[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
:: مرگ و بقای ژن در جام جهانی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱۸ | 
مرگ و بقای ژن در جام جهانی

رضا شجیع

بی تردید مرگ بزرگترین راز و مانع انسان است و در حالی که انسان آن را از خود دور احساس می کند، علاقه مند است آن را شکست دهد و پایانی جاودانه و اگر نشد قهرمانانه برای خود رقم بزند. هابدگر معتقد است؛ حقیقت مرگ، از لحظه تولد کارش را آغاز می کند و اتفاقا مهمترین نیروی محرک انسان برای متمدن شدن نیز محسوب می شود. انسانی که در طول تاریخ برای بقا، غلبه بر مرگ و در بهترین حالت؛ افزایش طول عمر خود از هیچ تلاشی مضایقه نکرده و تمام عمر خود را با تولید و ارتقاء فناوری های مختلف صرف مبارزه با این تابو کرده است.
هنوز هم فیلم های علمی تخیلی با موضوع عمر جاودانه و تلاش انسان برای غلبه بر مرگ بسیار جذاب و دیدنی به نظر می رسند، چراکه انسان در تمام لحظات زندگی نگران لحظه مرگ است و گاهی زاد و ولد و تلاشش برای بقا، گامی مهم در جهت جاودانگی او از طریق تنها راه حل ممکن، یعنی بقای ژن محسوب می شود. ژنی که بسیار هوشمند، فعال و در عین حال خودخواه است. خودخواه از این منظر که فورا مکانیسم های دفاعی انسان را در برابر هر چیزی که بقایش را تهدید کند فعال کرده و آن را به سمت حفظ و ارتقای خود سوق می دهد. افلاطون در رساله فایدون از قول سقراط می گوید: مرگ هدف زندگی و کار فیلسوف آموختن چگونه مردن است.
بر این اساس مرگ و تلاش برای بقا، دو روی یک سکه هستند که در ادبیات عامه به وفور مشاهده شده و نشانه وار به اشکال مختلف بازتولید می شوند. اطلاق مرگ به گروه ایران در جام جهانی، اصطلاحا واکنشی لیمبیک (برخواسته از سامانه عصبی احساسی مغز) است که از یک تلاش اولیه برای واکنشی سریع به یک واقعه بدون تعمق و تحلیل خبر می دهد. در موضوع واکنش های مردمی به گروه ایران در جام جهانی، نوعی احساس خطر نمادین از مرگ جمعی مشاهده می شود. خبر جالب تر اینکه انسان به کمک فراپدیده هایی غیرارگانیک نظیر فوتبال، موفق به تحریک مکانیسم های دفاعی خود برای بقا از طریق ادراک حقیقتی مجازی و غیرطبیعی شده است. بدین معنا که واکنش مغز و به دنبال آن ژن ها، واکنشی کاملا حقیقی در برابر پدیده ای بشرساخت و غیرطبیعی است.
این موضوع را می توان از جهات مختلف مورد تحلیل قرار داد که از حوصله این نوشتار خارج است، اما به اعتقاد من، این واکنش هرگز اعلام عمومی شکست و باخت زودهنگام در برابر حریفان نیست، واکنشی است که از یک طرف خود را برای هر احتمال و اتفاق ممکن آماده می کند و از طرف دیگر، تلاش برای بقای نوع خود و استهزاء تابوی مرگ به شکلی نمادین است. تلاشی که در بازی های جام جهانی با رفتارهای حیثیتی بازیکنان ایرانی در زمین مسابقه (شکلی از تقلا برای نمردن و تسلیم نشدن) معنایی دوباره پیدا می کند. در این حالت تیم ملی و بازیکنان به شکل نمادین، سربازانی هستند که در حال تلاش برای نجات ما از خطر مرگ و انقراض هستند. از هم اکنون صدای گزارشگر به گوش می رسد که می گوید: باختیم ... ولی خیلی خوب بازی کردیم؛ چراکه ما چنین مردمانی هستیم.
دفعات مشاهده: 47 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: مربی تایلندی و آرتروز فکری ما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱۸ | 
مربی تایلندی و آرتروز فکری ما

رضا شجیع



دورکیم جزو اولین جامعه شناسانی بود که به کارکردهای مثبت پدیده های ظاهرا منفی نیز اشاره کرد. به اعتقاد او پدیده ای مثل جرم و جنایت دارای کارکردهای پنهان و آشکاری است که در نهایت علی رغم آثار منفی بر جامعه، باعث رشد و بهبود آن جامعه در بلندمدت می شود. چگونه؟ به این صورت که پلیس به تدریج نقاط جرم خیز را شناسایی کرده و با بهبود قوانین، روش ها و دستورالعمل ها، مرتب فرایندهای کاری خود را بهبود می بخشد. همین موضوع در مورد سایر اتفاقات هم صادق است، پس از فاجعه ورزشگاه هیلزبورو که شاهد مرگ ٩٦ نفر بودیم، بلافاصله سیستم هواداری و مدیریت ورزشگاه ها تغییر کرد و در عرض دو سال ورزشگاه ها وضعیتی پیدا کردند که انگار هواداران و تماشاگران، دویست سال تحت آموزش های فرهنگی ویژه بوده اند. موضوع برای من بررسی چیستی و چرایی وقوع اشتباهاتی نظیر حضور مربی تایلندی در سالن مسابقات، آن هم با آن وضعیت اسف بار نیست. موضوع این است که چرا این اتفاقات برای ما درس نمی شود؟ مرتب اشتباهات و قصورهایی که زاییده فقدان عقلانیت هستند به اشکال مختلف بازتولید و رسانه ای می شوند و رفتار رسانه نیز صرفا بزرگنمایی ماجرا و تبدیل کردن آن به خوراک رسانه ای جذاب و سرگرم کننده تا آخرین ذره ممکن است. اصل ماجرا گاهی در پس هیاهو گم می شود. موضوع این است که ما و سیستم اداری مان به آرتروز فکری دچار شده است. آرتروز بیماری ‌ای است که به مفاصل حمله می‌کند و نتیجه اش این می‌شود که بیمار نمی‌تواند مفاصلش را به راحتی تکان دهد. آرتروز فکری بیماری ‌ای است که وقتی به انسان (در اینجا سازمان های ورزشی) حمله می‌کند، سازمان ‎قدرت یادگیری و تحرک خود را از دست می دهد. در نتیجه از مسائل بسیار مهم طوطی وار عبور می کند و در تله روزمرگی گرفتار می شود. حرف مهمتر این است؛ در حالی که عده ای عکس مربی تایلندی را با جوک های ریز و درشت در فضای مجازی منتشر می کنند، احتمالا عده ای هم به دنبال عکاس بیچاره هستند، تا او را به عنوان مقصر اصلی ماجرا معرفی کرده و به علت تشویش اذهان مجازات کنند. اینکه چه کنیم دیگر شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم؟ سوالی است که از حوصله همگان خارج است. در اینجا همان جمله جادویی باز هم به دادمان می رسد: إن شاء الله درست می شود!
دفعات مشاهده: 42 بار   |   دفعات چاپ: 3 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: مشحون و فرجام نادری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۱۲ | 
مشحون و فرجام نادری

رضا شجیع
 


تاریخ این عکس به سال ٢٠١٠ باز می گردد. عکسی که در جام جهانی بسکتبال در استانبول گرفته شد. در آن زمان من دانشجوی دکتری بودم و هنوز کشف معادلات پیچیده ورزش برایم آسان نبود (چنانکه هنوز هم ساده نیست). در سمت چپ تصویر بوریسلاو استانکویچ بزرگ مشاهده می شود، اسطوره ای که پس از ٢٦ سال پست دبیرکلی فدراسیون جهانی بسکتبال را به پاتریک بومن (مرد جوان کنار من) تحویل داد. مشاهده رفاقت و همکاری پاتریک جوان و استانکویچ بزرگ، برای من نمادی از عقلانیت نظام جهانی بسکتبال بود. جایی که تجربه و جوانی در کنار هم معنا پیدا کرده و موفقیت را تضمین کرده بود. محمود مشحون هم در آن زمان برو بیایی داشت و او هم برایم معادله ای جذاب بود. بسکتبال رو به رشد بود و ستاره های جوان در آسمان بسکتبال ایران می درخشیدند. حدادی در اوج بود و مشحون بسکتبال را روی انگشتانش می چرخاند. بازی های تیم ملی دیدنی بود و لیگ جذابیت ویژه ای داشت. نمی خواهم در مورد آنچه بر بسکتبال گذشت قضاوتی داشته باشم. تنها دلم می سوزد، در حالی که استانکویچ در تالار مشاهیر بسکتبال جهان، نامش ثبت و احترامش حفظ می شود، محمود مشحون مجبور به رفتن (به قول خودش کناره گیری) می شود. چرا به چنین روزی افتادیم و مشحون، مدیران جوانی را برای بسکتبال ایران تربیت نکرد؟ چرا پل های پشت سر همیشه خراب است و چرا راهکاری برای حفظ حرمت و شأن بزرگان ورزشمان نداریم. اینها سوالاتی است که پاسخ های ساده ای دارد و اگر چاره ای نیندیشیم، خودمان خیلی زود به چنین وضعیتی دچار می شویم. وضعیتی که عده ای برای رفتنمان جشن می گیرند و مدیر شایسته ای نیست که جایمان را بگیرید. چرا که چون نادر، جانشینان بر حقمان را کور کرده ایم.
دفعات مشاهده: 83 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: إن شاء الله بیرانوند اصلاح می شود! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۹/۲ | 
إن شاء الله بیرانوند اصلاح می شود!

رضا شجیع




ماجرا به آن سادگی که تصور می شود نیست و شاید برخورد گذرا، ساده و سطحی با موضوعات و اتفاقات این چنینی است که به تولید هر روزه مسائل جدیدتر منجر می شود. امروز برای صدمین بار این پرسش را از مجری رادیو می شنوم که می گوید: چه کنیم که دیگر چنین اتفاقاتی را در فوتبال ایران شاهد نباشیم؟ مردم بسیاری با رادیو تماس می گیرند و مجموعه ای از اظهار نظرات متنوع مطرح می شود، برنامه با جمله کلیدی و امیدبخش إن شائ الله درست می شود به پایان می رسد. مدیریت ان شاءاللهی پاسخ ها را در بیرون از خود جستجو می کند و در نهایت حل مسئله را به اتفاقی مبهم در آینده حواله می دهد. با این گزاره همگان گویی که آرام می شوند و مسأله به جایی ارجاع می شود که خیلی زود به دست فراموشی سپرده شود.

موضوع این نوشتار، تحلیل رفتار نشانه ای هیس، آن هم از سوی دروازه بان ملی پوش پرسپولیس است، رفتاری که اگر به سوی هواداران حریف انجام می شد (چه بسا که زیاد دیده می شود) از سوی هواداران خودی مستوجب تشویق و ستایش قرار می گرفت. پس اینجا مشکل هیس نیست، مشکل نشان دادن هیس به هواداران خودی است، مانند تیری که به سمت خودی ها شلیک شده و سرباز خاطی باید به هر دلیلی که این جرم را مرتکب شده مجازات شود. او خودی ها را در برابر رقیبان مجازی و دشمنان خیالی کوچک کرده و بزرگترین ابزار ابراز وجود آنها یعنی فریاد و اعتراض را به چالش کشیده است. در ماجرای بیرانوند توجه به چند نکته ضروری است:

١- علامت هیس رفتار نشانه ای است که نمی تواند از روی هیجان و احساس نمایان شود. افراد آشنا به تئوری تغییر رفتار می دانند که رفتارها پیش از نمایان شدن در ظاهر سه مرحله پیش تفکر، تفکر و آمادگی را پشت سر می گذارد. بدین معنا که بیرانوند با آگاهی و تفکر در مورد این رفتار وارد زمین شده و هر گونه بهانه در مورد تصادفی بودن رفتارش غیرقابل توجیه است.

٢- ماجرا قدرت تأثیر اعتراض هواداران در فضای مجازی و حین مسابقه است که می تواند کاملا ذهن و روان دروازه بان ملی پوش را درگیر کرده و او را به انجام چنین واکنشی وادار کند. گویی که هواداران و شعارهایشان بر ذهن و روان بازیکن مسلط هستند و می توانند عملکردش را تحت تأثیر قرار دهند. در دنیای حرفه ای فوتبال، این اتفاق کمی دور از ذهن است ولی در فوتبال ایران، این اتفاق اصلا غریب نیست.

٣- هیس نشانه ای برای دعوت به سکوت آن هم از منظر فرد یا کنشگر دارای قدرت است، همانطور که اشاره شد، دعوت به سکوت می تواند سلسله معناهای پیوستاری، از بنشین تا بتمرگ (در اینجا خفه شو) را در ذهن متبادر کند، برای هواداری که تیم، باشگاه و بازیکنان، خود هوادار را (از منظر هویتی) نمایندگی می کنند تحمل این حرکت بسیار سخت است. از منظر جامعه شناختی، باشگاه برای هوادار آینه ای است که هوادار از طریق آن خود را بازنمایی و برجسته می کند. رفتار بیرانوند این چرخه و بازتاب را وارونه می کند و هوادار تصویری در آینه می بیند که با انتظاراتش مغایر است. به کلام ساده تر، به هویت هوادار از منظر نشانه شناسی تعرض می شود.

٤- درک این جریان بدون درک واقعی ساختار هواداری و مکانیسم های روانی اجتماعی حاکم بر آن بسیار سخت است. باید هوادار دو آتیشه باشید تا این صحبت ها برایتان ملموس تر شود.

٥- بیرانوند عذرخواهی می کند و ما و هواداران به زودی او و رفتارش را فراموش خواهیم کرد. در این میان احتمالا عده ای موج سوار پای گذشته و پرونده های نیمه تمام او را بیرون می کشند و چند روزی بساط عیش مخاطبان زردپسند نیز فراهم می شود. برای من سوال اصلی و فراموش نشدنی همچنان این است؛ چه کنیم که دیگر چنین اتفاقاتی را در فوتبال ایران شاهد نباشیم؟ و پاسخ یک گزاره ساده است: إن شاء الله درست می شود.
دفعات مشاهده: 131 بار   |   دفعات چاپ: 7 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: قهرمان های رئیس ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲۵ | 

قهرمان های رئیس
.

رضا شجیع
.

اساسا این یک موضوع تاریخی است که همواره منابع انسانی که کمی حاشیه امنیت احساس می‌کنند، نسبت به طلب حقوق و امتیازات بیشتر تلاش می‌کنند. موضوع از جایی آغاز می شود که عملا جانشینی برای این دسته از قهرمانان به چشم نمی‌خورد و اگر هم جانشینی وجود دارد، فاصله آنها با این دسته از ورزشکاران بسیار زیاد است. من معتقدم فدراسیون‌هایی که بقای خود را به کسب نتایج کوتاه مدت‌پیوند زده‌اند و البته چاره‌ای هم جز این ندارند، مجبور به فدا‌کردن ارزش‌های اخلاقی و انسانی می‌شوند و در بهترین حالت، خود را در حد تدارکات‌چی ورزشکاران تقلیل می‌دهند. در این میان افکار عمومی هم که ذائقه‌اش طی سال‌ها نتیجه‌گرا شده، پشت ورزشکار در می‌آید و درنهایت مقاومت در برابر چنین ورزشکاری غیرعقلانی جلوه می‌کند. پس معتقدم؛ رفتار این دسته از ورزشکاران بر مبنای الگوی مدیریتی برخی فدراسیون‌های ورزشی کاملا طبیعی است و اتفاقا اگر چنین اتفاقاتی نیفتد، باید تعجب کرد. راهکار را باید در بلندمدت و آن هم در توسعه ورزش پایه و نخبه‌پروری فدراسیون‌های ورزشی جست‌وجو کرد و اینکه آموزش‌های اخلاقی ورزشکاران از سنین پایه می‌تواند آنها را در اتخاذ تصمیم‌های اخلاقی یاری کند. آنچه من را بیشتر نگران کرده است وادادگی مدیران ورزشی در برابر ورزشکارسالاری نیست، حاکمیت مطلق نتیجه‌گرایی است که احتمالا فدا‌شدن هر چیز و هرکس برای آن وجود دارد. موضوعی که نباید به‌سادگی از کنار آن گذشت.
نکته دیگری که باید بر آن تاکید کنم؛ موضوع حمایت رسانه ای از این دست ورزشکاران یا به اعتقاد شما، تک ستاره هاست. سکوت رسانه در موارد این چنینی، گاه به تایید غیر مستقیم رفتارهای این چنینی می انجامد و در بلندمدت چنین رفتارهایی را تأیید می کند. معتقدم رسانه می تواند نقش بیشتری در ساخت و بازتولید نظام های ارزشی ایفا کند و  خود به دنبال جذب مخاطب بیشتر از طریق صحه گذاری و یا سکوت در برابر یک رفتار نادرست نباشد. موضوعی که رسالت رسانه است و ما امروز شاهد بی توجهی شدید به آن هستیم.


برای مطالعه کامل متن کامل گزارش اینجا کلیک نمایید

دفعات مشاهده: 155 بار   |   دفعات چاپ: 8 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ورزش را فراموش کنید (قسمت دوم) ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۴ | 
ورزش را فراموش کنید (قسمت دوم)

رضا شجیع



در ادامه یادداشت قبل، به این سئوال رسیدیم که اساساً ورزش برای جوامع یک هدف است یا یک ابزار؟ در اینجا منظور من نگاه به ورزش از دو منظر ارزشی است، اینکه ارزش های ذاتی ورزش را غالب بدانیم، یا ارزش های ابزاری آن را؟ برای توضیح بیشتر این مطلب، ضروری است موضوع را از زاویه ای دیگر مورد بررسی قرار دهیم. ارزش های ابزاری، به ابزارها، کالاها، خدمات یا فعالیت-هایی دلالت دارد که به شکل سودمند و مؤثر در جهت تحقق چیز مطلوب دیگری مورد استفاده قرار می گیرد و حتی تلقی اصلی آن است که این ابزار، قابلیت، اثرگذاری و کارآیی خود را در این حالت نشان می دهد. به عنوان مثال؛ می توان ورزش را مانند چاقویی در نظر گرفت که برای کندن سیب زمینی و یا هر نوع میوه دیگری مناسب است و همانگونه که دین به انسان معنا می بخشد یا قانون که ابزاری برای اجرای عدالت است، ورزش نیز می تواند در خدمت سرگرمی، تناسب اندام و سلامت جسم قرار گیرد. اما در موضوع ارزش های ذاتی، ورزش خود به هدف تبدیل می شود. چراکه ذاتاً در خود آثاری دارد که می تواند به عنوان هدف از سوی سایر ابزارها دنبال شود. به عنوان مثال ورزش ذاتاً لذت آفرین است و لذت هدفی است که به طرق مختلف تأمین می شود و یا مثل شطرنج ذاتاً چالش ها و مسائلی را پدید می آورد که حل آن ها لذت بخش است. از این منظر ورزش چیزی شبیه ریاضی است، هم به خودی خود و صرف نظر از کاربرد آن، جذاب است و هم می تواند در خدمت مقاصد مختلف قرار گیرد. اکنون از نقطه نظر فلسفی در نقطه ای قرار گرفته ایم که باید به یک سئوال مهم پاسخ دهیم؛ ورزش ابزار است یا هدف؟ اینکه سئوال مذکور چه ربطی دارد و پاسخ به آن چه مشکلی را حل می کند، به شیوه اندیشیدن ما نسبت به پدیده ورزش باز می گردد؛ وقتی آن را ابزار بدانیم، عملاً به فرهنگ جامعه اجازه داده ایم آن را در خدمت اهداف، ارزش ها و مقاصد خود به کار گیرد و از این منظر ورزش مشخصاً به مثابه امری نسبی، بازتاب دهنده اهداف و ارزش های جامعه است. اما وقتی ورزش را هدفی مطلوب تصور کنیم، به ورزش اجازه می دهیم اصول و ارزش های اخلاقی خود را تولید و حفظ کرده و از این منظر، نه تنها پذیرنده یک جانبه ارزش های جامعه نیست، بلکه از نفوذ فرهنگی بیرونی مصون مانده و می تواند بر فرهنگ عمومی جوامع نیز تأثیر بگذارد. بنابراین نقش ورزش چیزی شبیه شترمرغ است، از یک طرف می تواند آیینه وار، ارزشهای اجتماعی را بازتاب داده و در بهترین حالت، بخش های مطلوب آن را تایید کند و از طرف دیگر می تواند به مثابه پدیده ای آسیب پذیر، صرفاً پذیرای فشارهای اجتماعی گوناگون باشد.
با این مقدمه نسبتاً بلند، اکنون می توانم دلایل خود برای پاسخ به این سئوال که چرا «ورزش» ایران از مسیر اصلی خود دور شده و به انحراف کشیده شده است را توضیح دهم. معتقدم پروژه «توسعه تربیت بدنی و ورزش» در ایران کاملاً شکست خورده است، به این دلیل که مشخصاً ابزار است و این ابزار متأسفانه در خدمت اهداف والا و ارزشمند قرار نگرفته است. «تربیت بدنی» که پیش از این و حداقل بر روی کاغذ مورد توجه قرار داشت و قرار بود کودکان، نوجوانان، جوانان و حتی دانشجویان ما را از طریق ساخت و بهبود دایمی نگرش نسبت به ورزش و فعالیت بدنی در طول عمر برای زندگی بهتر آماده کند، به تدریج اهمیت کاغذی خود را هم از دست داد و تدریجاً به ابزاری ضعیف برای تحقق اهداف کوتاه مدت تبدیل شد. امروز بنا به دلایلی که ذکر شد و اینکه در نگاه ابزاری به ورزش، این پدیده آسیب پذیر شده و به راحتی تحت نفوذ فرهنگی قرار گرفته است، ورزش ایران به پروژه و ابزار رسانه ای تبدیل شده که هدف سرگرمی مردم و منافع اقتصادی و حتی سیاسی را به صورت «آشکار» و هدف ترویج ارزش های غربی به صورت «پنهان» را دنبال می کند. اگر نخواهیم متعصبانه به ارزش های غربی نگاه کنیم، ترویج دموکراسی، عقلانیت، نظم و توفیق گرایی از طریق ورزش به خوبی اتفاق افتاده و البته با خود ارزش های دیگری را نیز به ارمغان آورده است. چهره های فوتبالی غرب، آرام آرام به الگوهای اجتماعی کودکان و نوجوانان این سرزمین تبدیل شده و نشانه های بی تناسب غربی به تدریج جایگزین معناهای غنی فرهنگ ایرانی می شوند. امروزه بسیاری نگران فساد و چالش های اخلاقی موجود در ورزش هستند؛ پاسخ من به آن ها این است که نگران نباشند؛ وقتی ارزش های ذاتی ورزش جای خود را به ارزش های ابزاری می دهند، امکان فساد و انحطاط آن هم به راحتی فراهم شده و دیگر نمی توان چاره ای برای آن پیدا کرد. اما به راستی چه می توان کرد؟
راستش را بخواهید خشت از خرند در رفته است و راه حل را باید دوباره از «پایین» آغاز کرد. ضروری است «تربیت بدنی» یا «ورزش تعلیم و تربیتی» با قدرت و سرمایه گذاری عظیم دولت إحیا شود و برنامه آموزش مؤثر و آگاهانه ورزش بدون تأکید بر رویکردهای ابزاری و نسبی مورد بازنگری قرار گیرد. ضروری است اساساً تمام
بودجه و منابع ورزش همگانی که آن ها هم بی نتیجه و در خدمت نمایش های همگانی است، به سمت ورزش تربیتی تغییر جهت پیدا کند و خانواده ها به عنوان یکی از عناصر اصلی ورزش تربیتی، مورد آموزش مستقیم و هدفمند قرار گیرند. تنها در چنین حالتی است که ورزش با تجویز ارزش های ذاتی و اخلاقی خود، زمینه رشد اخلاقی و اجتماعی افراد و جوامع را فراهم خواهد کرد. برای اینکه فکر نکنید صرفاً شعار می دهم، نوشتن در مورد این موضوع را همچنان ادامه خواهم داد و در یادداشت بعدی، جنبه های بیشتری از موضوع را باز خواهم کرد.
دفعات مشاهده: 319 بار   |   دفعات چاپ: 72 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: قلیانست ها ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۸/۲ | 
قلیانست ها
توپ را به زمین ورزشکاران نیندازید

.
رضا شجیع


گفتگو با روزنامه شهروند/ آنچه مسلم است بسیاری از جوانان و نوجوانان تحت‌تأثیر چهره‌های مشهور و به‌ویژه بازیکنان تیم‌های پرطرفدار هستند و تحقیقات بسیاری نقش این افراد بر جهت‌دهی افکار جوانان و نوجوانان را تأیید می‌کند. آنها به‌عنوان الگوهای نقش باعث حساس‌سازی نسل جوان و در مرحله پیش‌تفکر و تفکر باعث ترغیب افراد به انتخاب یک نوع مشخصی از رفتار می‌شوند. اجازه دهید موضوع را بازتر کنم. رفتار دارای پنج مرحله است که سه مرحله آن دیده نشده و قبل از وقوع عینی یک رفتار اتفاق می‌افتد؛ به‌عنوان مثال شما پیش از آن‌که قلیان‌کشیدن را به‌عنوان یک رفتار جدید آغاز کنید، سه مرحله پیش‌تفکر، تفکر و آمادگی را برای انجام آن رفتار طی می‌کنید. در مرحله پیش‌تفکر به قلیان کشیدن فکر نمی‌کنید و قرار نیست کشیدن قلیان را آغاز کنید. در مرحله تفکر به قلیان کشیدن فکر می‌کنید و مزایا و معایب آن را در ذهنتان بررسی می‌کنید و درنهایت در مرحله آمادگی فکر می‌کنید که به‌زودی قلیان کشیدن را آغاز کنید؛ چون در ذهنتان مزایای بیشتری نسبت به معایب آن در نظر گرفته‌اید. موضوع اینجاست که مشاهده رفتار الگوی نقش می‌تواند جوان یا نوجوانی که در مرحله تفکر قرار دارد را به مرحله آمادگی و درنهایت اجرا سوق دهد. بنابراین طبیعی است که ما و بسیاری از پژوهشگران حوزه آسیب‌های اجتماعی نگران رسانه‌ای شدن رفتارهای این‌چنینی از سوی ورزشکاران چهره و به‌ویژه بازیکنان فوتبال هستیم. امروزه درحالی‌که در دنیا از ورزشکاران برای پویش‌هایی ملی سلامت‌محور و مدنی در جهت صحه‌گذاری بر رفتارهای سالم استفاده می‌شود، متاسفانه در کشور ما برنامه‌ای برای بهره‌گیری از این الگوهای نقش وجود ندارد. معتقدم توپ را نباید صرفا به زمین ورزشکاران انداخت. چهره‌های محبوب و مشهور سرمایه‌های اجتماعی ارزشمندی هستند که نباید به سادگی از کنار آنها عبور کرد. باشگاه‌ها اگر برنامه‌ای برای آنها نداشته باشند و این برنامه‌ها را در قالب تعهدات مسئولیت اجتماعی در قرارداد بازیکنان ذکر نکنند، نتیجه این می‌شود که با یک غفلت و بی‌تفاوتی، زمینه برای تولید انبوه تأثیرات منفی از سوی این دسته از ورزشکاران فراهم می‌شود، چراکه آنها به‌طور واقعی متوجه جایگاه واقعی خود و میزان تأثیرشان بر ساختار احساسات جامعه و به‌طور ویژه طرفدارانشان نیستند.
برای مشاهده متن کامل گزارش اینجا کلیک نمایید

 

دفعات مشاهده: 273 بار   |   دفعات چاپ: 12 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فحاشی دیگر کسی را شوکه نمی کند! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۲۶ | 
فحاشی دیگر کسی را شوکه نمی کند!

رضا شجیع

ابتدا باید به این نکته اشاره کنم که اساسا از مشاهده فحاشی کاربران ایرانی در فضای مجازی شوکه و متعجب نمی شوم. اتفاقاً در چنین شرایطی فضای مجازی به جو استادیوم ها نزدیک می شود و کسانی که پای ثابت حضور در استادیوم ها هستند اذعان دارند که در فضای استادیوم های ورزشی ایران هیچ چیز و هیچ کس در امان نیست و اتفاقا رد پای توهین ها و فحاشی ها فضای مجازی در فضای استادیوم ها نیز قابل ردگیری است. نکته اینجاست که مخاطب با فحاشی به درجه ای از احساس قدرت، آزادی و به طور کلی حسی از بودن و دریافت شدن دست پیدا میکند. انگار که فرصتی برای ابراز وجود پیدا کرده و می تواند در زیست جهان خود تأثیر بگذارد. نکته مهم تر اینکه برای افرادی که فرصت کافی برای طغیان و ابراز وجود در دنیای واقعی ندارند، دنیای ورزش به مثابه دنیای نمادین و بازتاب دهنده زندگی واقعی و فضای مجازی به مثابه دنیای با قابلیت پنهان سازی و ساخت هویت جدید، امکان تجربه طغیان و دریافت قدرت نمادین را فراهم می کند. پس موضوع فراتر از یک اتفاق ساده است و ریشه آن را باید در فرهنگ جامعه ایرانی و البته تأخر فرهنگی این جامعه در برخورد با مدرنیته جستجو کرد.
اما مشخصاً در مورد موضوع آقای فغانی، نباید این نکته را فراموش کرد که در یک جامعه سیاست زده، امکان تفسیر سیاسی از کوچکترین اتفاقات روز برای همه افراد با هر سطحی از بلوغ فکری و اجتماعی وجود دارد. هر نشانه ای به خوانش و تفسیر سیاسی منتج می شود و اتفاقات دنیای فوتبال هم از این قاعده مسثتنی نیست. موضوع اینجاست که برخی رسانه ها خواسته یا ناخواسته با تشدید تقابل های قومیتی به عنوان مثال تقابل ایرانی – عربی، و یا تقویت ارتباط نتایج حاصل از مسابقات فوتبال به مسائل و اتفاقات سیاسی روز، احتمال این خوانش را در مخاطب تقویت می کنند و این واکنش ها در فضای مجازی با سرعت بیشتر از یک طرف و تحلیل سطحی تر از طرف دیگر همراه می شود. موضوع اینجاست که در چنین شرایطی ابتکار عمل از دست نهادهای رسمی هم خارج شده و عملکرد هر کس با هر سطحی از توانایی و شهرت، صرفاً با میزان همراهی او با فکر عامه و تفسیر رایج سنجیده می شود. بر این اساس قربانی شدن فغانی و فغانی ها و حجم بالای توهین ها به ایشان، مرا شوکه نمی کند و در چنین شرایطی هیچ کس حاشیه اطمینان نخواهد داشت.
دفعات مشاهده: 306 بار   |   دفعات چاپ: 14 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: معرفی منابع علمی و معتبر حوزه اخلاق ورزشی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۲۶ | 
معرفی منابع علمی و معتبر حوزه اخلاق ورزشی

بنا به توصیه یکی از دوستان و همکاران پیشرو در زمینه معرفی کتب و آثار علمی، تصمیم گرفتم نسبت به معرفی کتاب های معتبر و مهم حوزه اخلاق در ورزش اقدام نمایم. امید است این منابع مورد استفاده دانشجویان، پژوهشگران و تمامی علاقه مندان قرار گیرد و روند معرفی و نقد آثار علمی به رویه ای مستمر و همیشگی تبدیل شود.
برای مشاهده کتاب ها و منابع، فایل زیر را مشاهده نمایید:

منابع معتبر حوزه اخلاق ورزشی
دفعات مشاهده: 310 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: شهرداری؛ یار ورزش یا رقیب ورزش؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۲۶ | 
شهرداری؛ یار ورزش یا رقیب ورزش؟

رضا شجیع

ورزش اساساً موضوعی بین بخشی است و موفقیت کشورها در حوزه ورزش، مرهون هماهنگی نهادها و سازمان های مرتبط با ورزش بویژه نهادهای آموزشی، باشگاه ها و شهرداری ها است و برخی کشورها دارای ساز و کار ویژه ای برای برقراری ارتباط نهاد متولی ورزش با شهرداری ها و اعمال سیاست های کلان خود در سطحی خرد هستند. شهرداری ها به واسطه برخورداری از پیوندهای مردمی و ساختارهای خرد محلی، بهترین نهادها برای پیاده سازی طرح های توسعه ورزش همگانی با رویکرد سلامت محور هستند و از این رو برقراری ارتباط با این نهادها از اهمیت بسزایی برخوردار است.
بر اساس یافته های مطالعه تطبیقی، نهاد ملی و متولی ورزش در کشورهای چین، ژاپن و هلند دارای ارتباط مستقیم با شهرداری ها است و این ارتباط در کشورهای آفریقا، آلمان، برزیل، فنلاند، لهستان و هند به صورت غیرمستقیم یا باواسطه اعمال می شود. ضمن اینکه در کشورهای ایالات متحده آمریکا، ایران، استرالیا، انگلیس و کانادا که اساساً خود شهرداری ها سیاست گذار بوده و دارای نقشی کلیدی در توسعه ورزش شهروندی هستند، این ارتباط اساساً تعریف نشده و در حداقل شرایط قرار دارد. در ایران اگرچه بر اهمیت ورزش شهروندی تأکید می شود اما سیاست یکپارچه و واحدی برای توسعه این نوع ورزش وجود ندارد و شهرداری ها در حوزه ها مختلفی ورود کرده و نقش های متنوعی را ایفا می کنند. همین امر به انحرافی جدی در فعالیت های ورزشی شهرداری ها و در نتیجه هدررفت جدی منابع منجر شده است.
سرمایه گذاری و توسعه زیرساخت های بخش ورزش، وظایفی هستند که از سوی ساختارهای مدیریت شهری تمامی کشورها مورد توجه قرار گرفته و برنامه ها و منابعی برای اجرایی سازی آن ها وجود دارد، اما عملکرد شهرداری ها در کشورهای مختلف به همین دو وظیفه مهم ختم نمی شود. فنلاند کشوری است که شهرداری ها خود را مسئول تأمین منابع انسانی باشگاه های محلی و تأمین حقوق آن ها می دانند، وقتی باشگاه ها نگران تأمین حقوق مربیان خود نباشند، خدمات خود را ارزان کرده و جهت گیری خود را از سودمحوری به سلامت محوری تغییر می دهند. موضوع تجهیز اماکن ورزشی (اعم از بخش های دولتی و خصوصی، مدارس و دانشگاه ها) وظیفه دیگری است که از سوی شهرداری ها با جدیت دنبال می شود و شهرداری ها صرفاً با تجهیز فضاها، به دنبال افزایش سرانه ورزشی هستند و اتفاقاً با پیشنهاد تجهیز مکان ها، بسیاری از فضاهایی که برای ورزش پیش بینی نشده را به مکان های برای ورزش و فعالیت بدنی تبدیل می کنند. کشورهای آفریقا، آلمان، انگلستان، برزیل، ژاپن، فنلاند، کانادا، لهستان و هلند کشورهایی هستند که در این زمینه پیشرو هستند و مثل ایران تجهیز اماکن ورزشی آنها به اماکن ورزشی اختصاصی شهرداری ها و حداکثر مدارس محدود نمی شود و اتفاقاً بخش خصوصی را هم به عنوان یک عامل تشویقی در بر می گیرد.
موضوع دیگر، کمک مالی به باشگاه های ورزشی است که زمینه توسعه باشگاه های ورزشی سلامت محور در سطح محلات و ارزان شدن خدمات ورزشی را فراهم می کند. باشگاه های ورزشی سطح محلات در صورت حمایت و البته نظارت شهرداری ها، می توانند به ایستگاه های توسعه سلامتی و خط مقدم ارایه خدمات ورزشی به مردم محسوب شوند. موضوعی که در کشور ما مورد بی توجهی قرار گرفته وظشهرداری ها خود به رقیبی جدی برای باشگاه های خصوصی بدل شده اند. شهرداری ها در کشورهای استرالیا، برزیل، ژاپن، فنلاند، کانادا و هلند کشورهایی هستند که در این زمینه دارای برنامه جدی بوده و هدف اصلی کاهش هزینه های ورزشی مردم و حمایت از بخش خصوصی را دنبال می کنند. البته این کمک مالی از طریق پرداخت شهریه باشگاه های محلی نیز دنبال می شود و شهروندانی که به طور منظم و با کیفیت تأیید شده ورزش کنند، شهریه و هزینه های احتمالی آن ها از سوی شهرداری ها به طور مستقیم یا غیرمستقیم پرداخت می شود.
یکی از مهمترین وظایف شهرداری ها تسهیل گری و رفع موانع فعالیت بدنی شهروندان با محوریت محلات است که به کمک روشی با عنوان بازاریابی اجتماعی انجام می شود. در این روش که اصول بازاریابی تجاری را در خدمت تغییر رفتارهای تمرینی شهروندان قرار می دهد، شهرداری های محلی در قبال بی تحرکی فرد به فرد شهروندان یک محله مسئول هستند و از این رو به دنبال روش هایی برای رفع موانع فعالیت بدنی شهروندان، از هیچ تلاشی در این زمینه کوتاهی نمی کنند و شاید برگزاری مسابقات ورزشی محلات، تنها بخش کوچک و البته پرهزینه این فرایند باشد.
به طور کلی به نظر می رسد؛ بین آنچه شهرداری ها در زمینه ورزش انجام می دهند و آنچه باید انجام دهند فاصله قابل توجهی وجود دارد. زمان اصلاح رویکردها هنوز مشخص نیست و چاه ویل مسابقات و جشنواره های رنگارنگ، پول ورزش را همچنان به تاراج می برد.
دفعات مشاهده: 317 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ورزش را فراموش کنید! (قسمت اول) ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۲۰ | 
ورزش را فراموش کنید! (قسمت اول)
 
رضا شجیع
 


دکتر محسنیان­ راد در کتاب ارتباط­ شناسی به پژوهش جالبی اشاره می­­کند، در این پژوهش از تعدادی کودک خواسته می­شود به سئوالات ساده­ای مانند؛ آیا لیوان و درخت زنده ­اند یا مرده؟ و یا آیا لیوان شکسته زنده است یا مرده؟ جواب دهند. نتایج شگفت ­آور است؛ کودکان فاقد درک صحیحی از مفهوم زندگی هستند و ممکن است در ذهن آن­ها مثلا یک عروسک زنده باشد ولی یک لیوان شکسته به دلیل اینکه مانند قبل صحیح و سالم نیست مرده تلقی شود. تا اینجا مشکلی نیست، مشکل از جایی آغاز می­شود که مثلاً فلان مسئول یا فلان معلم قرار است برای همین کودکان در مورد مفهومی به نام «زندگی» سخنرانی کند و بی ­تردید سخنرانی او بی مصرف­ترین سخنرانی تاریخ محسوب خواهد شد. موضوع اینجاست که اکثر ما از واژه ورزش به مثابه یک انگارهء عمومی در گفتمان روزمره استفاده می­کنیم و از آنجا که هر کدام چارچوب­ ها و تعاریف متفاوتی از ورزش را در ذهنمان پذیرفته­ ایم، گمان می­کنیم منظور و پیام طرف مقابلمان را به خوبی درک کرده ­ایم. حال آنکه فقدان درک صحیح و جامع از ورزش، می ­تواند سرمنشأ اشتباهات راهبردی بسیاری در حوزه گفتمان­ سازی ورزش باشد. سئوالی که در اینجا مطرح می شود این است؛ آیا بین «ورزش به مثابه یک فعالیت یا کنش» با «ورزش به مثابه یک نهاد» تفاوت وجود دارد؟ اگر وجود دارد تمایز آن ها در چیست و چه رابطه ای میان آن ها برقرار است؟ پاسخ به همین سئوال به ظاهر ساده، می تواند ما را از یک سردرگمی و ابهام بزرگ نجات دهد.
در مفهوم ورزش به مثابه یک کنش، موضوع به حرکت انسان برای دستیابی به یک هدف ارزشمند مربوط می­شود. حرکتی که می ­تواند ضمن تعامل اجتماعی، برای شما منفعت هایی نظیر لذت، سلامتی، شادابی و ارزش هایی از این دست را به همراه داشته باشد. فعالیتی که ذاتاً واجد ارزش اخلاقی است، چراکه از منظر فلسفی بنا به دو دلیل تأیید می شود؛ اول اینکه توسط عقل سلیم تأیید می­شود و دوم اینکه به وفور حاوی جنبه­ های زیبایی­شناختی بسیاری است. اما در تحلیل ورزش به مثابه یک «نهاد» ماجرا شکل دیگری است؛ جنس استانداردهای این فعالیت تغییر کرده و از آنجا که اهداف دیگری نظیر پیروزی، کسب اعتبار، ثروت و افتخار را در قالب رقابت ها و مسابقات ورزشی جستجو می­ کند؛ نیازمند تحلیل و نگاه پیچیده تری است. امری که در نهایت میدان ورزش را از هر نوع میدان اجتماعی دیگر متمایز کرده و زمینه ساخت یک سازمان بزرگ بروکراتیک به نام «نهاد ورزش» را فراهم می کند. به همین دلیل است که برخی جامعه شناسان، ورزش را آینه تمام نمای جامعه قلمداد می کنند و معتقدند ورزش، بازتاب دهنده ارزش های جامعه است. در این معنا، فرهنگ مانند اکسیژنی که در اتمسفر جاری است در کلیت نهاد ورزش جریان یافته و تصور ورزش بدون فرهنگ تقریباً غیرممکن است.  
تا اینجا اگر کلیت مباحث فوق در مورد ارتباط فرهنگ و نهاد ورزش را بپذیریم، باید رسوخ نوعی نسبیت گرایی در آن را نیز قبول کنیم. ادراک از ورزش در جوامع، گروه ها و اقوام مختلف متفاوت است و جوامع و گروه های اجتماعی به دنبال خلق تمایز از طریق آن هستند. در این معنا نهادهای سیاست، مذهب، رسانه و غیره هر کدام به نوبه خود بر ورزش تأثیر گذاشته و از آن تأثیر می پذیرند. به همین دلیل است که فدراسیون های جهانی و نهادهای بین المللی به دنبال خلق قوانین و مقرراتی هستند که ادراک از مفاهیم و قوانین ورزش ها را در سراسر جهان یکسان کنند تا بتوانند آن را از یک پدیده نسبی به یک امر جهانی و فراگیر تبدیل کنند. امروز صاحبان فوتبال در مقر فیفا، از اینکه بی سوادترین مردمان جهان در فقیرترین کشورهای جهان هم دارای درک کاملاً شفاف و یکسان مثلاً از مفهوم «آفساید» با سایر مردمان جهان هستند خوشحالند و از این بابت پروژه جهانی سازی فوتبال را موفق ارزیابی می کنند.
پس در مفهوم ورزش به مثابه یک نهاد، ورزش هم می تواند تأثیرپذیر باشد و هم تأثیرگذار. اما آنچه از وضعیت فرهنگی ورزش ایران در سال های اخیر برداشت می شود این است که ورزش در سال های اخیر ارزش های غربی سازمان های بین المللی ورزش را که در قالب استانداردها، قوانین و رویدادهای ورزشی عرضه می شود را به بهترین شکل پذیرفته و از آن طرف هرگز از دخالت نهادهای سیاست، مذهب، رسانه و غیره نیز مصون نمانده است. نهاد ورزش در ایران مانند کودکی است که دست و پایش از یک طرف و دو پایش از طرف دیگر در حال کشیده شدن است و داد و فریادش در میان هیاهوی رسانه ای گم شده است. در این میان ارزش های ذاتی و اخلاقی خود را نیز از دست داده و چون قرابتی بین ریشه های تاریخی خود با مدرنیته غربی احساس نمی کند، عملاً غیر از تحقق عینی صنعت فرهنگی، یعنی سرگرم­سازی مردم از طریق ستاره ها و مسابقات ورزشی، نیازسازی کاذب و در نهایت جلب رضایت نهاد سیاست و تأمین منویات سرمایه داری، دستاوردی دیگری برای فرهنگ جامعه نداشته است. به اعتقاد من، بازی جوانمردانه، احترام و واژه های این چنینی سازمان های ورزشی بین المللی و بعضاً ملی، صرفاً شعارهای زیبایی هستند که در عمل کاربرد خود را از دست داده اند. در گذشته های دور، خانواده ها کودکانشان را به مربیان و تیم های ورزشی می سپردند تا به کمک ارزش های اخلاقی و ذاتی ورزش، انسان های بهتری برای جامعه تربیت کنند. امروز متأسفانه باید چنین گفت؛ که اگر نگران تربیت و اخلاق فرزندانتان هستید، ورزش را فراموش کنید. در این معنا ورزش ابزاری است که اهداف دیگری غیر از سلامت، نشاط و نیازهای اخلاقی شما و فرزندانتان را تأمین می کند و این تفکر متأسفانه به ورزش های همگانی و تربیتی نیز رسوخ کرده است. موضوعی که در یادداشت آتی به آن خواهم پرداخت.
دفعات مشاهده: 463 بار   |   دفعات چاپ: 93 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: طرح جامع ورزش؛ آغاز یک انحراف ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۹ | 
طرح جامع ورزش؛ آغاز یک انحراف

رضا شجیع

حدود سه سال پیش در یک برنامه رادیویی بر نقش گفتمان ساز طرح جامع ورزش تأکید کردم و گفتم؛ اگر طرح جامع ورزش اجرا نشد، حداقل گفتمان مولفه های ورزش یعنی ورزش تربیتی، ورزش همگانی، ورزش قهرمانی و ورزش حرفه ای را ترویج داد و باعث شد همگان تاحدی با این مفاهیم آشنا شوند و در گفتگوهای روزمره از آن ها استفاده کنند. امروز اعتراف میکنم که اشتباه کردم و اتفاقاً طرح جامع ورزش، آغاز انحرافی جدی در حوزه سیاست گذاری ورزش محسوب می شود. انحرافی که شاید اصلاح آن بیش از ١٠ سال به طول انجامد. اما ماجرای این انحراف چیست؟ همه چیز از الگوی مول آغاز شد، مدل هرمی شکلی که ورزش تربیتی را در طبقه زیرین، ورزش همگانی را در طبقه دوم، ورزش قهرمانی را در طبقه سوم و ورزش حرفه ای را در طبقه چهارم هرم قرار داده بود. تا اینجا همه چیز منطقی به نظر می رسید و مدل مول دو نکته مهم را مطرح می کرد:

١) فرایند توسعه ورزش از ورزش تربیتی آغاز می شود و برای حرکت افقی در مسیر هرم، توسعه طبقه زیرین ضروری است.
٢) اندازه هر طبقه نشان دهنده حجم افراد درگیر در ورزش مورد نظر است و هر چه از سطح زیرین به سطوح بالاتر هرم می رویم از حجم افراد شرکت کننده کاسته می شود.

تا اینجا حرف نادرستی از سوی طرح جامع ورزش مطرح نمی شود؛ ولی انحراف در اجرا و مرحله تدوین اسنادی که قرار است این تئوری را به مرحله اجرا درآورند، آغاز می شود. گویی که با مشت بر سر هرم مول کوبیده می شود و دایره ای با ٤ بخش کاملاً مجزا و جزیره ای طراحی می شود. ورزش تربیتی که تصور می شود صرفاً به مدارس و دانشگاه ها اختصاص دارد به جزیره ای مجزا تبدیل شده و همین اتفاق برای ٣ مولفه دیگر نیز تکرار می شود. از منظر نهاد متولی ورزش یعنی سازمان تربیت بدنی و بعدها وزارت ورزش و جوانان، ورزش تربیتی مولفه ای است که دیگر ربطی به این دستگاه ندارد و تنها می تواند بر دو مولفه قهرمانی و همگانی تأکید کند. ورزش حرفه ای هم که هیچگاه به یک مولفه چارچوب دار تبدیل نشد. در واقع انحراف سیاستگذاری از جایی آغاز می شود که ورزش همگانی به عنوان ورودی سیستم توسعه ورزش تصور می شود، در حالی که ورزش تربیتی راهبرد و یا ورودی لازم برای تحقق ورزش همگانی به مثابه یک خروجی و هدف مورد انتظار است. نتیجه اینکه ورزش تربیتی به انزوا کشیده شد و تمرکز سازمان های ورزشی بر ورزش همگانی هم نتوانست، گره ای از مشکل کم تحرکی مردم ایران باز کند. اگرچه افزایش تصاعدی باشگاه های ورزشی طی ١٠ سال گذشته و رسیدن به مرز ١٩٠٠٠ باشگاه از رشد کمی مناسبی خبر می دهد و طبیعی است آمارهای مربوط به فعالیت بدنی مردم را تحت تأثیر قرار دهد، اما آمارهای مربوط به وضعیت سلامت مردم و فقدان ارتباط معنی دار میان این رشد کمی و افزایش روزافزون بیماری های غیرواگیردار، از یک تناقض جدی خبر می دهند. تناقضی که صراحتاً از اشتباه بودن تداوم این مسیر خبر می دهد.
طرح جامع ورزش کشور نتوانست به سئوالات مربوط به الگوی پیشنهادی خود جواب دهد و همچنین نتوانست ارتباط منطقی میان مولفه های ورزش را تبیین کند. البته مرکز ملی مدیریت ورزش کشور قرار بود این خلاء طرح جامع را پرکند که با آغاز دولت نهم، بلافاصله منحل شد و به تاریخ سازمان تربیت بدنی وقت پیوست. موضوع اینجاست که نویسندگان طرح جامع ورزش، گفتمان تئوریک این طرح را تدریجاً به مثابه سیاست ورزش ساختاری کردند و ناخواسته تله ای ساختند که هر وزیری و مدیری را به فرجام خود گرفتار می کند. به عبارت دیگر ورزش امروز ایران در گرداب سیاست های جزیره ای گرفتار شده است و راه حل آن، مهندسی مجدد سیاست هایی است که تنها و تنها به قهرمانان گلخانه ای و جشنواره های پیاده روی گاه و بیگاه چشم دوخته است.

پی نوشت ١: تدوین طرح جامع ورزش در سال ١٣٨٠ آغاز و حدود دو سال به طول انجامید، طرحی که در نهایت به ١٧٧ طرح پژوهشی و ٥٤ طرح اجرایی منجر شد. کمیت بالای طرح های پژوهشی نشان می داد که طرح مذکور، توسعه ورزش را به انجام ١٧٧ کار مطالعاتی منوط کرده بود. مطالعاتی که ٨٠ درصد آن ها هیچ گاه انجام نشد.

پی نوشت ٢: یک سیاست اشتباه می تواند تا سالیان سال، منابع یک کشور را هدر داده و آن کشور را از نتایج مورد انتظار محروم کند.
دفعات مشاهده: 380 بار   |   دفعات چاپ: 13 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: چرا ورزش همگانی نمی شود؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۲ | 
چرا ورزش همگانی نمی شود؟

رضا شجیع

١- از نظر ارتقای شاخص های سلامتی آن سطحی از فعالیت بدنی که باعث پیشگیری از بیماری ها می شود: سه جلسه فعالیت بدنی منظم در هفته با شدت متوسط و کیفیت مناسب است. از این منظر می شود گفت که وضعیت فعالیت بدنی مردم ایران به هیچ عنوان مطلوب نیست و حدود ٧٠ درصد مردم فاقد هر نوع عنوان فعالیت بدنی هستند و به نظر می رسد در آینده نزدیک شاهد سونامی بیماری های غیرواگیردار خواهیم بود.

٢- بر اساس آمارهای موجود حدود ٣٠ درصد مردم ما به نوعی ورزش می کنند که از این ٣٠ درصد تنها ١٥درصد دارای فعالیت بدنی منظم بیشتر از سه جلسه در هفته هستند و باقی یا ورزش نمی کنند یا فعالیت آنها حدود یک یا دو جلسه در هفته است. البته برای آن ١٥درصدی که فعالیت بدنی یک یا دو جلسه دارند هم می شود شرایطی فراهم کرد که این فعالیت را به سطح و کیفیت مطلوب برسانند.

٣- موضوع ورزش همگانی یک مقوله فرابخشی است و برای ارتقای شاخص های آن نیازمند همکاری های بین بخشی هستیم. اینکه فکر کنیم سازمان خاصی متولی توسعه ورزش همگانی است اینگونه نیست. تمامی دستگاه های اجرایی به نحوی موظف هستند که در زمینه سلامت کارکنان خود و خانواده های آنان اقداماتی را انجام دهند. وزارتخانه های آموزش و پرورش و علوم جمع کثیری از افراد جامعه را تحت پوشش قرار می دهند و به نوعی متولی سلامت جسمانی دانش آموزان و دانشجویان هستند. تا زمانی که دستگاه های اجرایی به این توافق نرسند که برای افزایش سطح فعالیت بدنی باید با هم همکاری کنند، ما همچنان شاهد یکسری فعالیت های جزیره ای هستیم که هر دستگاه برای خودش کار می کند و نتیجه این اقدام ها به خروجی مورد انتظار جامعه منتهی نخواهد شد.

٤- حلقه گمشده ورزش همگانی ما همکاری های بین بخشی است. به عنوان مثال وزارت نیرو در یک محله دارای استخر است ولی شهروندان همان محله نمی توانند با هزینه مناسب از خدمات آن استخر استفاده کنند: حتی وزارتخانه ها و دستگاه های اجرایی مختلف هم اماکن ورزشی خود را در اختیار کارمندان یکدیگر قرار نمی دهند و دلیل این اتفاق هم فقدان اراده همکاری بین دستگاه های اجرایی برای ارتقای سطح سلامت شهروندان از طریق ورزش است.

٥- البته بر این نکته باید تاکید کنم که معتقدم هر کدام از این دستگاه ها در حد توان خود تلاش می کنند. من با حرف هایی که درباره کم کاری مدیران مطرح می شود موافق نیستم. هیچ مدیری خواهان عدم توفیق نیست، ولی چون ساختارها و نظام تخصیص منابع بر مبنای همکاری های بین بخشی طراحی نشده است، امروز شاهد چالش هایی در حوزه ورزش همگانی هستیم و آن طور که باید انتظارات هر دو طرف مردم و مسوولان تامین نمی شود. ما اماکن ورزشی متعلق به دولت را به اسم خصوصی سازی به بخش خصوصی واگذار کردیم و نتیجه اش این شد که ورزش را گران تر کردیم و اکنون از خودمان سوال می کنیم که چرا مردم ورزش نمی کنند؟
دفعات مشاهده: 416 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نامه ای به معلم ورزش ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱۰ | 
نامه ای به معلم ورزش

رضا شجیع

معلم ورزش عزیز، سلام

پیش از هر چیز باید بگویم که از گلایه هایت خبر دارم. از اینکه چرخ زندگی ات به سختی می چرخد و اگر کار دوم نباشد کلاهت پس معرکه است. می دانم که زنگ ورزش برای مدیران مدرسه زنگ بی اهمیتی است و نمره های بیستت را پیش از هر چیز پیش خور کرده اند. می دانم که مسابقه کنکور، پدر همه را درآورده و چون نمره ورزش تأثیری در این مسابقه ندارد، هیچ پدر و مادری برای کلاست سر و دست نمی شکند، می دانم که روز به روز بر تعداد دانش آموزانی که بهانه برای ورزش نکردن دارند اضافه و به تدریج کوه انگیزه هایت ذوب می شوند. می دانم، روزی برای پربار کردن زنگ ورزش هزاران ایده و برنامه داشتی و امروز باید مثال داوری در میانه میدان، مراقب بچه های مردم باشی تا مبادا شیشه بی تحرک جسمشان ترک بردارد. می دانم که تو را نه با دغدغه هایت که با تحلیل بازی تیم های اروپایی و اسامی بازیکنان این تیم ها قضاوت می کنند. وای که اگر یک شب خوابت ببرد و بازی را از دست بدهی، تو را جوری نگاهت می کنند که از قافله علم و دانش جا مانده ای. خلاصه گلایه هایت کم نیستند؛ و من به خوبی می دانم که می خواهی و شاید نمی شود.
اما در این روز آغازین از تو می خواهم:
مراقب باش کودکانمان، بازی نکرده سراغ ورزش نروند. ورزش های سازمان یافته برای کودکان مثل سم است.
بگذار بچه ها خودشان قوانین بازی را بسازند. لازم نیست اگر کسی خلاف قانون بازی رفتار کرد مثل مجرم با او رفتار شود.
مراقب باش، کودکانمان با طعم شکست به کلاس ها و خانه هایشان نروند.
مراقب باش زنگ ورزش به زنگ فراموشی تبدیل نشود. آرام در گوش هایشان درس زندگی نجوا کن و از آن ها بخواه زندگی را عاشقانه بازی کنند.
نگران آن ها که به هر بهانه ای از زنگ ورزش فرار می کنند باش، برایشان وقت بگذار و مانعی که باعث می شود فعالیت نکنند را از مقابلشان بردار. این بزرگترین رسالت توست. تا جایی که می توانی مسابقه نگذار، آن ها بزرگ شوند خودشان درگیر هزاران مسابقه خواهند شد. اگر مسابقه گذاشتی یادت باشد که همه باید برنده از مسابقه خارج شوند. به آن ها طعم موفقیت و پیروزی را بچشان، نگران نباش آن ها به زودی خودشان طعم شکست را خواهند چشید. به آن ها بفهمان هیچ کس به تنهایی موفق نمی شود، به آن ها بفهمان موفقیت در گروی مشارکت است و فرهنگ کار گروهی را در زنگ ورزش نهادینه کن. یادت باشد، تو می توانی زنگ ورزش را به مهمترین زنگ زندگی فرزندان این سرزمین تبدیل کنی. تنها جایی که می توانند برای لحظاتی هم که شده نفس بشکند. تو می توانی و من به تو ایمان دارم.

پی نوشت:

متأسفانه عده ای از دوستان در مورد نامه ای به معلم ورزش دچار سو تفاهم شدند و سعی کردند با خط کش های علمی و منطقی و بعضا با صفات و واژگان ناپسند، بنده را مورد نقد و نوازش قرار دهند. برخی برایم از اشک هایشان نوشتند و برخی از بغض هایشان، برخی نامه مرا پوپولیستی خواندند و برخی از اینکه زنگ تربیت بدنی را زنگ ورزش خطاب کردم برآشفتند. برخی گفتند شأن معلم ورزش را خدشه دار کرده ام و برخی مرا مروج قانون گریزی خطاب کردند. خلاصه اینکه پاسخ های بی شماری از این نامه دریافت کردم که بیشتر آنها مثبت و امیدبخش بود. نمی دانم چرا عده ای را عصبانی کرد؟ دوستی برایم نوشته بود که شما شاعرانه سخن گفته اید! اتفاقا درست است. وقتی تمام هنر ما در توسعه علمی ورزش بدین جا ختم شده که سطح سلامت جسمی و تحرک دانش آموزان در وضعیت فلاکت باری قرار گرفته است، بگذارید حداقل من در روز اول مهر برای معلمان ورزش سرزمینم شاعری کنم. دستورالعمل ها و مقررات را آنها و مقالات و کتاب های علمی آنچنانی را شما بنویسید. اما درد دل ها را چه کسی بنویسد؟
دوست عزیزم، به جای تحلیل علمی نامه بنده، قلم به نقد هزاران مقاله و رساله ای بردار که تنها یک سانتیمتر در حل مشکلات ورزش کشور موثر نبوده اند. اگر من سکوت کنم، نباشم و ننویسم، مشکل حل می شود؟ و تو به مقصودت خواهی رسید؟

دوستان خوبم؛
نامه ای به معلم ورزش، حاوی چهار نکته مهم بود؛ ١) نفی قانون و قانون زدگی برای سنین پایه، ٢) نفی فرهنگ رقابت و مسابقه برای سنین پایه و ٣) رفع فرد به فرد موانع رفتار تمرینی و فعالیت بدنی دانش آموزان و همچنین ٤) تأکید بر کار گروهی.
درباره هر ٤ نکته فوق، منابع بی شماری وجود دارد که با یک جستجوی ساده می توان به آنها دسترسی پیدا کرد.

آخرین نکته اینکه دوستان مخالف با نظراتم را به گفت و گو دعوت میکنم. درب اتاق بنده در وزارت ورزش و جوانان همیشه باز است و باز خواهد بود. لطفا مرا نه با تعداد یادداشت ها و پست هایم، که با سطح دغدغه هایم قضاوت کنید.
 
دفعات مشاهده: 449 بار   |   دفعات چاپ: 16 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ورزشگاه زن ستیز: مذهب یا سیاست؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۷/۱ | 
ورزشگاه زن ستیز: مذهب یا سیاست؟

رضا شجیع

از جمله ایزدانی که در ایران باستان به ستایش پرداخته شده، مهر یا میترا است که حتی قبل از عصر زرتشت نیز مورد تقدس واقع شده بود. مهر هفتمین ماه سال است که دارای معانی چون عهد و پیمان، دوستی و خورشید می باشد. پس از ظهور زرتشت، بنا بر آموزه‌های دینی او، ایزدان قبل از او به عنوان خدایان گمراه کننده یا دیوان یاد شدند، ولی مهر تقدس خود را حفظ نمود و وارد دین زرتشتی شد و در رتبه‌ی پایین تر از اهورامزدا قرار گرفت. ورمازرن، پژوهشگر بلژیکی در کتاب «آیین میترا»، معتقد است که در تمام اسناد موجود مهرپرستی، فقط صحبت از مردان است و جایی برای زنان تعریف نشده است. یغمایی در بررسی ویژگی های آیین مهر به نقش های مردانه آن اشاره می کند که اساسا ریشه احتمالی این آیین، یاری‌رساندن به سربازان و جنگاوران برای پیروزی در نبرد بوده است. قربانی کردن هنگام جنگ و دعا برای پیروزی مردان از ویژگی های بارز آیین مهر است. از آنجا که جنگ بر اساس تقسیم کار توافق شده آن دوران وظیفه جنس مرد محسوب میشده، زنان راهی به معابد مهر پیدا نمی کردند.
از دوران هخامنشیان و ساسانیان در نقوش تخت جمشید تصویر زنی مشاهده نمی شود، اما این امر هرگز نمی‌تواند وجود اماکن ممنوعه برای زنان و یا ممنوعیت ورود آن ها به برخی مراسم ها و آیین ها را تایید کند و حتی شواهد بی شماری از مشارکت فعال بانوان در امور اجتماعی و نظامی وجود دارد. اما در اسناد تاریخی دوران آل بویه بخشنامه ای پیدا شده است که بر اساس آن زنان باید صرفاً در مراسم های مذهبی نقش تماشاچی را ایفا کنند و نباید در اجرای مراسم نقش فعال داشته باشند.
درادامه روند تاریخی، زورخانه مهترین مکانی است که ممنوعیت ورود زنان در آن برجسته است و نشان می دهد ممنوعیت های زنان و مردانه دارای ریشه ای تاریخی است. بر اساس اسناد تاریخی، زورخانه مکانی است که مردان در آن ورزش می‌کنند و زن‌ها حق ورود به آن را ندارند. این ممنوعیت هم می‌تواند ریشه ای تاریخی داشته باشد؛ شباهت معماری زورخانه ها با معابد مهری از جمله ساخت زورخانه ها و معابد مهری در کنار آب انبارها و رودخانه ها، فقدان نور، وجود گود در هر دو و از همه مهمتر ممنوعیت ورود زنان در هر دو مکان، این فرضیه که ورزش زورخانه ای دارای ارتباط ریشه ای با آیین مهر است را تایید می کند.
اجازه دهید به ایران معاصر برسیم، جایی که موضوع ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه وجود دارد. ضروری است فارغ از برخوردهای احساسی با این موضوع که تمامی آمال و آرزوهای زن ایرانی را در ورود به ورزشگاه تقلیل می دهد، باز هم بر این نکته تأکید کنم که اساساً تاریخ سراسر جنگ و نزاع این سرزمین که نقش کنشگر فعال جنگ را به مرد می بخشد و دفاع از مادر وطن و ناموس را مترادف یکدیگر قرار می دهد، طبیعی است که برای ورود زنان به جمعیتی مردانه که اتفاقاً کنشگر فعال آن باز هم مردان هستند مقاومت وجود داشته باشد. ممکن است تصور کنیم ک دیگر هیچ شباهتی میان معابد میترایی، زورخانه ها و استادیوم ها وجود ندارد. موضوع اینجاست که شکل استادیوم، شعارهای هواداران با ته مایه ها و ملودی های مذهبی، نحوه ستایش و تشویق ورزشکاران به مثابه سربازان و قهرمانان جنگ و نحوه استعانت از خداوند برای پیروزی ورزشکاران، همه و همه فضای نمادینی را ایجاد می کند که ما و هواداران را به ریشه های تاریخی خود ارجاع می دهد.
بنابراین موضوع ورود زنان به ورزشگاه به صورت پنهان، تقابل سنت و مدرنیته را نمایندگی می کند و موضوع دوربین های تلویزیونی و احتمال رسانه ای شدن کنش های زنانه، بر حساسیت این تقابل می افزاید. موضوع تنها بر سر ورود یا عدم ورود نیست. موضوع بر سر پیروزی یا شکست جریانی است که ورود زن به ورزشگاه را به مثابه شکست ایدئولوژی ترجمه می کند و تلاش می کند به وسیله آن یک عمر تحمل تاریخی حاصل از نظام حاکمیت مردانه را جبران کند. این در حالی است که سال ها نظام تفکیک جنسیت در اکثر شئون زندگی روزمره از اتوبوس گرفته تا مهد کودک و مدرسه، بر آتش این خواسته افزوده است.
روزی را تصور کنید که زنان به ورزشگاه آمده اند، با صدای بلند شعار می دهند و فضای ورزشگاه را دو قطبی کرده اند و عکس هایشان با لباس ها و پوشش های متنوع به شکل گسترده ای در فضای مجازی دست به دست می شود. در این حال، تابو شکسته شده و تقابل به مرحله جدیدی وارد می شود. فضایی که پیش بینی آن سخت نیست و می شود حرکت بعدی آن را هم حدس زد.
معتقدم ورود زنان به صورت تفکیک شده باز هم به اندازه ورزشگاه تک جنسیتی ناکارآمد و مخرب است. حضور خانواده ها در کنار یکدیگر نه تنها تابوی تاریخی ورود زنان به این عرصه را خواهد شکست، بلکه فضا را به سمت تغییر عقلانی سوق خواهد داد. فضایی که اگر برایش فکری نشود، آرام آرام سیاستگذاران و سیاست هایشان را در خود حل خواهد کرد، این اتفاق خیلی هم دور نیست.
دفعات مشاهده: 456 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: موگرینی و جامعه فریب ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۲۶ | 
موگرینی و جامعه فریب
.
رضا شجیع
.

AWT IMAGE
.
در مورد واکنش برخی ها پیرامون سلفی نمایندگان مجلس تعجب می کنم. طوری فریاد وافرهنگا سر می دهند که انگار در سیاره دیگری زندگی می کنند و از اوضاع جامعه ایران بی خبرند. مگر نمایندگان مجلس، انسان های آموزش دیده با فرهنگی متمایزند که از آن ها انتظار داریم طور دیگری رفتار کنند؟ مگر کسی جایی بذری کاشته است که انتظار دارد نمایندگان محترم مجلس محصول متفاوتی به جامعه عرضه کرده و طور دیگری (همانطور که ما انتظار داریم) رفتار کنند؟ اگر پاسخ شما به این سئوال مثبت است پس هیچ دلیلی برای دلخوری وجود ندارد؛ آن ها رفتارهای روزمره ما در کوچه و خیابان را نمایندگی میکنند و در رفتارشان نکته عجیب و غریبی مشاهده نمی شود.

اتفاقاً این عکس مرا یاد صف طولانی و رفتار برخی برای سلفی با مسی تقلبی (رضا پرستش) انداخت که همه از کول یکدیگر بالا می رفتند. برخی پا را فراتر گذاشته و امضا می گرفتند و گویی دنیایی را فتح کرده اند. اما اگر پاسخ شما به سئوال بالا منفی است و انتظار رفتار متفاوتی از نمایندگان مجلس داشتید و مثلاً انتظار داشتید که آن ها به خاطر آبروی ملی هم که شده ظاهر را حفظ می کردند، پس شما معتقد به نوعی ساختار فریب هستید.

اروینگ گافمن؛ جزو اولین کسانی است که به ساختار فریب در کنش های اجتماعی اشاره کرد و بر اساس آن مدل نمایشی خود را ارایه نمود. او صحنه جامعه را به سه بخش جلوی صحنه، پشت صحنه و خارج از صحنه تقسیم می کند. او معتقد است که افراد در جلوی صحنه بخش هایی از رفتار خود را به نمایش می گذارند که باعث تأیید و تشویق دیگران شود. آن ها می دانند که در جلوی صحنه دوربین ها و نظارت تماشاچیان وجود دارد، پس سعی می کنند تا حد امکان «خود» و رفتار واقعی خود را پنهان کرده و تصویری زیبا و موقر از خود ارایه دهند. اما پشت صحنه‏ ای هم وجود دارد. جایی که واقعیت‏ های جلوی صحنه، وا پس زده می شوند و ممکن است انواع کنش‏ های غیررسمی اتفاق بیفتد. در اینجا برخی رفتارها و شوخی هایی که در فضای جلوی صحنه زشت و قبیح تلقی می شوند، طبیعی شمرده شده و اتفاقاً افراد بخشی از خود واقعی شان را به نمایش می گذارند. نکته اینجاست که اجراکنندگان نقش فکر می کنند که هیچ ‏یک از افراد جلوی صحنه، در پشت صحنه ظاهر نمی ‏شوند. به طور کلی گافمن در تعاملات اجتماعی و در پس کنش ‏های متقابل، به نوعی «فریب» اشاره می‏کند که برای حفظ نظم اجتماعی و نیز نظم اخلاقی جامعه ضروری است.

در مورد سلفی نمایندگان، موضوع اینجاست که برخی از آن ها با تمام شدن مراسم تحلیف، یک لحظه مرز جلو و پشت صحنه را فراموش کردند و رفتار پشت صحنه و البته روزمره آن ها مورد قضاوت تماشاگران جلوی صحنه قرار گفت. آن ها به بی نزاکتی متهم شدند، چراکه رفتارشان با نشانه ها و رفتارهای مورد انتظار از یک نماینده مجلس فاصله داشت. نشانه هایی که طی سال ها از سوی رسانه های جمعی برای ذهن ما ساخته شده و امروز به نفع رویکردهای ذهنی ما بازخوانی می شوند. اجازه دهید بحث را کوتاه کنیم. فارغ از واکنش های سیاسی و واکنش هایی که تلاش می کند عصبانیت خود از رویکردهای ضد زن سپهر سیاسی ایران را بر سر این ماجرا خالی کنند، اجازه دهید موضوع را اینچنین جمع بندی کنم:

اگر رویکرد شما این است که آن ها باید رفتاری متمایز از خود نشان می داده و جور دیگری رفتار می کردند، پاسخ من این است که آن ها هم مثل من و شما، خروجی یک سیستم آموزشی مشابه هستند و دلیلی ندارد انتظار رفتار متمایزی از آن ها داشته باشیم؛ و اگر واکنش شما این است که آن ها چون نماینده مجلس هستند باید حداقل آبروی ملی را نگه می داشتند و ظاهر را حفظ می کردند، پاسخ من این است که آن ها برای لحظه ای حضور عکاس محترم را فراموش کردند و خود واقعی شان را به نمایش گذاشتند. مثل خیلی از ما که پیدا و نهانمان متفاوت است و این روایت زندگی در جامعه ای است که اکثریت در حال بازی و نمایش هستند. بهتر است به جای خالی کردن عصبانیت خود، به فکر بهبود سیستم آموزشی مان باشیم، جایی که هم اکنون در حال آموزش و تربیت نمایندگان آینده است.

 
دفعات مشاهده: 601 بار   |   دفعات چاپ: 21 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پژوهشگاه سکوت ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۵/۲۶ | 
پژوهشگاه سکوت
.
رضا شجیع
.
همین چند سال پیش بود که پژوهشکده تربیت بدنی وقت و بعدها پژوهشگاه تربیت بدنی در تیررس انتقادات فراوان قرار داشت. به طور هفتگی مصاحبه های فراوان از گوشه و کنار منتشر و به گوش می رسید و این نهاد مهم پژوهشی کشور در مرکز توجه دانشگاهیان و دانشجویان حوزه علوم ورزشی قرار داشت. با گذشت حدود 4 سال از حضور تیم جدید مدیریتی در رأس پژوهشگاه تربیت بدنی، امروز شاهد سکوت سنگین بسیاری از دانشگاهیان در قبال فعالیت ها، عملکرد و به طور کلی وضعیت این نهاد مهم علمی هستیم. پژوهشگاهی که 3 سال اول کاری خود را درگیر انتقال دوباره از مشهد به تهران بود و البته در این مسیر پر ماجرا، بسیاری از انرژی خود را از دست داد. ضمن تأکید مجدد بر اشتباه بودن تصمیم مدیران وقت وزارت علوم مبنی بر انتقال پژوهشگاه تربیت بدنی به مشهد و پذیرش زمان تقریبی حدود 3 سال برای ساختارسازی مجدد، امروز دیگر با گذشت حدود 4 سال از این اتفاق، نباید پشت آن تصمیم اشتباه پنهان شد و همچنان پاسخ مشخص به خیل مطالبات جامعه دانشگاهی ارایه نکرد. جامعه دانشگاهی حوزه ورزش از تیم مدیریتی جدید پژوهشگاه که با تجربه کافی و اندوخته های فراوان به صحنه آمده بود انتظار داشت؛ ضمن باز کردن میدان های جدید با چهره ها و افکار نو، زمینه تحول جدی در پژوهش های حوزه علوم ورزشی را فراهم سازد. اما پژوهشگاهی که در بیانیه مأموریتش، خود را پاسخگو به نیازهای پژوهشی کشور و توانا در ارائه رهنمود و مشاوره به سیاست گذاران و متولیان ورزش کشور می داند، در 4 سال دولت یازدهم نتوانست گام چندان بلندی در جهت ساماندهی وضعیت پژوهشی ورزش کشور بردارد. تشکیل شورای هماهنگی مراکز آموزش و پژوهش ورزش کشور از سوی پژوهشگاه تربیت بدنی، اتفاق به ظاهر ارزشمندی بود که طبق شواهد به خروجی مورد انتظار خود دست نیافت. در آخرین جلسه این شورا می توان به مصوباتی نظیر تشکیل کارگروه حفظ هویت و یکپارچگی رشته تربیت بدنی و علوم ورزشی و رتبه بندی دانشکده های تربیت بدنی و علوم ورزشی اشاره کرد. به نظر می رسد این نهاد مهم ورزش کشور از نقش واقعی خود دور شده و توان محوری، ملی و تأثیرگذار خود را در مدیریت پژوهشی کشور از دست داده است.
برگزاری دوره های پولساز آموزشی نظیر دوره های بدنسازی و ماساژ و همچنین تمرکز صرف بر روی همایش بین المللی تربیت بدنی و علوم ورزشی (آن هم با جنبه پررنگ اقتصادی)، از جمله مهمترین اقدامات متولی پژوهش در ورزش کشور هستند. بین اتفاقات و نیازهای روز ورزش کشور با اقدامات این پژوهشگاه کیلومترها فاصله وجود دارد و مهمترین اقدام این پژوهشگاه در مورد کاهش این فاصله و برگرداندن این مرکز به جایگاه علمی و واقعی خود، امضای صرف تفاهم نامه ها و همچنین مصاحبه های گاه به گاه رئیس پژوهشگاه در مورد اعلام آمادگی برای کمک به وزارت ورزش و جوانان است. موضوع اینجاست که پژوهشگاه تربیت بدنی فاقد هرگونه برنامه ساختارمند برای گفتمان سازی علمی در حوزه ورزش و همچنین واکنش علمی سریع در برابر رویدادها و اتفاقات ورزش کشور است. در موضوعات مختلف ورزش کشور که همگان منتظر یک واکنش علمی هستند، صدایی از پژوهشگاه تربیت بدنی به گوش نمی رسد و همه چیز در سکوت سپری می شود. در مورد پژوهش های بنیادین نیز ماجرا به همین منوال است؛ بی خبری مطلق!!!
از موضوعات کلان ورزش کشور که بگذریم، در مورد ساماندهی وضعیت انتشار کتب، پایان نامه ها و طرح های پژوهشی نیز هنوز برنامه مستمری از سوی پژوهشگاه تربیت بدنی اجرا نشده است. وضعیت نابسامان کتب و پژوهش های علوم ورزشی که این روزها با واکنش های جدی در فضای مجازی مواجه شده است، به راحتی از سوی این متولی محترم مورد بی توجهی قرار گرفته و به دست فراموشی سپرده می شود. به نظر می رسد بازنگری در اولویت ها و برنامه های محوری پژوهشگاه تربیت بدنی و علوم ورزشی ضروری است. پژوهشگاهی که روزگاری چشم امید جامعه علمی ورزش کشور بود و متأسفانه امروز به چشم امید عده ای محدود و انگشت شمار تبدیل شده است. در پایان توجه شما را به بیانیه «چشم انداز» این مرکز مهم علمی جلب می کنم:
هدف نهایی پژوهشگاه تربیت بدنی مطرح شدن به عنوان یک قطب پژوهشی کشور و یک مرکز پژوهشی معتبر در سطح منطقه آسیای جنوب غربی با تأکید بر جنبش نرم افزاری و تولید علوم ورزشی است.
واژه های زیبایی که ما را به رویا می برند و دیگر هیچ ... !!!

پی نوشت 1: پژوهشگاه دارای منابع انسانی فرهیخته ای است که هر کدام در نوع خود نخبه و آینده ساز هستند. این یادداشت نقدی به تفکر حاکم بر پژوهشگاه تربیت بدنی است و هرگز تلاش ها و کوشش های اعضای هیأت علمی جوان و منابع انسانی ارزشمند این نهاد علمی را نادیده نمی گیرد.

پی نوشت 2: نقد تفکر حاکم بر پژوهشگاه تربیت بدنی در واقع نقد یک جریان ریشه دار دانشگاهی است و اساساً نقد چنین جریانی بدون «هزینه» نخواهد بود.
دفعات مشاهده: 645 بار   |   دفعات چاپ: 23 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: اندر احوالات پروفسور ما ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۴/۱۳ | 

اندر احوالات پروفسور ما

روزی که استادمان به درجه استاد تمامی نائل شد، برایش بنر تبریک زده بودند. بر روی بنر نوشته بودند درجه استاد تمامی داخل پرانتز پروفسوری. دانشجویان میگفتند دیگر نباید دکتر را دکتر صدا کنیم، چون احتمالاً ناراحت می شود. «پروفسور» واژه ای بود که کم کم باید به گفتنش عادت می کردیم.

«پروفسور» روزی سر کلاس به ما گفت که این مسئولین خیلی ریخت و پاش می کنند، چه معنی دارد که راننده داشته باشند و وقت دیگران را بگیرند و ده ها نقد ریز و درشت دیگر. از قضا چندی بعد پروفسور مسئولیت اجرایی قبول کرد و خودش رانندگی ماشین پلاک قرمز دولتی را بر عهده گرفت. یک ماه نگذشت که در حال ورود به دانشگاه و در حالی که عجله داشت سریعتر به کلاس برسد، یکی از استادان دانشکده ریاضی که او را نشناخته بود، واژه زشتی را به او و به خاطر رانندگی اش حواله کرد. به او گفته بود: «راننده چه کسی هستی؟». از آن روز به بعد، سر و کله راننده پروفسور پیدا شد و پروفسور ترجیح داد به جای رانندگی، در صندلی عقب بنشیند و ساعات ترافیک را به مطالعه بپردازد.

«پروفسور» روح لطیف و شاعرانه ای داشت ولی عنوان پروفسوری، تأثیر بیشتری بر این ویژگی اش گذاشته بود. شاید هم به سنش ربط داشت. برای ما که دانشجوی دکتری بودیم و تشنه حرف ها و نکته های جدید، رفتار «پروفسور» قدری عجیب به نظر می رسید. برایمان از مولانا می گفت و شمس و خلاصه مراحل سیر و سلوک عارفانه. روزی یکی از دانشجویان شجاعت به خرج داد و استاد را از بی ربطی مطالب به موضوع درس و کلاس آگاه کرد. اما «پروفسور» نگاه خاصی به او کرد و گفت؛ «پسرم برای منی که امروز استاد تمام هستم اظهر من الشمس است که این مطالب مهم تر از نکات کتاب است و آن ها را خودتان خواهید خواند». یکی از دانشجویان زیر لب زمزمه کرد؛ «استاد ما هم به درجه شما برسیم همین حرف را خواهیم زد».

«پروفسور» کتاب تألیفی اش چاپ شده بود و با ذوق نسخه ای از آن را به من هدیه کرد. ورق زدن چند صفحه اول کافی بود که به غلط های املایی و ویرایشی بی شمار آن پی ببرم. به پروفسور گفتم: کاش قبل از چاپ غلط هایش گرفته می شد! «پروفسور» باز هم نگاه خاصی کرد و گفت: اتفاقاً یکی از کارهای کلاسی دانشجویان در این ترم ویرایش کتاب است. فکر کنم کتاب در چاپ های دوم یا سوم، به آن چیزی که من می خواهم تبدیل شود. به هوش پروفسور «احسنت» گفتم که این چنین با یک تیر چند نشان می زند. هم کتابش ویرایش می شود و هم دانشجویان را با پختن آش های اینچنینی آشنا می کند.

«پروفسور» آدم صریحی بود. روزی سر کلاس به ما گفت که می خواهد رازی را افشا کند و اشکالی ندارد اگر رازش را بدون ذکر نام در جای دیگری بازگو کنیم. او گفت که از ٨٠ مقاله ای که برای اخذ درجه «پروفسوری» نوشته، ٧٧ مقاله اش آنقدر آبکی و بی مایه هستند که جرأت ارائه به دیگری و خواندن مجدد آن ها را ندارد. او گفت تنها به ٣ مقاله اش افتخار می کند و می تواند کمی سرش را به خاطر آن ها بالا بیاورد. «پروفسور» حرف صادقانه ای زد که با یک سئوال همراه بود؛ چرا او برای جبران این وضعیت کاری نمی کند؟ اینکه دیگر مقالات بی ربط ننویسد و برایمان شعر عارفانه بخواند کافی است؟

«پروفسور» فرزندانش را به آمریکا فرستاده بود و برایمان وقت و بی وقت از خاطرات فرزندانش و اینکه چقدر از اساتید و نظم دانشگاه های آنجا راضی هستند صحبت می کرد. به «اسکایپ» علاقه شدیدی نشان می داد و برنامه کلاسی دانشجویان را فقط از طریق «دراپ باکس» دریافت می کرد. یکی از تکالیف دانشجویان این بود که «ادمین» کانال پروفسور باشند و هر کس فعالانه مطالب بیشتر و با کیفیت تری می گذاشت، احتمالاً توجه و انرژی مثبت بیشتری دریافت می کرد. خلاصه به لطف تکنولوژی و فرزندان پروفسور، فرایندها اصلاح شده بودند اما در خروجی نهایی تغییری مشاهده نمی شد.
«پروفسور» انسان خوبی بود، اما فقط خوب ... همین.

 

پی نوشت: با احترام به همه آنهایی که عاشقانه به ما آموختند و البته از نقد هم مصون نماندند.

دفعات مشاهده: 849 بار   |   دفعات چاپ: 33 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ورزش و بلوغ کال ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۳/۳۰ | 
ورزش و بلوغ کال
.
رضا شجیع
.
در یکی از قبایل آفریقایی وقتی یک جوان وارد دوره بزرگسالی می‌شود، آیین‌ انتقالی وجود دارد که طی آن، جوان مذکور را از تمام نشانه‌های طفولیت عاری و برهنه کرده و چشم بسته به نقطه ای پرت و دورافتاده‌ منتقل می کنند. جوان مذکور باید دوره ای را بگذراند و متحمل سختی ها و دشواری های بسیاری شود؛ از غلبه بر گرسنگی گرفته تا رویارویی با جانوران وحشی و یافتن محلی برای خواب و در نهایت تلاش برای بازگشت. این ها شرایط جوان را در وضعیتی برزخ وار قرار می دهند که دیگر نه بالغ است و نه بچه. انسان‌شناس معاصر، ویکتور ترنر این شرایط را «آستانۀ تحریک» می نامد. به اعتقاد او، «آستانۀ تحریک» مرحلۀ انتقالی است که طی انجام آیین،‌ به وقوع می‌پیوندد و شرکت کنندگان در این آیین، اکنون نه آن چیزی که قبلاً بوده‌اند هستند و نه آنچه که بعد از این خواهند بود. به اعتقاد بزرگان قبیله، آستانۀ تحریک، تجربه رسیدن به قدرت و هیجانی است که در عرصه ‌های دیگر زندگی اجتماعی، قابل دستیابی نیست. جوانی که موفق به بازگشت می شود، دیگر آن جوان سابق نیست، ترس فزاینده و احساسات شدت‌گرفته اش، فردی دگرگون شده به قبیله تحویل می‏دهد.

شاید برای شما تعجب آور باشد که تجربه مردم ایران در قبال صعود تیم ملی فوتبال به جام جهانی ٩٨ فرانسه و اولین حضور تیم ملی والیبال در لیگ جهانی، چیزی شبیه تجربه همین آستانه تحریک بود و ذهن مردمی که این آستانه را تجربه کردند، عملا با قبل از آن متمایز شد. به همین دلیل است که صعود به جام جهانی اگرچه دلچسب و غرورآفرین است ولی دیگر هیجان و از خود بی خودی گذشته را تکرار نمی کند. جامعه انگار اشباع شده و منتظر آستانه تحریک دیگری است. آستانه ای که ممکن است با صعود ایران به مرحله بعدی جام جهانی فوتبال و یا مدال آوری در لیگ جهانی والیبال تکرار شود. و به همین دلیل است که خبر قهرمانی ایران در جام جهانی کشتی، صرفا خبری خوشحال کننده است و نه بیشتر.

به نظر می رسد؛ انتظارات بالا رفته و دیگ جوشان جامعه، موفقیت های بیشتری و هیجان انگیزتری را طلب می کند. این موضوع ماجرای ورزش در جامعه ای است که یک تنه بار تولید هیجان، لذت و غرور ملی را به دوش می کشد و آنجا که به دلیل گلخانه ای بودن استعدادها و فقدان پشتوانه سازی نتیجه نمی گیرد، در کوتاه ترین زمان ممکن هو می شود و مادرش به عزایش نشانده می شود. قهرمان در چنین شرایطی مثال سربازی است که بر روی تیغ راه می رود و آنجا که شکست بخورد، مفت خوری است که پیراهن ملی برایش گشاد است. مسئله از آنچه فکر می کنیم پیچیده تر است.
دفعات مشاهده: 896 بار   |   دفعات چاپ: 32 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: برده داری علمی در دانشگاه وقیح ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۳/۳۰ | 
برده داری علمی در دانشگاه وقیح
.
رضا شجیع
.
دقیقاً می شد وضعیت امروز را پیش بینی کرد، استادانی که بر اساس روابط غیر رسمی و با حداقل شایستگی های علمی، کرسی دانشگاه های کشور را صاحب شدند، در کوتاه ترین زمان ممکن پرچم «برده داری علمی» را بالا بردند و زمینه رشد و پیشرفت «کارگران علمی» و فرار دانشجویان شایسته و تحلیل گر را فراهم کردند. آن ها با عشق و نه با اکراه، دست مغزهای علمی کشور را در دست بیگانگان قرار دادند و با رفتارهای انحصارطلبانه و بیمارگونه شان، نهال های علمی و جوان کشور را خشک و ناامید کردند. کافی است موتورهای جستجوگر را با کلیدواژه «سوء استفاده علمی» جستجو کنید تا به عمق بحران و مسأله پی ببرید. استادی که ترجمه دانشجویش را به نام خودش چاپ می کند، استادی که پایش را بر گلوی دانشجو می فشارد تا مقاله ها را به هر شکل و ابزاری شده به چاپ برساند. شهوت «ارتقاء» از یک طرف و ناچاری دانشجو از طرف دیگر، بازار دلالان مقاله و کتاب را داغ کرده است. این روزها میدان انقلاب، جولانگاه کسانی است که می خواهند به جای برده بودن، پول پرداخت کنند، تا به هر طریقی که شده از دست خشم استاد رهایی یابند. در این نوشتار قصد دارم به بررسی ابعاد مختلف این پدیده شوم نوظهور یعنی «برده داری علمی» و نقد آن بپردازم.
.
دانشگاه کبری
سالها پیش وقتی هند مستعمره‌ انگلیسی ها بود، تعداد مارهای کبری در سطح شهر دهلی زیاد شده بود و این یک خطر جدی محسوب می‌شد. دولت احساس کرد به تنهایی نمی‌تواند از عهده‌ مدیریت این وضعیت بر بیاید. به همین دلیل تصمیم گرفت که شهروندان را به مشارکت دعوت کند. برای هر مار مرده‌ای که تحویل می‌شد، جایزه‌ای نقدی در نظر گرفته شد. این استراتژی ابتدا بسیار موفقیت‌آمیز بود و مارهای مرده‌ زیادی تحویل شد. به نظر می‌آمد که در طول زمان باید تعداد مارهای مرده کم و کمتر می‌شد. اما با کمال تعجب دیده شد که تعداد مارهای مرده تحویلی هر روز در حال افزایش است! احتمالاً می‌توانید دلیلش را حدس بزنید. مردم احساس کردند این کار درآمد خوبی دارد و بسیاری از آنها به پرورش مارهای کبرا پرداختند تا درآمد خوبی به دست بیاورند. ماجرا در همین جا تمام نشد. دولت اعلام کرد که دیگر برای مارهای کبرای مرده جایزه نمی‌دهد! حالا مردم که می دیدند این کسب و کار دیگر رونق ندارد،‌ مارهای خود را در گوشه‌ و کنار شهر رها کردند و مارهای کبری تمام شهر را فرا گرفتند. چنین اتفاقی دقیقاً در مورد مقاله و کتاب و آن هم در نهاد دانشگاه رخ داده است. پاداش انتشار مقاله و کتاب برای استادانی که سواد لازم را نداشتند، به اندازه ای بود که به ایجاد کسب و کارهای پوشالی اما پولساز برای تولید علم منجر شد. فرایندی که نیازمند وجود واسطه هایی برای پیشبرد اهداف خود بود، واسطه هایی که به هر طریق ممکن، راه چاپ تولیدات آبکی و بی کیفیت را پیدا کنند و در نهایت با چاپ کتاب یا مقاله بی کیفیت به اسم استاد، حکم آزادی شان را صاحب شوند. استادی که در حد جابه جایی و حذف و اضافه یک ویرگول هم وقت نمی گذارد و تنها به ارتقاء و بالارفتن از نردبانی که دانشجویانش ساخته اند می اندیشد. وقت کلاس هایش به خاطره بازی، لطیفه گویی و ارایه دانشجویان می گذرد و آنجا که احساس کند دانشجو از انجام وظیفه خود یعنی ارایه خدمات علمی یک طرفه سر باز می زند، ژستی جدی به خود گرفته و لحنش به شکل اعجاب انگیزی تهدیدآمیز می شود.

بیگاری علمی
مطالعات پیشین، اکثراً برده داری را زائیده مالکیت می دانند. آنجا که ارباب احساس می کند می تواند به هر طریق ممکن فردی را به خدمت گرفته و او را به هر سمتی که می خواهد رهنمون کند. در موضوع برده داری علمی، اگرچه عملیات خرید و فروش مشاهده نمی شود، اما شالوده مناسبات تولیدی همچنان حاکم است و دانشجو به مثابه برده، به تولید چیزی خارج از اختیار، اراده و علاقهء خود مجبور می شود. کاربرد استفاده از جسم و انجام کار یدی، جایش را با سوء استفاده از ذهن و اندیشه تغییر می دهد و در مواردی که دانشجو از توان و ظرفیت علمی لازم برخوردار نیست، در حد جستجوگر دلال در بازارهای سیاه علمی و مسئول نقل و انتقال پول در این فرایند ضد علمی تقلیل می یابد. «بیگاری» نوعی از برده داری است که پیش از این در زندان ها رایج بود، اما امروزه به شکل گسترده ای در دانشگاه ها رواج یافته است. امتحانان پایان ترم دوره های تحصیلات تکمیلی و بویژه دکتری، امتحان جامع و مجوز دفاع، گلوگاه هایی هستند که معمولاً با یک جمله آشنا از سوی این دسته از استادان همراه می شوند: «برای عبور از این مرحله نیازمند چاپ یک مقاله هستید».
دانشگاه وقیح
مبنای ایجاد این وضعیت را می توان در ساختارهای بیمار، نهادهای اجتماعی عقیم و از همه مهمتر مناسبات حاکم بر سلطه و سرمایه داری مدرن جستجو کرد. باز شدن پای تولید و مصرف انبوه به دانشگاه ها و نهادهای علمی، ضرورت توزان قدرت سیاسی و اقتصادی را یادآور می شود. در چنین شرایطی است که اصل علم به حاشیه رانده شده و مناسبات ایدئولوژیک برای ایجاد توازن و حفظ توان برتری به اولویت اصلی تبدیل می شود. «تولید علم» تا زمانی که به رشد فردی پژوهشگر از یک طرف و کنترل او در چارچوب تعیین شده ختم نشود، عملاً «بی فایده» خوانده می شود. مارکوزه هنگامی که از «جامعه وقیح» صحبت می کند می نویسد: «تصویر زنی که موهایش را در معرض تماشای همگان می گذارد وقیح نیست، وقیح ژنرالی است در لباس نظامی که مدال هایی را که در جنگ تجاوز کارانه به دست آورده به نمایش می گذارد.». اجازه دهید بنده هم به این جمله مارکوزه، کلماتی را پیوست کنم؛ وقیح استادی است که با مقالات و کتاب های دانشجویانش ارتقاء یابد و در محافل علمی ژست روشنفکرانه بگیرد. وقیح دانشگاهی است که دانشجویانش با نفرت فارغ التحصیل شوند و برای گرفتن مدرک هم حاضر به بازگشت و ملاقات با اساتیدشان نباشند. وقیح سیستمی است که نخبگان و مغزها را عمداً فراری می دهد و از آن هایی که می مانند، یکی مثل صاحبانش می سازد. به راستی چه زمانی قرار است این چرخهء بیمار متوقف شود؟

سوسوی امید
در میان این وضعیت تاریک و ناامید کننده، سوسویی از امید و روشنایی مشاهده می شود. گفتمان روشنفکری عمومی که به لطف فضای مجازی شکل گرفته است، به تدریج دست توخالی شبه متخصصین دانشگاهی را رو می کند. در چنین شرایطی، آن ها که سکوت کرده و از ورود به فضای نقد و گفتمان عمومی اجتناب کنند، حتی اگر به علامه دهر هم مشهور باشند، در نهایت به بی سوادی متهم شده و با صدها کتاب و مقاله ای که هرگز خوانده نشده و نمی شود، بازنشسته می شوند. اینجا جایی است که برده داری علمی هم دیگر جواب نمی دهد و «ارتقای علمی» اعتباری است که تنها بر روی کاغذ و حساب بانکی معنا پیدا می کند. این راهی است که استادان جوان باید انتخاب کنند: تغییر یا تخریب بیشتر.
دفعات مشاهده: 933 بار   |   دفعات چاپ: 34 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   1 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش یادداشت های من اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.089 seconds with 2369 queries by yektaweb 3535