[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
:: جذاب، ولی آب دوغ خیاری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۵/۱۵ | 
جذاب، ولی آب دوغ خیاری

رضا شجیع

قابل پیش بینی بود که با ظهور شبکه های اجتماعی، سر و کله روشنفکران عامه پسند نیز پیدا شود، آنها که یادداشت های ژورنالیستی و عامه پسندشان با چاشنی تحلیل های علمی ترکیب شده و به تولید محتوایی بی مصرف ولی بی نهایت جذاب تبدیل می شود. در سال های اخیر عده ای از جامعه شناسان و اخیرا عده ای از متخصصان حوزه سیاستگذاری عمومی از این روش برای برندسازی شخصی استفاده کرده و بعضا در کسب منصب های مدیریتی نیز موفق بوده اند. ربط دادن فلان شخصیت یا کارتون معروف به فلان اتفاق و یا ربط دادن یک حکایت تاریخی یا تخیلی به یک واقعه روز آن هم با چاشنی نتیجه گیری های علمی آنچنانی، از جمله روش های روشنفکری عامه پسندانه در فضای مجازی است. تا اینجای کار مشکلی وجود ندارد، محتوایی جذاب تولید شده و به سرعت منتشر و مصرف می شود؛ مشکل از جایی آغاز می شود که این دسته از دوستان به اصطلاح روشنفکر، نکاتی را منتشر می کنند که این نکات در ظاهر، مهم و انتقادی هستند ولی با نگاهی دقیق تر مشاهده می کنیم که این مطالب، هدف ثانویه دیگری غیر از تولید محتوای مصرفی و پیش پا افتاده را دنبال می کند و گویی که اساسا برای تحمیق سازی و انحراف ذهن مخاطب از اصل ماجرا نگارش می شوند.
اجازه دهید موضوع را با یک مثال روشن کنیم؛ چندی پیش شاهد انتشار گسترده مطلبی با عنوان "داری اشتباه می کنی کاپیتان!" در فضای مجازی بودیم. در این یادداشت که بعدها در قالب مستند #جعبهسیاه هم منتشر شد، نویسنده از علت سقوط هواپیماهای کره جنوبی صحبت می کند که آن فقدان صراحت کمک خلبان در لحظه اشتباه کاپیتان و یا غرور بیش از حد کاپیتان و عدم پذیرش نظرات کمک خلبان است که در نهایت به سقوط هواپیما منجر می شود. مطلب در وهلهء اول بسیار جذاب به نظر می رسد. تا جایی که در انتها هواپیما را به جامعه و کمک خلبان را به متخصصان جامعه تقلیل می دهد.بسیار جالب است که اتفاقا قدرت خیال پردازی خواننده را نیز درگیر کرده و ما را در نقطه ای قرار می دهد که کیستی کاپیتان را خودمان به تنهایی حدس بزنیم، به راستی کاپیتان چه کسی است؟ در واقع نویسنده از تشریح عینی و شفاف مختصات بازیگران این روایت نمادگونه اش سر باز می زند و مشکلات جامعه را به شکلی نمادگونه در حد یک رابطه ساده خطی تقلیل می دهد. ساختارهای پیچیده قدرت و ارتباطات چند لایه ملت- دولت، ملتملت و دولت_حکومت در این تحلیل غایب هستند و در نهایت هیچ نکته خاصی عایدمان نمی شود. تنها با مطلبی جذاب و هنرمندانه مواجه هستیم که هزاران بار در فضای مجازی بازنشر می شود. مثالی دیگر از این دست، مطلب با عنوان "شلوار قرمز یعنی فرانسه" است. نویسنده به روایتی از جنگ جهانی اول اشاره می کند که در آن فرانسوی ها به دلیل اصرار و تعصب بر پوشیدن شلوار قرمز، به راحتی در تیررس دشمنان قرار می گیرند و همین اصرار آنها باعث کشته شدن تعداد بسیاری از سربازان فرانسوی می شود. نویسنده باز هم هنرمندانه روایت را به وضعیت کنونی جامعه ربط می دهد و معتقد است؛ متعصبان پوشیدن شلوار قرمز، به شکل نمادین همان حافظان وضع موجود هستند که اصرار آنها بر تعصباتشان در نهایت باعث شکست جامعه می شود. سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که حافظان وضع موجود دقیقا چه کسانی هستند؟ دقیقا منظور نویسنده چیست؟ آیا خود نویسنده که در نهادی دولتی فعالیت می کند، جزء حافظان وضع موجود محسوب نمی شود؟ خط متمایزکننده حافظان وضع موجود با مخالفان وضع موجود چیست؟
معتقدم این نوع تحلیل ها، شدیدا ذهن مخاطب را از اصل ماجرا و اصل مسئله دور کرده و چهره ای مبهم و خیالی از مقصران واقعی وضع موجود خلق می کند. با این مدل تحلیل ها، همه و هیچکس مقصر هستند و سیاستگذاری در حد کوچه و خیابان تقلیل می یابد. احتمالا می توان روایت اصرار عده ای به پوشیدن پیژامه راه راه آبی را به حافظان وضع موجود ربط داد و آن را به مطلبی بی نهایت جذاب تبدیل کرد. همانطور که اشاره شد، مشکل آنجاست که ذهن مخاطب هنرمندانه دستکاری و منحرف می شود. اگر فکر می کنید این تحلیل هم آب دوغ خیاری است؛ صراحتا بفرمایید: "داری اشتباه می کنی کاپیتان!"
دفعات مشاهده: 109 بار   |   دفعات چاپ: 5 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فوتبال و روانکاوی جامعه ایرانی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۴/۱۶ | 

فوتبال و روانکاوی جامعه ایرانی
فوتبال به مثابه امر واقع لکانی

رضا شجیع (بخش هایی از سخنرانی در پژوهشگاه میراث فرهنگی - تیرماه 97)

ابتدا ضروری است چارچوب بحث خود را مشخص کنم، وقتی قرار است در مورد جام جهانی فوتبال صحبت کنم دقیقا مقصود ما چیست و نقطه تمرکز بحث بر روی چه محوری قرار دارد؟ آنچه مسلم است؛ فوتبال فرزند بر حق مدرنیته است و تمامی فرایندهای عقلانی سازی مدرنیته در فوتبال هم رسوخ کرده و این ورزش را به صنعتی رسانه ای شده با چاشنی جهانی سازی تبدیل کرده است. در حالی که تمامی فرایندهای آن از خارج تا لبه زمین چمن، همان اصول سخت دنیای ماشینی را به مثابه "تز" دنبال می کنند، خود بازی به مثابه "آنتی تز"، لذت و وهم مورد نیاز انسان برای تحمل این دنیای ماشینی را به مثابه "سنتز" تولید کرده و در کنار آن اهداف سرمایه داری خود را نیز دنبال می کند. از این منظر، فوتبال در جایگاه ممتازی است که نباید قدرت آن را دست کم گرفت. در اینجا محور توجه من به فوتبال و جام جهانی، خود بازی و کنش های هواداری پیرامون آن است و در این مجال کمتر به تشریح رویداد جام جهانی به مثابه یک فرارسانه جمعی با درون مایه های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خواهم پرداخت. 

فوتبال و امر خیالی
برای تشریح مختصات فوتبال ایران در جام جهانی و تبیین فوتبال به مثابه امر واقع لکانی، ضروری است نسبت به تشریح ارتباط فوتبال با الگوی سه ساحتی لکان اقدام کنم و به فوتبال از سه بعد امر خیالی، امر نمادین و امر واقع نگاه کنم. در امر خیالی به نظر می رسد؛ فوتبال اوج امر خیالی بشر است. بدین معنا که آفریده ای انسانی است که به او در خلق "من" یا "اگو" مطلوب کمک می کند. این "من مطلوب" هسته اصلی امر خیالی است و مکانیسم خود شیفتگی و تلاش مستمر انسان برای همواره کامل تر شدن را توصیف می کند. برای تشریح این وضعیت می توان به آرای مک لوهان مراجعه کرد. او هوادار فوتبال را به مثابه نارسیس رعنایی توصیف می کند که شیفته تصویر خود می شود. در اینجا سه نکته مهم وجود دارد؛ اول اینکه هوادار شیفته خود نیست، شیفته تصویر خود است، دوم اینکه هوادار قادر به تشخیص اینکه آنچه می بیند تصویر خود اوست و نه تصویر دیگری نمی باشد و سوم اینکه تصویر جنبه هایی را به فرد بازتاب می دهد که او دوست دارد ببیند، به عبارت ساده تر، به مانند آینه ای است که هر کس آنچه زیبا می پندارد را به فرد نشان می دهد. در حقیقت، همزمان هم آینه است و هم صفحه نمایش، و در کلیت، هدف فرافکنی یا تعمیم "اگو" را بر عهده دارد. از این منظر، همانطور که اشاره کردم، فوتبال و ساختاری هواداری آن، امر خیالی بشر را در بالاترین حد ممکن نشان می دهد و اتفاقا ریشه برخی خشونت های هواداری را می توان در این بخش جستجو کرد. 

فوتبال و امر نمادین
در ضلع دوم الگوی لکان، می توان فوتبال را به مثابه امر نمادین در نظر گرفت. در اینجا فوتبال به مانند شبکه ای پیچیده از نشانه ها (بی نهایت دال و مدلول) است که می توان آن را مانند کارخانه تولید معنا در بستری نامحدود و بی نهایت در نظر گرفت. ورود به عرصه نشانه، به معنای ورود و اعمال قدرت ساختارهای اجتماعی است که سلطه خود را از طریق زبان، نشانه ها و نمادها اعمال کرده و آنها را در بستری پویا مرتبا بازتولید می کنند. به قول لکان، دیگر یک دال به یک مدلول مشخص منجر نمی شود، بلکه یک دال به دال دیگر ارجاع شده و زنجیره بی پایان از دال ها تشکیل می شود. از جنبه های نمادین فوتبال می توان به بازنمایی مرزهای جغرافیایی (خط کشی ها، دو نیمه کردن میدان، دروازه ها)، بازنمایی زبان و صحنه های جنگ (شلیک به دروازه، تاکتیک، دفاع و حمله) و در نهایت بازنمایی هویت های ملی از طریق رنگ ها اشاره کرد. ضمن اینکه محدود بودن زمان بازی (نود دقیقه) بازنمایی محدودیت عمر و زندگی انسان در بستری که قاضی میدان، بر اعمال و رفتارهای کنشگر قضاوت می کند و البته شانس و اقبال که نقشی بنیادین در این میدان نمادین ایفا می کند. به اینها تکنولوژی VAR را هم اضافه کنید که مانند خدای آسمانی بر پیدا و پنهان آگاه است، در گوش داور زمینی الهام کرده و نمادهای متافیزیک زندگی را برای ما بازنمایی می کند. در نتیجه امر نمادین فوتبال، با زبانی ساده قوانین و هنجارهای بازی را شامل شده و در نهایت واقعیت فوتبال را برایمان شکل می دهد. واقعیتی که به واقعیت زندگیمان تنه زده و با آن ارتباطی تنگاتنگ برقرار می کند.

فوتبال و امر واقع
اما تشریح سومین ضلع الگوی لکان، یعنی فوتبال به مثابه "امر واقع" از پیچیدگی بسیاری برخوردار است و هرگز نمی توان آن را به سادگی دو ضلع قبلی تبیین کرد، چرا که هرگز به عرصه زبان و نشانه وارد نمی شود. شاید گزاره معروف "چیه این فوتبال؟" مبین همین بعد فوتبال به مثابه امر واقع لکانی است. در اینجا برای تشریح همزمان چیستی امر واقع و مختصات "ایران" در جام جهانی، ضروری است به کارکرد فوتبال در تولید فانتاسم یا فانتزی (وهم) بپردازم. فوتبال در سطح خرد و کلان باعث تولید وهم می شود؛ در سطح خرد، هر لحظه از بازی می تواند باعث تولید وهم شود، این ضربه گل می شود؟ نشد، این کرنر گل می شود؟ نشد، این پنالتی گل می شود؟ شد، این تیم می برد؟ برد. و ذهن ما مرتبا" و در هر صحنه و در هر بازی، جلوتر از اتفاقات، فانتزی سازی کرده و با فراخوان امیال خود، از این وضعیت لذت می برد. در واقع تصویر فوتبال به میزانسن یا تصویر سفیدی که امیال تماشاگر بر آن ظاهر می شوند تبدیل می شود. در حقیقت، یک فقدان کوچک مرتبا در ذهن ما پر شده و جای خود را به یک فقدان جدید می دهد و در نهایت فقدان هیچگاه پر نشده و امیال هیچگاه در وضعیت ارضاء شده قرار نمی گیرند. در اینجا ناخودآگاه که در دو ضلع قبلی هم حضور دارد، نقشی کلیدی تری ایفا کرده و فانتزی ها در جایی بین خودآگاهی و ناخودآگاه شکل می گیرند. این در حالی است که تروما یا روان ضربه ها که در نهایت فقدان اصلی یا بزرگ را شکل می دهند، از سطح هشیار و نیمه هشیار، به سطح ناخودآگاه رفته و اصطلاحا فراموش می شوند. 


اکنون در موقعیتی هستیم که می توان تحلیلی متفاوت در مورد ایران و جام جهانی ارایه داد و نقاط عطف آن را با تکیه بر امر واقع لکانی مورد بررسی قرار داد: 

١- اولین نقطه عطف مربوط به مراسم قرعه کشی جام جهانی است، جایی که واژه مرگ به گروه ایران اطلاق شده و در سطحی وسیع مورد استفاده قرار می گیرد. در اینجا ناخودآگاه جمعی فعال شده و هراس از مواجهه با امر واقع به شکل مشهودی نمایان می شود. اما در ناخودآگاه جمعی چه خبر است؟ معتقدم؛ جنگ ها، تجاوزها، بی ثباتی ها، نا امنی ها و ناکامی های تاریخی در قالب روان ضربه (تروما) در ناخودآگاه جمعی ایرانیان پنهان شده و با قرارگیری ایران در گروه مرگ و با ایجاد هراس از مواجهه با ناکامی یا شکستی دیگر، آن هم در بستری جهانی و رسانه ای فعال می شود. بنابراین تولید گفتمان گروه مرگ، اولین عملکرد مکانیسم دفاعی جمعی است که در آستانه جام جهانی، فعالیت خود را آغاز می کند. 

٢- این جمله گزارشگر در دقایق ابتدایی بازی ایران و مراکش، که آرزو می کند بازی های ایران با همان نتیجه مساوی تمام شود، بار دیگر، بحران امر واقع و هراس از مواجهه با آن را در ناخودگاه ایرانیان نشان می دهد. معتقدم این گزاره، گزاره تنها یک گزارشگر نبود، بلکه گزاره ای برخواسته از ناخودآگاه جریانی بود که بیش از ٢٠ سال، فوتبال ایران را در بعد رسانه ای راهبری کرده است. از این جهت، جمله مذکور جمله ای مهم و قابل تأمل است. 

٣- اما گل به خودی مراکش و پیروزی ایران در بازی اول، بی تردید مهمترین نقطه عطف در این راستا محسوب می شود. از این لحظه به بعد است که ما شاهد نوعی فانتاسم جمعی هستیم، فانتاسمی که معتقدم از یک ترومای جمعی ریشه گرفته و به دلیل امر نمادین مشترک، خاصیتی جمعی پیدا کرده و از این منظر موقعیت شگفت انگیزی را رقم می زند. این تبلور فانتاسم جمعی است که به شور و نشاط وصف ناپذیری در سراسر کشور منجر می شود. در اینجا جامعه به خود اجازه می دهد فقدان بزرگ را از طریق رویاپردازی تا اندازه ای جبران کند. به عبارت ساده تر، جامعه به ستوه آمده از فرط واقعیت، فرصت می یابد نفس بکشد، امیال فرو خورده اش را آشکار کند و در نهایت از تبلور فانتاسم جمعی لذت ببرد. در اینجا ما شاهد گشایش یک کمپلکس جمعی هستیم. هنرمندان دست به کار می شوند، شاعران قلم در دست می گیرند، و شگفت انگیزتر اینکه غریبه ها هم از گفتگوی با یکدیگر در خیابان ها و تاکسی ها به وجد می آیند. 

از اینجا به بعد است که ساختار روانی جامعه وارد موقعیت جدیدی شده است، من استاد دانشگاهی را دیدم که از فرط فانتاسم معتقد بود؛ ایران تا رده چهارم بازی ها صعود می کند. در این موقعیت، دیگر صدای هیچ منتقد و کارشناسی شنیده نمی شود. چراکه مکانیسم های جبرانی جامعه برای پر کردن خلاء فقدان فعالیت خود را آغاز کرده اند. 

٤- در بازی با اسپانیا هم همین روند ادامه می باید، و جامعه پس از شکست در برابر اسپانیا به روند فانتزی سازی خود ادامه می دهد. جالب اینکه بر عکس بازی با آرژانتین، دیگر نمی توان شکست را فورا به گردن داور انداخت. در اینجا اشاره به این نکته ضروری است که تلاش برای اسناد بیرونی و ارجاع فوری عامل شکست، یکی دیگر از مکانیسم های دفاعی فعال در ساختار روانی جامعه ایران است. نکته مهمتر در مورد بازی با اسپانیا، ادامه روند فانتاسم جمعی است که در قالب لذت از شکست هم تداوم می یابد. سوال اصلی من اینجاست؛ چرا جامعه ایران می تواند از شکست هم لذت ببرد؟ 

٥- ژیژک در کتاب امر واقع لکانی مثال جالبی را مطرح می کند؛ او به گربه معروف انیمیشن تام و جری اشاره می کند که پس از رسیدن به پرتگاه و عبور از آن، همچنان به راه رفتن ادامه داده و چند قدمی در آسمان قدم می زند و پس از آن است که ناگهان به زمین نگاه کرده و متوجه می شود از قانون جاذبه عدول کرده و در نهایت سقوط می کند. بازی ایران و پرتغال، که نقطه عطف آن به اعتقاد من، مواجهه آغشته به بدبینی "ما" و بازیکنان ایران با فناوری VAR است، در انتها، ما را در لحظه تجربه یک آستانه تحریک جدید قرار داده و پس از شکست، ما را به نقطه احساس "ژوئی سانس"، نقطه ای که لذت با درد و اشک و حسرت همراه می شود می رساند. در نهایت مانند هواپیمایی که آرام آرام به زمین می نشیند، جامعه شروع به برقراری ارتباط مجدد با واقعیت می کند و دقیقا یکی دو روز پس از حذف ایران است که کم کم تحلیل ها رنگ و بوی واقعیت و عقلانیت می گیرد. 

جمع بندی
"آستانه تحریک" کلیدواژه ویکتور ترنر، انسان شناس معاصر است که از آن می توان برای توصیف موقعیت ذهنی ایرانیان در پایان بازی سوم استفاده کرد. ترنر از قبیله ای سرخ پوستی صحبت می کند که نوجوان قرار گرفته در آستانه بلوغ را عریان و چشم بسته به نقطه دور دست برده و رها می کنند. نوجوان مذکور باید خود را از دست حیوانات وحشی نجات داده و با تحمل سختی ها و رنج های فراوان، خود را به قبیله برساند. این تجربه، روان نوجوان بازگشته به قبیله را در موقعیت جدیدی قرار می دهد. به قول ترنر، ظاهر نوجوان تغییر نکرده ولی از درون، انسان قبلی از بین رفته و جای خود را به انسان دیگری داده است. معتقدم جامعه ایران، در لحظات پایانی بازی با پرتغال، در لحظه تجربه آستانه تحریک قرار گرفت و کافی بود ضربه سر طارمی گل شود تا این تجربه اتفاق بیفتد. البته مواجهه با این تجربه به معنای قرارگیری در موقعیت ذهنی بهتر یا پالایش روان جمع نیست، بلکه صرفا تجربه قرارگیری در موقعیت ذهنی جمعی و رسانه ای شده جدید است.
در نهایت این دوره از بازی های جام جهانی نشان داد که مکانیسم های دفاعی و جبران جامعه ایرانی شدیدا فعال بوده و باید از نقطه ای بیم داشت که این مکانیسم ها به هر دلیلی غیرفعال شوند. در عین حال معتقدم قدرت اثرگذاری فوتبال برای جامعه ایرانی در این دوره از بازی ها به دلیل همگرایی سه امر خیالی، نمادین و واقع و فراخوان ناخودآگاه جمعی در هر سه ساحت لکانی، به اوج رسید. اما سوال اصلی پابرجاست که آیا فوتبال می تواند گره گشای چالش های روانی جمع هم باشد؟ این سئوالی است که در نشست های آتی به آن پاسخ خواهم داد.

دفعات مشاهده: 503 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فوتبال، ما و آرزوهایمان ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۴/۲ | 
فوتبال، ما و آرزوهایمان

رضا شجیع

فوتبال هرگز نمی تواند آینه ای تمام نمای ما و جامعه مان باشد، این جمله را فراموش کنید. فوتبال چون عروسی است که هر کس چیزی را در چهرهء او می بیند که دوست دارد ببیند. حسی را در شما بر می انگیزد که دوست دارید برانگیخته شود. در واقع هر نشانه ای که مد نظر شما باشد، فوتبال همان را به شما نشان می دهد، بخواهید زشت ببینید، زشت می نماید و بخواهید گولش را بخورید، گولتان می زند.

✅ کافی است نتیجه به نفع ما تمام شود تا دیگر هیچ صدای انتقادی شنیده نشود. عده ای تلاش می کنند از نحوه بازی ایران انتقاد کنند و شانسی بودن پیروزی در رقابت را به همگان یادآور شوند. اما دیگر صدای این جمع قلیل به گوش نمی رسد. به قول گزارشگر بازی، فوتبال ما را به آرزوهایمان رسانده است. اما این آرزوها چه هستند که فوتبال قدرت برآورده کردن آنها را دارد؟

✅ برخی از حضور صرف ایران در گروه مراکش، اسپانیا و پرتغال به عنوان تحقق یکی از آرزوها یاد می کنند، آرزویی که در لفافه از دهه ها بی توجهی ساختاری نظام بین الملل به کشورمان ابراز نارضایتی می کند و معتقد است فوتبال، می تواند برای نود دقیقه هم که شده، تصویر ما را به جهانیان تحمیل کند و ما را در مرکز توجه مردم و رسانه ها قرار دهد. تحلیلی که گروه ایران را به جای گروه مرگ، گروه زندگی تلقی می کند و دیده شدن به کمک فوتبال رسانه ای شده مدرن را به مثابه تحقق یک آرزو تفسیر میکند. این تحلیل را در صورتی می پذیرم که باخت و شکست سنگین در این بستر، آبروریزی بین المللی تفسیر نشود. ترسی که تمام وجود گزارشگر بازی را در بیست دقیقه اول بازی با مراکش را فرا گرفته بود. او مرتبا از نبود تیمی مثل ایتالیا و کافی بودن افتخار حضور در جام جهانی یاد می کرد، اقدامی که طبیعتا هدف آماده سازی اذهان برای شکست احتمالی را دنبال می کرد.

✅ پس به اعتقاد من، موضوع فقط دیده شدن نیست. موضوع فرصتی است که پیروزی یا مساوی تیم ایران، در اختیار مردم قرار می دهد تا با بازتولید نشانه های سیاسی و اجتماعی در بستری فوتبالی،  خودی نشان دهند و آرزوهای تاریخی شان را مسکن وار تحقق بخشند. شادی و نشاط جمعی در موقعیتی بدون استرس، آرزویی است که طبق تجربه، تنها در چنین موقعیتی امکان پذیر است. در اینجا به کلیدواژه استرس بیشتر دقت کنید، انگار پیش فرض غیرقانونی بودن شادی و تجمع از بین رفته است و همگان می دانند می توانند بدون هر پیش فرضی به شادی و پایکوبی جمعی بپردازند. حتی برای شادی محدودیت زمانی هم وجود ندارد و تنها خستگی می تواند پایان بخش آیین های خودجوشمان باشد.

 ✅ عکس ها و واکنش های تصویری ایرانیان در فضای مجازی از  موفقیت و افتخار #مای_جمعی خبر می دهد. این زمان، تنها زمانی است که تفاوت های فکری، سیاسی و حزبی رنگ می بازند. اقوام و نژادها برای لحظاتی کوتاه هم که شده به شدت #یکی می شوند و مرزهای اجتماعی یگانگی را تجربه می کنند. بنابراین یکی دیگر از آرزوهای جمعی ما به لطف فوتبال نمایان می شود. توفیق گرایی جمعی #ما که به واسطه سختی های اقتصادی و تحمیلی، به آرزویی سخت و دست نیافتنی تبدیل شده است.

✅ فوتبال، آرزوهای جمعی ما را برآورده نمی کند، بلکه برای لحظاتی کوتاه، فرصت تجربه آنها را برایمان فراهم کرده و مخدروار (برای ساعاتی) ذهنمان را از انبوه مشکلات و سختی ها دور می کند. شاید اصرار آقای گزارشگر بر استفاده چندین باره از گزارهء "#حالاکهشنگولیم" بی دلیل نبود. فوتبال فرزند بر حق #مدرنیته است و در دنیای مدرن، همه چیز مصرفی و موقتی است.
دفعات مشاهده: 691 بار   |   دفعات چاپ: 18 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ای خداااا ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۲۱ | 
ای خداااا

رضا شجیع


تصمیم گرفته بودم در مورد مسائل موضوعی زودگذر یادداشتی ننویسم ولی قسمت آخر سریال پایتخت باعث شد دوباره دست به قلم شوم و موضوعی را با خوانندگان در میان بگذارم. راستش را بخواهید پنج دقیقه پایانی سریال برایم بسیار تلخ تمام شد. جایی که بهتاش دچار تطور فکری می شود و شروع به حلالیت گرفتن می کند. هدفی که سازندگان سریال دنبال می کنند، اینکه جوانان مخاطب سریال، پس از دیدن آن دچار تطور فکری شوند و از این به بعد طوری بیندیشند که آن ها می خواهند. ای خداااا کلید واژه بهتاش است، آوایی که از حسرت خبر می دهد. حسرتی که با تصمیم او برای مهاجرت قاچاقی عریان تر می شود. او که با مشکلاتی نظیر اشتغال، مسکن و ازدواج دست و پنجه نرم می کند و فارغ از مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه، در جستجوی زندگی و رفاه حداقلی برای خود است. او هم مثل هزاران جوان در فکر رفتن است و سعادت را در مهاجرت جستجو می کند. تا اینجای سریال، بهتاش پایتخت به نماد بخشی از جوانان ایرانی تبدیل می شود. جوانانی که از رقصیدن و شاد بودن هراسی ندارند و شکاف عمیقی میان ارزش های خود و خانواده شان احساس می کنند. پس داستان پایتخت ٥، به وضوح دارای مخاطبان روشنی است و کل سریال را می توان در یک دیالوگ سه جمله ای خلاصه کرد:

- بهتاش: من مشکل دارم با این جامعه و می خواهم بروم.

- پاسخ: کشور در شرایط حساسی است و در بیرون مرزها با داعشی های وحشی در حال مبارزه است. نمی بینی؟

- بهتاش: بله متوجه شدم و از شما به خاطر اشتباهاتم و افکار نادرستم حلالیت می طلبم.

موضوع دفاع از حریم کشور به هیچ عنوان موضوع چالش من با پایتخت ٥ نیست. مشکل من از جایی آغاز می شود که به ناگاه بر روی تمام مسائل جوانی به نام بهتاش خاک ریخته می شود. بهتاش تمام چالش هایش را فراموش می کند و انگار نه انگار که قرار بوده به خاطر مشکلات لاینحلش پا به فرار بگذارد، آن هم به بدترین شکل ممکن. آیا سریال انتظار دارد من جوان ایرانی هم با دیدن سریال چنین شوم؟ معتقدم پنج دقیقه پایانی سریال مشخصاً چنین هدفی را در ناخودآگاه ذهن مخاطب جستجو می کند.
اما نکته کلیدی پایتخت ٥ این است که «نسل جوان» در عین حال که مخاطب اصلی است، به نوعی قربانی اصلی اتفاقات نیز محسوب می شود. باور کنید اگر پایتخت فیلمی با درون مایه طنز نبود، همان اتفاقی در انتظارش بود که سر خلبان جوان فیلم حاتمی کیا اتفاق افتاد. به نظر می رسد گروهی رسانه ای شدیداً به دنبال ساخت و ترویج گفتمان فداکاری و از خودگذشتگی در جوانان ایرانی به وقت شام هستند. گفتمانی که نمی تواند بد باشد، به شرطی که مشکلات واقعی جوانان در پس این فرایند فراموش نشده و به دسته چندم اولویت ها سقوط نکند، که در چنین شرایطی فقط می توان گفت؛ ای خداااا.
دفعات مشاهده: 1532 بار   |   دفعات چاپ: 33 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: این ابومسلم یاغی ... ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۹ | 
این ابومسلم یاغی ...
 
رضا شجیع
 


ابومسلم خراسانی برای خراسانی ها بیش از آنکه یادآور یک شخص خاص باشد، یادآور یک تیم فوتبال با پیشینه ای پنجاه ساله است. تیمی که از سال 1349 کار خود را در زمین های خاکی مشهد آغاز نمود و همراه با رشد فوتبال در این خطه پر استعداد، مسیر ترقی خود را طی نمود. در این میان هواداران پر شماری را به سمت خود جلب کرد و توانست جایگاهی مهمی برای خود دست و پا کند. فرایند هویت سازی این تیم تصادفاً هوشمندانه بود و توانست با خلق معنا در نزد خراسانی ها، به هویت و تاریخچه فوتبال خراسان تبدیل شود. قبل از تشریح این فرایند هوشمندانه هویت سازی، اجازه دهید نکاتی را در مورد ابومسلم خراسانی بیان کنم. ابومسلم خراسانی، شخصیت تاریخی شجاع و جنگجویی است که در مورد او یک روایت کلی وجود دارد. کسی که خلافت را از امویان گرفت و دو دستی تقدیم عباسیانی کرد که آنها هم در برخورد با شیعیان و امامان معصوم مثل امویان عملکرد قابل قبولی نداشتند. روایت دیگر در مورد ابومسلم خراسانی این است که از او به عنوان ایرانی وطن پرستی یاد می شود که تاثیرش بر نظام سیاسی آن زمان غیرقابل انکار است و حداقل تأثیرش این است که اقتدار ایران را در ساختار سیاسی عصر خود افزایش می دهد. نکته دیگر روایت هایی است که بیانگر مخالفت آشکار امامان وقت از جمله امام صادق (ع) با رفتارها و فعالیت های ابومسلم خراسانی است؛ بدین صورت که ایشان هرگز با قیام ابومسلم همراهی نکرد و شیعیان را از شرکت در قیام مسلحانه وی به انگیزه خونخواهی اهل بیت، منع فرمود. بر این اساس، به نظر می رسد دو روایت متضاد در مورد ابومسلم خراسانی وجود دارد؛ اول مخالفت صریح امامان وقت با رفتارها و تصمیم های او و دوم؛ حرکت های وطن پرستانه ابومسلم خراسانی به منظور مخالفت با هر دو گروه خلفای اموی و عباسی است که در نهایت زمینه قتل او به دست منصور عباسی را فراهم می کند. به عبارت ساده تر؛ ابومسلم خراسانی کسی است که به علت همراهی با عباسیان، حمایت شیعیان را از دست می دهد و در نهایت توسط خود عباسیان کشته می شود.
همین چند خط کوتاه در مورد این شخصیت تاریخی کافی است تا چهره متمایز، ناهمگون و البته رمزآلود وی که با جنگاوری نیز عجین شده نمایان شود. اکنون اجازه دهید؛ ابومسلم خراسانی را با این ارجاع تاریخی مبهم و رمزآلود در بستر فوتبال بررسی کنیم و به این سئوال پاسخ دهیم که چرا هنوز فوتبال دوستان مشهدی، در ورزشگاه ها ابومسلم را فریاد می زنند و او به این راحتی ها فراموش نمی شود؟ ضمن اینکه انتخاب نام سیاه جامگان (یاران ابومسلم خراسانی) به جای نام ابومسلم که پس از اعتراض آیت الله خاتمی رخ داد، اتفاق عجیب دیگری بود که بر ضرورت تحلیل نشانه شناختی این واژه از منظر هواداران فوتبال تأکید می کند.
پیراهن این تیم به پیروی از یاران ابومسلم خراسانی (سیاه جامگان) مشکی انتخاب می شود که خطوطی قرمز رنگ (نماد خون) بر روی آن نقش بسته است. از منظر نشانه شناختی، زمین فوتبال به مثابه میدان جنگی است که می تواند زمینهء فوران و یا تبلور هویت هواداران را فراهم نماید. در این حالت هوادار، خود را از نقش هایی که اجتماع به او تحمیل کرده آزاد می کند، به اصطلاح نقاب را برمی دارد و خودش می شود. در اینجا نقش رنگ ها از اهمیت ویژه ای برخوردار می شود. رنگ هایی که در این میدان نمادین، هواداران و تماشاگران را به تاریخ باشگاه، شکست ها و موفقیت ها ارجاع می دهند و هدف هوشمندانه معناسازی برای هواداران را به خوبی دنبال می کنند. در اینجا دیگر نام باشگاه صرفاً بر نام یک شخصیت تاریخی دلالت ندارد، بلکه ویژگی های تاریخی شخصیت (آنچه از این شخصیت در ذهن هوادار کلیشه سازی شده) با تاریخ و افتخارات باشگاه پیوند خورده و در نهایت مفهوم متفاوتی را برای هوادار خلق می کند، بدین معنا که باشگاه ابومسلم در ذهن هوادار به نمادی از خونخواهی، شجاعت، جنگاوری و غیره تبدیل شده و هر مسابقه، جنگی است که هواداران به دنبال به زیر کشیدن ظلم و کسب پیروزی در یک میدان نمادین هستند، میدانی که جنگیدن مهمتر از پیروزی است و کسانی که مخالف این گزاره هستند، بی تردید فوتبال را به خوبی نمی شناسند. نکته مهم دیگر، فرصت هواداری فوتبال برای ریشخند و نقد فرهنگ رسمی است. با آغاز هر مسابقه، گویی سیاه جامگان بر صحنه نمایش ظاهر می شوند و جنگی نمادین در می گیرد. در این حالت هوادار هم بازیگر است و هم تماشاگر، هم سوژه است و هم ابژه و این دوگانه جذاب، به زیباترین شکل ممکن تجلی می یابد. به قول آیت الله علم الهدی؛ «ابومسلم یک انسان جانی، بی‌باک و بی‌بندوبار بود» و موضوع اینجاست که به شکلی نمادین، جانی بودن، بی باک بودن و حتی بی بند و بار بودن، تصویری جذاب از یک هوادار دو آتیشه و یک بازیکن متعصب فوتبال است. دقت کنید که اینجا همه چیز نمادین است و در این بازی نمادگونه که ماموریت تخلیه هیجانات و خشونت نهفته در انسان را نیز دنبال می کند، این ویژگی ها ویژگی های بدی نیستند، البته اگر از سطح نماد و نشانه خارج نشوند.
اکنون نکته اینجاست؛ حذف نام ابومسلم (چه درست، چه غلط) از پیشانی یک تیم فوتبال، به معنای حذف بخش اعظمی از نمادسازی هوشمندانه است که در یک بستر تاریخی شکل گرفته است. چیزی که سرمایه غیرملموس یک باشگاه محسوب شده و کمتر تیمی در ایران، دارای چنین ارجاع تاریخی عمیقی است. به نظر می رسد باشگاه مشکی پوشان به شکلی ضعیف و ناهمگون قرار است این ارجاع تاریخی را در غیاب نام ابومسلم خراسانی و سیاه جامگان نمایندگی کند و اینکه فوتبال دوستان خراسانی، هنوز که هنوز است این نام را در ورزشگاه ها فریاد می زنند.  اینکه شخصی به نام علی «عباسی» مدیرعامل این باشگاه است، طنز جدی و معنی داری است که در دکان هیچ افسانه سرایی یافت نمی شود.
دفعات مشاهده: 1465 بار   |   دفعات چاپ: 90 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سگ هایی برای ناخودآگاه ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۵ | 
تحلیل انیمیشن گشت پنجولی؛
سگ هایی برای ناخودآگاه
 
رضا شجیع
 
ایام عید در فکر خرید هدیه سال نو برای فرزند چهار ساله ام بودم که متوجه شدم او بیش از هر چیز علاقه مند به داشتن عروسک های یک سریال کارتونی به اسم «سگ های نگهبان» است. در مقابل پیشخوان اسباب بازی فروشی بودم که با دیدن صف مردم برای خرید اسباب بازی سگ های نگهبان، متوجه شدم بازار اسباب بازی هم به طور کامل قافیه را به کالاهای خارجی باخته است. موضوع فراتر از یک درخواست ساده است، موضوع در مورد والدینی است که دوست دارند برای یک لحظه ای هم که شده کودک دلبندشان را شاد کنند و به ارزش مازادی فراتر از آنچه هزینه می کنند دست یابند. موضوع این است که روح و روان کودک با تمام وجود خواهان محصولی کانادایی به اسم گشت پنجولی است و والدین بدون آنکه سن حساس کودک خود را در نظر بگیرند، بدون هیچ پرسشی اسباب بازی را تهیه کرده و و به فرزندان دلبند خود تقدیم می کنند.
 

 
 
 
با یک جستجوی ساده در فضای مجازی متوجه شدم که هیچ مطلبی به زبان فارسی در مورد تحلیل این انیمیشن وجود ندارد. عجیب است که علی رغم حساس بودن سن مخاطبان آن، هیچ گاه جدی گرفته نشده و در مورد آن پرسشی ایجاد نشده است. آنچه می خوانید تحلیلی کوتاه در مورد این پدیده کم نظیر دنیای اسباب بازی و انیمیشن است، به قول فرانک فالکون؛ گشت پنجولی محصول 2013 کانادا بزرگترین برنامه تلویزیونی بچه هاست. اگر تا به حال اسم «سگ های نگهبان» یا «گشت پنجولی» به گوشتان نخورده، احتمالاً شما فاقد هرگونه ارتباط با کودکان هستید و یا اینکه بچه ای در نزدیکی شما زندگی نمی کند. اجازه دهید ابتدا مروری کوتاه بر داستان کلی و شخصیت های این انیمیشن متفاوت داشته باشیم:
 
 تحلیل روایت
داستان مربوط به پسری به اسم «رایدر» است، پسری که از پدر و مادرش خبری نیست و او در دنیای خودش و با سگ هایش که هر کدام دارای مهارتی خاص هستند در یک برج شیشه ای در بالای جهانی متمدن زندگی می کند. رایدر و سگ هایش که در ابتدا 5 توله و در قسمت های بعدی داستان به شش توله سگ تبدیل می شوند، وظیفه ارایه خدمات اورژانسی به شهروندان آرمان شهر در مواقع بحرانی را بر عهده دارند. توله ها رایدر را «فرمانده رایدر» خطاب می کنند و برتری و تسلط او بر روی سگ ها کاملاً مشهود است. برای درک بهتر داستان، اجازه دهید یکی از قسمت ها را که از نظر اتفاقات، مرتباً در هر فسمت تکرار می شود را با هم مرور کنیم:
در یکی از قسمت های این کارتون، زنی در انجام وظیفه خود مبنی بر مراقبت از یک مرغ خانگی کوتاهی کرده و در نهایت این امر باعث ایجاد یک بحران شده است. مثلاً قایقی با سرنشین خود که همان مرغ خانگی باشد در حال غرق شدن است. رایدر پنج توله را به برج فراخوانده و شروع به تشریح چیستی و موقعیت بحران از طریق ارایه یک پاورپوینت نسبتاً طولانی می کند. طولانی از این منظر که بحران در حال وقوع است و رایدر عجله ای برای حذف فرایند ارایه و یا کوتاه تر کردن آن ندارد. چیس (Chase) که سرگروه سگ ها نیز محسوب می شود؛ در تمامی مأموریت ها حضور فعال دارد و در مقابل این زوما (Zuma) توله سگ دارای مهارت قایقرانی است که کمتر به مأموریت ها اعزام می شود. پس از اتمام ارایه رایدر، و در حالی که سگ ها مرتب در حال تکان دادن دم خود هستند، مأموریت آغاز می شود. رایدر که خود دارای جت اسکی پیشرفته ای است معمولاً نقش پررنگ تری ایفا می کند و سگ ها که معمولاً علاقه مند به کار گروهی هستند، همه با هم بحران را مدیریت می کنند. پس از اتمام مأموریت، سگ ها در مقابل ظرف غذا ایستاده اند و این رایدر است که در مقابل پاداش انجام مأموریت، به سگ ها پاداش می دهد.  به طور خلاصه هر قسمت انیمیشن گشت پنجولی دارای یک فرایند شش مرحله است:
1) مسأله ای وجود دارد
2) تماس با گشت
3) پروسه جالب حرکت توله ها به سمت برج مراقبت
4) تشریح مشکل توسط رایدر و تقسیم وظایف همه در جریان مأموریت
5) حل مسأله
6) شادی همه
تا اینجا به نظر می رسد انیمیشن گشت پنجولی پر از ایده کمک و همکاری است و قرار است بچه های ما را برای دنیای بهتر تربیت کند. دنیایی که همه مسائل قابل حل هستند و همکاری و مدیریت (در یک کلمه عقلانیت) کلید حل مشکلات است.

 
 

تحلیل شخصیت ها
اما ماجرای «گشت پنجولی» همین جا تمام نمی شود. همانطور که اشاره شد، رایدر برای مخاطبان شخصیت سردی است که دارای توله سگ هایی ناز است. توله سگ ها هر کدام دارای شخصیتی متمایز با مهارت های ریز و درشت هستند. نحوهء برخورد رایدر با سگ ها، به نوعی است که ما را یاد «اقتصاد گیگی» می اندازد. اقتصاد گیگی محیطی است که جایگاه کارگر در آن موقتی است و البته برای کودکان، آن ها کارگرانی موقتی محسوب نمی شوند. برای من این موضوع زمانی حساس تر می شود که متوجه می شوم رایدار دارای یک سگ رباتیک است. حتی در یکی از قسمت ها، رایدر که خود را با سگ رباتش سرگرم کرده، توله سگ ها را مشاهده می کند که احساس بی هویتی می کنند و در نتیجه به الکل پناه برده اند. آنچه مسلم است؛ مرتباً بر حس مالکیت رایدر تأکید می شود.
چیس، اسکای، زوما، راکی، مارشال، رابل و بعدها اورست، شش توله سگی هستند که رایدر آن ها را رهبری می کند. سازندگان این انیمیشن برای تأثیرگذاری حداکثری بر سن مخاطب (2 تا 7 سال) از روش بازاریابی عصبی استفاده کرده اند. قبل از توضیح روش آن ها در موضوع بازاریابی عصبی، لازم است بر این نکته تأکید کنم که سن 4 سال، سن آغاز تفکر منطقی است و موضوع برخورد کودک با سگ هایی که صحبت می کنند، اهمیت موضوع و تأثیرگذاری انیمیشن بر ناخوادآگاه کودک را افزایش می دهد.
 
تحلیل انیمیشن از منظر بازاریابی عصبی
1) موسیقی
موسیقی انیمیشن به نحوی طراحی شده که به سادگی برای تمام سنین و بویژه مادران قابل درک است. کودک سریع موسیقی را درک می کند و نت ها به سرعت نقاط لذت در هیپوتالاموس را فعال می کنند. رقص دسته جمعی سگ ها و شادی آن ها پس از مأموریت ها، امری است که بر تأثیرات موسیقیایی انیمیشن می افزاید.
 
2) رنگ
هر سگ دارای رنگ اختصاصی مربوط به خود است. این امر به سازندگان این امکان را می دهد که برای هر سگ یک شخصیت متمایز تولید کنند. نحوه ساخت انیمیشن ها و رنگ پردازی به نحوی است که بچه ها طالب همه شخصیت ها هستند. یکی از آن ها نباشد، انگار که یک قطعه از پازل گم است. در نهایت هر بچه که معمولاً با رایدر همذات پنداری می کند، به یکی از سگ ها علاقه بیشتری نشان می دهد. بد نیست از کودکتان سئوال کنید به کدام سگ علاقه بیشتری دارد، پاسخ به این سئوال که معمولاً کودکان از پاسخ به آن در ابتدا فرار می کنند، اطلاعات بیشتری در مورد اثر ناخودآگاه شخصیت ها، در اختیار شما قرار می دهد.
 
3) صحنه های تکراری
صحنه های تکراری که مرتباً در هر قسمت تکرار می شود، مثل نحوه تجهیز و ورود سگ ها به برج، به نحوی بر ساخت گفتمان از طریق تکرار تأکید می کند. گفتمان محصول قدرت است و این قدرت با تکرار برخی موضوعات، در ناخودآگاه ساخته شده و بازتولید می شود. بدون این گفتمان، سگ ها نمی توانند مدت زیادی در ذهن کودک دوام بیاورند و حرف ها و تأثیراتشان موقتی خواهد بود.
 
4)  تکیه کلام ها
هر سگ دارای تکیه کلام مربوط به خود است که این امر به هویت سازی سگ ها کمک می کند. تکیه کلام رایدر این است که «هیچ کاری نشد ندارد، و هیچ توله­ای ضعیف نیست» و تکیه کلام چیس هم این است که «چیس همیشه گوش به زنگه!».
 
تحلیل جنسیت
در قسمت ها ابتدایی انیمیشن، 4 سگ از 5 سگ دارای جنسیت مردانه هستند و در کنار رایدر که پسری ماجراجوست، اساساً به نظر می رسد وزنه انیمیشن به سمت جنسیت مردانه است. تا اینکه در قسمت ها بعدی انیمیشن، سر و کله «اورست» هم پیدا می شود. دختری که گشت را در مأموریت های برفی یاری می کند. ضمن اینکه دختری به اسم «کیتی» که ظاهراً دوست رایدر است هم در انیمیشن حضور دارد و در حالی که به نظر می رسد دامپزشک است ولی معمولاً به کار شست و شو و تیمار کردن توله ها مشغول است و نقش تأثیرگذاری از او مشاهده نمی شود.
 
چرا سگ؟
معتقدم مهمترین دستاورد انیمیشن و اسباب بازی های گشت پنجولی، تأثیر آن ها بر ناخودآگاه کودک است و اتفاقاً سگ از این منظر درست و علمی انتخاب شده است. سگ خط میان خودآگاهی و ناخودآگاه را نگهبانی می کند. به قول بودا اندیشه ها نیازمند نگهبانی است و سگ به طور ناخوادآگاه نقش پاسداری از اندیشه ها را بر عهده دارد. در همه داستان‌ها و افسانه‌هایی که درباره سگ بیان شده، این حیوان مجموعه‌ای از نمادهای پیچیده، اما شفابخش است، و راهنمای وفاداری است که با لیس زدن قدرت پاکیزه‌سازی خود را آشکار می­کند، او که بر اساس اساطیر، میانجی دنیا و آخرت بوده و دارای پیوندی عمیق با ماوراء است.

 
 
 
تحلیل روانشناختی
آنچه مسلم است شکل گیری «من» یا ego کودک از برخورد او با واقعیت های بیرونی شکل می گیرد. وظیفه «من» کودک، کنترل نهاد یا اصل لذت است و این در حالی است که انیمیشن سگ های نگهبان در حال واقعیت سازی بیرونی و به نوعی ساخت «من» کودک است. این امر تا حدی ما را در مورد علت غیبت والدین رایدر آگاه می کند.  نکته اینجاست که غرب پیش از آنکه معتقد به نقش سازنده والدین در فرایند تربیت باشد، بر نقش مخرب آن ها در این فرایند تأکید می کند. به همین دلیل است که در کشورهای پیشرفته آموزشی نظیر سوئد، فنلاند و کانادا، والدین به سرعت از فرایند تربیت کودک حذف می شوند. این نکته ای است که انیمیشن به طور غیر مستقیم بر آن تأکید می­کند.
نکته دیگر تلاش مشهود انیمیشن برای ایجاد تعادل میان عینیت و ذهنیت است. انیمیشن از پراگماتیسم محض (اصالت عمل) عبور کرده و بر خلاف دیدگاه دکارتی مبنی بر تقابل عینیت و ذهنیت، تا حدی به دیدگاه پوپر و البته ملاصدرا مبنی بر تعامل ذهنیت و عینیت تکیه می کند. طولانی بودن پاورپوینت های رایدر و بررسی همه جانبه و البته ذهنی مسئله پیش از ورود به عرصه عمل، اشاره به این موضوع دارد که برای موفقیت در عرصه عینیت و عمل، به ذهنیت هم نیاز است. رایدر و توله هایش به طور غیرمستقیم به کودکان می آموزند که برای موفقیت در یک مأموریت، مهارت کافی نیست، بلکه باید به علم، تخیل و البته تفکر انتزاعی نیز توجه نمود.  
 
تحلیل نهایی
بر این اساس، ما با یک انیمیشن به ظاهر ساده ولی با محتوایی کاملاً پیچیده و حساب شده روبرو هستیم. انیمیشنی که ایده هایش را در ناخودآگاه کودک جانمایی کرده و به کمک قدرت گفتمانی خود تثبیت می کند، ایده ای که ممکن است برای ما الزاماً ارزش به حساب نیاید.
گشت پنجولی به شکل اعجاب انگیزی در حال مهندسی کردن علاقه کودک است و در این فرایند به شکل  هنرمندانه­ای نقش والدین را حذف می کند. نکته جالب ماجرا این است که بچه را کل مستقلی می بیند که خودش  می­تواند مشکلاتش و البته مشکل دیگران را حل کند و در پایان پاداش درونی (لذت) دریافت کند. مشکلاتی که از نظر محتوایی، هزاران کیلومتر با جنس مشکلات انسان ایرانی فاصله دارند و در آرمان شهری بدون خدا و هرگونه مسلک و آیین اتفاق می افتند. منفی ترین نکته گشت پنجولی در جایی است که رایدر در دنیایی تماماً الکترونیکی زندگی می کند و اطرافش پر از اسکرین (صفحه نمایش) است. دنیای رایدر دنیای اسکرینی است و اینترنت اشیاء در تمامی اجزای زندگی او رسوخ کرده است. جایی که زندگی رایدر بدون اینترنت، اسکرین و گوشی های هوشمند غیرقابل تصور است. با تمام این تفاسیر، احتمالاً لحظاتی به فکر فرو خواهیم رفت و مجدداً بی خیال خواهیم شد؛ چون می دانیم دیدن کارتون گشت پنجولی و بازی کردن با اسباب بازی هایش، کودکانمان را خوشحال خواهد کرد. همین احتمال برایمان کافی است و البته اینکه کالاهای ایرانی برای رقابت با کالایی اینچنینی، راه بسیار طولانی در پیش دارند. اینطور فکر نمی کنید؟
دفعات مشاهده: 2933 بار   |   دفعات چاپ: 262 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: خطر سندرم تد برای دولتی ها ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ | 
خطر سندرم تد برای دولتی ها

رضا شجیع

به مانند کسی که آبله های قرمز صورتش عیان شده و در معرض دید قرار گرفته است، به نظر می رسد سندرم تفکر دولتی آرام آرام در رفتار من نیز عیان شده است. در هفته های اخیر به طور جداگانه از دو نفر شنیدم که افکارم در حال دولتی شدن است. این اولین خطر بالقوه ای است که هر فرد شاغل دولتی را تهدید می کند و از آنجا که آثارش تدریجی و آرام است، عوارض آن نیز بسیار مخرب خواهد بود. این بازخوردهای تکان دهنده فرصتی برای اندیشیدن و بازسازی افکارم فراهم نمود. به راستی ویژگی های سندرم تفکر دولتی (تد) چیست:

1- راننده ای را تصور کنید که ماشینی را هدایت می کند که مالکیتش متعلق به دیگری است. دست اندازها بی اهمیت می شوند و راننده هر جور که دلش می خواهد و آنطور که برایش لذتبخش تر است، رانندگی می کند. بی توجهی وضعی و فقدان بازخورد به موقع، راننده را به نقطه ای می رساند که دیگر هیچ ارزشی برای خودرویی که دستش امانت است قائل نیست. در سندرم تد، حس مسئولیت پذیری آرام آرام رنگ می بازد.

2- در دولت ها به دلیل تعدد نیروی انسانی و محدودیت وظایف، گاهی یک وظیفه به چند بخش تقسیم شده و در اختیار افراد مختلف قرار می گیرد. به همین دلیل خروجی یا برونداد نهایی معمولا توسط فرد رصد نمی شود و در نتیجه تدریجا نگاه کل نگر افراد به نگاه بخشی و کوتاه مدت نگر تبدیل می شود. در سندرم #تد، فرد دچار روزمرگی شده و به تدریج توان تحلیل راهبردی خود را از دست می دهد.

3- در سندرم  تد، خیلی سریع فرد از خود بیگانگی عبور می کند، یعنی از آنجا که فکر می کند خدماتش و کارش موجب رشد احتمالی مدیران فرادستش شده و به او عنوان ابزار نگریسته می شود، ترجیح می دهد تمام توان خود در کار را عرضه نکرده و این امر زمینه بیگانگی تدریجی او با کار را فراهم می کند. مهارت های شغلی اش به تدریج افت کرده و بدون آنکه خودش متوجه شود دچار رکود می شود.

4- کارکنان مشاغل دولتی که با بخش خصوصی سر و کار دارند و اتفاقا شاهد رشد و پویایی این بخش از نظر اقتصادی هستند، به تدریج و به شکل ناخودآگاه از آن متنفر شده و شروع به سنگ اندازی می کنند و یا تلاش می کنند از طریق سهم خواهی و برقراری مراودات مالی ناسالم، عقب ماندگی احتمالی خود را جبران کنند. آنها راضی نیستند و بعید است به این سادگی ها راضی شوند.

5- افراد مبتلا به سندرم تد، مرتبا از مشتریانشان سوال می کنند کجا کار می کنند و شغلشان چیست. به دنبال روزنه ای برای راه انداختن ده ها کار ریز و درشت خود هستند. کافی است بفهمند کاره ای در فلان جا هستید، کارتان را راه می اندازند تا کارشان راه بیفتد.

6- افراد مبتلا به سندرم تد، تدریجا در دام عدد سابقه خود گرفتار می شوند. آن را معیار شایستگی تلقی می کنند و انتظار دارند پاسخی در خور سابقه شان و نه شایستگی شان دریافت کنند. بی توجهی به این امر، در نهایت آنها را در بلندمدت به منتقدین قهار تبدیل می کند. آنها پست و مسئولیت را برای خدمت نمی خواهند، حق طبیعی خود می دانند. حقی که مزایایش می تواند برایشان تا مدت کوتاهی راضی کننده باشد.

7- ول کن بابا

نتیجه گیری
انسان دولتی محصول جامعه معتاد به نفت است و انسان دولتی، غیر از خودش همه را و در نهایت دولت را مقصر مشکلاتش قلمداد می کند. بنابراین طبیعی است که این مطلب کسی را ناراحت و دلخور نخواهد کرد، و البته کسی را هم تحت تأثیر نخواهد داد. مثل من که حقوق آخر ماه دولت، خماری ام را موقتا درمان خواهد کرد.
دفعات مشاهده: 1619 بار   |   دفعات چاپ: 52 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نشانه شناسی تبلیغ جدید بانک ملی به مناسبت جام جهانی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ | 
نشانه شناسی تبلیغ جدید بانک ملی به مناسبت جام جهانی
 
تبلیغ جدید بانک ملی برای حمایت از تیم ملی و جام جهانی روسیه: پیرمردی که به سختی و به کمک عصا ایستاده، مردی با لباس کارگری که تمیزی لباسش از بی مشکل بودنش خبر می دهد، جوانی با لباس غیررسمی و البته جهت نگاهی متفاوت (انگار که قهر است) و باز هم مردی با پیراهن یقه سفید (یقه بسته) با کت و شلوار مشکی و بسیار تمیزی که احتمالا نماد جامعه مدیریتی و بازاری است (و نه کارمندی)، دیوار دفاعی تیم ملی را تشکیل داده اند ... و البته هیچ زنی در مقام حمایت مشاهده نمی شود، چراکه از منظر تبلیغ کننده، ورزش امری مردانه است و تبلیغ آنجا که پر از دروغ است، کمی هم در لفافه از خود صداقت نشان می دهد.

دفعات مشاهده: 1608 بار   |   دفعات چاپ: 50 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: یک بازی دو نیمه ای؛ فوتبال تلویزیون، جهانی سازی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۵ | 
کتاب یک بازی دو نیمه ای؛ فوتبال تلویزیون، جهانی سازی منتشر شد

بخشی از مقدمه مترجم؛ رضا شجیع



فوتبال و لیگ حرفه­ ای، واژه ­های جذابی هستند که هیچ ربطی به فوتبال امروز ایران ندارند. آنچه ما امروز به نام فوتبال ­حرفه­ ای ایران می­شناسیم، کاریکاتور ناشیانه­ ای است از فوتبال حرفه­ ای اروپاست و هیچ ربطی به واقعیت­ های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران ندارد. در یک کلام، فوتبال ایران «عقلانیت» لازم را ندارد؛ به همین دلیل هرگز نمی­ تواند مدعی توسعه باشد. وابستگی این ورزش به بودجه دولتی از یک طرف و پذیرش اجباری آن از طرف دیگر، این ورزش را به ابزاری برای تولید انبوه سرگرمی و غفلت بدل کرده است. هنوز بسیاری از سیاست­مداران و مذهبی ها این ورزش وارداتی را ابزاری برای نفوذ و سلطه فرهنگ غرب تلقی می­ کنند و البته این تصورشان خیلی هم بیراه نیست. نکته اینجاست که ایرانیان در برابر نسخه عقلانیت غربی، نسخه انفعال شرقی را در پیش گرفتند و این فوتبال بدون برنامه و تنها به واسطه فشار گاه و بیگاه نهادهای بین المللی به مسیر آرام و لاک پشتی خود ادامه می­ دهد. برای تشریح هر چه بهتر این موضوع، ضروری است به تشریح مفهوم «عقلانیت» بپردازم.
«عقلانیت» کلیدواژه مورد تأکید وبر است و او معتقد است جامعه به واسطه تسلط تدریجی نظام بازار، ناگزیر به سمت عقلانیت و در نهایت عقلانیت ابزاری حرکت می­ کند. به اعتقاد وبر، انسان اولیه نیز از عقلانیت متناسب با شرایط خود را داشته و بشر در هر دوره با پیشرفت تدریجی توان ابزارسازی­ اش، همواره برای تأمین نیازها و رسیدن به اهدافش با ابزارها و وسایل بهتر و کارآتر تلاش کرده است. از عصر شکار تا عصر اطلاعات، تلاش بشر برای عقلانی­ سازی امور زندگی ­اش مشهود است و تلاش می ­کند پای این عقلانی سازی را به حریم­ ها و نهادهای اجتماعی هم باز کند. نظم ­بخشی به آیین ­ها، تقسیم کار بین اعضای خانواده، تقسیم کار بین نهادهای اجتماعی، همه و همه گام ­های ابتدایی عقلانی­ سازی جوامع هستند. عقلانیتی که بعدها در قالب مفاهیم بروکراسی به عرصه مدیریت و در نهایت تمام عرصه ­های اجتماعی رسوخ می­ کند و به واسطه پیشرفت­ های شگرف تکنولوژی و ارزش ­های حاکم بر نظام سرمایه ­داری غرب، هدف حداکثرسازی منافع نظام بازار و تضمین چرخه سرمایه را از طریق افزایش حداکثری کارایی دنبال می­ کند. فوکو به شکل جدیدی از عقلانی­ سازی اشاره می­ کند که با ظهور موج سوم فناوری ظهور کرده و اصطلاحاً جریان قدرت را نامرئی اما توان را آن در کنترل شرایط چندبرابر می ­کند.
نقد عقلانیت ابزاری غرب نباید ما را از نقد بی­ نظمی موجود غافل کند و به سمت نفی عقلانیت سوق دهد. به طور کلی عقلانیت چهار ویژگی دارد که اولین آن­ها، هدفمندی است. ما اطراف خود افراد یا سازمان­ های بسیاری را می­ شناسیم که هدف دارند ولی این هدفمندی کافی نیست، ابزار یا وسیله دستیابی به اهداف دومین ویژگی عقلانیت است. دستیابی به هدف با چه ابزاری؟ اینجا نقش دانش و پیشرفت روزافزون تکنولوژی معنی­دار می­شود و دانش به عنوان پیش­فرض ابتدایی عقلانی­ سازی پدیدار می­ شود. نتیجه ­گرایی و تلاش سیستم برای کسب نتایج مشهود و قابل ارزیابی، ویژگی دیگر عقلانیت است که سیستم را به سمت کارایی و بهره ­وری حداکثری سوق می­ دهد. اما ویژگی چهارم؛ ارزش است. دستیابی به نتایج با چه ارزشی؟ این همان سوالی است که ذهن منتقدان را به خود مشغول کرده است. ارزش­ های مذهب پروتستان و به تبع آن سرمایه­ داری، فضای فوتبال جهانی را در برگرفته و آرام آرام در فرهنگ­ های ملی و محلی رسوخ می ­کند و ارزش ­های آنان را به انزوا می­ کشاند. پس در شرح وضعیت فوتبال ایران، اشاره به این نکته ضروری است که فوتبال ایران به دلیل وابستگی شدید به نفت، نیازی به کارایی احساس نمی­کند و متأسفانه در برابر آن مقاومت نیز می ­کند. سیستم­ های عقلانی برای ایجاد نظم، طبیعتاً به تخصص، دانش و فناوری بیشتر و پیشرفته ­تر احتیاج دارند و در این حوزه نیز شدیداً مقاومت وجود دارد. جریان­ های مالی و سرمایه ­ای حاکم بر فوتبال ایران از نظام بازار و سرمایه در هر سه سطح محلی، ملی و جهانی پیروی نمی­ کنند و بر این اساس نمی­ توانند مولد اقتصادی و در نتیجه توسعه­ محور باشند. به طور کلی معتقدم بی­ نظمی حاکم بر فوتبال ایران تصادفی نیست و اتفاقاً در قالب نوعی عقلانی ­سوزی (نفی عملی تخصص، دانش و اثربخشی) از سوی عوامل انسانی و سیستمی تسریع­ کننده فساد و بی­ نظمی دنبال می­ شود.
افزون بر مسائل فوق، فضای حاکم بر مدرنیته و به دنبال آن تعامل، گفتگو و بده و بستان مستمر نهادهای مختلف اجتماعی، نهاد ورزش و بویژه فوتبال را به پدیده ­ای ناهمگون و چندوجهی در ایران بدل کرده است. فوتبال خواسته یا ناخواسته به نمود واقعی فرایندهای جهانی شدن تبدیل شده و ایران به عنوان کشوری در حال گذار و البته با پتانسیل شدید پذیرش المان­ های مدرنیته، آن را با تمام وجود و با تمام نشانه ­های جهانی ­اش پذیرفته و در قلب خود جای داده است. چه کسی هست که در دورترین روستاهای ایران هم با فوتبال جهانی شده مدرن ارتباط برقرار نکرده باشد؟ ورزشی که با تاریخ، باورها و سنت ­های آنان غریبه است، ولی آن را بیشتر از ورزش ­های بومی و سنتی ­شان دوست دارند و در برخی موارد آن را می­ پرستند. این اتفاق چگونه رخ داده است؟ پاسخ به این سئوال نمی­ تواند سخت باشد، زیرا فوتبال مدرن امروزی، دقیقاً با فضای فرهنگی حاکم بر زندگی انسان مدرن هماهنگ است. این فوتبال چیزی را به آن ­ها هدیه می­دهد که ورزش­ های سنتی و بومی ­شان با آن همه پشتوانه فلسفی و نشانه­ های معنوی هرگز آن را برایشان به ارمغان نمی­ آورند. پاسخ را می­توان در «مصرف» جستجو کرد. انسان مدرن فوتبال را تنها بازی و تماشا نمی ­کند، بلکه آن را به طور مستمر و مداوم مصرف می­ کند. فوتبال مدرن به کالایی بدل شده است که هر لحظه قابل مصرف است. دارای تاریخ مصرف است و همواره به شکل رقابتی نو جایگزین و بازتولید می­ شود. گردابی از نو شدن مداوم و وهمی پایان­ ناپذیر که هویت هوادار را با خود درگیر می ­کند و فضایی در دسترس، قابل فهم و البته هیجان­ انگیز برای ابراز هویت «خود» هوادار فراهم می ­کند. چنین پدیده­ ای بدون تردید شایسته توجه، احترام و البته سرمایه­ گذاری بی ­پایان است.
اما فوتبال در این مسیر پر فراز و نشیب تنها نبوده است. «تلویزیون» از یک نقطه تاریخی، پیوند و همزیستی خود را با فوتبال آغاز می ­کند و فضای آن را به کلی تغییر می­ دهد، به طوری که تصور هر کدام بدون دیگری تقریباً غیرممکن است. کتاب حاضر بی ­تردید روایت­گر این پیوند اجتناب ­ناپذیر است و به راحتی هر چه تمام ­تر، فاصله فوتبال به اصطلاح حرفه­ ای ایران را با فوتبال عقلانی اروپا به تصویر می­ کشد. بر این اساس، کتاب حاضر در نهایت با یک یأس و یک امید برای خواننده به پایان می­ رسد؛ یأس از این منظر که فاصله و راه نرفته بسیار است و امید از این منظر که ما را از این فاصله آگاه می­ کند و نمی­ گذارد در نادانی و غفلت خود غوطه ­ور بمانیم.
کتاب شگفت ­انگیز و کم نظیر کارنل سندوس، برای غربی­ ها روایت حال و گذشته و برای ما که در حال گذار و توسعه هستیم، روایت آینده ­ای است که هنوز اتفاق نیفتاده است. این کتاب به سئوالاتی درباره فوتبال پاسخ می­ دهد که تا­کنون ذهن انسان ایرانی پاسخی برای آن­ ها نداشته است. او برای پاسخ به سئوالات بی شمار و اساسی خود، بیش از 11 ماه در میان هواداران تیم­ های پرطرفدار فوتبال جهان زندگی می­ کند و با آن­ ها کلام می­ شود. کتاب «یک بازی دو نیمه ­ای» روایتی تاریخی از روند تحول فوتبال و تلویزیون است و تصویری شفاف و دیدنی دربارهء وضعیت هواداران و چگونگی برقراری ارتباط ناگسستنی آن­ها با فوتبال ارایه می ­دهد. قلم نقادانهء و تسلط سندوس بر تئوری­ های اجتماعی مرتبط با ورزش مثال ­زدنی است. او هرجا که لازم باشد، نظریات صاحب نظران برجسته جامعه­ شناسی را هم به چالش کشیده و به شکلی جدی نقدشان می کند.  
کتاب «یک بازی دو نیمه ­ای؛ فوتبال، تلویزیون، جهانی­ سازی» نوشتاری علمی است و از رویکردی نشانه­ شناسانه برای تبیین روایت­ های خود استفاده کرده است. طبیعتاً این امر خواننده بیگانه با مفاهیم جامعه ­شناسی را با چالش روبرو خواهد کرد، اما از طرف دیگر می ­تواند به ارتقاء دانش و شناخت علاقه­ مندان و پژوهشگران حوزه فوتبال کمک کند و آغازگر مسیری جدید برای خلق پژوهش ­های مفید و کاربردی برای فوتبال ایران باشد. در پایان بر خود لازم می ­دانم از کارنل سندوس به واسطه تألیف این کتاب ارزشمند و همچنین انتشارات وزین چشمه به دلیل انتشار آن تشکر نمایم. کتاب حاضر، آغازگر جوشش و تحولی اساسی در نگرش من نسبت به فوتبال بود و امیدوارم برای خوانندگان این کتاب نیز چنین باشد.
دفعات مشاهده: 1930 بار   |   دفعات چاپ: 75 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پذیرش الگو بودن اجباری نیست ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
پذیرش الگو بودن اجباری نیست
 

رضا شجیع
 



روزنامه شهروند/ این یک تناقض جدی است، لباس و پوشش ما در وهله اول ترجیحات ذهنی و فردی مبتنی بر سلیقه شخصی ماست که از طرف دیگر، الزامات جامعه را هم درنظر گرفته و به دنبال جلب رضایت جمعی در مورد نوع پوشش است. اینجا مسأله بر سر درست یا نادرست‌ بودن پوشش ورزشکاران نیست، موضوع بر سر غلبه الزام اجتماعی بر فردی و همچنین موضوع بر سر عمومی‌شدن امر خصوصی به واسطه بازتاب گسترده رفتار ورزشکاران چهره در شبکه‌های اجتماعی و در نهایت شبکه عصبی نظام اجتماعی است. سوال اصلی این است؛ اگر سوشا مکانی یا طارمی، افراد عادی بودند، آن‌قدر حساسیت روی پوشش آنها وجود داشت؟ موضوع اینجاست که چهره‌های مشهور به واسطه وسعت توجهی که دریافت می‌کنند و به واسطه خیل طرفدارانشان، شروع به مقابله با الزامات نامریی یا بایدهای اجتماعی کرده و اصطلاحا شروع به تحمیل بیشتر ترجیحات فردی خود می‌کنند. آنها به تدریج متوجه می‌شوند؛ با هر حرکتی که خلاف جریان غالب انجام می‌دهند، جریان رسانه‌ای گسترده‌ای ایجاد می‌شود و در این جریان رسانه‌ای عده‌ای مخالف، عده‌ای موافق و عده‌ای هم بی‌تفاوت هستند. نکته دیگر اینکه نمی‌توان پوشش و رفتار رسانه‌ای ورزشکاران ایرانی را با ورزشکاران چهره سایر کشورها مقایسه کرد. در کشوری مثل انگلستان، رفتار ورزشکار هرچه باشد، مطابق فرهنگ جهانی است، به عبارت ساده‌تر؛ فرهنگ عمومی با فرهنگ جهانی مطابقت کامل دارد اما در ایران فرهنگ عمومی مشخصا تحت تأثیر سه فرهنگ جهانی، ایرانی و اسلامی است. یعنی رفتاری مورد تأیید قرار می‌گیرد که مطابق با هنجارهای مدنظر هر سه فرهنگ باشد. این موضوع پیچیدگی‌های فرهنگ در جامعه ایرانی را نشان می‌دهد. بر این اساس، موضوع ورود به ترجیحات فردی ورزشکاران چهره و تلاش برای جهت‌دهی آن، موضوعی است که در سال‌های اخیر مطرح بوده و بعضا با برخورد انضباطی از سوی نهادهای رسمی نیز همراه شده است. تجربه جهانی و تاریخی نشان می‌دهد این باشگاه‌ها هستند که برای کنترل و جهت‌دهی مسائل فردی ورزشکاران ورود می‌کنند و دنیای حرفه‌ای امروز در مورد همه چیز و حتی ساعت خواب ورزشکاران برنامه دارد و اعلام‌نظر می‌کند. در مورد پوشش ورزشکاران ایرانی، راهکار کوتاه‌مدت گفت‌وگو و راهکار بلندمدت آموزش است و اینکه آنها بدانند و متوجه شوند؛ خواسته یا ناخواسته، درست یا نادرست به الگوی صدها نوجوان تبدیل شده‌اند. این گزاره شاید مسئولیت ناخواسته‌ای که بر دوششان قرار گرفته را به آنها یادآوری کند و به ما هم یادآور شود؛ پذیرش این مسئولیت هرگز اجباری نیست.

دفعات مشاهده: 1658 بار   |   دفعات چاپ: 58 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: والیبال و آرزوهای دست یافتنی اش ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
یادداشت منتشر شده در فصلنامه دنیای والیبال
والیبال و آرزوهای دست یافتنی اش

رضا شجیع



این قانون انسان در جامعه مصرفی مدرن است که هر سطحی از لذت را به او اعطا کنی، انتظارش بالاتر می رود و نوبت بعد لذت بیشتری را طلب می کند. ورزش معاصر یکی از مهمترین ابزارهایی است که مرتبا از طریق تولید انبوه سرگرمی و خلق لحظات هیجان آور و زیبا، لذتی کم نظیر برای مخاطب ایجاد کرده و از این نظر، همچنان نقش مهمی در صنعت فرهنگی کشورها ایفا می کند. قصد ادامه این بحث را ندارم، فقط اینکه والیبال ایران لذت و موفقیتی را در سال های اخیر به مردم هدیه داده است که تکرار آنها کمترین انتظاری است که این روزها در مردم وجود دارد. دیگر کسی نمی تواند از فقدان استعداد در والیبال ایران صحبت کند، دیگر نبود حامی مالی بهانه قابل قبولی نیست و دیگر نمی شود به راحتی مخاطب والیبال دوست ایرانی را خشنود کرد.
به عبارت ساده تر، کار سخت شده است؛ دیگر صحبت از ارتقاء رتبه نیست، صحبت از بهبود میلیمتری رکورد است. ورزشی ها می دانند که برای زدن رکوردهای بهتر، تلاش و ممارست بیشتر، تجهیزات و روش های تمرینی به روز تر و در نهایت سبک مدیریتی عقلانی و حرفه ای تری نیاز است. در یک کلام؛ کار احمد ضیایی از آن چیزی که تصور می شود سخت تر است، انتظارات بالا رفته است و همه منتظر شگفتی ها و موفقیت های عالی تر از فدراسیون والیبال هستند. البته بخشی اعظمی از این انتظار به خود جامعه باز می گردد و در جایی که نهادهای اجتماعی مسئول تولید نشاط و شادابی ناکارآمد عمل می کنند، بار مسئولیت یک تنه بر دوش ورزش افتاده و این ورزش است که به ناچار باید خلاء طبیعی و البته حیاتی نیاز به موفقیت جامعه را پر کند.
بر این اساس معتقدم چوب امدادی والیبال ایران، زمانی به دست احمد ضیایی رسیده است که والیبال ایران از منظر تاریخی وارد دوران تازه ای شده است. از شاخصه های این دوران ظهور استعدادهایی است که تیم ملی والیبال را در میادین بین المللی مطرح کرده و ایران را به مرحله جدیدی از رقابت های سطح بالای بین المللی رهنمون ساخته است و این در حالی است که بین تیم ملی و عملکرد مذکور، با سطح لیگ ها و نحوه مدیریت باشگاه های ما تناسب نزدیکی وجود ندارد. مثل خودرو لوکس و گران قیمتی که پارکنیگ مناسبی برای آن وجود نداشته و یا تعمیرکار خبره ای برای روزهای سخت آن وجود ندارد.
بر این اساس مهمترین انتظار جامعه والیبال از احمد ضیایی مشخصا ارتقاء استانداردهای حرفه ای والیبال و نزدیک کردن مولفه های آن با کلاس جهانی است. لیگ های والیبال ایران باید به سمت جهانی شدن و باز کردن دروازه های خود برای بازیکنان سطح اول والیبال جهان اقدام کنند. باشگاه های حرفه ای والیبال که موتور محرکه چرخش اقتصادی این ورزش محسوب می شوند، ضروری است به سمت پایدارسازی درآمدهای خود و خلق مزیت رقابتی بیشتر نظیر ترانسفر بازیکن اقدام کنند. تیمداری حامیان مالی به معنای باشگاه داری نیست، و این امر در بلندمدت، والیبال ایران را با چالش جدی مواجه خواهد کرد.
استقرار نظام آموزش و تربیت مربیان، موضوع دیگری است که می تواند به طور جدی در دستور کار دکتر احمد ضیایی قرار گیرد. استعدادهای بالقوه و بی نظیر والیبال ایران، تنها در سایهء حضور مربیان توانمند و با دانش روز است که شکوفا شده و به سرمایه های ملموس این رشته ورزشی تربیت می شوند. بنابراین سرمایه گذاری هدفمند فدراسیون بر روی پرورش مربیان، امری است که می تواند تداوم موفقیت والیبال را تضمین کند.
آخرین انتظار از احمد ضیایی، توجه جدی به والیبال شهروندی و همگانی کردن آن در سطح محلی است. توانمندسازی هیأت های شهرستانی و استانی (به ویژه استان ها و شهرستان های مستعد از منظر آمایش والیبال) می تواند فرایندهای توسعه والیبال در سراسر کشور را تسریع نماید. والیبال ایران شایسته موفقیت های بیشتر است و این آرزویی است که با تدبیر رییس جدید، حمایت پیشکسوتان و هم افزایی همه اعضای جامعه والیبال دست یافتنی است.
دفعات مشاهده: 1652 بار   |   دفعات چاپ: 57 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: «بُزدل» باش ولی «مربی» نباش! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۹ | 
تحلیل نشانه شناسی تبلیغ «کی روش- بانک سامان»
«بُزدل» باش ولی «مربی» نباش!
 
رضا شجیع
 
بانک سامان، جزو معدود بانک هایی است که ورزش را به عنوان بستری مناسب جهت اجرای برنامه ها و پویش های تبلیغاتی خود انتخاب کرده و در سال های اخیر از فرصت ها و شخصیت های ورزشی برای ساخت و توسعه جایگاه برند خود استفاده کرده است. حضور موفق در رقابت های لیگ جهانی والیبال با شعار «آب هست ولی کم است» و همچنین حمایت ارزشمند از عظیم قیچی ساز به مناسبت پیوستن این ورزشکار به باشگاه هشت هزار متری ها، از جمله برنامه های هوشمندانه این بانک محسوب می شوند. اما استفاده از کی روش در فصل جدید تبلیغات بانک سامان، موضوعی نیست که به راحتی بتوان از کنار آن عبور کرد. سئوال این است که آیا انتخاب کی روش به مانند دو انتخاب قبلی این بانک، انتخابی هوشمندانه محسوب می شود؟ اجازه دهید پیش از پاسخ به این سئوال، تحلیلی نشانه شناسانه پیرامون این تبلیغ و تبلیغات مشابه ارایه دهم:
 
از کامیون تا ستاره
تصویر قرار گرفتن حسین رضازاده در کنار کامیون های شرکت کاماز، تبیلغ متفاوتی بود که همچنان در یادها باقی مانده و البته واکنش های بسیاری را در آن زمان به همراه داشت. «تمایزگذاری» کارکرد غالب تبلیغ مذکور محسوب می شد، بدین صورت که مخاطب با دیدن تبلیغ مذکور حس می کرد کامیون دارای قدرتی فوق العاده است. بر این اساس، کالا و حسین رضازاده در کنار هم، مضمون قدرت فوق العاده کالا (در اینجا کامیون) البته در یک مقیاس جهانی و بین المللی را به مخاطب القاء می کردند. مشابه این روش را می توان در مورد تبلیغ کریم باقری و خمیر دندان نیز مطرح کرد. تبلیغی که در ابتدا کریم باقری را در حال اهدای خمیردندان نشان می دهد و در سری دوم تبلیغات (که هوشمندانه تر هستند)، کریم باقری را در حال خندیدن و آن هم در کنار دو چهرهء زیباروتر نشان می دهد. در سری اول تبلیغات خمیر دندان، کریم باقری همچنان دارای چهره ای خشک با دهانی بسته است و به دو صورت؛ 1) بال کت و شلوار و پیراهن سفید و 2) با لباس تیم ملی، خمیر دندان را در دست گرفته است. شرکت مذکور در اینجا به دنبال پیوند زدن تمام ویژگی های خوب باقری به کالای خود است. به عنوان مثال اگر شما کریم را به مبارزه جویی و پرکاری می شناسید، همان حس به خمیردندان هم قابل انتقال است و گویی که با خمیردندانی قدرتمندی و مبارزی روبرو هستیم، جایی که شرکت نگران است مبادا پیام ضمنی منتقل نشود و بر این اساس به صراحت جمله «مبارز بوی بد دهان» را هم ذکر کرده است. مشابه همین تبلیغ، کریم با پیراهن تیم ملی است و گویی که قرار است با یادآوری مدلول افتخارات ملی او، حس غرور ملی مخاطب نیز تحریک شده و در نهایت مبارز ما به یک مبارز پیروز و افتخارآفرین تشبیه شود.


 
.
اما تبلیغ علی دایی برای یک شرکت ارایه دهنده خدمات خودرو آنلاین، از رویکرد متفاوت تر و البته هوشمندانه تری برای تبلیغ استفاده می کند. نام این رویکرد «همپیوندی عینی» است. تبلیغی که علی دایی را داخل خودرویی شیک و تمیز و در حال مطالعه نشان می دهد. نام روزنامه یا مجله ای که دایی در حال مطالعه است، نام برند سامانه مذکور است و تیترهای اول و دوم روزنامه، به طور غیر مستقیم ویژگی های محوری شرکت ارایه دهنده خدمات خودرو نظیر آرامش و هزینه کم را به تصویر کشیده است. دایی در این تبلیغ راضی و خشنود است و حسی که به مخاطب منتقل می شود نیز دقیقاً همین است. در رویکرد همپیوندی، قرار است بین یک تصویر ذهنی و خوشه ای از احساسات یا ویژگی ها ارتباط برقرار شود. نکته مهم در مورد تبلیغ مذکور این است که همزمان، بین احساسات و کالا (در اینجا خدمات) موجودیتی مستقل و منفرد برقرار کرده و پیوندی جذاب میان آن ها برقرار می کند.  نوشته روی تبلیغ، مضمون مد نظر طراح و مضمونی که قرار است از طریق علی دایی منتقل کند را نمایان می کند؛ «همه شما ستاره اید». دایی به عنوان یک ستاره ورزشی، قرار است این حس را به مخاطب القاء کند که با استفاده از تاکسی های این شرکت، شما به ستاره تبدیل خواهید شد و احتمالاً مثل ستاره خواهید درخشید. نکته مهم دیگر، موضوع مجله یا روزنامه به عنوان یک کالای فرهنگی در دستان علی دایی است. موضوعی که به طور غیرمستقیم بر آزادی فکر و آرامش سفر اشاره می کند. چراغی که در بالای سر دایی روشن است و امکان مطالعه را برای او فراهم کرده است. بیرون ماشین تاریک و انگار شب است و این مضمون ستاره را برای ما که در آرزوی ستاره شدن هستیم مجدداً تقویت می کند. 
  
 
اکنون فرصت خوبی است که تبلیغ کی روش و بانک سامان را با جدیت بیشتری مورد تحلیل قرار دهیم. روش تبلیغ به صورت «قطره چکانی» اعمال می شود و ابتدا بیلبوردهایی با جمله «مربی، سفیر شد» اکثر بیلبوردها و فضاهای تبلیغی شهر را پر می کند. سئوال در ذهن مخاطب ایجاد می شود که سفیر کجا؟ چراکه سفیر شدن کی روش به عنوان مربی تیم ملی و چهره ای مشهور، سوال مهمی است که بر مبنای یک نیازسازی کاذب، عطش رسیدن به پاسخ را در مخاطب بالا می برد. تا اینجا فرایند اجرایی پیش بینی شده برای تبلیغ بسیار هوشمندانه است. تبلیغ اصلی رونمایی می شود و یک کلمه یعنی نام بانک به گزارهء قبلی اضافه می شود. در این تبلیغ، بر خلاف سه تبلیغ قبلی، دیگر خبری از کالا و خدمات نیست؛ حتی کی روش را در فضای بانک هم نشان نمی دهد. در دست او کارت بانک یا چیزی شبیه آن نیست و به طور کلی، هیچ گونه پیوند صریحی میان بانک و کی روش مشاهده نمی شود. تنها نام و نشان بانک و مجموعه های زیر مجموعه آن است که در کنار کی روش مشاهده می شود. اجازه دهید این تحلیل را در چند بخش مستقل ادامه دهیم:
 
1- سفیر
در مورد واژه «سفیر» دو روایت وجود دارد؛ اولی ریشه پهلوی آن که از سوبار (Sobar) به معنای رایزن پنددان خبره وام می گیرد و دیگری ریشه عربی آن از ریشه فرضی سفر است، که معنای ابتدایی "آشتی دهنده میان دو قوم" را به ذهن متبادر می کند. این واژه در نهایت به نمایندگان رسمی دولت ها که مأموریت های ویژه ای از جمله ابلاغ پیام دوستی و تعامل را بر عهده دارند اطلاق می شود. با توجه به ایرانی نبودن کی روش، انتخاب واژه سفیر بسیار هوشمندانه انتخاب شده است. کسی که به طور رسمی حامل پیام مهمی است و در فهوای این پیام، دوستی و تعامل نهفته است.
 
2- مربی
این واژه برای ایرانی ها واژهء آشنایی است، واژه ای عربی که از «رب و» ریشه می گیرد. مالک و صاحب اختیار، معنای ریشه ای آن و تربیت کننده ترجمه مناسبی برای این واژه است. نکته اینجاست که واژهء «مربی» در این تبلیغ به صورت عام استفاده شده است. مربی در معنای عام، دیگر مربی تیم یا یک گروه خاص نیست. این استفاده عام از واژه مربی مشخصاً دارای کارکردی است که در جای خود توضیح خواهم داد.
 
  
3- دست ­های بسته
در سری دوم تبلیغات، پس از تعلیق حدوداً دو هفته ای، شاهد پاسخ به سئوال اولیه هستیم. واژه «سامان» به گزاره «مربی، سفیر شد» اضافه می شود. زمینه تبلیغ سفید یا آبی (رنگ غالب لوگوی بانک) است و کی روش در حال نگاه کردن به آینده و دوردست هاست. کت و شلوار سورمه ای که رنگ رسمی روابط رسمی دیپلماتیک است به درستی انتخاب شده و رنگ سفیر پیراهن این ترکیب را کامل می کند. یقه پیراهن کی روش بر خلاف رویه سفرای دیپلمات باز است و قرار است حس دوستی، راحتی و صمیمیت را القاء کند. دست به سینه ایستاده و این نوع ژست، علاوه بر نشان دادن ادب و احترام، از بسته بودن خبر می دهد. بر اساس اصول زبان بدن، دست بسته و گره خورده به این شکل، نشان می دهد که فرد هنوز پیام اصلی خود را ارسال نکرده و به زبان ساده تر هنوز دست خود را رو نکرده است. این نشانه ضمنی، زمینه را برای گام بعدی تبلیغ فراهم می کند.

 
 
 4-  دست­ های باز
در گام چهارم تبلیغ، همانطور که دست کی روش باز می شود، نیت اصلی تبلیغ کنندگان نیز رو می شود. اینکه آنها از پیوند با کی روش به دنبال القای چه معنایی به مردم و مشتریان هستند، در سری جدید تبلیغات «کی روش- سامان» مشخص می شود. زمینه تصویر ورزشگاه آزادی پر از تماشاگر است و از منظر نشانه شناسی، او را محور توجه نشان می دهد. ورزشگاه به مثابه معبد از یک طرفی با مضمون مربی ارتباط برقرار می کند و ورزشگاه به مثابه میدان جنگ، از طرف دیگر با ویژگی «جنگجو بودن» کی روش که در متن تبلیغ به آن اشاره شده، ارتباط معنایی برقرار می کند. به گزارهء زیر دقت کنید:
«یک مربی فقط برای تیم نمی جنگد؛
برای مردم می جنگد.
مربی باش!»
 

در اینجا به ترکیب «یک مربی» دقت کنید؛ واژه «مربی» که قبلاً بر روی آن کار شده است. دیگر لازم نیست بگوید منظورش چه کسی است. اکنون اتاق فکر تبلیغ مطمئن است که دو واژه کی روش و بانک سامان می توانند جانشین واژه مربی شوند. جانشینی کی روش در سطح (به صورت صریح) و جانشینی بانک در عمق (به صورت ضمنی) اتفاق می افتد. حال به گزاره حاصل از نشانه شناسی صریح توجه کنید:
«کی روش فقط برای تیم نمی جنگد؛
برای مردم می جنگد.
مثل کی روش باش!»
 
5- مردم
به نظر می رسد اتاق فکر تبلیغ، قرار است از محبوبیت کی روش نزد مردم استفاده کند و اینکه او را جنگجویی می داند که پا را فراتر از تیم گذاشته و برای مردم می جنگد. رویکردی عامه پسندانه که قرار است هم بر محبوبیت مردمی کی روش صحه بگذارد و هم گل خود را در آخرین قدم به ثمر برساند. گلی که حالا از پشت این همه صحنه آرایی جذاب آشکار شده است. اکنون می توانیم از گزاره حاصل از نشانه شناسی ضمنی که در ناخوادگاه مخاطب به آرامی نفوذ کرده رونمایی کنیم:
«بانک سامان فقط برای جیب خودش تلاش نمی کند (نمی جنگد)؛
برای مردم هم تلاش می کند (می جنگد).
مثل ما باش!»
گزارهء «مربی باش» از حالت دستوری برخوردار و از جنس توصیه خارج شده است. دارای نوعی تحکم است و معلوم نیست دقیقاً مخاطبش چه کسی است. رنگ آبی گزاره، به کی روش که حالا تصویر و چهره اش آبی شده ارتباط ارجاعی برقرار می کند. انگار توصیه ای تأکیدی به کی روش و بانک است که همچنان به تلاش و جنگیدن خود برای مردم ادامه دهند. علامت تعجبی که در کنار گزارهء «مربی باش» قرار گرفته، این فرضیه را تاحدی تأیید می کند.
 
6- نقطه ویرگول
در یک نوشته، نویسنده زمانی از نقطه ویرگول استفاده می کند که باید جمله مستقل خود را پایان دهد و می تواند آن را ادامه ندهد، اما تصمیم می گیرد نوشته خود را همچنان ادامه دهد. در برخی منابع، نقطه ویرگول نماد حضور خداوند (رب) است و از یک تداوم و جریان پاینده خبر می دهد.
 
7- کی روش ایرانی
آخرین گام تبلیغ، جمله ای است که کی روش در یک تیزر تلویزیونی به زبان فارسی ایراد می کند:
«یک مربی پرواز نمی کند؛
سکوی پرش می سازد،
مربی باش!»
با توجه به مطالبی که عنوان شد، اکنون خودتان می توانید نشانه های نهفته در این پیام را حدس بزنید. جایی که کی روش پرتغالی با زبان مادری مان  به ما توصیه هایی می کند و انگار که او دیگر عضوی از ما محسوب می شود. ایرانی با تعصبی که در حال جنگیدن برای مردم است، امری که با جریان مالی زندگی آن ها در تعارض است و یکی از جنبه های نهفته در تبلیغ مذکور نیز محسوب می شود؛ چیزهایی غیرواقعی را طوری به خردمان می دهند که آن ها را باور کنیم و بپذیریم. نکته اینجاست؛ در ظاهر، عده ای در حال جنگیدن برای ما هستند؛ اما در باطن همه می دانیم پشت پرده این عزیزان «سکوساز و مردم دوست» چیزی نیست که باید باشد. به قول بوردیو؛ تمام آن چیزی که می گویند و نشان می دهند، برای چیزهایی است که نمی خواهند بگویند و نشان دهند.
 
نتیجه ­گیری
به قول رولان بارت، حرف زدن و به طریق اولی سخن گفتن، آنگونه که دائماً تکرار می­کنند ارتباط برقرار کردن نیست، به بردگی کشیدن است و به دنبال ورود به عمق حریم خصوصی سوژه و به دنبال آن خدمت به «قدرت» است. به عبارت ساده تر؛ نشانه ها معصوم و بی طرف نیستند، بلکه در شبکه های پیچیده بازتولید ایدئولوژیک گرفتارند. در حالی که بی اعتمادی به نظام بانکی روز به روز در حال افزایش است، ماشین بزرگ تبلیغات بانک ها به دنبال جلب اعتماد مردم از طریق استفاده از ظرفیت چهره های ورزشی و هنری است. کی روش از این منظر دارای مزیت است؛ کسی که جریان خبری اش تا جام جهانی تداوم داشته و می تواند فرایند یادداری تبلیغ را تا مدت ها ادامه دهد. آنچه مدیران بانک و اتاق فکر تبلیغ تصور نمی کردند، این بود که محبوبیت مردمی کی روش، در یک تقابل ساده با علی کریمی، دچار تزلزل شود و ضربه مهلکی را بر پیکر این کمپین تبلیغاتی وارد کند. جایی که مردم ترجیح می دهند «بزدل» باشند تا «مربی!».
دفعات مشاهده: 2399 بار   |   دفعات چاپ: 273 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: من از مردم ایران نمی ترسم، از تو می ترسم! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ | 
پاسخ من به یادداشت دکتر امید هاشمی
من از مردم ایران نمی ترسم، از تو می ترسم!

رضا شجیع

با احترام به شخصیت نویسنده، ولی به نظرم یکی از احساسی ترین و سطحی ترین نوشته هایی است که این روزها در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود. دلایلم را در چند بخش تشریح می کنم:

١- نویسنده از ترس نسبت به مردمان سرزمینش صحبت می کند و بی محابا خلق و خوی مردمان آمریکا و ژاپن را بر سرشان می کوبد. منکر برخی خلق و خوی ایرانیان نیستم و معتقدم باید ریشه این خلق و خوی را در فرهنگ و محیط زیست این سرزمین جستجو کرد. فرهنگی که طی هزاران سال همواره مورد هجوم بیگانه قرار گرفته و مرزهایش طی قرن ها آرام و قرار نداشته است. تغییر مداوم حکمرانان، قحطی و خشکسالی و ناامنی، انسان ایرانی را در موقعیت ذهنی مشخصی تثبیت می کند که در نهایت برای حفظ معیشت و بقای خود، خلق و خوی خاصی را در پیش بگیرد. مقایسه مردمان کشورها بدون در نظر گرفتن بافت اجتماعی و گذار تاریخی، اقدام نسنجیده ای است که می تواند ما و شما را گمراه کند.
٢- نویسنده اتفاق یازده سپتامبر را با برف سنگین تهران مقایسه کرده است، که این هم مقایسهء نا به جا و نادرستی است. در واقعه ای مثل یازده سپتامبر، حمله عامل بیرونی فورا باعث انسجام عوامل داخلی می شود. این یک گزاره تقریبا اثبات شده است و مایهء تعجب است که چنین مقایسه سطحی و شتاب زده ای صورت می گیرد. نویسنده از گران شدن کرایه تاکسی گله می کند در حالی که لحظه ای نمی تواند خود را به جای راننده تاکسی فرودگاه تصور کند که رفت و برگشتش ساعت ها طول کشیده و به دلیل فقدان عقلانیت محیطی و مصائب ناشی از نبود سیستم واکنش سریع و مدیریت بحران راهداری، امکان پیش بینی مسیر برایش غیرممکن است. در چنین حالتی پذیرش همان یک میلیون تومان، از نظر من نه از روی سودجویی که از روی پاسخ به مشکلات معیشتی صورت می گیرد. منکر برخی زیاده خواهی ها نیستم، ولی معترض نویسنده هستم که به جای نقد سیستم خدمات رسانی عمومی و نحوهء مدیریت آن، انگشت اشاره خود را سمت مردم گرفته و آنها را گناهکار و ترسناک جلوه می دهد.
٣- معتقدم نویسنده یادداشت فوق، به میزان قابل توجهی تحت تاثیر رسانه های جمعی است. اجازه دهید این موضوع را با مقایسه ترس افراد از سفر هوایی و ترس آنها از سفر زمینی با خودرو شخصی تشریح کنم. احتمالا سقوط هواپیما یک در دو میلیون است و دو صورت وقوع سانحه، ٦٠ درصد احتمال زنده ماندن وجود دارد. این در حالی است که ریسک سفر با خودرو شخصی از طریق جاده حدود ٦٥ برابر بیشتر است و بر اساس آمارها به طور میانگین سالانه حدود ٥٠٠٠٠ نفر جان خود را در جاده ها از دست می دهند. با این حال نمی توان این حقیقت را انکار کرد که ترس بسیاری از انسان ها از سفر هوایی بیشتر است. دو عامل در ایجاد این ترس دخیل هستند؛ یکی وسعت پرداخت رسانه های جمعی به سوانح هوایی و دیگری احساس عدم کنترل توسط فرد، جایی که فکر می کند، از دستش کاری بر نمی یاد و تسلیم محض واقعه است. ترس نویسنده از مردم ایران هم از همین جنس است. از نویسنده محترم سوال می کنم؛ چرا تیراندازی های مرگبار و البته مردمی آمریکا که نمونه اخیرش در لاس وگاس باعث قتل بیش از ٥٠ آمریکایی شد، در شما ترسی ایجاد نکرد؟ چرا فداکاری صدها شهید جنگ تحمیلی به اندازه فداکاری ٥٠ ژاپنی، ترس شما را کم نکرد؟ مگر در همین زلزله کرمانشاه مردم به میدان نیامدند؟ به همین زودی فراموشتان شد؟
٤- در پایان نویسنده و منتشر کنندگان این قبیل یادداشت ها را درک می کنم؛ غاز دیدن مرغ همسایه از منظر روانی اجتماعی، نوعی واکنش و اعتراض به وضع موجود است. از منظر موقعیت ذهنی وضعیت موجود را ویرانشهر تصور می کنند و در جستجوی یک آرمانشهر هستند. رفتار متعالی فرهنگی را از مردم خواستار می شوند و متأسفانه ساختارها و نهادهای اجتماعی را به شکلی ناخواسته و ناخودآگاه تبرئه میکنند. نویسنده محترم کاش به جای نقد مردم، نهادهای آموزش، اقتصاد و حتی رسانه را نقد می کردند. این قبیل نقدها بی تردید زرد و ترسناک هستند و آنجا که با اقبال عمومی در شبکه های اجتماعی روبرو می شوند، ترسناک تر می شوند و اینجاست که باید شرمسار بود.
مطالب مرتبط: من از مردم ایران می ترسم!
دفعات مشاهده: 1971 بار   |   دفعات چاپ: 64 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سایه روشن یازدهمین جشنواره فیلم های ورزشی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۴ | 
سایه روشن یازدهمین جشنواره فیلم های ورزشی

رضا شجیع

روزنامه آسمان آبی/ جشنواره فیلم‌های ورزشی پس از وقفه‌ای پنج‌دوره‌ای، سال گذشته احیا شد و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، ایران کرسی خود را در فدراسیون جهانی فیلم‌های ورزشی از دست می‌داد و میزبانی این رویداد بین‌المللی به کشور دیگری اعطا می‌شد. خوشبختانه در دولت یازدهم این جشنواره کار خود را از سر گرفت و با حمایت‌های دولت به فعالیتش ادامه داد. یکی از عوامل موفقیت هر جشنواره‌ای تداوم برگزاری آن به‌صورت منظم است و اگر وقفه‌ای بین برگزاری دوره‌های آن بیفتد، جایگاه خود را میان فیلمسازان از دست می‌دهد و برای این‌که دوباره اهمیتش را بازیابد، به زمان نیاز دارد. با توجه به این موضوع، جشنواره یازدهم نسبت به دوره پیشین برگزاری، سطح بالاتری داشت، اما هنوز تا یافتن جایگاه و اعتبار ملی و بین‌المللی در جمع فیلمسازان، راه درازی پیش رو دارد.




حضور مؤثر صدا و سیما
مهم‌ترین نکته‌ای که در زمان برپایی جشنواره یازدهم به چشم می‌آمد و باعث شده بود این دوره از دوران گذشته ممتاز شود،‌ حضور پررنگ صدا و سیما و پخش مستقیم برخی قسمت‌های جشنواره فیلم‌های ورزشی از شبکه ورزش سیما بود. پخش ویژه‌برنامه‌هایی با موضوع سینما و ورزش دیگر حرکت خوبی بود که هنگام برپایی جشنواره از سیما دیدیم و این اقدام موضوع سینما و ورزش را به بحث روز سینما برای مخاطبان تبدیل کرد. البته نقاط ضعفی هم در این رویداد وجود داشت که با تداوم برگزاری جشنواره و حمایت‌های بیشتر می‌توان آن‌ها را پوشش داد تا در سال‌های آینده با قدرت بیشتری به کار خود ادامه دهد.  سینما بدون شک مؤثرترین ابزار فرهنگی است که می‌تواند نگرش و ذهن مخاطبان را تحت‌ تأثیر قرار دهد و به آن‌ها کمک کند در مواجهه با مقوله ورزش از سطح عبور کرده و با عمق بیشتری در مقوله ورزش مداقه کنند.

ورزش در سینمای جهان
مقوله ورزش در صنعت سینمای روز جهان جایگاه بسیار ویژه‌ای دارد. برای نمونه طی چند سال گذشته فیلم سینمایی «دختر میلیون دلاری» در فهرست پرفروش‌ترین آثار تولیدشده هالیوود قرار گرفت؛ فیلمی با محوریت زندگی دختری که به ورزش بوکس می‌پرداخت. بهترین فیلمسازان و کمپانی‌های تولید فیلم می‌دانند اگر به سمت تولید چنین آثاری حرکت کنند، بدون شک تولیدات‌شان با اقبال عمومی مواجه خواهد شد. ورزش مقوله‌ای پر از تعلیق است؛ چراکه ذات آن با رقابت و هیجان عجین است و می‌تواند درونمایه و تم فیلم را جذابیت ببخشد. اما در فیلم‎‌های ایرانی چنین مواردی دیده نمی‌شود. برای نمونه در بسیاری فیلم‌های داخلی زمانی که قرار است شخصیت منفی و ضدقهرمان داستان به تصویر کشیده شود، سکانسی ساخته می‌شود که او را در حال بازی بیلیارد نشان می‌دهد! یا بسیاری از شخصیت‌های فیلم‌های ایرانی زمانی که دچار تزلزل می‎‌شوند، سیگار می‌کشند. در توصیف شخصیت‌های مثبت هم سبک و سیاق زندگی سالم کمتر به تصویر کشیده می‌شود. این موضوع نشان می‌دهد ذهن فیلمسازان ایرانی اساسا از مقوله‌های سلامت، ورزش و سبک زندگی سالم دور است. به این ترتیب،‌ برگزاری جشنواره‌هایی ماننده جشنواره فیلم‌های ورزشی در وهله اول می‌تواند روی خود فیلمسازان وطنی تأثیرگذار باشد.
باید توجه داشت که فقط تولید فیلم‎‌های ورزشی اهمیت ندارد؛ ما هم در ساخت فیلم‌های ورزشی هم در پخش آن‌ها ضعف داریم. صدا و سیما و دیگر رسانه‌ها باید روی این موضوع کار کنند. نکته مهم این است که دانشکده تربیت بدنی و علوم ورزشی و گروه‌های علمی مرتبط با ورزش می‌توانند نقد فیلم‌های ورزشی را به‌عنوان برنامه‌ای مستمر در دستور کار خود قرار دهند. چرا نشست‌های نقد فیلم‌های غیرورزشی مرتب در دانشگاه‌های مختلف برگزار می‌شود، اما گروه‌های علوم ورزشی به برگزاری جلسات نقد فیلم‌های ورزشی توجهی نمی‌کنند. به نظر می‌رسد خود ورزشی‌ها باید برای اعتلای این جشنواره بکوشند تا سال به سال بر کیفیتش افزوده شود و به جایگاه اصلی خود که متناسب با ‌شأن سینمای ورزشی ایران است برسد. اگر پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی برای ما مهم است باید به سمت عوامل آن حرکت کنیم. نهادهایی مانند ستاد مبارزه با مواد مخدر هم می‌توانند بخشی از بودجه سالانه خود را به تهیه و تولید فیلم‌های ورزشی اختصاص دهند؛ فیلم‌هایی که بدون شک با استقبال عمومی هم مواجه خواهند شد، درست مانند فیلم «صفر تا سکو»‌ که موج بسیار خوبی در جامعه ایجاد کرد.

دفعات مشاهده: 1840 بار   |   دفعات چاپ: 64 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فندق شکن خراب است! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۴ | 
فندق شکن خراب است!

رضا شجیع



پس از حدود سه دهه تجربه و آزمون ایده ها و طرح های مختلف در جهت توسعه ورزش و ارتقاء نقش آن در پیشگیری از بیماری ها، کشورهای پیشرفته در نهایت متوجه شدند که راهبردهای بالا به پایین به تنهایی اثربخش نبوده و ضروری است برای حل مشکل کم تحرکی مردم، همزمان از راهبردهای بالا به پایین و پایین به بالا استفاده کنند.

الگوی فندق شکن، الگوی بسیار ساده ای است که این موضوع پیچیده را توضیح می دهد، در این الگو:
١- کم تحرکی به مثابه چالش یا مسأله؛
٢- یک بازوی فندق شکن به مثابه مردم و تمامی شبکه های مردم نهاد سطح جامعه؛
٣- و بازوی دیگری فندق شکن، تمامی دستگاه ها و نهادهای اجرایی مرتبط با سلامت و ورزش هستند.
نکته اینجاست که تعامل، حرکت و هم آهنگی هر دو بازوست که می تواند مسأله کم تحرکی را حل کرده و در زمینه نهایت نهادینه شدن ورزش در زندگی روزمره مردم را فراهم کند. به عبارت دیگر، هر گونه ناهماهنگی و نا همزمانی بین دو بازو باعث حل نسبی مشکل یا بازگشت مشکل در کوتاه ترین زمان ممکن می شود.

نکته مهم دیگری که در مورد الگوی مذکور وجود دارد، ضرورت عملکرد منسجم و یکپارچه دستگاه های اجرایی به عنوان یک بازوی واحد و هماهنگ است که متأسفانه در کشورمان هم افزایی و یکپارچگی لازم برای حل یک مشکل نظیر کم تحرکی مشاهده نمی شود. دستگاه های اجرایی به مثابه تیمی با لباس هماهنگ هستند که متأسفانه هر بازیکن خودش به دنبال خودنمایی و گل زدن است و از این رو حتی الامکان از پاس دادن و همکاری اجتناب می کند.

در بخش بازوی مردمی فندق شکن، پیش از آنکه شاهد سپردن کارها به مردم و افزایش نقش آن ها در مدیریت و راهبری امور باشیم، شاهد تقلیل مفهوم مشارکت مردم در حد حضور نمایشی و موردی آن هم با انگیزه شرکت در قرعه کشی هستیم و نتیجه آنکه راهبردهای پایین به بالای مدیران ورزشی، آنطور که باید نوآورانه، موفق و اثربخش نبوده اند.

الگوی فندق شکن، الگویی است که به سادگی علت ناکارآمدی سیاست ها و هدررفت منابع حوزه ورزش را به ما و شما نشان می دهد. برای کسانی که به دنبال راهکار عملیاتی برای برون رفت فوری از چالش هستند؛ بهترین پاسخ این است؛ دوست خوبم؛ فندق شکنمان فعلا خراب است.
دفعات مشاهده: 1853 بار   |   دفعات چاپ: 64 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   1 نظر
::
:: چرا سیاستهایمان در عمل شکست می خورند؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۲۸ | 
چرا سیاستهایمان در عمل شکست می خورند؟

رضا شجیع

چرا سیاست ها و برنامه های ما در عمل با شکست سنگینی مواجه می شوند و اساسا چرا مدیران ایرانی آنجا که قرار است سیاست های خود را در سطح کلان اجرایی کنند، عملا ناتوان جلوه می کنند؟ این سوال، پرسش اصلی این روزهای من است و آنچه می خوانید، نتیجه تفکری کوتاه پیرامون این پرسش اساسی و مهم است.

١- تقریبا همه می دانند تبدیل ایده به عمل و به دنبال آن اجرایی کردن سیاست ها، آنطور که تصور می شود ساده نیست. ساختارها از ایده ها پیشی گرفته و انگار هیچ سیاستی نمی تواند ساختارهای بیمار تشکیلاتی و مدیریتی را تغییر دهد. به همین دلیل است که بر اساس ارزیابی سازمان های دیدبان، بیش از نود درصد سیاست ها و برنامه ها در عمل با شکست مواجه شده و اجرایی نمی شوند.

٢- شاید شکاف مذکور از جایی آغاز می شود که میان فضای ایده و فضای اجرا، یک فضای خالی وجود دارد که من آن را فضای شبیه سازی نامگذاری میکنم. اجازه دهید اهمیت این فضا را با چند مثال روشن کنم؛ خلبان ها پیش از نشستن پشت فرمان هواپیما، ساعت ها پشت دستگاه های شبیه ساز نشسته و صدها یا هزاران بار فرایند راهبری هواپیما را به صورت شبیه سازی شده تمرین می کنند. پزشکان پس از ساعت ها تمرین بر روی مولاژهای شبه انسانی در نهایت به اتاق تشریح رفته و فرایند راهبری عمل های تهاجمی را شبیه سازی میکنند. نکته مهم کیفیت شبیه سازی است و هر چه تشابه موقعیت شبیه سازی شده به واقعیت نزدیک تر باشد، در نهایت نتیجه موفقیت آمیزتر است.

٣- مربیان باتجربه اذعان دارند که ارزش بازی (حتی دوستانه) در برابر یک تیم قدرتمند، ده ها برابر بیشتر از تمرین نتیجه بخش بوده و دارای فایده است. بر این اساس امروزه مشاغل مختلف با پدیده ای به نام آزمایشگاه مهارت یا Skill Lab روبرو هستند که وظیفه این آزمایشگاه ها شبیه سازی فرایندهای راهبری شغلی از سطح کاملا ساده تا کاملا پیچیده است. اما نکته جالب برای من، توجه به این موضوع است که مشاغل حساسی مثل مدیریت و معلمی که مستقیما با سرنوشت، ذهن، روان و زندگی انسان ها سر و کار دارند، فاقد ساز و کارهای لازم برای شبیه سازی فعالیت ها پیش از ورود به عرصه عمل و اجرا هستند. #کارورزی که یکی از پیش پا افتاده ترین راهبردها برای توسعه مهارتهای مدیریتی است، در کشورمان معمولا به شوخی و رفاقت برگزار می شود، و راهکاری جدی برای جدی سازی آن مشاهده نمی شود.

٤- اما از همه اینها که بگذریم، مدیران ایرانی به طور سیستماتیک فاقد مهارتی به نام مهارت استقرار یا Implementation Skill هستند. بدین معنا که استقرار سیاست و برنامه به اندازه تدوین آن نیازمند مهارت است، متأسفانه مدیران در این بخش نه تنها با آموزش های کاربردی هدفمندی مواجه نمی شوند، که حتی فرصت های شبیه سازی شده ای برای اشتباه و کسب تجربه در اختیار آنان قرار نمی گیرد. به همین دلیل است که مدیران جوان به محض ارتکاب اولین خطا (error) از چرخه مدیریت خارج می شوند و گویی بر اساس برخی تجارب تحمیلی، اعتمادی به مدیران جوان وجود ندارد و اراده ای هم برای اصلاح این رویه مشاهده نمی شود.

سیاست ها در کشورمان اجرا نمی شوند، فارغ از احتمال وجود نقصان در سیاستگذاری، اساسا کسی یا کسانی برای اجرای سیاست های کلان تربیت نمی شوند. همه چیز روی کاغذ باقی مانده و زمان مرتبا بر نقصمان در اجرای سیاستها صحه می گذارد. کاش متوجه شویم اهمیت مهارت های مدیریت، چیزی کمتر از راهبری یک هواپیما نیست، اشتباه مدیران، نسل ها را آرام آرام به ورطه سقوط می کشاند و مثل همیشه، خیلی زود دیر می شود. مدیران مدیر زاده نمی شوند، همانطور که خواندن کتاب ها و مدرک دانشگاه های آنچنانی هم از باهوش ترین انسان ها مدیر نمی سازد.

 
دفعات مشاهده: 1868 بار   |   دفعات چاپ: 72 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: تحلیلی در مورد پدیده دختران ریشو ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ | 
تحلیلی در مورد پدیده دختران ریشو
در جستجوی قدرت




کم نبوده و نیستند عرصه‌هایی که زنان هیچ‌گاه‌ از آن‏ها سهمی نبرده‌اند؛ از عرصه عمومی گرفته تا اجزای آن همچون اشتغال، سیاست، فرهنگ و ورزش. همین نابرابری و توزیع‌ یک‌طرفه امکانات، انگیزه اغلب فمینیست‌های موج‌ اول شد که با شبیه‌کردن زنان به مردان، این حقوق‌ را احقاق کنند؛ البته بعدها فمینیست‌های موج دوم‌ از تاکید بر شباهت و تساوی، کوتاه آمدند و در یک‌ گام به پیش، نفس زن‌بودن را واجد ارزش تلقی‌ کردند، اما گذشته از این‌ها، همه فمینیست‌ها چه‌ موج اولی و چه دومی، همواره بر سر ورود به‌ عرصه‌های ممنوع، با اجتماع خود جنگیده‌اند، تاوان‌ها پرداخته و موفقیت‌هایی نیز کسب کرده‌اند، اما باید پذیرفت فمینیست‌ها نسبت‌به عامه زنان، یک‌ اقلیت‌هستند و انتخاب این عامه در اغلب موارد، چیزی جز کشمکش‌های پرهزینه نبوده است. آن‏ها آن‌چنان‌ که دیده شده است، راه ترفیع کمبودهای خود را در عرصه‌هایی دیگر جسته‌اند؛ عرصه‌هایی که معمولا نه‌تنها ناتوان از حل تبعیض بوده، زمینه را بیش ‌از پیش بر بروز نابرابری‌های دیگر گشوده‌اند. شیفتگی زنان به سریال‌های خانوادگی در پاسخ به‌ ناکامی‌های خود در خانواده، روی‌آوردن به مصرف‌ افراطی در پاسخ به تهی‌بودن زندگی از معنا و فقدان ارزشِ قائم به خود در آنان، از جمله‌ عکس‌العمل‌های منحرف به این رنج تاریخی محسوب می‌شود. چنین است که گویی اکثر زنان، ناآگاهانه مشکلات‌ خود را از جایی ‌به ‌جای دیگر فرا‌می‌افکنند یا آگاهانه جدال بر سر عرصه‌های قدرت را مقرون‌به‌‌صرفه نمی‌دانند. چنان‌که در تاریخ هنر مدرن نیز دیده‌ایم که اکثر هنرمندان زن، میدان نقاشی را که‌ لبالب بود از انبوه پیشکسوتان مرد، خالی گذاشتند و به دنبال شیوه‌های بیانِ پیش‌تر تسخیرنشده رفتند.خشونت، قدرت و جدال از جمله بزرگ‌ترین‌ زمینه‌هایی هستند که همواره زنان را بیرون از خود گذاشته‌اند؛ حتی نزد ذات‌گرایان، زنان با این زمینه‌ها ذاتا بیگانه تصویر شده‌اند؛ یعنی مردانِ خشن و زنانِ تسلیم. اما اکنون که دیگر مبرهن شده است‌ که این‌گونه دوگانه‌انگاری‌ها بین دو جنس، بیشتر نشان مفاهیم تثبیت‌شده‌ای است برای کسب قدرت‌ تا تاکید بر تفاوت برای رسیدن به برابری، باید میل‌ خشونت در زنان را به رسمیت شناخت و ردپای‌ این میلِ رانده‌شده را در زمینه‌های دیگر جست‌وجو کرد؛ بنابراین، از یک منظر می‌توان روی‌آوردن هرچه بیشتر زنان‌ به فوتبال را نوعی مداخله‌جویی در کسب قدرت و خشونت‌ در شکل مجازی آن تفسیر کرد. گرچه این اشتیاق و مشارکت‌ در عرصه فوتبال، عملا می‌تواند مقدار زیادی از خواست قدرت را در صحنه‌های واقعی بی‌انجام‌ گذارد، می‌توان از منظری دیگر هم به ماجرا نگاه‌ کرد؛ اگر توافق کنیم که فوتبال، اکنون یک‌ پدیده فرهنگی است، می‌توانیم آن را به‏عنوان یکی‌ از مظاهر فرهنگ عامه نیز دسته‌بندی کنیم.

‎مودلسکی درباره جنسیت و فرهنگ عامه بر این‌ عقیده است که نحوه تفکر و احساس ما به فرهنگ توده‌ای، قدری با نظر ما در مورد زنان مرتبط است؛ به‌‏طوری که در یک سمت، زنان و فرهنگ‌ توده‌ای قرار می‌گیرند و در سمت دیگر، مردان و فرهنگ والا. قضاوت از این به بعد بسته به این‌ است که چه اندازه به فرهنگ عامه اعتماد داشته‌ باشیم. اگر آن را عرصه‌ای برای بروز علاقه‌های عامه و بلندگویی برای رسیدن صدای‌ آن بدانیم، فرهنگ عامه عرصه‌ای است که زنان می‌توانند بیش از دیگر چیزها آن را از آن خود بدانند و خود را در آن تثبیت کنند؛ وگرنه، فرهنگ‌ عامه وسیله‌ای‌ است برای شکل‌دادن به سلایق، خواست‌ها و کنترل‌ توده، آن‌گاه باید بپذیریم که فرهنگ عامه، پدیده‌ای‌ است برای پیشرفت زنان و دیگر طبقات محروم جامعه؛ به‌ این معنی که فرهنگ، یک داستان است که برای‌ مخاطبانش روایت می‌شود و چنان‌که انگ می‌گوید: «تخیل و داستان، منشأ لذت است؛ زیرا واقعیت‌ را به موضوعی ثانوی تبدیل کرده و راه‌حل‌های‌ خیالی برای مشکلات واقعی ارائه می‌کند.» ماجرای دختران ریشو نیز چنین است.

منبع: کتاب جامعه شناسی فوتبال؛ تألیف رضا شجیع؛ نشر شورآفرین

دفعات مشاهده: 1917 بار   |   دفعات چاپ: 74 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: تحلیل وارونگی ساختاری در ورزش ایران ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ | 

تحلیل وارونگی ساختاری در ورزش ایران

رضا شجیع

خوب است که برخی نگران برگزاری انتخابات سالم فدراسیون‌های ورزشی هستند. خوب است که برخی نگران حکومت چندین ساله و بعضاً مادام العمر برخی مدیران به اصطلاح ورزشی در نهادهای ورزشی کشور هستند. خوب است که برخی نگران بیکاری تحصیل کردگان علوم ورزشی و یا ورود زنان و خانواده‌ها به ورزشگاه‌ها هستند و در نهایت خوب است که ورزش، عاشقان سینه چاکی دارد که کوچکترین موضوعات ورزش را با دقت و جزئیات کامل رصد کرده و نقد می‌کنند. با این­حال معتقدم اصل چالش‌های ورزش کشور مانند کوه یخی که نود درصد آن زیر آب است و دیده نمی‌شود، از معرض توجه و نقد کارشناسان و خبرنگاران پنهان می‌ماند. در ادامه یادداشت‌های گذشته‌ام پیرامون بررسی ساختار ورزش کشور، توجه شما را به چند نکته کوتاه جلب می‌کنم:
 

  1. به این تصویر که شخصاً آن را طراحی کرده‌ام توجه کنید؛ بخش دولتی چاق و فربه، در کنار بخش شبه دولتی حجیم که آن هم به صورت بینابینی در کنار بخش خصوصی نحیف و لاغراندام قرار گرفته است.

  1. در بخش ملی ترافیک نهادهای تصمیم گیرنده بین بخشی مشاهده می‌شود و از سوی دیگر در سطح محلی ارتباطات افقی قطع شده و ورزش دقیقاً در جایی که اتفاق می­افتد یعنی در کف بازار آن، فاقد متولی است و چندین نهاد به طور موازی و البته جزیره‌ای وظیفه ارائه خدمات ورزشی به مردم را بر عهده دارند.

  1. برد سیاست‌های نهاد متولی ورزش یعنی وزارت ورزش و جوانان حداکثر تا سطح میانی است و شهرداری‌ها به عنوان مهمترین نهادهای ارائه کننده خدمات مستقیم ورزشی به مردم، هرگز مکلف به اجرای این سیاست‌ها در سطوح شهرستانی و محلی نیستند.

  1. باشگاه‌های ورزشی خرد که تعداد آن­ها اکنون به حدود ١٨٠٠٠ باشگاه رسیده‌اند و به نوعی تجلی فعالیت بخش خصوصی حوزه ورزش محسوب می‌شوند، فاقد ارتباط ارگانیک و سیستماتیک برنامه­ریزی شده با یکدیگر، سایر نهادها و به طور مشخص نظام ورزش هستند و از این رو میزان سهم آنان در اقتصاد ورزش کشور کاملاً مبهم و نامشخص است.

  1. صنعت ورزش و نقش دانشگاه‌ها و مؤسسات پژوهشی، بزرگ‌ترین مجهولات این ساختار هستند و جایگاه مشخصی برای آن‌ها پیش بینی نشده است. واگذاری اماکن ورزشی مهمترین تلاش نهادهای دولتی ورزش برای اجرای ماده ٨٨ یعنی کاهش تصدی­گری دولت و واگذاری امور به مردم و بخش خصوصی است که آن هم در گیر و دار اختلاف میان سرمایه­گذاری در ورزش همگانی و درآمدزایی دولت معلق مانده است. هیات­های ورزشی خواستار واگذاری رایگان و ارزان قیمت اماکن ورزشی به خود، آن هم به بهانه توسعه ورزش هستند و از طرفی بخش خصوصی واقعی، پول بیشتری برای دریافت این اماکن آن هم با هدف کسب سود بیشتر پرداخت می‌کند. کار که به مزایده بکشد، بخش خصوصی پیروز است و هیات ورزشی ناگزیر است برای یک تمرین ساده تیم‌های منتخب استانی یا شهرستانی خود، سالن دولتی واگذار شده به بخش خصوصی را اجاره کند. گرچه در برخی استان‌ها راهکارهایی برای حل این مسأله پیش بینی شده ولی کلیت مسأله پابرجاست و راهکار مدونی برای آن مشاهده نمی‌شود.

  1. ساختار پر از پارادوکس است و هیچ امکانی برای همکاری بین بخشی در آن تعریف نشده است. نه تنها نهادهای دولتی فاقد انگیزه لازم برای قرار دادن اماکن ورزشی خود در اختیار یکدیگر هستند، بلکه این همکاری در سطح اماکن ورزشی سطح محلی نیز اتفاق نمی‌افتد. فاجعه است که در یک محله، به عنوان مثال استخری دولتی وجود داشته باشد و ساکنین یک محله (و حتی کارکنان دولتی ساکن در همان محل) فاقد امتیاز و فرصت لازم برای استفاده ارزان از آن مکان ورزشی باشند.

  1. مشکل دیگر ساختار این است که نهادهای بین بخشی و مشورتی‌اش در سطح ملی و حداکثر استانی تمام می‌شوند و در سطح شهرستانی و محلی، هیچگونه نهادهای مشورتی متناظری مشاهده نمی‌شود. این امر بدان معناست که هماهنگی در سطح سیاستگذاری بسیار بالا و در سطح اجرا تقریباً صفر است.

  1. خلاصه آنکه ساختار ورزش باید از پایین اصلاح شود و باز هم تاکید می‌کنم که نقش همکاری‌های بین بخشی به­ویژه همکاری‌های سطح محلی بسیار کلیدی و حیاتی است. جایی که کار به خود مردم واگذار می‌شود و ورزش به جایگاه واقعی خود یعنی عامل بهبود مشارکت، سلامت و هویت جمعی ساکنین سطح محلی باز می‌گردد.

تا زمانی که هیات­های شهرستانی در وضعیت نابسامانی قرار دارند، هیات­های استانی هم کارآمد عمل نکرده و خروجی این هیات­ها، مجامع قدرتمند و صاحب رأی و اندیشه‌ای نخواهد بود. اصلاح ساختار ورزش از پایین نیازمند اراده سیاسی است و ورزش امروز ایران به جای دو پا، بر روی سر ایستاده است، فعلاً پول نفت، مانع شکستن مهره‌های گردنش شده است. تا کی دوام بیاورد خدا می‌داند.

دفعات مشاهده: 1827 بار   |   دفعات چاپ: 37 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: از جدیدی تا پیکارجویان بالشی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۷ | 
از جدیدی تا پیکارجویان بالشی

رضا شجیع

خندیدن و سوژه کردن عباس جدیدی هرگز این حقیقت را پنهان نمی کند که او مردانه به میدانی آمد که هیچکس جرأت حضور و کوچکترین انتقادی را هم به خود نداد. همه به به و چه چه کردند و در نهایت نتیجه ای که از قبل پیش بینی میشد اتفاق افتاد، منکر برخی اشتباهات جدیدی نیستم، اما او را به مراتب از منتقدین ترسو و اسلاکتیویست ها برتر و قابل احترام تر می دانم. اسلاکتیویسم؛ پدیده‌ای نوظهور است که در آن شبه روشنفکر منتقد، در حالی که روی مبل لم داده یا زیر پتو دراز کشیده، به اتفاقات مختلف واکنش نشان داده و همه چیز و همه کس را مثلا به نقد می کشد. این روش نوین مبارزه بی‌اثر را غربی‌ها، اسلاکتیویسم (Slacktivism) می‌گویند و در ویکی‌پدیای فارسی، مبارزه و تخریب از زیر لحاف ترجمه شده است. من اسلاکتیویست ها را پیکارجوی بالشی ترجمه میکنم.
عباس جدیدی دست به قمار و مبارزه ای می زند که می داند از قبل بازنده است، اما در این میان عده پیکارجوی بالشی با فعالیت مفرط و بی اثر در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی تلاش می کنند که خود را تأثیرگذار نشان دهند. مهمترین ویژگی این دسته از پیکارجویان این است که در میدان عمل حضور کم‌اثری دارند.
بحث من این است؛ جوک بسازیم و سرگرم شویم، ولی از دایره انصاف خارج نشویم. فراموش نکنیم که همین پیکارجویان بالشی هستند که بمب های حماقت و سطحی نگری را در فضای مجازی و اذهان ما منفجر می کنند.

پی نوشت: این واژه از ترکیب دو کلمه Slacker (کسی که از انجام وظیفه‌اش شانه ‌خالی می‌کند) و Activism (فعالیت به قصد تغییر) به دست آمده است.
دفعات مشاهده: 1928 بار   |   دفعات چاپ: 75 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: انتخابات فدراسیون ها و چند نکته مهم ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۰/۷ | 
انتخابات فدراسیون ها و چند نکته مهم

رضا شجیع

در مورد تاریخچه لابی و لابی گری اختلاف نظرهای بسیاری وجود دارد، از مذاکره در راه روها و اتاق نشیمن هتل ها گرفته تا مجموعه روابط پیچیده رسمی و غیر رسمی برای نفوذ و تأثیرگذاری بر نظر و تصمیم دیگران را شامل می شود. واژه ای که اگر برای خودمان باشد به آن رایزنی می گوییم و اگر بر علیه ما صورت گیرد، قطعا از آن به عنوان زد و بند یاد می کنیم. انتخابات به مثابه تجلی دموکراسی شدیدا با لابی گری پیوند خورده و اساسا تصور هرگونه انتخابات بدون لابی و لابی گری غیرممکن است. پول و سرمایه همچنان مهمترین عامل تعیین کننده در لابی گری است و چهره منتخب کسی است که احتمالا اعتماد بیشتری در مخاطبان ایجاد کند و از همه مهمتر دارای تجربه موفقی از اجرای وعده هایش در انتخابات گذشته باشد. وعده های بزرگ چهره های گمنام، در برابر وعده های بسیار کم افراد خوش حساب، تقریبا هیچ است و مثل نقد اندکی است که به نسیه ترجیح داده می شود. بگذارید موضوع انتخابات فدراسیون ها را سخت و پیچیده نکنیم و از زوایای دیگری نیز به آن نگاه کنیم؛

1- رییس جمهور که منتخب فضایل ملت است، شخصی را به عنوان وزیر پیشنهادی ورزش به نمایندگان مجلس که آنها هم منتخب فضایل ملت هستند پیشنهاد می کند و آنها هم طی فرایندی به او اعتماد می کنند. تا اینجا این اعتماد که حاصل دو اعتماد مستقیم مردم است را در گوشه ای از ذهنتان نگه دارید.

2- اگر میانگین حمایت مالی دولت به هیأت های ورزشی استان های سراسر کشور را به تفکیک تمامی رشته های ورزشی (به استثنای فوتبال) محاسبه کنیم، درمی یابیم که سرانه حمایتی دولت به هیات های ورزشی استان ها به طور میانگین رقمی در حدود دو میلیون تومان بابت هر هیات آن هم در صورت تخصیص است. چه کسی حاضر است با این بودجه ریاست یک هیات را قبول کند و اساسا چرا شیفتگان خدمت در این هیات های بدون بودجه بسیارند؟

3- طبیعی است که رییس هیات استان از میان افراد متمول، دوشغله و یا صاحب نفوذی انتخاب شود که بتواند همزمان نظر مدیرکل استان، رییس فدراسیون و روسای هیات های شهرستانی را جلب کند. در چنین وضعیتی بودجه هیات های شهرستانی و نحوه تعامل با آنها قابل حدس است و دیگر لازم به توضیح نیست که این هیات ها در چه شرایط سختی از منظر دریافت بودجه دولتی قرار دارند.

4- تقریبا ٩٨ درصد (آن دو درصد هم محض احتیاط) هیات های استانی و شهرستانی، مستأجر ادارات کل ورزش و جوانان استان ها و شهرستان ها هستند و اگر حمایت این ادارات دولتی نباشد، دفتر هیات احتمالا جایی بهتر از صندوق عقب ماشین رییس هیات نخواهد بود.

5- یکی از سخت ترین و پیچیده ترین انتصابات وزیر ورزش و جوانان، انتخاب مدیرکل ورزش و جوانان هر استان است. جایی که هماهنگی و توافق ١) استاندار، ٢) مجمع نمایندگان استان (عصاره فضایل مردم استان) و ٣) شخص وزیر و بدنه کارشناسی وزارت ضروری است و هر جا که اضلاع مثلث این توافق نانوشته تکمیل نشود، مدیرکل محترم در عمل و اجرا با مشکل مواجه خواهد شد.

6- علی رغم تمام رویه های انتخابی و انتصابی مذکور، وزیر ورزش و جوانان مستقیما پاسخگوی نتایج کاروان های ایران در بازی های المپیک و جهانی و غیره به مجلس و دولت است و فارغ از اینکه رییس فدراسیون چه کسی است و چگونه انتخاب شده، وی بر اساس همان اعتماد دوگانه ای که قبلا ذکر شد، مکلف به پاسخگویی در برابر نتایج و شکست های احتمالی است.

7- در شرایط فعلی، دولت اصلی ترین و مهمترین حامی مالی فدراسیون های ورزشی است و در حالی که اکثریت کارشناسان ورزش، منتقد کاهش بودجه ورزشی دولت هستند، عده ای نیز چماق تعلیق را بلند کرده و خواستار کمک صرف دولت بدون انتظار و هرگونه دخالت هستند. امری که بر اساس موارد فوق و به طور ساختاری تقریبا غیرممکن است.

نتیجه گیری
استاد در کلاس بازیگری از شاگردان خواست نقش یک مرغ را در حالی که بمب اتمی در حال سقوط است بازی کنند! همه شاگردان قد قد کنان به این سو و آن سوی کلاس میدویدند؛ مگر مارلون براندو که آرام در جای خود نشسته بود و تنها زمین را نوک میزد، استاد به او گفت: چرا فرار نمی کنی؟ مارلون گفت: من یک مرغم از کجا بدانم بمب اتم چیست. ماجرای برخی ها هم در ورزش ایران چنین است، قدقد می کنند و سراسیمه به هر طرف فرار می کنند (سریع مقامات و دولت ها را به مهندسی و دخالت متهم می کنند)، بی آنکه از بمب مشکلات و چالش های ساختاری آگاه باشند. مشکلاتی که فردمحور نبوده و یک شبه نیز ایجاد نشده اند. نکته آخر این است؛ ساختارهای بیمار می توانند صادق ترین انسان ها را هم در دام پیچیدگی های خود گرفتار کنند.
دفعات مشاهده: 1928 بار   |   دفعات چاپ: 73 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش یادداشت های من اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.52 seconds with 153 queries by YEKTAWEB 3742