گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم یا در هنگام زلزله تلاش کنیم با ایجاد همبستگی و مشارکت اجتماعی از بار مصیبت بکاهیم و تعهد بالای اجتماعی داشته باشیم تصمیماتی هستند که باید در فرآیند اجتماعی شدن و توسط نهادهای مدنی آموخته باشیم و به ذخیره رفتارهای اجتماعی ما بازمی گردد. زلزله همان طور که در طبیعت اتفاق می افتد در اجتماع نیز وجود دارد و حسب وضعیت جامعه، فرهنگ و مدیریت های اجتماعی و نظام های حقوقی و سیستم های مدنی و خدمات و آموزش علم متفاوت درک می شود.
    
عقلانیت اجتماعی شر طبیعت را خیر می کند
چند مفهوم وجود دارد یکی طبیعت است: طبیعت یک سویه اش مصیبت است که شر به بار و مرارت ها به وجود می آورد که یک نمونه از آن زلزله است. سویه دیگر طبیعت موهبت است. طبیعت هم سویه مصیبت و هم سویه موهبت دارد و از مصیبتش شر به بار می آید و از موهبتش خیر.
ما در همجواری با طبیعت و در مواجهه با مصیبت باید مرارت ها و شرارت هایش را کاهش دهیم و مواهب آن را افزایش دهیم. ما به مدد عقل و علم باید مازاد خیر عمومی مان را از طبیعت افزایش دهیم. متغیر پیش بینی کننده این هدف نهادهای اجتماعی است: طبیعت یا مصیبت یا موهبت و متغیر پیش بینی کننده اینکه کدام نیروی خیر و شر بر دیگری چیره خواهد شد، عقلانیت اجتماعی، ساختارها و ظرفیت های اجتماعی است و این مهم به این وابسته است که انسان چقدر بتواند ظرفیت های خودش را توسعه دهد و به همین ترتیب ظرفیت و ساختارهای اجتماعی را توسعه و ارتقا دهد. انسان در صورتی که موفق به توسعه نهادهای اجتماعی شود در پی آن خواهد توانست از مصایب طبیعت مصون بماند و از مواهب طبیعت استفاده مسوولانه بیشتری کند.
    
مساله تدبیر و توسعه یافتگی دولت هاست
زنجیره ای از حرکات و فرآیندهای طبیعی باعث به وجود آمدن زلزله می شوند که برای انسان شر تلقی می شود، همین فرآیندها منجر به نزول باران هم می شود یا زلزله از مجموعه حرکاتی در طبیعت ناشی می شود که از همان حرکات طبیعی برق تولید می گردد، پس مهم این است ما چگونه با طبیعت مواجه شویم که از موهبت ها مسوولانه استفاده کنیم و در برابر مصیبت های آن نیز مصون بمانیم. من معتقدم متغیر پیش بینی کننده عقلانیت انسانی است.
بحث نظری این است که ما باید بتوانیم جهان طبیعی را بهتر بشناسیم و تصرف ذهنی در طبیعت داشته و بتوانیم علوم طبیعی را توسعه دهیم. امکانات طبیعت را شناسایی کنیم اما جنبه عملی قضیه همان تدبیر دولت ها و توسعه یافتگی اجتماعی است. یعنی هرچه دولت فعال و جامعه فعال وجود داشته باشد و حکمرانی خوب باشد و سیستم های اجتماعی توسعه یافته شوند آن وقت ما بیشتر خواهیم توانست از جبر طبیعت رهایی پیدا کنیم.
برخی شواهد نشان می دهد که در ایران در پی وقوع زلزله، افزایش نرخ اعتیاد در جامعه زلزله زده تجربه شده است. از نظر من اعتیاد در جامعه منفعل رشد می کند. از توسعه نیافتگی سیستم های اجتماعی و حمایتی ناشی می شود اگر دولت و جامعه فعال داشته باشیم و بتواند حکمرانی خوب داشته باشد و سیستم ها را توسعه دهد و جامعه از نظر فرهنگ همبستگی و مشارکت در مواجهه با مشکلات و مدیریت فاجعه و بحران و آمادگی سمن ها و سیتسم های خدماتی و سلامت و سازمان های دولتی که مسوول امور مختلف هستند اینها اینقدر توسعه بیابند که بتوانند مواجهه فعال و خلاقی با طبیعت داشته باشند. طبیعی است که ما بتوانیم شرارت را در زندگی تقلیل دهیم و از موهبت های طبیعت استفاده کنیم. البته ما باید از موهبت های طبیعت استفاده مسوولانه کنیم و استفاده ناروا از طبیعت نداشته باشیم و به نسل های آینده و تعادل طبیعت و هماهنگ های زیست بوم هم فکر کنیم. در شرایط کنونی ما استفاده غیرمسوولانه از طبیعت داریم و نتیجه این چیزی جز تخریب طبیعت نیست. باید توجه داشت که برخی الگوهای نادرست توسعه می تواند منشا حوادثی نوپدید در آینده برای بشر بشود. ممکن است در آینده فجایعی در طبیعت به وجود بیاید که ناشی از رفتار و نگرش غلط ما به توسعه باشد. این فجایع حتی می تواند فاجعه بارتر از زلزله باشد.
    
توسعه نهادی مهم تر از هر مساله ای
در مجموع من فکر می کنم عقلانیت و توسعه و مدیریت عقلانی سیستم های اجتماعی در واقع طبیعت، عنصر تعیین کننده صناعات اجتماعی است و در واقع صناعت مدنی و مدیریت عقلانیت است که می تواند به ما کمک کند که با طبیعت همجواری خلاقی داشته باشیم.
به نظر من مساله توسعه نهادی از هر مساله ای مهم تر است. تصور کنید جامعه سیستم های حمایتی خوبی داشته باشد. تفاوت ژاپن و ایران در مواجهه با زلزله در مساله توسعه است. نباید به توسعه نگاه فنی و بوروکراتیک داشته باشیم. دستیابی به توسعه نیازمند نهادهای اجتماعی و علمی و فرهنگی است که من آن را به همان تعبیر جامعه و دولت فعال خلاصه می کنم.
برای نمونه سطح مشارکت خلاقانه عمومی در جامعه ژاپن بالا است و اینطور نیست که فقط دولت کار کند بلکه نهادهای اجتماعی فعال هستند و آماگی دارند تا با مشکلات مواجه شوند و دولت حامی این نهادها هستند. اگر تنظیم گری بالایی در جامعه باشد این مسائل قابل پیش بینی خواهند بود. پیشگیری ها و آموزش های موثر به جامعه ارایه می شود و سیستم ها از نظر ساخت اجتماعی و شهری مقاوم می شود و نهادهای علمی و آموزشی و تکنولوژی می تواند در خدمت مواجهه صحیح با طبیعت قرار گیرد.
دفعات مشاهده: 413 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش وب نوشت اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.096 seconds with 2461 queries by yektaweb 3603