[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
:: عزم ملی برای ستایش زئوس ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۹/۱۴ | 
عزم ملی برای ستایش زئوس

رضا شجیع



کوه المپ محل نبرد تایتان‌ها با المپ‌نشینان بود و بعدها هم به عنوان محل زندگی خدایان از آن نام برده شد. ایزدان المپ‌ نشین ۱۲ تن بودند که پس از سرنگونی تایتان ها در قله المپ، مرتفع‌ترین قلهٔ یونان به حکومت پرداختند. در‌ واقع کوه المپ اقامتگاه رئیس خدایان یونانی زئوس بود. همچنین بهترین خدایان یونان معابد و کاخ‌هایی در قلهٔ آن داشتند. در آنجا بود که خدایان گرد هم می‌آمدند تا شراب لذیذ ایزدان یونان، نکتار، و خوراکشان یعنی #آمبروزیا را که به آنان زندگی جاودانه می‌داد بگسارند. کوه المپ یا المپوس با ارتفاع ۲۹۷۱ متر، بلندترین کوه یونان است که در نیمه شمالی آن کشور در نزدیکی دریای اژه، در مرز تسالی و مقدونیه و در ۱۰۰ کیلومتری تسالونیکی واقع شده است.
المپیاد یادواره کوه المپ در ستایش زئوس و ایزدان المپ‌نشین است. اینکه استفاده از واژه المپیاد برای برگزاری مسابقات داخلی کشور و حتی رویدادهای علمی مرسوم شده است، به نظر بنده واجد ایراد و اشکال اساسی است و از جایگزینی تدریجی واژه المپیاد به جای مسابقه‌ یا رویداد خبر می‌دهد. این رویکرد نسبت به رویدادهای ورزشی و سایر رویدادها (به عنوان مثال؛ ماراتن کسب و‌کار) حاوی تناقضی آشکار است و عمق انفعال، بی اطلاعی‌ و بی توجهی ما نسبت به کارکردهای فرهنگی ورزش و خلق معنا از طریق آن‌‌ را نشان می دهد. امید است به زودی شاهد تحول در این حوزه باشیم و‌ فراموش نکنیم تغییرات بزرگ با قدم های کوچک آغاز می‌شود. در آینده نزدیک پیشنهادهایی عملی و کاربردی برای جایگزینی واژه المپیاد ارایه خواهم‌ کرد ولی در همین مجال کوتاه، کاش به جای استفاده از المپیاد برای رویداد استعدادهای برتر از واژه #مهرآیش استفاده می شد. مهرآیش به معنای طلوع مهر و در کشاورزی به معنای کاشتن مهر است و می تواند حاوی معناهای عمیقی برای رویدادهای آینده نگر باشد. منتظر پیشنهادهای شما برای یافتن جایگزین مناسب واژه المپیاد هستم. 
دفعات مشاهده: 196 بار   |   دفعات چاپ: 19 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: اسطوره در ورزش ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۸/۳۰ | 
گفتگوی داروین صبوری و رضا شجیع در موضوع:
اسطوره در ورزش



رضا شجیع: «اسطوره» کلید واژه­ ای است که در ادبیات ادبیات شفاهی ایران بسیار رایج است. اولین نکته ­ای که در مورد اسطوره به ذهن من می­ رسد این است که زندگی اسطوره با زندگی روزمره ما کاملاً متفاوت است و انگار اسطوره عمداً و آگاهانه زندگی خود را به خاطر یک هدف یا آرمان به خطر می­اندازد. در واقع به نظر می­رسد اسطوره درگیر مبارزه­ ای شجاعانه برای کسب اهداف خارق ­العاده، افتخار، شهرت و احتمالاً فضیلت است که این اهداف با مشغولیات روزمره و نازل زندگی انسان در تضاد هستند. تلاش «اسطوره» برای تغییر سرنوشت، نکته­ای است که به اعتقاد من نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد. اسطوره خود را در معرض رویدادها و اتفاقات تصادفی و غیر قابل پیش ­بینی قرار می­دهد و از دل این رویدادها، بی­نهایت روایت و داستان خلق می­شود. اتفاقات احتمالی که در صورت پیروزی می­توانند اسطوره را خرسند کنند و در صورت شکست می­توانند او را به عرصه نابودی بکشانند. پس به نظر من اولین و ساده ­ترین نشانه برای تشخیص اسطوره این است که او بر خلاف نظم زندگی عادی و روزمره عمل می­کند و تخیل و اندیشه انسان عادی را از طریق روایت­ هایی که خلق می­کند به چالش کشیده و با خود همراه می­کند. با این مقدمه فکر می­کنم در نقطه مناسبی برای بررسی چیستی اسطوره هستیم و پاسخ به این سئوال مهم که اصولاً انسان چرا دست به خلق اسطوره می زند؟

داروین صبوری: بله همین­طور است، اسطوره بیش از آنکه یک شخص یا موجود واقعی باشد، داستان یا روایتی تاریخی است که از بطن ناخواگاه جمعی انسان­ها ریشه می ­گیرد. از نظر یونگ این ناخودآگاه جمعی آنقدر مهم است که انسان در جایی فهیمد که باید به آن را ثبت کند تا بتواند بعدها به آن رجوع کند. برای همین انسان اولیه در مواجهه با طبیعت پیرامون خود دست به خلق اسطوره زد. اسطوره ­های اولیه همگی بر حکایاتی از نوع آفرینش، نوع نسبتی که انسان با آسمان و زمین پیدا می­کند، نوع پیدایش درختان، مرگ، جاودانگی و مفهومی به نام عشق بود. اما این مفاهیم کم­کم به روز شدند، تا جایی که در قرن بیستم جامعه­شناسان متوجه­ شدند که اسطوره ­ها صرفاً داستان­ هایی خیالی نیستند. آن­ها فهمیدند با مطالعه اسطوره­ ها، می­توانند به نحوه اندیشه و زندگی اقوام و جوامع مختلف پی ببرند. اتفاقاً مقایسه اسطوره­ های ایران و غرب، ما را به شناسایی شاخصه ­هایی جالبی هدایت می ­کند. ما در اسطوره­های شرقی پدرکشی نداریم و یا جنگ اسطوره با خداوندان یا ایزدان در اسطوره ­های شرقی مشاهده نمی­ شود. این در حالی است که تنها در اسطوره ­های غربی است که اسطوره به جنگ با خدایان می ­رود. ما در اسطوره­ های ایرانی خیر و شر داریم و انسان در کنار خداوند به جنگ با شر می­رود و این خداوند است که به خیر کمک می ­کند تا بر پلیدی پیروز شود. ما در شاهنامه مشاهده می­کنیم که رمز پیروزی همان یاد کردن از خداوند و رویارویی منصفانه با حریف است. به عنوان مثال در پیکار رستم با دیو سپید، زمانی که رستم می­بیند دیو سپید خواب است، با او مبارزه نمی­کند و ابتدا دیو خفته را بیدار می ­کند. چراکه شرط جوانمردی برای اسطوره شرقی ایجاب می­کند، زمانی با رقیب روبرو شود که او در اوج آمادگی باشد. به قول فردوسی بزرگ:
بغرید غریدنی چون پلنگ                      چو بیدار شد درآمد به جنگ
چراکه شرط جوانمردی در ایران زمین ایجاب می ­کند که شما با حریفی بجنگید که هشیار باشد. اما زمانی که اسطوره ها را در اروپا مورد مطالعه قرار می ­دهیم می بینیم که اتفاقاً خود واژهء «اروپا» بر یک اسطوره دلالت می­کند. بندیکت آندرسون در کتاب جماعت ­های خیالی معتقد است؛ اروپا اساساً در یک بستر خیالی و اسطوره­ای خلق شد و آن­ها هر زمان که خواستند ملت­سازی کنند دست به خلق اسطوره ­ها زدند. به عنوان مثال، ناپلئون بناپارت پس از تبعید به جزیره سنت هلن به یک اسطوره تبدیل می­شود و بعدها نقش این اسطوره را در پیدایش فرانسه مدرن مشاهده می ­کنیم. آن­ها از اسطوره ­ها استفاده می ­کنند تا ملت ­هایشان را بسازند.

رضا شجیع: پس اسطوره از یک جا به بعد کارکرد سیاسی پیدا می­کند و سیاست­مداران متوجه می­شوند به کمک اسطوره و تأکید بر برخی نکات مهم روایت، می­توانند ذهن، فکر و در نهایت سبک زندگی مردم را تحت تأثیر قرار دهند. از این­رو به نظر می­ رسد؛ مهمترین کارکرد سیاسی اجتماعی اسطوره، نقش او در ملت­ سازی و تقویت گفتمان ملت – دولت است. اجازه دهید برای تشریح بهتر این مطلب، یک مثال بزنم؛ در افسانه پرومته می­بینیم که زئوس (خدای خدایان) انسان­ها را از گندم نماد زایش و آتش نماد رفاه محروم می­کند، پرومته که یک نیمه انسان و نیمه خداست از ناراحتی انسان­ها رنج می­ برد و تصمیم می­گیرد آن­ها را از این وضعیت نجات دهد، او در نهایت به حریم خدایان تجاوز می­کند و گندم و آتش را به انسان­ های زمینی هدیه می­دهد. او طبیعتاً پس از این اقدام مورد غضب زئوس قرار می ­گیرد و در کوهی به بند کشیده می­ شود. اما نکته من در اینجا کارکرد ملت­ سازی این روایت اسطوره ­ای است. در جایی که امروز غرب از این داستان برای ساخت ذهن مردم استفاده می­کند و به آن­ها القاء می­کند؛ حضور پرومته­ وار آن­ها در افغانستان و عراق و سوریه و ده ها کشور ریز و درشت دیگر، برای تأمین رفاه و سعادت برای آن­هاست و برای تأمین این سعادت، به حریم خدایان که هیچ، به حریم هر ملتی تجاوز خواهند کرد. در واقع بسیاری از حکومت­ ها به کمک اسطوره­ هایشان، ذهن کودکان و نوجوانان را برای درک مفهومی به نام «ما»ی ملت آماده می­کنند و در بلند مدت تلاش می­ کنند به کمک آن ­ها سیاست­ ها و رفتارهایشان را در قبال «آن­ها» یا دیگرانی که در دایره «ما» نمی­گنجند توجیه کنند و اینکه متأسفانه ما هنوز نمی­دانیم حمل مشعل المپیک یادآور همین داستان پرومته و ارمغان آتش توسط او برای زمینیان است.  

داروین صبوری: اما نکته ­ای که در اینجا باید توجه کنیم این است که اسطوره­ ها به لحاظ منطق روایت دارای الگوهای خاصی هستند. یعنی اسطوره تا زمانی اسطوره می ­ماند که به تابوها و یا پرهیزه ­های جمعی یک ملت وفادار باشد، یعنی کاری که باید انجام دهد را انجام دهد و از کاری که نباید انجام دهد دوری کند. اجازه دهید من هم مثالی برای شما بزنم؛ جمشید که فردوسی از او به عنوان شاه شاهان یاد می­کند، کسی است که اولین پادشاه ایران و خالق سرزمینی به نام ایران است. در اسطوره اولین کسی است که آهن را از کوه­ها استخراج می­کند و فن ریسندگی را به ایرانیان می­آموزد. جمشید اولین کسی است که عطر و بوهای معطر را برای ایرانیان به ارمغان می­آورد. اما چه زمانی فره ایزدی از او رخت بر می­بندد؟ زمانی که دچار غرور و بزرگ­بینی می­شود و تمام دستاوردها را به خود نسبت می­دهد. این امر باعث می­شود لشگر ایران شکست بخورد و بیش از هزار سال اهریمن بر ایران حکومت کند. اگر جلوتر برویم به اسطوره­ای به نام «پوریای ولی» می­رسیم و اگر این اسطوره را از منظر زبانی بررسی کنیم می­بینیم روایت این اسطوره پر از «تابو» است. یعنی این اسطوره در جایی شکل می­گیرد و موفق می­شود که به تابوهایی مثل مادر، دعا و نذر در فرهنگ ایرانی توجه می­کند. یعنی چون مادر حریفش برای شکست او «نذر» می­کند، تن به شکست می­دهد. به لحاظ آکادمیک، اسطوره حقیقت تام نیست، حقیقتی است که به علاوه مردم کوچه و بازار و مردم عامی در مورد فرد می­ پردازند. به عنوان مثال وقتی روایت­های مرحوم تختی را بررسی می­کنیم مشاهده می­کنیم که روایت­ های که از مرحوم تختی نقل می­شود در برخی موارد با تخیل ترکیب شده ­اند. یک نکته مهم در مردم شناسی اسطوره این است که مردم معمولاً خواسته ­ها و  هنجارهای خود را در قالب اسطوره ­ها می­پرورانند و ادامه می­ دهند. بر این اساس می­توان مبنای اسطوره را تخیل برخواسته از واقعیت تصور کرد.

رضا شجیع: به نظر می ­رسد پیش فرض تأثیرپذیری انسان از اسطوره، باور کردن روایت خیالی او به مثابه یک امر حقیقی است. به عبارت ساده­ تر، انسان می­تواند روایت­ های روزمره «خود» را به کمک اسطوره تفسیر کرده و بازتاب دهد. «همزادپنداری» به اعتقاد من کلیدواژه ­ای است که از طریق آن می­توانیم دلایل بازتاب خواسته ­ها و  هنجارهای مردم در قالب اسطوره را توجیه کنیم. همزادپنداری فرایندی است که از طریق آن امر رویایی، در ذهن انسان کارکردی واقعی پیدا می­کند. به عنوان مثال در همین شاهنامه شما می­بینید که رستم؛ اسطوره ­ای است که او هم در موقعیت ­هایی دچار اشتباه و تردید می شود، مثال بارز آن رویارویی با اسفندیار جوان است که سیمرغ در جایی عاقبت تلخ کشتن اسفندیار را به رستم یادآور می­شود. اما رستم تصمیم خود را گرفته است و در نهایت او را به کام مرگ می­کشاند. نحوه تصمیم ­گیری و عملکرد رستم به مثابه یک اسطوره و در نهایت فرایند زندگی او از اوج تا افول و در نهایت مرگ، وی را در شرایطی شبیه ما و زندگی روزمره ما قرار می­دهد و بدین­وسیله همزادپنداری با اسطوره به معنای واقعی اتفاق می­افتد. در واقع علاوه بر احترام اسطوره به تابوها و پرهیزه ­ها، خطرپذیری و از آن مهمتر آسیب­ پذیری اوست که حس همزادپنداری با اسطوره را در ما بیدار می­کند. اسطوره ­ای که نه برای ما، بلکه به جای ما مبارزه می­کند، به تابوها و ارزش­ های ما احترام می­گذارد و در نهایت مثل ما تسلیم سرنوشت می­شود. تردید نداشته باشید چنین واقعیت خیال­گونه ­ای، قرن­ها شایسته مصرف، توجه و احترام است. نکته دیگر در مورد اسطوره این است که او به اعتقاد من عینیت «معرفت عامه» است. امری که پیچیده ترین متن­ها و ادراکات مشترک اجتماعی را به نشانه­ ها، معناها و در نهایت الگوهایی آسان، عامه‏ پسند و قابل‏ فهم تقلیل می­دهد. و آخرین مورد اینکه گفتمان اسطوره، گفتمان تضاد و تقابل است. تقابل‏ هایی نظیر آزادی‌ و اسارت، دوستی و خشونت، قدرت و ضعف، شادی و غم، امید و ناامیدی، مهر و کین، پیر و جوان، همه و همه روایت اسطوره ­ها را برای ما جذاب و تأثیرگذار می ­کنند.

داروین صبوری: دقیقاً به همین دلیل است که قهرمان برای تبدیل شدن به اسطوره باید از ویژگی ­هایی برخوردار باشد و در غیر این صورت تنها یک الگو و مرجع است. یعنی اسطوره ابتدا از مرحله خاص بودن و یا الگو بودن عبور می ­کند، نسل­ های متمادی در مورد او قضاوت می­کنند، روایت­ ها و داستان­ ها در مورد آن­ها ساخته می­شود و پس از سه تا چهار نسل، اسطوره به تدریج جایگاه خود را در نزد مردم پیدا می­کند.

رضا شجیع: فکر می­کنم بحث به جای خوبی رسیده است و اکنون می­ توانیم به موضوع اسطوره­های ورزشی – البته اگر بتوان از چنین لفظی استفاده کرد – بپردازیم. جایی که ما گاهاً الگوهای ورزشی هم عصر خود را اسطوره خطاب می­کنیم و مرز میان الگو و اسطوره آن­طور که باید شفاف و مشخص نیست. در اینجا بحث تنها به خیال ­گونه بودن روایت­ های اسطوره مربوط نمی­شود، زیرا گاهاً به افراد الگو نیز ویژگی ­های فراواقعی و خیال­گونه نسبت داده می­ شود. اینکه چنین اتفاقی می­افتد و برخی نهادهای اجتماعی تلاش می­کنند از الگوهای ورزشی تصویری اسطوره ­ای خلق کنند و به جامعه ارایه دهند، حاکی از کارکردی پنهان در این زمینه است.

داروین صبوری: بله همین­طور است، من تصور می­کنم زبان فارسی دمار از روزگار ما درآورده است، یعنی زبان فارسی در جاهایی برای ترجمه کم آورده و از واژه ­های نامناسبی استفاده کرده است. به عنوان مثال ما در تعریف اسطوره می­ گوییم؛ سرگذشتی مینوی است، یعنی در جهان مینو اتفاق افتاده و در جهان زمینی مشاهده نمی­ شود. در عین حال نقشه، چراغ و راهنما برای ملتی است که علاقه­ مند است سجایا، خلقیات و روحیات خود را در جایی ثبت کند تا هر گاه فراموش کرد به آن­ها رجوع کند. از این­رو ما نباید الگوهای خود را در ورزش اسطوره خطاب کنیم و میان اسطوره و الگو تمایزهای مشخصی وجود دارد. برتولت برشت در نمایشنامه گالیله صحنه ­های تلخی را برای ما خلق می­کند؛ در جایی که گالیله سرافکنده و شکست خورده از دادگاه بیرون می­آید و با شاگردانش روبرو می­ شود، یکی از شاگرد گالیله به او می­گوید؛ وای به حال ملتی که قهرمان ندارد و گالیله به شاگرد وفادار خودش اینچنین پاسخ می ­دهد که؛ وای به حال ملتی که احتیاج به قهرمان دارد. برتولت برشت در واقع به ما هشدار می­دهد که الگوهای زمینی، الگوهای شکننده­ای هستند و نمی­توانند نقش اسطوره­ای خود را به خوبی ایفا کنند. وقتی ما به الگوهای ورزشی در جامعه نگاه می­کنیم، ابتدا باید به این نکته فکر کنیم که کدام یک از نهادهای اجتماعی الگوها را خلق می­کنند؟ اسطوره ­ها در زمان­ های گذشته برای آنکه به دل مردم بنشینند ابتدا می­بایست با آن ها زندگی می­کردند و خود را اثبات می­کردند، اما دنیای مدرن ویژگی­ های دیگری دارد، دنیای مدرن راه ­های میان بری مثل رسانه ­ها را در اختیار دارد و این رسانه ­ها جمعی شده می­توانند از انسانی پوشالی و انسانی که در حوزه­ های فردی و اجتماعی خودش دارای مشکلات مفرط هستند، تصویری تابو­وار بسازند، به طوری که دیگر انسان­ ها در دور دست­ترین نقاط جغرافیایی و در حالی که یک­بار هم آن فرد را ندیدند، او را ستایش کرده و الگوی خود قرار دهند. اتفاقاًٌ همین رسانه­ ها پس از چندی الگو را له می­کنند و می شکنند. از آنجا که بطن نهاد ورزش ما، بطنی دولتی است و کار در دست مردان سیاست است، آن­ها الگوهایی را برای ما خلق و آرایش می­کنند که به افکار خودشان نزدیک­تر است، در واقع آن­ها چیزی را که دوست دارند برای ما می­سازند و از این­رو ما الگوهایی را در ورزش ایران می­بینیم که به راحتی از بین می­روند. ما می­توانیم در تاریخ 40 یا 50 سال اخیر الگوهایی را نام ببریم که یک شبه فراموش شدند و چه ضربه­هایی به ورزش ما وارد شد، هم از طرف کسانی که از این الگوها تبعیت می­کردند و هم از طرف خود این الگوها، الگوهایی که در یک برهه زمانی، توجه و امتیازات بسیاری از طرف جامعه دریافت ­کردند و متأسفانه یک شبه فراموش شدند و این یکی از مشکلات عمده ما در زمینه برخورد با الگوهای ورزشی است.

رضا شجیع: به رسانه ­های جمعی در عصر مدرنیته اشاره کردید و اینکه شهرت در دوران ما، دیگر یک تجربۀ کاملاً مثبت محسوب نمی­شود. به نظر می­رسد قهرمانان ورزشی، دیگر احساس نمی‏کنند که مانند آرش کمانگیر قرار است با ایثار خود، آبرو و عزت به ارمغان بیاورند. همان­طور که اشاره کردید، رسانه به دنبال جلب مخاطب بیشتر و سود اقتصادی، ابتدا تصویر اسطوره­ ای از قهرمان ورزشی خلق می­کند و پس از مصرف رسانه ای او، در نهایت ضعف، بحران و نابودی او را نیز به مردم نشان می­ دهد تا به قول ژیژک، خالق لذتی تراژیک برای آن­ها باشد. به مردم فرصتی می­دهد این جمله را با خود تکرار کنند: اگر فلان قهرمان اسطوره‏ ای، نمی‌تواند بر زندگی شخصی­ اش کنترل داشته باشد، شاید زندگی من چندان هم بد نباشد. اما سئوالی که در اینجا مطرح می­شود این است که؛ چرا در جامعه ایرانی، زنده بودن با الگو بودن منافات دارد؟ و اینکه چرا اساساً قهرمان ایرانی در بحران و پس از مرگ دوست­ داشتنی­ تر است؟ به عنوان مثال؛ منصور پورحیدری حدود دو سال پیش از فوتش در یکی از شهرهای ایران و پس از بازی استقلال، با بدترین توهین­ ها و فحش ­ها روبرو می­ شود و غیر از عده ای معدود، صدای اعتراض کسی بلند نمی ­شود. یک رسانه دولتی از منصور پورحیدری به عنوان کسی یاد می­کند که همواره با خبرنگاران رفتار تند و به دور از ادبی دارد و کمی دورتر، یکی از روزنامه ­های پر تیراژ ورزشی، پورحیدری را به خاطر ارایه نظر خود در مورد تیم ملی به باد انتقاد می گیرد و او را محافظه ­کارترین استقلالی تمام تاریخ خطاب می­کند. اما تنها دقایقی پس از مرگش، رسانه­ ها و مردم به شکلی گسترده از سجایای اخلاقی­اش گفتند و او را «اسطوره» و «پدر» خطاب کردند.

داروین صبوری: مشابه همین اتفاق برای مرحوم ناصر حجازی هم افتاد که مطبوعات پس از فوتش، او را اسطوره آبی­ ها خطاب کردند. دلیل این امر را می­توان در روحیه ایرانیان جستجو کرد که مرگ را یک راز خیلی بزرگ تلقی می­کنند و مردم شرق فردی را که به مرگ می­پیوندد، کسی می دانند که به یک راز بزرگ دست یافته است و ما پس از مرگ، عملاً در مورد کسی صحبت می کنیم که دیگر وجود خارجی ندارد و از اینجا به بعد است که آن­ها به اسطوره تبدیل می­شوند. در چه صورت به اسطوره می پیوندند؟ در صورتی که الگوی مناسبی در زمان حیاتشان بوده باشند و به اعتقاد من، الگو بودن در دوره حیات، مقدمه ای برای پیوند آن­ها با اسطوره در دوره پس از مرگ است.

رضا شجیع: دقیقاً و اینکه نهاد سیاست تا جایی الگو را می­پذیرد که در اختیار و تحت سیطره خودش باشد، یادم هست در برنامه­ ای رادیویی یکی پرسید؛ چرا ما مجسمه قهرمانانمان را در زمانی که زنده ­اند نمی­سازیم و کتاب زندگی­شان را منتشر نمی­کنیم و پاسخ من در آن زمان خیلی ساده و کوتاه بود؛ گفتم به این دلیل که می­ترسیم. می­ترسیم و نگرانیم که اسطوره سیاسی نشود، نگرانیم ناگه از ما انتقاد نکند، نگرانیم جوانانمان را به راه خلاف نکشاند، نگرانیم از ما بهتر نباشد، نگرانیم ناگه و در یک لحظه خاص، کسی که ما دوست داریم باشد، نباشد و تنها مرگ است که می­ تواند نگرانی­ های ما را برطرف کند.

داروین صبوری: علاوه بر این نگاه سیاسی، اصولاً دنیای مدرن دیگر دنیای الگوپذیر و اسطوره ­پذیری نیست، یعنی مولفه ­های مدرنیته به سمت فردگرایی رفته و جمع را پس زده است. مثلاً کانت معتقد است اخلاق مطلق است و در هیچ وضعیتی نباید دروغ گفت. اما با ظهور مدرنیته و پس از دوران پسامدرن، افرادی مانند فوکو بیان کردند که دیگر اخلاق جمعی وجود ندارد و اخلاق صرفاً در حیطه فردی تعریف می­شود و هر فرد تنها می تواند برداشت شخصی خود از درستی یا نادرستی امور داشته باشد و به آن­ها عمل کند. در واقع الگوهای اجتماعی مثل صدسال قبل پرورانده نمی ­شوند، به همین دلیل است که ما نمی­توانیم الگویی مثل تختی را پرورش دهیم. زیرا فضا یا اتمسفر برای خلق الگویی به نام تختی دیگر فراهم نیست.     

 
دفعات مشاهده: 608 بار   |   دفعات چاپ: 71 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: تصویر آینده ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۸/۲۴ | 
گزارش حضور در اجلاس بین المللی تناسب اندام و بدنسازی
تصویر آینده

رضا شجیع

- نیم قرن طول کشید تا غرب اشتباه خود را اصلاح کند. عروسک های باربی با اندام بسیار لاغرشان، به معیاری برای میلیون ها کودک و نوجوان در سراسر جهان تبدیل شدند و خواسته یا ناخواسته، به صنعت فرهنگی پولسازی تبدیل شدند که تناسبی با واقعیت زندگی انسان مدرن نداشتند. تنها ملاکی برای سنجش تناسب و زیبایی بودند و احساس ناخوشایند بد هیکل بودن را به میلیون دختر و زن در سراسر جهان تحمیل کردند. مشابه همین اتفاق برای مردان هم رقم خورد. جایی که هالیوود همگام با پیشرفت  بدنسازی و پرورش اندام، بدن های ورزیده و عضلات حجیم و چشم نواز مردانی را به نمایش می گذاشت که به اندام میلیون ها مرد بی تحرک و بدهیکل در سراسر جهان طعنه می زد. اما مثل اتفاق عروسک های باربی، یک جای کار  ایراد داشت؛ همه چیزی را تحسین می کردند که دستیابی به آن را برایشان تقریبا غیرممکن بود. نگرشی که با تمایل شدید انسان مدرن به سرعت و زودخواهی در تعارض بود. از اینجا به بعد است که انسان، جستجوی خود را برای یافتن راه حل های میان بر و زودبازده آغاز می کند. راه حل هایی که برایش گران تمام می شود و در بسیاری از موارد سلامت او را نیز به خطر می اندازد.
به هر ترتیب؛ عصر جدیدی در حوزه ورزش و تناسب اندام آغاز شده است؛ به تدریج ارزش قدرت و سلامت توامان بدنی در قالب فیزیک، بر ارزش بصری و زیبایی افراطی اندام پرورش یافته غالب شده و دوران تمرینات فانکشنال که بیست سال پیش در اروپا به اوج رسید، امروز در ایران، مسیر رو به رشد خود را پی می گیرد.
بر اساس مشاهداتم در اجلاس  می فیت پرو ٢٠١٨ و روند تغییرات صنعت تناسب اندام طی ١٠ سال گذشته، آرام آرام سر و کله  استودیو بوتیک های ورزشی پیدا شده و روز به روز به تعداد  هوم جیمها و فمیلی جیمها افزوده خواهد شد. پرسونال ترینرها میدان دار بازار ورزش خواهند شد و استارتاپ های نواندیش، معادلات کسب و کارهای سنتی را تغییر خواهند داد. تکنولوژی های جذاب با تکیه بر گوشی های هوشمند، روح و روانمان را تسخیر خواهند کرد و دامنه نفوذ خود را تا تحقق هدف تغییر سبک زندگیمان گسترش خواهند داد. دوران سلطه لسمیلز به پایان رسیده و دوران خلاقیت های کاربردی تمرینی با رویکرد اچ وی ال پی (ارزش بالا، قیمت پایین) آغاز شده است.
- در حالی که تفکر حاکم بر ورزش همگانی ایران، دارای تأخری چندین ساله است و تنها به ثبت عنوان کمپانی های خصوصی آمریکایی و اروپایی و رشته های ورزشی آنان در قالب کمیته و انجمن بسنده کرده و از آنها صرفا برای فروش مدارک مربیگری استفاده می کند، بازار تناسب اندام و بدنسازی ایران، مسیر خود را در پیش گرفته و به عنوان پولسازترین بخش #صنعت #ورزش، راه مورد نظر خود را در پیش گرفته است. تصویر نمایشگاه ورزش در ماهی که گذشت نمایانگر چهره واقعی صنعتی است که تلویزیون ملی اش صرفا فوتبال و والیبال و کشتی پخش می کند و نود درصد نمایشگاه ورزشش را مکمل، تجهیزات بدنسازی و #ایاماس فرا گرفته است.
- اجلاس می فیت پرو ٢٠١٨ برای من حاوی یک تصویر و یک خبر مهم در مورد آینده بود؛ سیل تحولات ورزش جهانی، دست اندرکاران خواب آلوده و بی خبر ورزش همگانی را با خود خواهد برد. در آن زمان، بازنشسته بودن یا نبودن آن ها، دیگر مهم نیست.
دفعات مشاهده: 501 بار   |   دفعات چاپ: 69 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: گفتگوی فرهنگ امروز با رضا شجیع در مورد جامعه شناسی فوتبال ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۸/۲۴ | 
فوتبال؛ هواداری و مصرف
گفت‌وگو با دکتر رضا شجیع دربارۀ جامعه‌شناسی فوتبال
 


سیدحمید میرهادی: دکتر رضا شجیع، دانش‌آموختۀ ممتاز دانشگاه تربیت مدرس و عضو هیأت علمی دانشگاه پیام نور، سال‌هاست در قلمرو جامعه‌شناسی ورزش و به‌طور مشخص، فوتبال، تحصیل و فعالیت داشته است. او که رسالۀ دکترای خود را در حوزۀ تصمیم‌گیریِ اخلاقیِ بازیکنان حرفه‌ای فوتبال ایران نوشته است، در کتابی با عنوان «رویکردها و نظریه‌ها در جامعه‌شناسی فوتبال» منتشرشده توسط نشر شورآفرین در سال 1395 به‌شکلی جامع به مباحثِ اصلیِ این زیرمجموعۀ مطالعات جامعه‌شناختی در ورزشِ فراگیرِ فوتبال پرداخته است. هم‌چنین به‌تازگی کتابی با عنوان «یک بازی دونیمه‌ای؛ فوتبال، تلویزیون، جهانی‌سازی» اثر کارنل سندوس با ترجمۀ مشترکِ ایشان توسط نشر چشمه به بازار ارائه شده است. این گفت‌وگو با توجه به سوابق مطالعاتی و نوشتاریِ ایشان و ذیل مدخلِ جامعه‌شناسی فوتبال در فضای مطالعات بینارشته‌ای انجام شده است.
 
شما چند سالی است که در حوزۀ جامعه‌شناسی ورزش و به‌ویژه فوتبال فعالیت دارید. ورود شما به این حوزه بر چه اساسی بوده است؛ علایق شخصی یا مهم‌بودن این موضوع و جای خالی آن در ادبیات علوم اجتماعی ایران؟
راستش را بخواهید زمانی که مطالعه در این حوزه را شروع کردم، فعالیت‌هایی در حوزۀ جامعه‌شناسیِ ورزش آغاز شده بود که البته بخش اعظم آن بر موضوع خشونت در ورزش و هواداران، متمرکز شده بود. اما ورود جدی من به این عرصه به انتخاب موضوع رسالۀ دکتری و تمرکز بر تصمیم‌گیری اخلاقیِ بازیکنان فوتبال باز می‌گشت و اینکه در حین انجام رساله متوجه شدم تحلیل‌ها و اساساً تحقیقاتِ این‌چنینی بدون توجه به رویکردهای جامعه‌شناسانه، تحلیل‌های عقیم و سطحی هستند. بر این اساس، تصمیم گرفتم در حوزۀ جامعه‌شناسیِ فوتبال به‌طور تخصصی مطالعه کنم و درنتیجه کتابی با عنوان «جامعه‌شناسیِ فوتبال» تألیف کردم. فارغ از علاقۀ شخصی و پیشینۀ خانوادگی‌ام در زمینۀ فوتبال، ذکر این نکته را هم ضروری می‌دانم که عملاً هیچ تناسبی میان هیاهوی موجود فوتبال ایران و تولیدات علمیِ پیرامون آن وجود ندارد. آثار محدودی در حوزۀ جامعه‌شناسیِ فوتبال منتشر شده است که به میزان قابل توجهی با فضای حاکم بر فوتبال ایران بیگانه هستند و اینکه پا را از روایت‌های تاریخی و داستان‌گونۀ فوتبالی فراتر نمی‌گذارند. نکتۀ دیگر، جذابیت وصف‌ناپذیرِ ورود به مطالعات بین‌رشته‌ای است. معتقدم یکی از حلقه‌های گم‌شدۀ کشور، ناچیزبودنِ میزان مطالعات بین‌رشته‌ای است. پیشینۀ فوتبالی و آشنایی‌ام با علوم ورزشی، به میزان قابل توجهی مرا در درک مسائل اجتماعی و البته پیچیدۀ حوزۀ ورزش یاری نمود و باعث شد با تعصب و اشتیاق بیشتری به مسائل ریز و درشت پیرامون آن بیندیشم. تعصب و اشتیاقی که متأسفانه در بسیاری از جامعه‌شناسان ایرانی نبود و اگر هم بود، گذرا و کوتاه‌مدت بود. بررسی کتاب‌های فارسیِ مرتبط با جامعه‌شناسیِ ورزش طی 50 سال گذشته، این گفتۀ مرا تأیید می‌کند و اینکه حوزۀ مطالعاتیِ جامعه‌شناسیِ ورزش در ایران، هنوز گام‌های ابتداییِ خود را طی می‌کند. مجموعۀ این عوامل باعث شد که بنده به این حوزه ورود کنم و سهم ناچیزی در پُر کردن این موضوع در ادبیات علوم اجتماعی ایران ایفا کنم.


«فوتبال» به‌عنوان امری اجتماعی از چه زمانی، موضوع کار جامعه‌شناسی و جامعه‌شناسان قرار گرفت؟ در این سیر تاریخی، جامعه‌شناسی فوتبال از چه رویکردهای نظری و تحلیلی بهره برده است؟
رد پای فوتبال به شکل امروزی را می‌توان در انگلستانِ قرون وسطی جستجو کرد. جایی که زندگی مردم به‌شدت ایستا و بی‌تحرک بود و علی‌رغم دشواری‏های پرشمار، نظیر مشکلات کشاورزی در آن زمان، شیوع بیماری‏های مسری و دیگر تهدیداتِ غالبِ جوامع کشاورزِ این دوران، از زمان فراغتِ قابل‌توجهی برخوردار بودند و سرگرمیِ چندانی نداشتند. شواهد موجود در آن زمان نشان می‌دهد؛ این بازی از قانون و قاعدۀ خاصی برخوردار نبود و پایان مسابقه را غروب آفتاب تعیین می‏کرد. پیروز مسابقه، تیمی بود که می‏توانست توپ را به روستای حریف یا وسط شهر برساند و اینکه خشونتِ آن گاهاً آن‌قدر شدید می‌شد که سبب مرگ یا جراحت شدید می‏شد. جان بیل، جغرافی­دانِ معاصر، فوتبالِ آن دوران را به کارناوالی همگانی تشبیه می‌کند و معتقد است ظاهر کارناوالیِ فوتبال در قرون وسطی به‌نوعی بیانگر تغییرات موقتِ نظم اجتماعی محسوب می‏شد و اینکه فقدان تحرک جسمانی و اجتماعی در جوامعِ آن زمان را نشان می‏داد. اوایل قرن هجدهم، به‌تدریج بین کار و اوقات‏ فراغت، تعادل برقرار شد و تعطیلیِ روزهای یکشنبه، گامی مؤثر در جهت ایجاد این تعادل محسوب می‌شد. البته بعدها انقلاب صنعتی و ظهور فن‌آوری‏های تولید، مجدداً معادله را تغییر داد و به‌میزان قابل توجهی، فراغت کارگران را کاهش داد. به‌طوری که برخی شواهد نشان می‌دهد جمعیت کثیری از کارگران، از فراغت واقعی محروم شدند. درنهایت، فشار نظام سرمایه‏داری، فعالیت‏های تفریحی و فراغتیِ مردم را دگرگون کرد و البته فوتبال هم از این قاعده، مستثنی نبود. مدارس عمومیِ انگلستان را می‌توان آغازگر فرایند عقلانی‌سازیِ فوتبال قلمداد کرد. این مدارس که محصول ارزش‌ها و نگرش طبقۀ متوسطِ جامعه محسوب می‌شود، به‌تدریج به یکی از مهم‌ترین نهادهای بروکراتیکِ مدرنیته تبدیل شد و هدفِ خلقِ یک نظام تفریحیِ جدید متناسب با عقلانیت صنعتی را دنبال می‌کرد. موضوعی که توجه جامعه‏شناسانی نظیر نوربرت الیاس را به خود جلب کرد و باعث شد ورزش مدرن را نماد متمدن‌شدن در نظر بگیرد. در ادامه، قرن هجدهم را می‌توان زمان آغاز استانداردسازی فوتبال در نظر گرفت. درواقع، بستر خروج فوتبال از مرزهای محلی فراهم شد. موضوعی که با مبارزات کارگران برای کاهش ساعت کاریِ روزانه و تلاش برای به‌تعطیلی‌کشاندنِ بعدازظهرها و یکشنبه‌ها هم‌زمان شد و درنهایت به خلق شکل جدیدی از مشارکت ورزشی یعنی تماشاگری ورزش منجر شد. از این زمان به‌بعد، ما شاهد تفکیک کاملِ ورزشکاران و تماشاچیان از یکدیگر هستیم و اولین گام‌ها برای تجاری‌سازی فوتبال و کسب درآمد از تماشاگران آغاز می‌شود. ایجاد تمرکز در شهرنشینی و توسعۀ صنعت حمل‌و‌نقل را نباید دست کم گرفت و اینکه به لطف این صنعت، هزاران تماشاگر می‌توانستند به‌سرعت در یک فضای مشخص دور هم جمع شوند و پس از تماشای بازی به‌سرعت به خانه‌ها یا محل‌های کار خود بازگردند. معتقدم ورود رسانه‌های جمعی، این حلقه را تکمیل کرد و فوتبال در نقطه‌ای قرار گرفت که می‌توانست در کنار تجارت آزاد، به‌سرعت توسط استعمارگران انگلیسی در سراسر جهان ترویج شده و شانه‌به‌شانۀ مدرنیته صنعتی و در برخی مواقع، جلوتر از آن حرکت کند. اگر بخواهم جمع‌بندی کوتاهی از پاسخ خود به این سئوال داشته باشم، معتقدم فوتبال، دارای ریشه­ای عمیق در نظام صنعتی مدرن است و مبنای شکل­گیری آن را می‌توان در عقلانیت ابزاری جستجو کرد. بر این اساس، هر اندازه که مدرنیته و تغییرات آن برای جامعه‌شناسان، جذاب است و در طول دهه‌های اخیر با رویکردهای مختلف و بعضاً انتقادی به آن پرداخته‌اند، فوتبال هم از این قاعده، مستثنی نبوده و اتفاقاً مطالعۀ فوتبال، میان­بُری ساده­تر برای بررسی تغییرات و روندهای مدرنیتۀ صنعتی و آثار فرهنگی-‌اجتماعیِ آن بر مردمِ جوامعِ مختلف محسوب می‌شود.    
 
«فوتبال» به‌مثابۀ امری اجتماعی در ارتباط با مقولاتی چون رسانه و روندهایی چون جهانی‌سازی و جهانی‌شدن، در زمینۀ فرهنگ مدرن و پسامدرن و در مواجهه با گفتمان‌های مطرح در مطالعات فرهنگی، واجد چه دلالت‌ها و نقش و کارکرد فرهنگی در جوامع امروز می‌شود؟
کاملاً سئوالِ به‌جایی است، تحلیل فوتبال به‌مثابۀ امر اجتماعی، بدون در نظرگرفتن رسانه و اشکال جدیدِ مصرف یعنی مصرف غیرمتمرکز که محصول شهرنشینی مدرن است، تحلیلی ناقص به نظر می‌رسد. معتقدم نقشی که رسانه‌های جمعی در قبال فوتبال ایفا کردند، چیزی شبیه کاتالیزور بود. انتقال جذابیت و هیجان ورزش به خارج از استادیوم‌ها و آن‌هم از طریق رسانه‌ها، بیش از هرچیز، زمینۀ گسترش ورزش، و درادامه تبدیل ورزش از یک خرده‌فرهنگ به یک نهاد اجتماعی را فراهم کرد. از آن‌زمان تاکنون ما شاهد نوعی هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و عمیق میان ورزش و رسانه هستیم. اجازه بدهید به نقش غیرقابل انکارِ تلویزیون اشاره کنم که رشد آن با مسائل فوتبال مدرن هم‌زمان شد و زمینۀ مصرفِ انبوه مسابقات ورزشی که تدریجاً به الگوی زندگی مدرن تبدیل شد را فراهم کرد. به‌طور خلاصه؛ می‌توانم از سه عاملِ شهرنشینی مدرن، عقلانی‌سازی و مصرف انبوه به‌عنوان عوامل کلیدیِ توسعۀ فوتبال و قابلیت آن برای جذب میلیون‌ها بیننده و تماشاگر نام ببرم. به لطف این سه عامل است که فوتبال می‌تواند نقش کلیدی خود در فرایند جهانی‌سازی را ایفا نماید. به زبان ساده‌تر، فراهم‌شدن امکان پخش مسابقات ورزشی از تلویزیون، پلی میان زمان و مکان ایجاد کرد و درنهایت، مصرف را به خارج از مرزهای محلی منتقل کرد. معقتدم؛ فوتبال در این مرحله از زندگی بشر، دیگر یک بازی ساده و پرهیجانِ صرف برای گذران اوقات فراغت نیست، بلکه کارکرد فرهنگی جدیدی را نمایندگی می‌کند که مهم‌ترین نمودش، تولید انبوه سرگرمی و مصرف جمعی در بستری فرهنگی و صنعت‌گونه است که نمی‌توان پایانی برای هیجان و قدرت تخدیرگونه‌اش تصور کرد. بنابراین مهم‌ترین کارکرد فرهنگی فوتبال در جامعۀ امروز، پیوندی است که این ورزش میان فرهنگ‌های محلی، ملی و جهانی برقرار می‌کند و زمینۀ تأثیرگذاریِ این فرهنگ‌ها بر یکدیگر را فراهم می‌کند. گاهی این تأثیر آن‌‌قدر زیاد است که شاهد هضم کاملِ یک فرهنگ محلی در دل فرهنگ جهانی هستیم و امروز می‌توانیم مشاهده کنیم که مقولۀ هواداریِ فوتبال به‌ویژه هواداری تیم‌های اروپایی، به‌طور کامل از مرزهای محلی عبور کرده و شکل کاملاً جهانی به خود گرفته است. این موضوع، یک روی دیگرِ سکه هم دارد؛ درحالی‌که هواداران خارج از آن کشور، به‌عنوان مثال، انگلستان فاقد هرگونه شناخت از فرهنگ بومی و ملی این کشور هستند، اما به شکل اعجاب‌انگیزی، هوادار متعصب تیمی مثل منچستریونایتد یا چلسی می‌شوند و این موضوع نشان می‌دهد، ما با مقوله‌ای به‌مراتب پیچیده روبه‌رو هستیم که فرایند جهانی‌شدن را در عمل و به معنای واقعی نشان می‌دهد. آنچه در گفتمان فرهنگیِ امروز مورد توجه قرار دارد، این است که این فرایند در ادامه چه تأثیری بر فرهنگ‌های محلی و ملی خواهد گذاشت و اینکه فوتبال قرار است تا کجا پیش برود.
 
برخی نظریه‌پردازان ازجمله آنتونی گیدنز و جفری الگزندر، مدرنیته را مقوله‌ای دووجهی می‌دانند که خیر و شر را توأمان با خود داشته و دارد. آیا در مورد پدیده‌های مدرنی مثل فوتبال هم این امر صدق می‌کند؟ در این‌صورت وجوه خیر و شر فوتبال از نظر شما کدام‌اند؟
معتقدم نمی‌توان تفکیک این دوگانۀ تاریخی را به‌مثابۀ محلولی در نظر گرفت که همواره  مرز جداکننده میان آن‌ها قابل مشاهده باشد و عملاً توأم‌بودنِ خیر و شر را از این منظر تأیید می‌کنم که به هیچ‌عنوان نمی‌توان آن‌ها را از یکدیگر جدا کرد و مثل شکست و پیروزی در فوتبال، که هیچ‌یک بدون دیگری قابل تعریف نیستند، خیر و شرِ فوتبال هم شدیداً  با یکدیگر تلفیق شده و به‌واسطۀ نسبیت‌گراییِ حاکم بر مدرنیته، شبیه شش و نهِ انگلیسی هستند که تفاوت آن‌ها به‌واسطۀ زاویۀ متفاوتِ نگاه ما به مسئله تغییر می‌کند. نکتۀ دیگر اینکه مواجهۀ انسان با فوتبال و ارتباطی که هر فرد با فوتبال برقرار می‌کند، شدیداً به هویت افراد وابسته است و بر این اساس، نمی‌توان اصلی عمومی در مورد خیر و شر بودنِ آن، که قابل تعمیم به همۀ هواداران و تماشاگرانِ فوتبال باشد، صادر کرد. با این‌حال، معتقدم جنبۀ مصرفیِ فوتبال که روزبه‌روز بر دوزِ آن افزوده می‌شود و ظرفیت فوتبال در پُرکردنِ خلاء‌های هویتیِ افراد که اتفاقاً و در کمال شگفتی فارغ از تقسیم‌بندی‌های طبقاتی عمل می‌کند، جنبه‌هایی هستند که شدیداً بر قابلیت ابزارگونۀ فوتبال برای جذب و جهت‌دهیِ توده‌های مردم توسط نظام‌های سیاسی و سرمایه‌داری با هدف ایجاد و گسترش کارخانۀ تولید غفلت تأکید می‌کند. یک توپ، بیست و دو بازیکن و میلیون‌ها احتمال برای هر لحظه از بازی که در خیال بازیکنان و تماشاگران، ساخته و پرداخته می‌شود. در این فضا، اوهام که به نوعی مُسکِنِ عقلانی‌سازی محسوب می‌شود، به‌سرعت عینیت یافته و جدال مستمرِ خیال و واقعیت در دایره‌ای بی‌پایان ادامه می‌یابد. درحالی‌که تا این‌جا به نظر می‌رسد فوتبال، آنتی‌تز در قبال تزِ عقلانی‌سازیِ جامعه است و اوهامِ لازم برای انسانی که از زندگی ماشینی به ستوه آمده را فراهم می‌کند، اما مشاهده می‌کنیم که همان انسان، بدن خود را به ساختارهای کنترلی سپرده و به لطف سراسربینِ فناورانۀ حاکم بر فضای ورزشگاه، و درحالی‌که شدیداً دوست دارد به سمت هیجان و خشونت سوق پیدا کند، مجبور می‌شود و در ادامه یاد می‌گیرد که آرام باشد و اهداف عقلانی‌سازیِ این نظام درهم‌تنیده و چندلایه را دنبال کند، چراکه سود اقتصادیِ این نظام در گروی حاکمیت حداکثریِ عقلانیت به‌شکلی کاملاً استانداردشده و البته کنترل‌شده است و فضای آشوب و بی‌نظمی، کاملاً با اهداف تجاری و سیاسیِ آن در تضاد است. بنابراین ما در موضوع دوگانۀ خیر و شر در فوتبال، همان‌طور که اشاره کردم، با مقولۀ پیچیده‌ای روبه‌رو هستیم که از جنبه‌های مختلف، قابل بررسی و تحلیل است.  
 
با نگاهی به ادبیات جامعه‌شناسیِ فوتبال در دنیا می‌بینیم که سرفصل‌های مورد مطالعۀ آن ازجمله فوتبال و نژادپرستی، فوتبال و هولیگانیسم، ارتباط با تلویزیون یا اقتصاد فوتبال، چندان با فضای فوتبال در جامعۀ ما تناسبی ندارد. به نظر جناب‌عالی و با توجه به فوتبالِ غیرحرفه‌ای و دولتیِ ما، خوراک جامعه‌شناسیِ فوتبالِ ایرانی چه خواهد بود و چه محورهایی را می‌تواند مورد بحث قرار دهد؟
سئوال بسیار خوبی است که در پاسخِ آن باید گفت که واژۀ فوتبال و لیگ حرفه ایِ مصطلح در اروپا، هیچ ربطی به فوتبال امروزِ ایران ندارند. آنچه ما امروز به نام فوتبالِ ­حرفه ­ایِ ایران می­شناسیم، کاریکاتورِ ناشیانه‌ای است که از روی فوتبال حرفه­ایِ اروپا کشیده شده و هیچ ربطی به واقعیت­های اقتصادی، سیاسی و اجتماعیِ ایران ندارد. همان‌طور که در سؤالات قبل هم اشاره کردم، فوتبال ایران در یک‌کلام، فاقد «عقلانیت»ِ لازم است و بر این اساس هرگز نمی­تواند مدعی توسعه باشد. وابستگی این ورزش به بودجۀ دولتی از یک‌طرف و پذیرش اجباریِ آن از طرف دیگر، این ورزش را به ابزاری برای تولید انبوه سرگرمی و غفلت تبدیل کرده است. هنوز با گذشت حدود چهل سال از انقلاب اسلامی، بسیاری از سیاست­مداران و مذهبیون، این ورزشِ وارداتی را ابزاری برای نفوذ و سلطۀ فرهنگ غرب تلقی می­کنند و البته این تصورشان خیلی هم بی‌راه نیست. نکته این‌جاست که ایرانیان در برابر نسخۀ عقلانیت غربی، نسخۀ انفعال شرقی را در پیش گرفتند و این فوتبال، بدون برنامه و تنها به واسطۀ فشار گاه‌ و‌ بی‌گاهِ نهادهای بین‌المللی نظیر فیفا به مسیر آرام و لاک‌پشتیِ خود طی سال‌های اخیر ادامه داد. معتقدم نقد عقلانیت ابزاریِ غرب نباید ما را از نقد بی­ نظمیِ موجود غافل کند و به سمت نفی عقلانیت، سوق دهد. در این‌جا اشاره به این نکته را ضروری می‌دانم که فوتبال ایران به‌دلیل وابستگی شدید به نفت، نیازی به کارایی احساس نمی­کند و متأسفانه در برابر آن مقاومت نیز می‌کند. سیستم ­های عقلانی برای ایجاد نظم، طبیعتاً به تخصص، دانش و فناوریِ بیشتر و پیشرفته­تر احتیاج دارند و در این حوزه نیز شدیداً مقاومت وجود دارد. جریان­های مالی و سرمایه­ایِ حاکم بر فوتبالِ ایران، از نظام بازار و سرمایه در هر سه سطحِ محلی، ملی و جهانی پیروی نمی­کنند و بر این اساس نمی­توانند مولد اقتصادی و در نتیجه توسعه­ محور باشند. به‌طور کلی معتقدم که بی­نظمیِ حاکم بر فوتبال ایران تصادفی نیست و اتفاقاً در قالب نوعی عقلانی­ سوزی (نفی عملیِ تخصص، دانش و اثربخشی) از سوی عوامل انسانی و سیستمیِ تسریع­کنندۀ فساد و بی­ نظمی دنبال می­شود. آنچه امروز پیش روی جامعه‌شناسان قرار دارد، فوتبال پیشرفتۀ غرب و فوتبال شبه‌پیشرفتۀ ایرانی است که به‌شکل کامل، مختصات ما و غرب در جهان امروز را نشان می‌دهد. برای ما که یک‌شبه با آب سردِ مدرنیته از خواب بیدار شده‌ایم، فوتبال هم‌چون تبی است که یک‌شبه بر ما حادث شده و بدون آنکه متوجه منشأ و دلیل آن باشیم، در گرما و غوغای آن غوطه‌ور هستیم. بر این اساس معتقدم که فوتبال ایرانیِ امروز، اکنون آینۀ تمام‌نمای جامعۀ ماست و اگر در آن فساد، مسائل و چالش‌های فراوانی وجود دارد، بازتاب مسائل و چالش‌های فراوانی است که امروز در بطن جامعه مشاهده می‌شود و این محوری است که می‌تواند موضوع بحث جامعه‌شناسان در این برهه از زمان باشد.
 
پدیده و رویداد مهم جام‌جهانی به‌ عنوان مهم‌ترین مسابقۀ جهانی در زمینۀ فوتبال، حامل چه ظرفیت‌های اجتماعی و فرهنگی از منظر مواجهۀ تیم‌ها و کشورها و ملل مختلف با یکدیگر است؟ به زبان بوردیویی، در «میدان»ِ جام‌جهانی که مهم‌ترین میدان کنش‌گران ورزشِ فوتبال در سراسر جهان است، شاهد چه متنی با چه رویکردها و خوانش‌هایی از منظر مطالعات اجتماعی و فرهنگی هستیم؟
مهم‌ترین کارکرد جام‌جهانیِ فوتبال به‌عنوان جنگی بدون گلوله، فوران و یا تبلور هویت «خود» برای مردم کشورهای شرکت‌کننده است. هویت واقعی، زمانی بازیابی می‌شود که تماشاگر، خود را از نقش‌هایی که اجتماع به او تحمیل کرده است، آزاد می‌کند. به‌ اصطلاح، نقاب را برمی‌دارد و خودش می‌شود. این همان اتفاقی است که به‌میزان قابل توجهی در جریان رقابت‌های فوتبال و به‌ویژه بازی‌های جام‌جهانی مشاهده می‌شود. استفادۀ تماشاگران از رنگ‌ها به‌ویژه رنگ پرچم کشورهایشان در آرایش صورت و حتی استفاده از کلاه‌ها، عینک‌ها و البسۀ ویژه و بعضاً مضحک در جریان رقابت‌ها، نه‌تنها کنش‌هایی برای رهایی از نقش‌های اجتماعی هستند، که گاهی از آن‌طرفِ بام نیز می‌افتند و به ابزارها یا بهتر بگویم فرصت‌هایی برای ریشخندکردنِ فرهنگ رسمی تبدیل می‌شوند. در چنین شرایطی فرد هم بازیگر است و هم تماشاگر، به‌اصطلاح هم سوژه است و هم ابژه و البته هیچ‌چیز، دیگر آن‌طور که باید جدی نیست و این تناقضِ دوگانه به‌زیباترین شکلِ ممکن تجلی می‌یابد؛ ازبین‌رفتنِ موقت هویت کاذب، بازنمایی هویت واقعی با دست‌مایۀ ملیت‌گرایی. براین اساس، بنده مخالف نظر کسانی هستم که رقابت‌های فوتبال در سطح ملی را در حد انسجام ملی و هویت ملی تقلیل می‌دهند. البته من مخالف ایدۀ تأثیرگذاریِ فوتبال بر انسجام ملی نیستم، بلکه مخالف سوء‌برداشت‌های ناشی از آن هستم. پیروزی‌های ناشی از فوتبال بر انسجام ملی تأثیرگذار است، ولی این تأثیر، آن‌چنان که تصور و تبلیغ می‌شود، پایدار نیست و البته این امر، روی سکۀ دیگری هم دارد که می‌تواند کشور بازنده را به کشور بی‌آبرو و هوادار بازنده را به هوادار سرخورده تبدیل کند؛ امری که معمولاً در مورد آن سکوت می‌شود. چیزی که در این‌ میان نباید فراموش کنیم، ارزش مبادله‏ایِ فوتبال و به‌ویژه رقابت‌های جام‌جهانی است. جایی که فوتبالی به فروش می‌رسد که در آن بعضی مردم به‌عنوان ورزشکار برای دیگران که همان تماشاگران و هواداران باشند، سرگرمی و لذت تولید می‏کنند و در سایۀ این تولیدِ لذت و هیجان، منافع یک گروه دیگر از مردم که می‌توان به مالکان قدرت، سرمایه‏داران و البته فیفا اشاره کرد، نیز تأمین می‏شود.
 
توسعه و فوتبال در ادبیات علوم اجتماعی و مطالعات فرهنگی از چه منظرهایی قابل بررسی و مطالعه است؟
مهم‌ترین جنبه‌ای که امروز در مطالعات فرهنگیِ فوتبال قابل بررسی است، موضوع عملکردهای هواداری و مصرف است که در کتاب «یک بازیِ دو‌نیمه‌ای» که اخیراً ترجمه کردهام، مفصل به آن پرداخته شده است. بر پایۀ مطالعات اخیر در این زمینه، اشاره به دو نکته، ضروری است که نخست هواداری فوتبال، فضایی برای ابراز تفاوت‏های رفتاریِ هواداران است و این تفاوت‏ها در قالب اشکال گوناگونِ مشارکت و خوانش متن‏های پیش‌‌ساختاریافته تماشای فوتبال نمود پیدا می‏کنند؛ دوم اینکه این تفاوت‏ها فراتر از مرزهای طبقاتی هستند و افراد با سنین مختلف و با جنسیت‏ها و احساسات متنوع را در برمی­گیرند. با مشاهدۀ این موقعیت‏های متضاد و متنوع از هواداریِ فوتبال، ضرورتاً باید هواداری فوتبال را از فرایندهای معمولِ مصرف که مد نظر بوردیو قرار دارد، جدا کنیم؛ به‌ویژه آن‌جا که وی، هواداری فوتبال را عمدتاً به عادات ناخودآگاه و فراسوی ساختارها و موقعیت­ های اجتماعی و فرهنگی نسبت می‏دهد. این در حالی است که به نظر می‌رسد؛ هواداری فوتبال، فرصت ابراز ابعاد خودآگاه فرد نظیر ارزش‏ ها، ایده‏ ها، رؤیاها و به‌طور کلی فرصتی است برای هوادار تا «خود»ِ واقعی­اش را بازتاب دهد. محور دومی که از منظر مطالعات فرهنگی می‌توان به فوتبال توجه کرد؛ موضوع فوتبال و حوزۀ عمومی است. موضوعی که ورود فوتبال به دیگر عرصه‌ها و گفتمان‌های فرهنگی را بررسی کرده و عملکرد فوتبال به‌مثابۀ یک گفتمان نرم سیاسی را مورد بررسی قرار می‌دهد. هواداریِ فوتبال به‌شدت در حوزه جهانیِ تبادلات معنایی ادغام شده و به‌خوبی کارکرد انتقال ارزش‏ها و باورها را ایفا می‏کند. در واقع هواداران فوتبال به‌طور جدی در مباحث حوزه عمومی شرکت می‏کنند و ماهیت این نوع مشارکت، از سرمایه‏داریِ مصرف‏گرایِ عقلانی و تغییرات کلان اقتصادی، اجتماعی و فرهنگیِ عصر حاضر نشئت می‏گیرد. محور دیگر، مقولۀ فوتبال و جهانی‌سازیِ فرهنگی است. حثی که نشان می‌دهد؛ اجتماعات منفرد کم‌کم ارتباط خود را با قلمرو جغرافیایی از دست می‏دهند و جایگزین اجتماعات جهانیِ جداشده از قلمرو با روابط متقابل و پیچیده می‏شوند. در نظام نشانه‏شناختیِ جهانی، هر کنش مصرف به یک موضوعِ انتخاب تبدیل می‏شود و درنتیجه، جنبه ارتباطی پیدا می‌کند و به‌نحوی بازتاب ارزش‏ها و اعتقادات هواداران محسوب می­شود. بر این اساس، هواداران، ناگریز از جهانی‏شدن هستند و در عین حال، با حضور خود در فرهنگ‏ های جهانی به‌نوعی «خود» را ابراز می‏کنند. این دیالوگ در پیوستاری حدفاصلِ تولید جهانیِ محصول، بومی‏سازیِ توزیع و مصرف محلی تداوم می‏یابد. نکتۀ جالب این‌جاست که سلطه فرهنگی یا اقتصادیِ کشورها، دیگر به‌عنوان اولین شرط هواداریِ فوتبال مدرن محسوب نمی‏شود و این دستاورد ارزشمندی است که فوتبال مدرن را در سرلیست افسران نرم جهانی‌سازی قرار می‌دهد.  
 
مصرفِ فوتبال در جامعه و فرهنگ مدرن و پسامدرن چگونه و از چه ابعادی، صورت‌بندی و تحلیل می‌شود؟
هواداریِ فوتبال، مبتنی بر رفتارهای مصرفی است. هواداران فوتبال می‏توانند باشگاه ها و تیم‌های فوتبال ملی را فضاهایی برای برجسته ‏سازیِ ارزش‏ها، موقعیت ‏های اجتماعی و به تبع آن، فضاهایی برای خودبازتابی قلمداد کنند. درنتیجه، این موضوع برای تحلیل‌های بیشترِ مسئله، اهمیت زیادی دارد و هواداریِ فوتبال به بازبودنِ فضای متنی و محتواییِ باشگاه‏ها و تیم‌ها وابسته است. تحلیل زبانیِ ادبیات هواداران، ما را به سمت درک بهترِ این موضوع سوق می‌دهد؛ هواداران فوتبال اغلب به‌شکل آگاهانه از ضمیر «ما» استفاده می‏کنند، اما متوجه نیستند که از باشگاه یا تیم برای فرافکنیِ «خود» استفاده کرده‏اند‏. یعنی برخلاف هواداران سایرِ ژانرها، هواداران فوتبال، مرتب خود را با تیم یا باشگاه جمع می‌بندند و به‌عنوان مثال از گزارۀ «ما بُردیم» یا «ما خوب بازی نکردیم» استفاده می‌کنند. بر این اساس به نظر می‌رسد باشگاه فوتبال، فضایی است برای فرافکنی و بازتاب «خود»ِ هوادار؛ بدین معنی که هوادار فوتبال، خویشتنِ «خود» را با واحد مشترکی متشکل از هوادار و باشگاه، ظهور و بروز می‏دهد و موقعیت اجتماعی-فرهنگی و ارزش‏ های خود را در باشگاه نمایان می‏سازد. چه‌بسا تمایل‌ نداشتنِ انسان به پذیرش تغییر، سبب شده است که هواداران فوتبال، تیم مورد علاقه خود را تغییر ندهند. این همان موضوعی است که نیازمند تحلیل بیشتر است. نکتۀ دیگر در این صورت‌بندی، سلطۀ گفتمان مردانه است که به‌شکل واضح در تمامی ابعاد، خود را نشان می‌دهد. به‌حاشیه‌رفتنِ فوتبالِ زنان و تقلیل آن در قالب مطالبۀ صرفِ تماشای فوتبالِ مردان توسط زنان، موضوعی است که در قالب صورت‌بندیِ گفتمانی ظهور می‌کند. از یک‌طرف، مطالبۀ به‌حق زنان برای ورود به ورزشگاه‌ها را مطرح می‌کند و از طرف دیگر بر همان گفتمان مردانه‌بودنِ فوتبال و تقاضای روزافزون برای تماشای بدن‌های ورزیدۀ مردان در حین رقابت تأکید می‌کند. این‌ها مواردی هستند که نشان می‌دهد فوتبال ما در مواجهۀ جدی با مسائل متنوع و گوناگون است و موضوع برگزاری اجباریِ رقابت فوتبال در شب تاسوعا و نحوۀ مواجهۀ مذهبیون و سیاسیون با این پدیدۀ تام فرهنگی، ازجملۀ این‌مسائل محسوب می‌شود.
 
به عنوان آخرین سئوال، تحلیل کلی شما از وضعیت فوتبال ایران چیست و چه عواملی مانع توسعه متوازن آن هستند؟
برای پاسخ به این سئوال ضروری است تحلیلی در مورد تعامل دولت با فوتبال ارایه کنم. موضوع این است که در اینجا یک تناقض وجود دارد. دولت ها در ایران باید از فوتبالی حمایت کنند که حق دخالت در آن را ندارد و در عین حال بدون حمایت دولت ها هم امکان بقا ندارد. به نظر شما این یک تناقض نیست؟ به زبان ساده تر، رابطۀ دولت و فوتبال در ایران، مانند رابطه قیّمی است که فرزند‏خواندگی یتیمی پولدار را بر عهده گرفته تا هم او را در آغوش محبت خود بگیرد و هم از ثروت و نام‌ونشان بی‏ انتهای وی بهره ‏مند شود. حالا، وضعیتی را در نظر بگیرید که یک نیروی خارجی و یا یک نهاد قانونی (مانند فیفا) وارد شده و از والد می‏‌خواهد دخالت در امور فرزند و همچنین باید و نباید کردن برای وی را متوقف کند. به نظر شما عاقبت این یتیم چه خواهد شد؟ به اعتقاد من هضم این مسئله برای دولت‌ها و سیاسیون که باید از چیزی حمایت کنند که حق دخالت در آن را ندارند، سخت است. ماهیت کلنگی یا کوتاه مدت فوتبال در ایران، منجر به امنیت پایین شغلی شده است و پول و نحوۀ توزیع منافع، به‌راحتی می‏‌تواند افراد و حتی تصمیماتشان را تغییر دهد. به نظر من در چنین وضعیتی فوتبال، دستخوش هوا و هوس گروه‏‌هایی می شود که فهمیده‏‌اند قدرت برای همیشه در دستانشان نیست و فرصتی برای ساختارسازی ندارند. بنابراین فوتبال ایران از این منظر توسعه یافته نیست که هیچ سیستم، برنامۀ جامع یا چرخۀ ساختارمندی برای استعدادیابی، بازیکن‏سازی، پرورش مدیر و مربی و البته فرهنگ‏‌پروری و تجاری سازی، حداقل در بلندمدت نداشته و ندارد. اگر هم داشته، پس از مدتی کوتاه و با انتقال قدرت و بهره برداری‌های کوتاه مدت از بین رفته است. فهم این موضوع سخت نیست که سابقۀ فوتبالی، سابقۀ مدیریتی، مدرک تحصیلی، کسوت، درجه نظامی و حتی سابقۀ موفقیت، هیچ‏کدام شاخص‌های تضمین‌شده‌‏ای در این فوتبال نیستند. بنابراین طبیعی است که یک مربی خارجی و البته حرفه ای می تواند به راحتی اریکه این فوتبال را به دست گرفته و آن را به هر جهتی که می خواهد هدایت کند و باز هم طبیعی است که ما کاملاً چشم و گوش بسته در اختیارش باشیم و به توفیقات کوتاه مدت دلخوش شویم. مسئله کلیدی این است که تا نسخه کاربردی عقلانی سازی در دستور کار ما قرار نگیرد، این رویه تا مدت ها ادامه خواهد داشت و روز به روز به مسائل این فوتبال اضافه می شود، چراکه بر مبنای اشاراتم در سئوالات قبل، مواجهه ما با فوتبال مدرن، تنها مواجهه با یک ورزش وارداتی نیست، بلکه روایت تقابل سنت و مدرنیته در بستری مملو از تأخر فرهنگی است.
دفعات مشاهده: 563 بار   |   دفعات چاپ: 70 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: کدام ورزش؟ کدام هفته؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۷/۲۹ | 
کدام ورزش؟ کدام هفته؟
 
گاندی را برای افتتاح بیمارستانی در هند دعوت کردند و از او درخواست کردند افتخار افتتاح بیمارستانی جدید و مجهز در دهلی را بر عهده بگیرد. اما گاندی این دعوت را نپذیرفت. او گفت؛ زمانی که نظام بهداشت هندوستان را به نقطه ای رساندید که دیگر نیازی به ساخت و افتتاح بیمارستان نبود، آنگاه برای بستن درب بیمارستان ها با افتخار در مراسم ها حضور خواهم یافت. 
این روزها به مناسبت هفته تربیت بدنی و ورزش از در و دیوار برایم تبریک می ریزد، اما متاسفانه از پاسخ به اکثر آنها معذورم.
 
- چطور به رشته تحصیلی خود افتخار کنم، در حالی که ماهانه چندین جوان، در آرزوی رسیدن به اندام رویایی و به دلیل مصرف داروها و مکمل های تقلبی جانشان را از دست می دهند. 
- چطور به رشته تحصیلی خود افتخار کنم، در حالی که هفتاد درصد مردم ایران، در حد جبران یک وعده غذایی خود نیز فعالیت بدنی مناسب ندارند. 
- چطور به رشته تحصیلی خود افتخار کنم، در حالی که مردم را به جای آنکه ورزشکار کنند، تماشاگر و ورزش دوست کرده اند و به اسم ورزش، در پای گیرنده های تلویزیونی پاگیر کرده اند . 
- چطور به رشته تحصیلی خود افتخار کنم، در حالی که سال به سال به خیل عظیم دانش آموختگان بیکار مقاطع ارشد و دکتری رشته تربیت بدنی و علوم ورزشی افزوده می شود و هیچ برنامه ای برای تغییر این رویه مشاهده نمی شود. 
- چطور به رشته تحصیلی خود افتخار کنم، در حالی که میان محتوا و سرفصل های آموزشی دانشگاه هایمان با واقعیت های جامعه، کیلومترها فاصله وجود دارد. 
- چطور به رشته تحصیلی خود افتخار کنم، در حالی که زنگ های ورزش را به کلاس های کنکور تبدیل و معلمان ورزش را از همان ابتدای کار دلسرد کردند. 
- چطور به رشته تحصیلی خود افتخار کنم، در حالی که بازار کار خریدار دانش و تخصصمان نیست و مقاله ها و کتاب هایمان، غیر از خرید اجباری و به خاطر ترس از نمره دانشجویانمان، خریدار دیگری ندارد. 
 
منکر تلاش ها و دلسوزی های گروهی اقلیت نیستم، ولی اجازه دهید در این هفته خاص، سکوت کنیم و کمی بیشتر بیندیشیم. 
دفعات مشاهده: 679 بار   |   دفعات چاپ: 78 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فوتبال ایران در مرحله جنینی باقی مانده است ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۷/۳ | 

فوتبال ایران در مرحله جنینی باقی مانده است
.

به گزارش گروه تحلیل، تفسیر و پژوهش های خبری، حوادث تلخ در ورزشگاه های کشور در هفته های آغازین لیگ برتر و فراوانی خشونت های کلامی، سوالات بسیاری را در خصوص چرایی وقوع این حوادث مطرح ساخته است. شجیع استاد دانشگاه و جامعه شناس فوتبال در میزگردی در خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)، ضمن کالبد شکافی این گونه خشونت های کلامی و حوادث، به تجربه دیگر کشورها برای مدیریت هرچه بهتر ورزشگاه ها اشاره و عنوان کرد مدیریت فوتبال در ایران، هنوز در مقدمات کار مانده و همچنان راهی طولانی تا رسیدن به ورزشگاه های عاری از خشونت های کلامی و درگیری، در پیش است. مشروح اظهارات این مدرس دانشگاه در این میزگرد تخصصی را در لینک زیر بخوانید: 

 

برای مطالعه متن کامل گفتگو اینجا کلیک کنید
دفعات مشاهده: 943 بار   |   دفعات چاپ: 82 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: معلم حواسش کجاست؟ ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۶/۶ | 
معلم حواسش کجاست؟

رضا شجیع



پس از مدت ها تبلیغ مناسبی را برای تحلیل پیدا کردم. تبلیغی که این روزها با جمله معلم حواسش هست فضای شهر را تحت تأثیر قرار داده است. اگر تا دیروز، در مورد حواس جمع بودن یا نبودن معلم تردید داشتم، امروز دیگر مطمئن شدم که معلم حواسش نیست. تبلیغ مربوط به بیمه معلم است و از تکنیک جایگزینی برای کسب اعتبار در ذهن مخاطب استفاده می کند، جایی که می خواهد از تداعی معنایی واژه معلم نظیر دلسوزی، مظلومیت و غیره استفاده کرده و اعتباری نسبی برای بیمه در ناخودآگاه ذهن مخاطب دست و پا کند. در اینجا حواس جمع بودن معلم، به نگرانی های عمومی در مورد وضعیت آموزشی طعنه می زند و ناخواسته در پی بازسازی اعتباری است که طی سال های اخیر و به دنبال اتفاقات تلخ برخی مدارس غیرانتفاعی خدشه دار شده است. 
اما همه این مقدمه چینی ها برای تبلیغ چه چیزی است؟ چمن مصنوعی برای مدارس با چاشنی مبهم و نامأنوس گرانول، به اولویت بیمه معلم تبدیل شده و با افتخار و هزینه گزاف در حال تبلیغ این اقدام مشکوک است و اینجاست که دروغ بزرگ تبلیغ با شعار #تحصیلبدونآسیب پدیدار می شود. معتقدم تمام آنچه تبلیغ می گوید، به خاطر چیزهایی است که نمی گوید و پنهان کرده است. تقلیل آسیب در مدارس در حد آسیب جسمانی و آن هم به دلیل مجهز نبودن مدرسه به #چمن مصنوعی، موضوعی است که نمی توان به سادگی از کنار آن عبور کرد. به راستی مشکل نظام آموزشی ما فقدان گرانول است؟ آسیب های جسمانی ناشی از فقدان گرانول در حیاط مدارس چقدر است که بیمه معلم را وادار به چنین سرمایه گذاری عظیمی کرده است؟ و سوال اصلی این است که چرا چنین اقدامی باید در این سطح، آن هم با حضور قهرمانان ورزشی محبوب نوجوانان تبلیغ شود؟
پاسخ به سوال آخر نمی تواند سخت باشد، به نظرم جریانی در حال آماده سازی ذهن افکار عمومی برای تکمیل فرایند لاکچری سازی مدارس غیرانتفاعی، آن هم با سرمایه مردم و به بهانه پیشگیری از آسیب است. تمرکز تبلیغ در بالای شهر تهران، نکته است که نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد. تبلیغ بی تردید هوشمندانه است و هدفش آماده کردن ذهن والدین برای فردایی نزدیک است. در یک کلام؛ معلم حواسش هست چگونه برای جیب شما برنامه ریزی کند. 
دفعات مشاهده: 1250 بار   |   دفعات چاپ: 88 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: خائن بازنشسته ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۶/۴ | 
خائن بازنشسته

رضا شجیع

صدای سوت و کف حضار یک لحظه هم قطع نمی شد، مراسم مربوط به بازنشستگی مدیری شناخته شده بود که بعد از چهل سال به پایان خط رسیده بود. گلی به گردنش انداخته بودند و یک به یک در ستایشش سخنرانی می کردند. یکی گفت که او طی چهل سال کار اداری، حتی یک دقیقه هم با تأخیر در محل کار حاضر نشده است. دیگری از حضور مستمر و به موقع او در جلسات گفت و اینکه مدیریت جلساتش بی نقص و حرفه ای بوده است. یکی گفت برای یک روز هم ناهار بیت المال را نخورده و اگر هم خورده هزینه اش را پرداخت کرده است. یکی از سخنرانان گفت؛ او مرد قانون است و حتی یک خط شکایت و تخلف در پرونده کاری او مشاهده نمی شود. صدای تشویق حضار یک لحظه هم قطع نمی شد و برخی از حضار بغض کرده بودند و با دستمال اشکهایشان را پاک می کردند. به نظر می رسید بزرگ مرد مدیریت کشور در حال خداحافظی است و پر کردن جایگاهش، چیزی شبیهه کابوس است.

نوبت به آخرین سخنران رسید، مدیر بازنشسته پشت تریبون قرار گرفت؛

از این همه محبت شما سپاسگزارم؛ در کمال تأسف باید بگویم که بازنشستگی من از کار با بازنشستگی ام از زندگی همزمان شده است. چندی است با سرطان دست و پنجه نرم می کنم و بنا به نظر پزشکان، چند روزی بیشتر میهمان شما نیستم. فکر می کردم دوران بازنشستگی ام دوران آرام و دلچسبی خواهد بود، ولی ... (سکوت و بغض اجازه صحبت را از او گرفته بود)، ولی نمی توانم با این بار سنگین گناه، با دنیا و شما خداحافظی کنم. می دانم که اعتراف من، اعتراف مردی در حال مرگ است و از این نظر اعتراف بی ارزشی است، اما می تواند درسی برای آیندگان باشد.
چهل سال پیش که من جوانی تحصیل کرده و باهوش بودم، توسط یکی از آژانس های جاسوسی جذب شده و تحت آموزش قرار گرفتم. پس از آموزش برای کار در سیستم اداری اینجا گسیل شدم. مأموریتم یک خط بود و طی چهل سال هم تغییر نکرد. مأموریتم این بود که مانع پیشرفت این مملکت شوم.

صحبت مدیر بازنشسته که به اینجا رسید، حضار با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند و سکوتی مرگبار فضا را فرا گرفته بود. مدیر ادامه داد:

دستورالعمل من برای اجرای این دستور،  بسیار ساده بود:
١- نخبگان جوان را فراری بده و اگر موفق به فراری دادن آنها نشدی، انگیزه و ایده های آنان را در گیر و دار بروکراسی اداری نابود کن.
٢- اجرای طرح های سازنده را به تأخیر بینداز و به بهانه طی شدن فرایندهای کارشناسی و ضرورت اجرای قانون، اجرای آنها را از اولویت خارج کن.
٣- اجرای طرح مخرب را تسریع کن.
٤- مبادا اجازه دهید مدیران جوان در قالب نیروهای جانشین رشد کرده و تربیت شوند.
٥- دانش و تجربه انباشته مدیریتی را در ذهنت نگه دار و طوری برنامه ریزی کن که پس از تو، سیستم دچار چالش شده و عملا به دلیل فقدان چرخه دانش، با مشکل مواجه شود.

مدیر بازنشسته به اینجا که رسید، دقایقی سکوت کرد و در نهایت صحبت هایش را اینچنین تمام کرد؛

حقوقی که بابت این خیانت ها دریافت کرده ام، صدها برابر حقوقی است که طی این سال ها دریافت کرده ام. امیدوارم این حقوق صرف کارهای خیریه شود تا اندکی بار گناهانم را سبک تر کند.

صدای "خائن برو گمشو" در سالن طنین انداز شد و جمعیت عصبانی و خشمگین، آماده تکه تکه کردن مدیر بازنشسته بود. خشمی که به نظر می رسید دیر شده و بی نتیجه است.

نتیجه گیری اخلاقی
این داستان تخیلی، حاصل فکر و خیال بسیار در مورد روش مدیریتی برخی مدیران در ایران است. چگونه است برخی مدیران، بنی را می برند که خود بر شاخش نشسته اند. خوشبینانه اش جهل ایشان است و بدبینانه اش اینکه آنها مأموران ضد توسعه هستند و به خاطر این رفتار مخربشان، حقوق کافی هم دریافت می کنند. خطر تبدیل شدن به مدیر ضد توسعه، مدیران جوان را نیز تهدید می کند. مدیرانی که خبر بازنشستگی اجباری نسل اولی ها، احتمال حضور آنان در پست های حساس مدیریتی را قوت بخشیده است. مدیرانی که به لطف پیر مدیران، فرصتی برای اشتباه کردن نداشته اند و شوربختانه اشتباه اولشان، اشتباه آخرشان خواهد بود.
دفعات مشاهده: 1251 بار   |   دفعات چاپ: 85 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: جذاب، ولی آب دوغ خیاری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۵/۱۵ | 
جذاب، ولی آب دوغ خیاری

رضا شجیع

قابل پیش بینی بود که با ظهور شبکه های اجتماعی، سر و کله روشنفکران عامه پسند نیز پیدا شود، آنها که یادداشت های ژورنالیستی و عامه پسندشان با چاشنی تحلیل های علمی ترکیب شده و به تولید محتوایی بی مصرف ولی بی نهایت جذاب تبدیل می شود. در سال های اخیر عده ای از جامعه شناسان و اخیرا عده ای از متخصصان حوزه سیاستگذاری عمومی از این روش برای برندسازی شخصی استفاده کرده و بعضا در کسب منصب های مدیریتی نیز موفق بوده اند. ربط دادن فلان شخصیت یا کارتون معروف به فلان اتفاق و یا ربط دادن یک حکایت تاریخی یا تخیلی به یک واقعه روز آن هم با چاشنی نتیجه گیری های علمی آنچنانی، از جمله روش های روشنفکری عامه پسندانه در فضای مجازی است. تا اینجای کار مشکلی وجود ندارد، محتوایی جذاب تولید شده و به سرعت منتشر و مصرف می شود؛ مشکل از جایی آغاز می شود که این دسته از دوستان به اصطلاح روشنفکر، نکاتی را منتشر می کنند که این نکات در ظاهر، مهم و انتقادی هستند ولی با نگاهی دقیق تر مشاهده می کنیم که این مطالب، هدف ثانویه دیگری غیر از تولید محتوای مصرفی و پیش پا افتاده را دنبال می کند و گویی که اساسا برای تحمیق سازی و انحراف ذهن مخاطب از اصل ماجرا نگارش می شوند.
اجازه دهید موضوع را با یک مثال روشن کنیم؛ چندی پیش شاهد انتشار گسترده مطلبی با عنوان "داری اشتباه می کنی کاپیتان!" در فضای مجازی بودیم. در این یادداشت که بعدها در قالب مستند #جعبهسیاه هم منتشر شد، نویسنده از علت سقوط هواپیماهای کره جنوبی صحبت می کند که آن فقدان صراحت کمک خلبان در لحظه اشتباه کاپیتان و یا غرور بیش از حد کاپیتان و عدم پذیرش نظرات کمک خلبان است که در نهایت به سقوط هواپیما منجر می شود. مطلب در وهلهء اول بسیار جذاب به نظر می رسد. تا جایی که در انتها هواپیما را به جامعه و کمک خلبان را به متخصصان جامعه تقلیل می دهد.بسیار جالب است که اتفاقا قدرت خیال پردازی خواننده را نیز درگیر کرده و ما را در نقطه ای قرار می دهد که کیستی کاپیتان را خودمان به تنهایی حدس بزنیم، به راستی کاپیتان چه کسی است؟ در واقع نویسنده از تشریح عینی و شفاف مختصات بازیگران این روایت نمادگونه اش سر باز می زند و مشکلات جامعه را به شکلی نمادگونه در حد یک رابطه ساده خطی تقلیل می دهد. ساختارهای پیچیده قدرت و ارتباطات چند لایه ملت- دولت، ملتملت و دولت_حکومت در این تحلیل غایب هستند و در نهایت هیچ نکته خاصی عایدمان نمی شود. تنها با مطلبی جذاب و هنرمندانه مواجه هستیم که هزاران بار در فضای مجازی بازنشر می شود. مثالی دیگر از این دست، مطلب با عنوان "شلوار قرمز یعنی فرانسه" است. نویسنده به روایتی از جنگ جهانی اول اشاره می کند که در آن فرانسوی ها به دلیل اصرار و تعصب بر پوشیدن شلوار قرمز، به راحتی در تیررس دشمنان قرار می گیرند و همین اصرار آنها باعث کشته شدن تعداد بسیاری از سربازان فرانسوی می شود. نویسنده باز هم هنرمندانه روایت را به وضعیت کنونی جامعه ربط می دهد و معتقد است؛ متعصبان پوشیدن شلوار قرمز، به شکل نمادین همان حافظان وضع موجود هستند که اصرار آنها بر تعصباتشان در نهایت باعث شکست جامعه می شود. سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که حافظان وضع موجود دقیقا چه کسانی هستند؟ دقیقا منظور نویسنده چیست؟ آیا خود نویسنده که در نهادی دولتی فعالیت می کند، جزء حافظان وضع موجود محسوب نمی شود؟ خط متمایزکننده حافظان وضع موجود با مخالفان وضع موجود چیست؟
معتقدم این نوع تحلیل ها، شدیدا ذهن مخاطب را از اصل ماجرا و اصل مسئله دور کرده و چهره ای مبهم و خیالی از مقصران واقعی وضع موجود خلق می کند. با این مدل تحلیل ها، همه و هیچکس مقصر هستند و سیاستگذاری در حد کوچه و خیابان تقلیل می یابد. احتمالا می توان روایت اصرار عده ای به پوشیدن پیژامه راه راه آبی را به حافظان وضع موجود ربط داد و آن را به مطلبی بی نهایت جذاب تبدیل کرد. همانطور که اشاره شد، مشکل آنجاست که ذهن مخاطب هنرمندانه دستکاری و منحرف می شود. اگر فکر می کنید این تحلیل هم آب دوغ خیاری است؛ صراحتا بفرمایید: "داری اشتباه می کنی کاپیتان!"
دفعات مشاهده: 1425 بار   |   دفعات چاپ: 94 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فوتبال و روانکاوی جامعه ایرانی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۴/۱۶ | 

فوتبال و روانکاوی جامعه ایرانی
فوتبال به مثابه امر واقع لکانی

رضا شجیع (بخش هایی از سخنرانی در پژوهشگاه میراث فرهنگی - تیرماه 97)

ابتدا ضروری است چارچوب بحث خود را مشخص کنم، وقتی قرار است در مورد جام جهانی فوتبال صحبت کنم دقیقا مقصود ما چیست و نقطه تمرکز بحث بر روی چه محوری قرار دارد؟ آنچه مسلم است؛ فوتبال فرزند بر حق مدرنیته است و تمامی فرایندهای عقلانی سازی مدرنیته در فوتبال هم رسوخ کرده و این ورزش را به صنعتی رسانه ای شده با چاشنی جهانی سازی تبدیل کرده است. در حالی که تمامی فرایندهای آن از خارج تا لبه زمین چمن، همان اصول سخت دنیای ماشینی را به مثابه "تز" دنبال می کنند، خود بازی به مثابه "آنتی تز"، لذت و وهم مورد نیاز انسان برای تحمل این دنیای ماشینی را به مثابه "سنتز" تولید کرده و در کنار آن اهداف سرمایه داری خود را نیز دنبال می کند. از این منظر، فوتبال در جایگاه ممتازی است که نباید قدرت آن را دست کم گرفت. در اینجا محور توجه من به فوتبال و جام جهانی، خود بازی و کنش های هواداری پیرامون آن است و در این مجال کمتر به تشریح رویداد جام جهانی به مثابه یک فرارسانه جمعی با درون مایه های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خواهم پرداخت. 

فوتبال و امر خیالی
برای تشریح مختصات فوتبال ایران در جام جهانی و تبیین فوتبال به مثابه امر واقع لکانی، ضروری است نسبت به تشریح ارتباط فوتبال با الگوی سه ساحتی لکان اقدام کنم و به فوتبال از سه بعد امر خیالی، امر نمادین و امر واقع نگاه کنم. در امر خیالی به نظر می رسد؛ فوتبال اوج امر خیالی بشر است. بدین معنا که آفریده ای انسانی است که به او در خلق "من" یا "اگو" مطلوب کمک می کند. این "من مطلوب" هسته اصلی امر خیالی است و مکانیسم خود شیفتگی و تلاش مستمر انسان برای همواره کامل تر شدن را توصیف می کند. برای تشریح این وضعیت می توان به آرای مک لوهان مراجعه کرد. او هوادار فوتبال را به مثابه نارسیس رعنایی توصیف می کند که شیفته تصویر خود می شود. در اینجا سه نکته مهم وجود دارد؛ اول اینکه هوادار شیفته خود نیست، شیفته تصویر خود است، دوم اینکه هوادار قادر به تشخیص اینکه آنچه می بیند تصویر خود اوست و نه تصویر دیگری نمی باشد و سوم اینکه تصویر جنبه هایی را به فرد بازتاب می دهد که او دوست دارد ببیند، به عبارت ساده تر، به مانند آینه ای است که هر کس آنچه زیبا می پندارد را به فرد نشان می دهد. در حقیقت، همزمان هم آینه است و هم صفحه نمایش، و در کلیت، هدف فرافکنی یا تعمیم "اگو" را بر عهده دارد. از این منظر، همانطور که اشاره کردم، فوتبال و ساختاری هواداری آن، امر خیالی بشر را در بالاترین حد ممکن نشان می دهد و اتفاقا ریشه برخی خشونت های هواداری را می توان در این بخش جستجو کرد. 

فوتبال و امر نمادین
در ضلع دوم الگوی لکان، می توان فوتبال را به مثابه امر نمادین در نظر گرفت. در اینجا فوتبال به مانند شبکه ای پیچیده از نشانه ها (بی نهایت دال و مدلول) است که می توان آن را مانند کارخانه تولید معنا در بستری نامحدود و بی نهایت در نظر گرفت. ورود به عرصه نشانه، به معنای ورود و اعمال قدرت ساختارهای اجتماعی است که سلطه خود را از طریق زبان، نشانه ها و نمادها اعمال کرده و آنها را در بستری پویا مرتبا بازتولید می کنند. به قول لکان، دیگر یک دال به یک مدلول مشخص منجر نمی شود، بلکه یک دال به دال دیگر ارجاع شده و زنجیره بی پایان از دال ها تشکیل می شود. از جنبه های نمادین فوتبال می توان به بازنمایی مرزهای جغرافیایی (خط کشی ها، دو نیمه کردن میدان، دروازه ها)، بازنمایی زبان و صحنه های جنگ (شلیک به دروازه، تاکتیک، دفاع و حمله) و در نهایت بازنمایی هویت های ملی از طریق رنگ ها اشاره کرد. ضمن اینکه محدود بودن زمان بازی (نود دقیقه) بازنمایی محدودیت عمر و زندگی انسان در بستری که قاضی میدان، بر اعمال و رفتارهای کنشگر قضاوت می کند و البته شانس و اقبال که نقشی بنیادین در این میدان نمادین ایفا می کند. به اینها تکنولوژی VAR را هم اضافه کنید که مانند خدای آسمانی بر پیدا و پنهان آگاه است، در گوش داور زمینی الهام کرده و نمادهای متافیزیک زندگی را برای ما بازنمایی می کند. در نتیجه امر نمادین فوتبال، با زبانی ساده قوانین و هنجارهای بازی را شامل شده و در نهایت واقعیت فوتبال را برایمان شکل می دهد. واقعیتی که به واقعیت زندگیمان تنه زده و با آن ارتباطی تنگاتنگ برقرار می کند.

فوتبال و امر واقع
اما تشریح سومین ضلع الگوی لکان، یعنی فوتبال به مثابه "امر واقع" از پیچیدگی بسیاری برخوردار است و هرگز نمی توان آن را به سادگی دو ضلع قبلی تبیین کرد، چرا که هرگز به عرصه زبان و نشانه وارد نمی شود. شاید گزاره معروف "چیه این فوتبال؟" مبین همین بعد فوتبال به مثابه امر واقع لکانی است. در اینجا برای تشریح همزمان چیستی امر واقع و مختصات "ایران" در جام جهانی، ضروری است به کارکرد فوتبال در تولید فانتاسم یا فانتزی (وهم) بپردازم. فوتبال در سطح خرد و کلان باعث تولید وهم می شود؛ در سطح خرد، هر لحظه از بازی می تواند باعث تولید وهم شود، این ضربه گل می شود؟ نشد، این کرنر گل می شود؟ نشد، این پنالتی گل می شود؟ شد، این تیم می برد؟ برد. و ذهن ما مرتبا" و در هر صحنه و در هر بازی، جلوتر از اتفاقات، فانتزی سازی کرده و با فراخوان امیال خود، از این وضعیت لذت می برد. در واقع تصویر فوتبال به میزانسن یا تصویر سفیدی که امیال تماشاگر بر آن ظاهر می شوند تبدیل می شود. در حقیقت، یک فقدان کوچک مرتبا در ذهن ما پر شده و جای خود را به یک فقدان جدید می دهد و در نهایت فقدان هیچگاه پر نشده و امیال هیچگاه در وضعیت ارضاء شده قرار نمی گیرند. در اینجا ناخودآگاه که در دو ضلع قبلی هم حضور دارد، نقشی کلیدی تری ایفا کرده و فانتزی ها در جایی بین خودآگاهی و ناخودآگاه شکل می گیرند. این در حالی است که تروما یا روان ضربه ها که در نهایت فقدان اصلی یا بزرگ را شکل می دهند، از سطح هشیار و نیمه هشیار، به سطح ناخودآگاه رفته و اصطلاحا فراموش می شوند. 


اکنون در موقعیتی هستیم که می توان تحلیلی متفاوت در مورد ایران و جام جهانی ارایه داد و نقاط عطف آن را با تکیه بر امر واقع لکانی مورد بررسی قرار داد: 

١- اولین نقطه عطف مربوط به مراسم قرعه کشی جام جهانی است، جایی که واژه مرگ به گروه ایران اطلاق شده و در سطحی وسیع مورد استفاده قرار می گیرد. در اینجا ناخودآگاه جمعی فعال شده و هراس از مواجهه با امر واقع به شکل مشهودی نمایان می شود. اما در ناخودآگاه جمعی چه خبر است؟ معتقدم؛ جنگ ها، تجاوزها، بی ثباتی ها، نا امنی ها و ناکامی های تاریخی در قالب روان ضربه (تروما) در ناخودآگاه جمعی ایرانیان پنهان شده و با قرارگیری ایران در گروه مرگ و با ایجاد هراس از مواجهه با ناکامی یا شکستی دیگر، آن هم در بستری جهانی و رسانه ای فعال می شود. بنابراین تولید گفتمان گروه مرگ، اولین عملکرد مکانیسم دفاعی جمعی است که در آستانه جام جهانی، فعالیت خود را آغاز می کند. 

٢- این جمله گزارشگر در دقایق ابتدایی بازی ایران و مراکش، که آرزو می کند بازی های ایران با همان نتیجه مساوی تمام شود، بار دیگر، بحران امر واقع و هراس از مواجهه با آن را در ناخودگاه ایرانیان نشان می دهد. معتقدم این گزاره، گزاره تنها یک گزارشگر نبود، بلکه گزاره ای برخواسته از ناخودآگاه جریانی بود که بیش از ٢٠ سال، فوتبال ایران را در بعد رسانه ای راهبری کرده است. از این جهت، جمله مذکور جمله ای مهم و قابل تأمل است. 

٣- اما گل به خودی مراکش و پیروزی ایران در بازی اول، بی تردید مهمترین نقطه عطف در این راستا محسوب می شود. از این لحظه به بعد است که ما شاهد نوعی فانتاسم جمعی هستیم، فانتاسمی که معتقدم از یک ترومای جمعی ریشه گرفته و به دلیل امر نمادین مشترک، خاصیتی جمعی پیدا کرده و از این منظر موقعیت شگفت انگیزی را رقم می زند. این تبلور فانتاسم جمعی است که به شور و نشاط وصف ناپذیری در سراسر کشور منجر می شود. در اینجا جامعه به خود اجازه می دهد فقدان بزرگ را از طریق رویاپردازی تا اندازه ای جبران کند. به عبارت ساده تر، جامعه به ستوه آمده از فرط واقعیت، فرصت می یابد نفس بکشد، امیال فرو خورده اش را آشکار کند و در نهایت از تبلور فانتاسم جمعی لذت ببرد. در اینجا ما شاهد گشایش یک کمپلکس جمعی هستیم. هنرمندان دست به کار می شوند، شاعران قلم در دست می گیرند، و شگفت انگیزتر اینکه غریبه ها هم از گفتگوی با یکدیگر در خیابان ها و تاکسی ها به وجد می آیند. 

از اینجا به بعد است که ساختار روانی جامعه وارد موقعیت جدیدی شده است، من استاد دانشگاهی را دیدم که از فرط فانتاسم معتقد بود؛ ایران تا رده چهارم بازی ها صعود می کند. در این موقعیت، دیگر صدای هیچ منتقد و کارشناسی شنیده نمی شود. چراکه مکانیسم های جبرانی جامعه برای پر کردن خلاء فقدان فعالیت خود را آغاز کرده اند. 

٤- در بازی با اسپانیا هم همین روند ادامه می باید، و جامعه پس از شکست در برابر اسپانیا به روند فانتزی سازی خود ادامه می دهد. جالب اینکه بر عکس بازی با آرژانتین، دیگر نمی توان شکست را فورا به گردن داور انداخت. در اینجا اشاره به این نکته ضروری است که تلاش برای اسناد بیرونی و ارجاع فوری عامل شکست، یکی دیگر از مکانیسم های دفاعی فعال در ساختار روانی جامعه ایران است. نکته مهمتر در مورد بازی با اسپانیا، ادامه روند فانتاسم جمعی است که در قالب لذت از شکست هم تداوم می یابد. سوال اصلی من اینجاست؛ چرا جامعه ایران می تواند از شکست هم لذت ببرد؟ 

٥- ژیژک در کتاب امر واقع لکانی مثال جالبی را مطرح می کند؛ او به گربه معروف انیمیشن تام و جری اشاره می کند که پس از رسیدن به پرتگاه و عبور از آن، همچنان به راه رفتن ادامه داده و چند قدمی در آسمان قدم می زند و پس از آن است که ناگهان به زمین نگاه کرده و متوجه می شود از قانون جاذبه عدول کرده و در نهایت سقوط می کند. بازی ایران و پرتغال، که نقطه عطف آن به اعتقاد من، مواجهه آغشته به بدبینی "ما" و بازیکنان ایران با فناوری VAR است، در انتها، ما را در لحظه تجربه یک آستانه تحریک جدید قرار داده و پس از شکست، ما را به نقطه احساس "ژوئی سانس"، نقطه ای که لذت با درد و اشک و حسرت همراه می شود می رساند. در نهایت مانند هواپیمایی که آرام آرام به زمین می نشیند، جامعه شروع به برقراری ارتباط مجدد با واقعیت می کند و دقیقا یکی دو روز پس از حذف ایران است که کم کم تحلیل ها رنگ و بوی واقعیت و عقلانیت می گیرد. 

جمع بندی
"آستانه تحریک" کلیدواژه ویکتور ترنر، انسان شناس معاصر است که از آن می توان برای توصیف موقعیت ذهنی ایرانیان در پایان بازی سوم استفاده کرد. ترنر از قبیله ای سرخ پوستی صحبت می کند که نوجوان قرار گرفته در آستانه بلوغ را عریان و چشم بسته به نقطه دور دست برده و رها می کنند. نوجوان مذکور باید خود را از دست حیوانات وحشی نجات داده و با تحمل سختی ها و رنج های فراوان، خود را به قبیله برساند. این تجربه، روان نوجوان بازگشته به قبیله را در موقعیت جدیدی قرار می دهد. به قول ترنر، ظاهر نوجوان تغییر نکرده ولی از درون، انسان قبلی از بین رفته و جای خود را به انسان دیگری داده است. معتقدم جامعه ایران، در لحظات پایانی بازی با پرتغال، در لحظه تجربه آستانه تحریک قرار گرفت و کافی بود ضربه سر طارمی گل شود تا این تجربه اتفاق بیفتد. البته مواجهه با این تجربه به معنای قرارگیری در موقعیت ذهنی بهتر یا پالایش روان جمع نیست، بلکه صرفا تجربه قرارگیری در موقعیت ذهنی جمعی و رسانه ای شده جدید است.
در نهایت این دوره از بازی های جام جهانی نشان داد که مکانیسم های دفاعی و جبران جامعه ایرانی شدیدا فعال بوده و باید از نقطه ای بیم داشت که این مکانیسم ها به هر دلیلی غیرفعال شوند. در عین حال معتقدم قدرت اثرگذاری فوتبال برای جامعه ایرانی در این دوره از بازی ها به دلیل همگرایی سه امر خیالی، نمادین و واقع و فراخوان ناخودآگاه جمعی در هر سه ساحت لکانی، به اوج رسید. اما سوال اصلی پابرجاست که آیا فوتبال می تواند گره گشای چالش های روانی جمع هم باشد؟ این سئوالی است که در نشست های آتی به آن پاسخ خواهم داد.

دفعات مشاهده: 1812 بار   |   دفعات چاپ: 92 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: فوتبال، ما و آرزوهایمان ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۴/۲ | 
فوتبال، ما و آرزوهایمان

رضا شجیع

فوتبال هرگز نمی تواند آینه ای تمام نمای ما و جامعه مان باشد، این جمله را فراموش کنید. فوتبال چون عروسی است که هر کس چیزی را در چهرهء او می بیند که دوست دارد ببیند. حسی را در شما بر می انگیزد که دوست دارید برانگیخته شود. در واقع هر نشانه ای که مد نظر شما باشد، فوتبال همان را به شما نشان می دهد، بخواهید زشت ببینید، زشت می نماید و بخواهید گولش را بخورید، گولتان می زند.

✅ کافی است نتیجه به نفع ما تمام شود تا دیگر هیچ صدای انتقادی شنیده نشود. عده ای تلاش می کنند از نحوه بازی ایران انتقاد کنند و شانسی بودن پیروزی در رقابت را به همگان یادآور شوند. اما دیگر صدای این جمع قلیل به گوش نمی رسد. به قول گزارشگر بازی، فوتبال ما را به آرزوهایمان رسانده است. اما این آرزوها چه هستند که فوتبال قدرت برآورده کردن آنها را دارد؟

✅ برخی از حضور صرف ایران در گروه مراکش، اسپانیا و پرتغال به عنوان تحقق یکی از آرزوها یاد می کنند، آرزویی که در لفافه از دهه ها بی توجهی ساختاری نظام بین الملل به کشورمان ابراز نارضایتی می کند و معتقد است فوتبال، می تواند برای نود دقیقه هم که شده، تصویر ما را به جهانیان تحمیل کند و ما را در مرکز توجه مردم و رسانه ها قرار دهد. تحلیلی که گروه ایران را به جای گروه مرگ، گروه زندگی تلقی می کند و دیده شدن به کمک فوتبال رسانه ای شده مدرن را به مثابه تحقق یک آرزو تفسیر میکند. این تحلیل را در صورتی می پذیرم که باخت و شکست سنگین در این بستر، آبروریزی بین المللی تفسیر نشود. ترسی که تمام وجود گزارشگر بازی را در بیست دقیقه اول بازی با مراکش را فرا گرفته بود. او مرتبا از نبود تیمی مثل ایتالیا و کافی بودن افتخار حضور در جام جهانی یاد می کرد، اقدامی که طبیعتا هدف آماده سازی اذهان برای شکست احتمالی را دنبال می کرد.

✅ پس به اعتقاد من، موضوع فقط دیده شدن نیست. موضوع فرصتی است که پیروزی یا مساوی تیم ایران، در اختیار مردم قرار می دهد تا با بازتولید نشانه های سیاسی و اجتماعی در بستری فوتبالی،  خودی نشان دهند و آرزوهای تاریخی شان را مسکن وار تحقق بخشند. شادی و نشاط جمعی در موقعیتی بدون استرس، آرزویی است که طبق تجربه، تنها در چنین موقعیتی امکان پذیر است. در اینجا به کلیدواژه استرس بیشتر دقت کنید، انگار پیش فرض غیرقانونی بودن شادی و تجمع از بین رفته است و همگان می دانند می توانند بدون هر پیش فرضی به شادی و پایکوبی جمعی بپردازند. حتی برای شادی محدودیت زمانی هم وجود ندارد و تنها خستگی می تواند پایان بخش آیین های خودجوشمان باشد.

 ✅ عکس ها و واکنش های تصویری ایرانیان در فضای مجازی از  موفقیت و افتخار #مای_جمعی خبر می دهد. این زمان، تنها زمانی است که تفاوت های فکری، سیاسی و حزبی رنگ می بازند. اقوام و نژادها برای لحظاتی کوتاه هم که شده به شدت #یکی می شوند و مرزهای اجتماعی یگانگی را تجربه می کنند. بنابراین یکی دیگر از آرزوهای جمعی ما به لطف فوتبال نمایان می شود. توفیق گرایی جمعی #ما که به واسطه سختی های اقتصادی و تحمیلی، به آرزویی سخت و دست نیافتنی تبدیل شده است.

✅ فوتبال، آرزوهای جمعی ما را برآورده نمی کند، بلکه برای لحظاتی کوتاه، فرصت تجربه آنها را برایمان فراهم کرده و مخدروار (برای ساعاتی) ذهنمان را از انبوه مشکلات و سختی ها دور می کند. شاید اصرار آقای گزارشگر بر استفاده چندین باره از گزارهء "#حالاکهشنگولیم" بی دلیل نبود. فوتبال فرزند بر حق #مدرنیته است و در دنیای مدرن، همه چیز مصرفی و موقتی است.
دفعات مشاهده: 1989 بار   |   دفعات چاپ: 95 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ای خداااا ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۲۱ | 
ای خداااا

رضا شجیع


تصمیم گرفته بودم در مورد مسائل موضوعی زودگذر یادداشتی ننویسم ولی قسمت آخر سریال پایتخت باعث شد دوباره دست به قلم شوم و موضوعی را با خوانندگان در میان بگذارم. راستش را بخواهید پنج دقیقه پایانی سریال برایم بسیار تلخ تمام شد. جایی که بهتاش دچار تطور فکری می شود و شروع به حلالیت گرفتن می کند. هدفی که سازندگان سریال دنبال می کنند، اینکه جوانان مخاطب سریال، پس از دیدن آن دچار تطور فکری شوند و از این به بعد طوری بیندیشند که آن ها می خواهند. ای خداااا کلید واژه بهتاش است، آوایی که از حسرت خبر می دهد. حسرتی که با تصمیم او برای مهاجرت قاچاقی عریان تر می شود. او که با مشکلاتی نظیر اشتغال، مسکن و ازدواج دست و پنجه نرم می کند و فارغ از مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه، در جستجوی زندگی و رفاه حداقلی برای خود است. او هم مثل هزاران جوان در فکر رفتن است و سعادت را در مهاجرت جستجو می کند. تا اینجای سریال، بهتاش پایتخت به نماد بخشی از جوانان ایرانی تبدیل می شود. جوانانی که از رقصیدن و شاد بودن هراسی ندارند و شکاف عمیقی میان ارزش های خود و خانواده شان احساس می کنند. پس داستان پایتخت ٥، به وضوح دارای مخاطبان روشنی است و کل سریال را می توان در یک دیالوگ سه جمله ای خلاصه کرد:

- بهتاش: من مشکل دارم با این جامعه و می خواهم بروم.

- پاسخ: کشور در شرایط حساسی است و در بیرون مرزها با داعشی های وحشی در حال مبارزه است. نمی بینی؟

- بهتاش: بله متوجه شدم و از شما به خاطر اشتباهاتم و افکار نادرستم حلالیت می طلبم.

موضوع دفاع از حریم کشور به هیچ عنوان موضوع چالش من با پایتخت ٥ نیست. مشکل من از جایی آغاز می شود که به ناگاه بر روی تمام مسائل جوانی به نام بهتاش خاک ریخته می شود. بهتاش تمام چالش هایش را فراموش می کند و انگار نه انگار که قرار بوده به خاطر مشکلات لاینحلش پا به فرار بگذارد، آن هم به بدترین شکل ممکن. آیا سریال انتظار دارد من جوان ایرانی هم با دیدن سریال چنین شوم؟ معتقدم پنج دقیقه پایانی سریال مشخصاً چنین هدفی را در ناخودآگاه ذهن مخاطب جستجو می کند.
اما نکته کلیدی پایتخت ٥ این است که «نسل جوان» در عین حال که مخاطب اصلی است، به نوعی قربانی اصلی اتفاقات نیز محسوب می شود. باور کنید اگر پایتخت فیلمی با درون مایه طنز نبود، همان اتفاقی در انتظارش بود که سر خلبان جوان فیلم حاتمی کیا اتفاق افتاد. به نظر می رسد گروهی رسانه ای شدیداً به دنبال ساخت و ترویج گفتمان فداکاری و از خودگذشتگی در جوانان ایرانی به وقت شام هستند. گفتمانی که نمی تواند بد باشد، به شرطی که مشکلات واقعی جوانان در پس این فرایند فراموش نشده و به دسته چندم اولویت ها سقوط نکند، که در چنین شرایطی فقط می توان گفت؛ ای خداااا.
دفعات مشاهده: 3003 بار   |   دفعات چاپ: 113 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: این ابومسلم یاغی ... ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۹ | 
این ابومسلم یاغی ...
 
رضا شجیع
 


ابومسلم خراسانی برای خراسانی ها بیش از آنکه یادآور یک شخص خاص باشد، یادآور یک تیم فوتبال با پیشینه ای پنجاه ساله است. تیمی که از سال 1349 کار خود را در زمین های خاکی مشهد آغاز نمود و همراه با رشد فوتبال در این خطه پر استعداد، مسیر ترقی خود را طی نمود. در این میان هواداران پر شماری را به سمت خود جلب کرد و توانست جایگاهی مهمی برای خود دست و پا کند. فرایند هویت سازی این تیم تصادفاً هوشمندانه بود و توانست با خلق معنا در نزد خراسانی ها، به هویت و تاریخچه فوتبال خراسان تبدیل شود. قبل از تشریح این فرایند هوشمندانه هویت سازی، اجازه دهید نکاتی را در مورد ابومسلم خراسانی بیان کنم. ابومسلم خراسانی، شخصیت تاریخی شجاع و جنگجویی است که در مورد او یک روایت کلی وجود دارد. کسی که خلافت را از امویان گرفت و دو دستی تقدیم عباسیانی کرد که آنها هم در برخورد با شیعیان و امامان معصوم مثل امویان عملکرد قابل قبولی نداشتند. روایت دیگر در مورد ابومسلم خراسانی این است که از او به عنوان ایرانی وطن پرستی یاد می شود که تاثیرش بر نظام سیاسی آن زمان غیرقابل انکار است و حداقل تأثیرش این است که اقتدار ایران را در ساختار سیاسی عصر خود افزایش می دهد. نکته دیگر روایت هایی است که بیانگر مخالفت آشکار امامان وقت از جمله امام صادق (ع) با رفتارها و فعالیت های ابومسلم خراسانی است؛ بدین صورت که ایشان هرگز با قیام ابومسلم همراهی نکرد و شیعیان را از شرکت در قیام مسلحانه وی به انگیزه خونخواهی اهل بیت، منع فرمود. بر این اساس، به نظر می رسد دو روایت متضاد در مورد ابومسلم خراسانی وجود دارد؛ اول مخالفت صریح امامان وقت با رفتارها و تصمیم های او و دوم؛ حرکت های وطن پرستانه ابومسلم خراسانی به منظور مخالفت با هر دو گروه خلفای اموی و عباسی است که در نهایت زمینه قتل او به دست منصور عباسی را فراهم می کند. به عبارت ساده تر؛ ابومسلم خراسانی کسی است که به علت همراهی با عباسیان، حمایت شیعیان را از دست می دهد و در نهایت توسط خود عباسیان کشته می شود.
همین چند خط کوتاه در مورد این شخصیت تاریخی کافی است تا چهره متمایز، ناهمگون و البته رمزآلود وی که با جنگاوری نیز عجین شده نمایان شود. اکنون اجازه دهید؛ ابومسلم خراسانی را با این ارجاع تاریخی مبهم و رمزآلود در بستر فوتبال بررسی کنیم و به این سئوال پاسخ دهیم که چرا هنوز فوتبال دوستان مشهدی، در ورزشگاه ها ابومسلم را فریاد می زنند و او به این راحتی ها فراموش نمی شود؟ ضمن اینکه انتخاب نام سیاه جامگان (یاران ابومسلم خراسانی) به جای نام ابومسلم که پس از اعتراض آیت الله خاتمی رخ داد، اتفاق عجیب دیگری بود که بر ضرورت تحلیل نشانه شناختی این واژه از منظر هواداران فوتبال تأکید می کند.
پیراهن این تیم به پیروی از یاران ابومسلم خراسانی (سیاه جامگان) مشکی انتخاب می شود که خطوطی قرمز رنگ (نماد خون) بر روی آن نقش بسته است. از منظر نشانه شناختی، زمین فوتبال به مثابه میدان جنگی است که می تواند زمینهء فوران و یا تبلور هویت هواداران را فراهم نماید. در این حالت هوادار، خود را از نقش هایی که اجتماع به او تحمیل کرده آزاد می کند، به اصطلاح نقاب را برمی دارد و خودش می شود. در اینجا نقش رنگ ها از اهمیت ویژه ای برخوردار می شود. رنگ هایی که در این میدان نمادین، هواداران و تماشاگران را به تاریخ باشگاه، شکست ها و موفقیت ها ارجاع می دهند و هدف هوشمندانه معناسازی برای هواداران را به خوبی دنبال می کنند. در اینجا دیگر نام باشگاه صرفاً بر نام یک شخصیت تاریخی دلالت ندارد، بلکه ویژگی های تاریخی شخصیت (آنچه از این شخصیت در ذهن هوادار کلیشه سازی شده) با تاریخ و افتخارات باشگاه پیوند خورده و در نهایت مفهوم متفاوتی را برای هوادار خلق می کند، بدین معنا که باشگاه ابومسلم در ذهن هوادار به نمادی از خونخواهی، شجاعت، جنگاوری و غیره تبدیل شده و هر مسابقه، جنگی است که هواداران به دنبال به زیر کشیدن ظلم و کسب پیروزی در یک میدان نمادین هستند، میدانی که جنگیدن مهمتر از پیروزی است و کسانی که مخالف این گزاره هستند، بی تردید فوتبال را به خوبی نمی شناسند. نکته مهم دیگر، فرصت هواداری فوتبال برای ریشخند و نقد فرهنگ رسمی است. با آغاز هر مسابقه، گویی سیاه جامگان بر صحنه نمایش ظاهر می شوند و جنگی نمادین در می گیرد. در این حالت هوادار هم بازیگر است و هم تماشاگر، هم سوژه است و هم ابژه و این دوگانه جذاب، به زیباترین شکل ممکن تجلی می یابد. به قول آیت الله علم الهدی؛ «ابومسلم یک انسان جانی، بی‌باک و بی‌بندوبار بود» و موضوع اینجاست که به شکلی نمادین، جانی بودن، بی باک بودن و حتی بی بند و بار بودن، تصویری جذاب از یک هوادار دو آتیشه و یک بازیکن متعصب فوتبال است. دقت کنید که اینجا همه چیز نمادین است و در این بازی نمادگونه که ماموریت تخلیه هیجانات و خشونت نهفته در انسان را نیز دنبال می کند، این ویژگی ها ویژگی های بدی نیستند، البته اگر از سطح نماد و نشانه خارج نشوند.
اکنون نکته اینجاست؛ حذف نام ابومسلم (چه درست، چه غلط) از پیشانی یک تیم فوتبال، به معنای حذف بخش اعظمی از نمادسازی هوشمندانه است که در یک بستر تاریخی شکل گرفته است. چیزی که سرمایه غیرملموس یک باشگاه محسوب شده و کمتر تیمی در ایران، دارای چنین ارجاع تاریخی عمیقی است. به نظر می رسد باشگاه مشکی پوشان به شکلی ضعیف و ناهمگون قرار است این ارجاع تاریخی را در غیاب نام ابومسلم خراسانی و سیاه جامگان نمایندگی کند و اینکه فوتبال دوستان خراسانی، هنوز که هنوز است این نام را در ورزشگاه ها فریاد می زنند.  اینکه شخصی به نام علی «عباسی» مدیرعامل این باشگاه است، طنز جدی و معنی داری است که در دکان هیچ افسانه سرایی یافت نمی شود.
دفعات مشاهده: 2851 بار   |   دفعات چاپ: 173 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سگ هایی برای ناخودآگاه ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۷/۱/۱۵ | 
تحلیل انیمیشن گشت پنجولی؛
سگ هایی برای ناخودآگاه
 
رضا شجیع
 
ایام عید در فکر خرید هدیه سال نو برای فرزند چهار ساله ام بودم که متوجه شدم او بیش از هر چیز علاقه مند به داشتن عروسک های یک سریال کارتونی به اسم «سگ های نگهبان» است. در مقابل پیشخوان اسباب بازی فروشی بودم که با دیدن صف مردم برای خرید اسباب بازی سگ های نگهبان، متوجه شدم بازار اسباب بازی هم به طور کامل قافیه را به کالاهای خارجی باخته است. موضوع فراتر از یک درخواست ساده است، موضوع در مورد والدینی است که دوست دارند برای یک لحظه ای هم که شده کودک دلبندشان را شاد کنند و به ارزش مازادی فراتر از آنچه هزینه می کنند دست یابند. موضوع این است که روح و روان کودک با تمام وجود خواهان محصولی کانادایی به اسم گشت پنجولی است و والدین بدون آنکه سن حساس کودک خود را در نظر بگیرند، بدون هیچ پرسشی اسباب بازی را تهیه کرده و و به فرزندان دلبند خود تقدیم می کنند.
 

 
 
 
با یک جستجوی ساده در فضای مجازی متوجه شدم که هیچ مطلبی به زبان فارسی در مورد تحلیل این انیمیشن وجود ندارد. عجیب است که علی رغم حساس بودن سن مخاطبان آن، هیچ گاه جدی گرفته نشده و در مورد آن پرسشی ایجاد نشده است. آنچه می خوانید تحلیلی کوتاه در مورد این پدیده کم نظیر دنیای اسباب بازی و انیمیشن است، به قول فرانک فالکون؛ گشت پنجولی محصول 2013 کانادا بزرگترین برنامه تلویزیونی بچه هاست. اگر تا به حال اسم «سگ های نگهبان» یا «گشت پنجولی» به گوشتان نخورده، احتمالاً شما فاقد هرگونه ارتباط با کودکان هستید و یا اینکه بچه ای در نزدیکی شما زندگی نمی کند. اجازه دهید ابتدا مروری کوتاه بر داستان کلی و شخصیت های این انیمیشن متفاوت داشته باشیم:
 
 تحلیل روایت
داستان مربوط به پسری به اسم «رایدر» است، پسری که از پدر و مادرش خبری نیست و او در دنیای خودش و با سگ هایش که هر کدام دارای مهارتی خاص هستند در یک برج شیشه ای در بالای جهانی متمدن زندگی می کند. رایدر و سگ هایش که در ابتدا 5 توله و در قسمت های بعدی داستان به شش توله سگ تبدیل می شوند، وظیفه ارایه خدمات اورژانسی به شهروندان آرمان شهر در مواقع بحرانی را بر عهده دارند. توله ها رایدر را «فرمانده رایدر» خطاب می کنند و برتری و تسلط او بر روی سگ ها کاملاً مشهود است. برای درک بهتر داستان، اجازه دهید یکی از قسمت ها را که از نظر اتفاقات، مرتباً در هر فسمت تکرار می شود را با هم مرور کنیم:
در یکی از قسمت های این کارتون، زنی در انجام وظیفه خود مبنی بر مراقبت از یک مرغ خانگی کوتاهی کرده و در نهایت این امر باعث ایجاد یک بحران شده است. مثلاً قایقی با سرنشین خود که همان مرغ خانگی باشد در حال غرق شدن است. رایدر پنج توله را به برج فراخوانده و شروع به تشریح چیستی و موقعیت بحران از طریق ارایه یک پاورپوینت نسبتاً طولانی می کند. طولانی از این منظر که بحران در حال وقوع است و رایدر عجله ای برای حذف فرایند ارایه و یا کوتاه تر کردن آن ندارد. چیس (Chase) که سرگروه سگ ها نیز محسوب می شود؛ در تمامی مأموریت ها حضور فعال دارد و در مقابل این زوما (Zuma) توله سگ دارای مهارت قایقرانی است که کمتر به مأموریت ها اعزام می شود. پس از اتمام ارایه رایدر، و در حالی که سگ ها مرتب در حال تکان دادن دم خود هستند، مأموریت آغاز می شود. رایدر که خود دارای جت اسکی پیشرفته ای است معمولاً نقش پررنگ تری ایفا می کند و سگ ها که معمولاً علاقه مند به کار گروهی هستند، همه با هم بحران را مدیریت می کنند. پس از اتمام مأموریت، سگ ها در مقابل ظرف غذا ایستاده اند و این رایدر است که در مقابل پاداش انجام مأموریت، به سگ ها پاداش می دهد.  به طور خلاصه هر قسمت انیمیشن گشت پنجولی دارای یک فرایند شش مرحله است:
1) مسأله ای وجود دارد
2) تماس با گشت
3) پروسه جالب حرکت توله ها به سمت برج مراقبت
4) تشریح مشکل توسط رایدر و تقسیم وظایف همه در جریان مأموریت
5) حل مسأله
6) شادی همه
تا اینجا به نظر می رسد انیمیشن گشت پنجولی پر از ایده کمک و همکاری است و قرار است بچه های ما را برای دنیای بهتر تربیت کند. دنیایی که همه مسائل قابل حل هستند و همکاری و مدیریت (در یک کلمه عقلانیت) کلید حل مشکلات است.

 
 

تحلیل شخصیت ها
اما ماجرای «گشت پنجولی» همین جا تمام نمی شود. همانطور که اشاره شد، رایدر برای مخاطبان شخصیت سردی است که دارای توله سگ هایی ناز است. توله سگ ها هر کدام دارای شخصیتی متمایز با مهارت های ریز و درشت هستند. نحوهء برخورد رایدر با سگ ها، به نوعی است که ما را یاد «اقتصاد گیگی» می اندازد. اقتصاد گیگی محیطی است که جایگاه کارگر در آن موقتی است و البته برای کودکان، آن ها کارگرانی موقتی محسوب نمی شوند. برای من این موضوع زمانی حساس تر می شود که متوجه می شوم رایدار دارای یک سگ رباتیک است. حتی در یکی از قسمت ها، رایدر که خود را با سگ رباتش سرگرم کرده، توله سگ ها را مشاهده می کند که احساس بی هویتی می کنند و در نتیجه به الکل پناه برده اند. آنچه مسلم است؛ مرتباً بر حس مالکیت رایدر تأکید می شود.
چیس، اسکای، زوما، راکی، مارشال، رابل و بعدها اورست، شش توله سگی هستند که رایدر آن ها را رهبری می کند. سازندگان این انیمیشن برای تأثیرگذاری حداکثری بر سن مخاطب (2 تا 7 سال) از روش بازاریابی عصبی استفاده کرده اند. قبل از توضیح روش آن ها در موضوع بازاریابی عصبی، لازم است بر این نکته تأکید کنم که سن 4 سال، سن آغاز تفکر منطقی است و موضوع برخورد کودک با سگ هایی که صحبت می کنند، اهمیت موضوع و تأثیرگذاری انیمیشن بر ناخوادآگاه کودک را افزایش می دهد.
 
تحلیل انیمیشن از منظر بازاریابی عصبی
1) موسیقی
موسیقی انیمیشن به نحوی طراحی شده که به سادگی برای تمام سنین و بویژه مادران قابل درک است. کودک سریع موسیقی را درک می کند و نت ها به سرعت نقاط لذت در هیپوتالاموس را فعال می کنند. رقص دسته جمعی سگ ها و شادی آن ها پس از مأموریت ها، امری است که بر تأثیرات موسیقیایی انیمیشن می افزاید.
 
2) رنگ
هر سگ دارای رنگ اختصاصی مربوط به خود است. این امر به سازندگان این امکان را می دهد که برای هر سگ یک شخصیت متمایز تولید کنند. نحوه ساخت انیمیشن ها و رنگ پردازی به نحوی است که بچه ها طالب همه شخصیت ها هستند. یکی از آن ها نباشد، انگار که یک قطعه از پازل گم است. در نهایت هر بچه که معمولاً با رایدر همذات پنداری می کند، به یکی از سگ ها علاقه بیشتری نشان می دهد. بد نیست از کودکتان سئوال کنید به کدام سگ علاقه بیشتری دارد، پاسخ به این سئوال که معمولاً کودکان از پاسخ به آن در ابتدا فرار می کنند، اطلاعات بیشتری در مورد اثر ناخودآگاه شخصیت ها، در اختیار شما قرار می دهد.
 
3) صحنه های تکراری
صحنه های تکراری که مرتباً در هر قسمت تکرار می شود، مثل نحوه تجهیز و ورود سگ ها به برج، به نحوی بر ساخت گفتمان از طریق تکرار تأکید می کند. گفتمان محصول قدرت است و این قدرت با تکرار برخی موضوعات، در ناخودآگاه ساخته شده و بازتولید می شود. بدون این گفتمان، سگ ها نمی توانند مدت زیادی در ذهن کودک دوام بیاورند و حرف ها و تأثیراتشان موقتی خواهد بود.
 
4)  تکیه کلام ها
هر سگ دارای تکیه کلام مربوط به خود است که این امر به هویت سازی سگ ها کمک می کند. تکیه کلام رایدر این است که «هیچ کاری نشد ندارد، و هیچ توله­ای ضعیف نیست» و تکیه کلام چیس هم این است که «چیس همیشه گوش به زنگه!».
 
تحلیل جنسیت
در قسمت ها ابتدایی انیمیشن، 4 سگ از 5 سگ دارای جنسیت مردانه هستند و در کنار رایدر که پسری ماجراجوست، اساساً به نظر می رسد وزنه انیمیشن به سمت جنسیت مردانه است. تا اینکه در قسمت ها بعدی انیمیشن، سر و کله «اورست» هم پیدا می شود. دختری که گشت را در مأموریت های برفی یاری می کند. ضمن اینکه دختری به اسم «کیتی» که ظاهراً دوست رایدر است هم در انیمیشن حضور دارد و در حالی که به نظر می رسد دامپزشک است ولی معمولاً به کار شست و شو و تیمار کردن توله ها مشغول است و نقش تأثیرگذاری از او مشاهده نمی شود.
 
چرا سگ؟
معتقدم مهمترین دستاورد انیمیشن و اسباب بازی های گشت پنجولی، تأثیر آن ها بر ناخودآگاه کودک است و اتفاقاً سگ از این منظر درست و علمی انتخاب شده است. سگ خط میان خودآگاهی و ناخودآگاه را نگهبانی می کند. به قول بودا اندیشه ها نیازمند نگهبانی است و سگ به طور ناخوادآگاه نقش پاسداری از اندیشه ها را بر عهده دارد. در همه داستان‌ها و افسانه‌هایی که درباره سگ بیان شده، این حیوان مجموعه‌ای از نمادهای پیچیده، اما شفابخش است، و راهنمای وفاداری است که با لیس زدن قدرت پاکیزه‌سازی خود را آشکار می­کند، او که بر اساس اساطیر، میانجی دنیا و آخرت بوده و دارای پیوندی عمیق با ماوراء است.

 
 
 
تحلیل روانشناختی
آنچه مسلم است شکل گیری «من» یا ego کودک از برخورد او با واقعیت های بیرونی شکل می گیرد. وظیفه «من» کودک، کنترل نهاد یا اصل لذت است و این در حالی است که انیمیشن سگ های نگهبان در حال واقعیت سازی بیرونی و به نوعی ساخت «من» کودک است. این امر تا حدی ما را در مورد علت غیبت والدین رایدر آگاه می کند.  نکته اینجاست که غرب پیش از آنکه معتقد به نقش سازنده والدین در فرایند تربیت باشد، بر نقش مخرب آن ها در این فرایند تأکید می کند. به همین دلیل است که در کشورهای پیشرفته آموزشی نظیر سوئد، فنلاند و کانادا، والدین به سرعت از فرایند تربیت کودک حذف می شوند. این نکته ای است که انیمیشن به طور غیر مستقیم بر آن تأکید می­کند.
نکته دیگر تلاش مشهود انیمیشن برای ایجاد تعادل میان عینیت و ذهنیت است. انیمیشن از پراگماتیسم محض (اصالت عمل) عبور کرده و بر خلاف دیدگاه دکارتی مبنی بر تقابل عینیت و ذهنیت، تا حدی به دیدگاه پوپر و البته ملاصدرا مبنی بر تعامل ذهنیت و عینیت تکیه می کند. طولانی بودن پاورپوینت های رایدر و بررسی همه جانبه و البته ذهنی مسئله پیش از ورود به عرصه عمل، اشاره به این موضوع دارد که برای موفقیت در عرصه عینیت و عمل، به ذهنیت هم نیاز است. رایدر و توله هایش به طور غیرمستقیم به کودکان می آموزند که برای موفقیت در یک مأموریت، مهارت کافی نیست، بلکه باید به علم، تخیل و البته تفکر انتزاعی نیز توجه نمود.  
 
تحلیل نهایی
بر این اساس، ما با یک انیمیشن به ظاهر ساده ولی با محتوایی کاملاً پیچیده و حساب شده روبرو هستیم. انیمیشنی که ایده هایش را در ناخودآگاه کودک جانمایی کرده و به کمک قدرت گفتمانی خود تثبیت می کند، ایده ای که ممکن است برای ما الزاماً ارزش به حساب نیاید.
گشت پنجولی به شکل اعجاب انگیزی در حال مهندسی کردن علاقه کودک است و در این فرایند به شکل  هنرمندانه­ای نقش والدین را حذف می کند. نکته جالب ماجرا این است که بچه را کل مستقلی می بیند که خودش  می­تواند مشکلاتش و البته مشکل دیگران را حل کند و در پایان پاداش درونی (لذت) دریافت کند. مشکلاتی که از نظر محتوایی، هزاران کیلومتر با جنس مشکلات انسان ایرانی فاصله دارند و در آرمان شهری بدون خدا و هرگونه مسلک و آیین اتفاق می افتند. منفی ترین نکته گشت پنجولی در جایی است که رایدر در دنیایی تماماً الکترونیکی زندگی می کند و اطرافش پر از اسکرین (صفحه نمایش) است. دنیای رایدر دنیای اسکرینی است و اینترنت اشیاء در تمامی اجزای زندگی او رسوخ کرده است. جایی که زندگی رایدر بدون اینترنت، اسکرین و گوشی های هوشمند غیرقابل تصور است. با تمام این تفاسیر، احتمالاً لحظاتی به فکر فرو خواهیم رفت و مجدداً بی خیال خواهیم شد؛ چون می دانیم دیدن کارتون گشت پنجولی و بازی کردن با اسباب بازی هایش، کودکانمان را خوشحال خواهد کرد. همین احتمال برایمان کافی است و البته اینکه کالاهای ایرانی برای رقابت با کالایی اینچنینی، راه بسیار طولانی در پیش دارند. اینطور فکر نمی کنید؟
دفعات مشاهده: 8692 بار   |   دفعات چاپ: 630 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: خطر سندرم تد برای دولتی ها ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ | 
خطر سندرم تد برای دولتی ها

رضا شجیع

به مانند کسی که آبله های قرمز صورتش عیان شده و در معرض دید قرار گرفته است، به نظر می رسد سندرم تفکر دولتی آرام آرام در رفتار من نیز عیان شده است. در هفته های اخیر به طور جداگانه از دو نفر شنیدم که افکارم در حال دولتی شدن است. این اولین خطر بالقوه ای است که هر فرد شاغل دولتی را تهدید می کند و از آنجا که آثارش تدریجی و آرام است، عوارض آن نیز بسیار مخرب خواهد بود. این بازخوردهای تکان دهنده فرصتی برای اندیشیدن و بازسازی افکارم فراهم نمود. به راستی ویژگی های سندرم تفکر دولتی (تد) چیست:

1- راننده ای را تصور کنید که ماشینی را هدایت می کند که مالکیتش متعلق به دیگری است. دست اندازها بی اهمیت می شوند و راننده هر جور که دلش می خواهد و آنطور که برایش لذتبخش تر است، رانندگی می کند. بی توجهی وضعی و فقدان بازخورد به موقع، راننده را به نقطه ای می رساند که دیگر هیچ ارزشی برای خودرویی که دستش امانت است قائل نیست. در سندرم تد، حس مسئولیت پذیری آرام آرام رنگ می بازد.

2- در دولت ها به دلیل تعدد نیروی انسانی و محدودیت وظایف، گاهی یک وظیفه به چند بخش تقسیم شده و در اختیار افراد مختلف قرار می گیرد. به همین دلیل خروجی یا برونداد نهایی معمولا توسط فرد رصد نمی شود و در نتیجه تدریجا نگاه کل نگر افراد به نگاه بخشی و کوتاه مدت نگر تبدیل می شود. در سندرم #تد، فرد دچار روزمرگی شده و به تدریج توان تحلیل راهبردی خود را از دست می دهد.

3- در سندرم  تد، خیلی سریع فرد از خود بیگانگی عبور می کند، یعنی از آنجا که فکر می کند خدماتش و کارش موجب رشد احتمالی مدیران فرادستش شده و به او عنوان ابزار نگریسته می شود، ترجیح می دهد تمام توان خود در کار را عرضه نکرده و این امر زمینه بیگانگی تدریجی او با کار را فراهم می کند. مهارت های شغلی اش به تدریج افت کرده و بدون آنکه خودش متوجه شود دچار رکود می شود.

4- کارکنان مشاغل دولتی که با بخش خصوصی سر و کار دارند و اتفاقا شاهد رشد و پویایی این بخش از نظر اقتصادی هستند، به تدریج و به شکل ناخودآگاه از آن متنفر شده و شروع به سنگ اندازی می کنند و یا تلاش می کنند از طریق سهم خواهی و برقراری مراودات مالی ناسالم، عقب ماندگی احتمالی خود را جبران کنند. آنها راضی نیستند و بعید است به این سادگی ها راضی شوند.

5- افراد مبتلا به سندرم تد، مرتبا از مشتریانشان سوال می کنند کجا کار می کنند و شغلشان چیست. به دنبال روزنه ای برای راه انداختن ده ها کار ریز و درشت خود هستند. کافی است بفهمند کاره ای در فلان جا هستید، کارتان را راه می اندازند تا کارشان راه بیفتد.

6- افراد مبتلا به سندرم تد، تدریجا در دام عدد سابقه خود گرفتار می شوند. آن را معیار شایستگی تلقی می کنند و انتظار دارند پاسخی در خور سابقه شان و نه شایستگی شان دریافت کنند. بی توجهی به این امر، در نهایت آنها را در بلندمدت به منتقدین قهار تبدیل می کند. آنها پست و مسئولیت را برای خدمت نمی خواهند، حق طبیعی خود می دانند. حقی که مزایایش می تواند برایشان تا مدت کوتاهی راضی کننده باشد.

7- ول کن بابا

نتیجه گیری
انسان دولتی محصول جامعه معتاد به نفت است و انسان دولتی، غیر از خودش همه را و در نهایت دولت را مقصر مشکلاتش قلمداد می کند. بنابراین طبیعی است که این مطلب کسی را ناراحت و دلخور نخواهد کرد، و البته کسی را هم تحت تأثیر نخواهد داد. مثل من که حقوق آخر ماه دولت، خماری ام را موقتا درمان خواهد کرد.
دفعات مشاهده: 3006 بار   |   دفعات چاپ: 133 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: نشانه شناسی تبلیغ جدید بانک ملی به مناسبت جام جهانی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۹ | 
نشانه شناسی تبلیغ جدید بانک ملی به مناسبت جام جهانی
 
تبلیغ جدید بانک ملی برای حمایت از تیم ملی و جام جهانی روسیه: پیرمردی که به سختی و به کمک عصا ایستاده، مردی با لباس کارگری که تمیزی لباسش از بی مشکل بودنش خبر می دهد، جوانی با لباس غیررسمی و البته جهت نگاهی متفاوت (انگار که قهر است) و باز هم مردی با پیراهن یقه سفید (یقه بسته) با کت و شلوار مشکی و بسیار تمیزی که احتمالا نماد جامعه مدیریتی و بازاری است (و نه کارمندی)، دیوار دفاعی تیم ملی را تشکیل داده اند ... و البته هیچ زنی در مقام حمایت مشاهده نمی شود، چراکه از منظر تبلیغ کننده، ورزش امری مردانه است و تبلیغ آنجا که پر از دروغ است، کمی هم در لفافه از خود صداقت نشان می دهد.

دفعات مشاهده: 2950 بار   |   دفعات چاپ: 135 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: یک بازی دو نیمه ای؛ فوتبال تلویزیون، جهانی سازی ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۵ | 
کتاب یک بازی دو نیمه ای؛ فوتبال تلویزیون، جهانی سازی منتشر شد

بخشی از مقدمه مترجم؛ رضا شجیع



فوتبال و لیگ حرفه­ ای، واژه ­های جذابی هستند که هیچ ربطی به فوتبال امروز ایران ندارند. آنچه ما امروز به نام فوتبال ­حرفه­ ای ایران می­شناسیم، کاریکاتور ناشیانه­ ای است از فوتبال حرفه­ ای اروپاست و هیچ ربطی به واقعیت­ های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران ندارد. در یک کلام، فوتبال ایران «عقلانیت» لازم را ندارد؛ به همین دلیل هرگز نمی­ تواند مدعی توسعه باشد. وابستگی این ورزش به بودجه دولتی از یک طرف و پذیرش اجباری آن از طرف دیگر، این ورزش را به ابزاری برای تولید انبوه سرگرمی و غفلت بدل کرده است. هنوز بسیاری از سیاست­مداران و مذهبی ها این ورزش وارداتی را ابزاری برای نفوذ و سلطه فرهنگ غرب تلقی می­ کنند و البته این تصورشان خیلی هم بیراه نیست. نکته اینجاست که ایرانیان در برابر نسخه عقلانیت غربی، نسخه انفعال شرقی را در پیش گرفتند و این فوتبال بدون برنامه و تنها به واسطه فشار گاه و بیگاه نهادهای بین المللی به مسیر آرام و لاک پشتی خود ادامه می­ دهد. برای تشریح هر چه بهتر این موضوع، ضروری است به تشریح مفهوم «عقلانیت» بپردازم.
«عقلانیت» کلیدواژه مورد تأکید وبر است و او معتقد است جامعه به واسطه تسلط تدریجی نظام بازار، ناگزیر به سمت عقلانیت و در نهایت عقلانیت ابزاری حرکت می­ کند. به اعتقاد وبر، انسان اولیه نیز از عقلانیت متناسب با شرایط خود را داشته و بشر در هر دوره با پیشرفت تدریجی توان ابزارسازی­ اش، همواره برای تأمین نیازها و رسیدن به اهدافش با ابزارها و وسایل بهتر و کارآتر تلاش کرده است. از عصر شکار تا عصر اطلاعات، تلاش بشر برای عقلانی­ سازی امور زندگی ­اش مشهود است و تلاش می ­کند پای این عقلانی سازی را به حریم­ ها و نهادهای اجتماعی هم باز کند. نظم ­بخشی به آیین ­ها، تقسیم کار بین اعضای خانواده، تقسیم کار بین نهادهای اجتماعی، همه و همه گام ­های ابتدایی عقلانی­ سازی جوامع هستند. عقلانیتی که بعدها در قالب مفاهیم بروکراسی به عرصه مدیریت و در نهایت تمام عرصه ­های اجتماعی رسوخ می­ کند و به واسطه پیشرفت­ های شگرف تکنولوژی و ارزش ­های حاکم بر نظام سرمایه ­داری غرب، هدف حداکثرسازی منافع نظام بازار و تضمین چرخه سرمایه را از طریق افزایش حداکثری کارایی دنبال می­ کند. فوکو به شکل جدیدی از عقلانی­ سازی اشاره می­ کند که با ظهور موج سوم فناوری ظهور کرده و اصطلاحاً جریان قدرت را نامرئی اما توان را آن در کنترل شرایط چندبرابر می ­کند.
نقد عقلانیت ابزاری غرب نباید ما را از نقد بی­ نظمی موجود غافل کند و به سمت نفی عقلانیت سوق دهد. به طور کلی عقلانیت چهار ویژگی دارد که اولین آن­ها، هدفمندی است. ما اطراف خود افراد یا سازمان­ های بسیاری را می­ شناسیم که هدف دارند ولی این هدفمندی کافی نیست، ابزار یا وسیله دستیابی به اهداف دومین ویژگی عقلانیت است. دستیابی به هدف با چه ابزاری؟ اینجا نقش دانش و پیشرفت روزافزون تکنولوژی معنی­دار می­شود و دانش به عنوان پیش­فرض ابتدایی عقلانی­ سازی پدیدار می­ شود. نتیجه ­گرایی و تلاش سیستم برای کسب نتایج مشهود و قابل ارزیابی، ویژگی دیگر عقلانیت است که سیستم را به سمت کارایی و بهره ­وری حداکثری سوق می­ دهد. اما ویژگی چهارم؛ ارزش است. دستیابی به نتایج با چه ارزشی؟ این همان سوالی است که ذهن منتقدان را به خود مشغول کرده است. ارزش­ های مذهب پروتستان و به تبع آن سرمایه­ داری، فضای فوتبال جهانی را در برگرفته و آرام آرام در فرهنگ­ های ملی و محلی رسوخ می ­کند و ارزش ­های آنان را به انزوا می­ کشاند. پس در شرح وضعیت فوتبال ایران، اشاره به این نکته ضروری است که فوتبال ایران به دلیل وابستگی شدید به نفت، نیازی به کارایی احساس نمی­کند و متأسفانه در برابر آن مقاومت نیز می ­کند. سیستم­ های عقلانی برای ایجاد نظم، طبیعتاً به تخصص، دانش و فناوری بیشتر و پیشرفته ­تر احتیاج دارند و در این حوزه نیز شدیداً مقاومت وجود دارد. جریان­ های مالی و سرمایه ­ای حاکم بر فوتبال ایران از نظام بازار و سرمایه در هر سه سطح محلی، ملی و جهانی پیروی نمی­ کنند و بر این اساس نمی­ توانند مولد اقتصادی و در نتیجه توسعه­ محور باشند. به طور کلی معتقدم بی­ نظمی حاکم بر فوتبال ایران تصادفی نیست و اتفاقاً در قالب نوعی عقلانی ­سوزی (نفی عملی تخصص، دانش و اثربخشی) از سوی عوامل انسانی و سیستمی تسریع­ کننده فساد و بی­ نظمی دنبال می­ شود.
افزون بر مسائل فوق، فضای حاکم بر مدرنیته و به دنبال آن تعامل، گفتگو و بده و بستان مستمر نهادهای مختلف اجتماعی، نهاد ورزش و بویژه فوتبال را به پدیده ­ای ناهمگون و چندوجهی در ایران بدل کرده است. فوتبال خواسته یا ناخواسته به نمود واقعی فرایندهای جهانی شدن تبدیل شده و ایران به عنوان کشوری در حال گذار و البته با پتانسیل شدید پذیرش المان­ های مدرنیته، آن را با تمام وجود و با تمام نشانه ­های جهانی ­اش پذیرفته و در قلب خود جای داده است. چه کسی هست که در دورترین روستاهای ایران هم با فوتبال جهانی شده مدرن ارتباط برقرار نکرده باشد؟ ورزشی که با تاریخ، باورها و سنت ­های آنان غریبه است، ولی آن را بیشتر از ورزش ­های بومی و سنتی ­شان دوست دارند و در برخی موارد آن را می­ پرستند. این اتفاق چگونه رخ داده است؟ پاسخ به این سئوال نمی­ تواند سخت باشد، زیرا فوتبال مدرن امروزی، دقیقاً با فضای فرهنگی حاکم بر زندگی انسان مدرن هماهنگ است. این فوتبال چیزی را به آن ­ها هدیه می­دهد که ورزش­ های سنتی و بومی ­شان با آن همه پشتوانه فلسفی و نشانه­ های معنوی هرگز آن را برایشان به ارمغان نمی­ آورند. پاسخ را می­توان در «مصرف» جستجو کرد. انسان مدرن فوتبال را تنها بازی و تماشا نمی ­کند، بلکه آن را به طور مستمر و مداوم مصرف می­ کند. فوتبال مدرن به کالایی بدل شده است که هر لحظه قابل مصرف است. دارای تاریخ مصرف است و همواره به شکل رقابتی نو جایگزین و بازتولید می­ شود. گردابی از نو شدن مداوم و وهمی پایان­ ناپذیر که هویت هوادار را با خود درگیر می ­کند و فضایی در دسترس، قابل فهم و البته هیجان­ انگیز برای ابراز هویت «خود» هوادار فراهم می ­کند. چنین پدیده­ ای بدون تردید شایسته توجه، احترام و البته سرمایه­ گذاری بی ­پایان است.
اما فوتبال در این مسیر پر فراز و نشیب تنها نبوده است. «تلویزیون» از یک نقطه تاریخی، پیوند و همزیستی خود را با فوتبال آغاز می ­کند و فضای آن را به کلی تغییر می­ دهد، به طوری که تصور هر کدام بدون دیگری تقریباً غیرممکن است. کتاب حاضر بی ­تردید روایت­گر این پیوند اجتناب ­ناپذیر است و به راحتی هر چه تمام ­تر، فاصله فوتبال به اصطلاح حرفه­ ای ایران را با فوتبال عقلانی اروپا به تصویر می­ کشد. بر این اساس، کتاب حاضر در نهایت با یک یأس و یک امید برای خواننده به پایان می­ رسد؛ یأس از این منظر که فاصله و راه نرفته بسیار است و امید از این منظر که ما را از این فاصله آگاه می­ کند و نمی­ گذارد در نادانی و غفلت خود غوطه ­ور بمانیم.
کتاب شگفت ­انگیز و کم نظیر کارنل سندوس، برای غربی­ ها روایت حال و گذشته و برای ما که در حال گذار و توسعه هستیم، روایت آینده ­ای است که هنوز اتفاق نیفتاده است. این کتاب به سئوالاتی درباره فوتبال پاسخ می­ دهد که تا­کنون ذهن انسان ایرانی پاسخی برای آن­ ها نداشته است. او برای پاسخ به سئوالات بی شمار و اساسی خود، بیش از 11 ماه در میان هواداران تیم­ های پرطرفدار فوتبال جهان زندگی می­ کند و با آن­ ها کلام می­ شود. کتاب «یک بازی دو نیمه ­ای» روایتی تاریخی از روند تحول فوتبال و تلویزیون است و تصویری شفاف و دیدنی دربارهء وضعیت هواداران و چگونگی برقراری ارتباط ناگسستنی آن­ها با فوتبال ارایه می ­دهد. قلم نقادانهء و تسلط سندوس بر تئوری­ های اجتماعی مرتبط با ورزش مثال ­زدنی است. او هرجا که لازم باشد، نظریات صاحب نظران برجسته جامعه­ شناسی را هم به چالش کشیده و به شکلی جدی نقدشان می کند.  
کتاب «یک بازی دو نیمه ­ای؛ فوتبال، تلویزیون، جهانی­ سازی» نوشتاری علمی است و از رویکردی نشانه­ شناسانه برای تبیین روایت­ های خود استفاده کرده است. طبیعتاً این امر خواننده بیگانه با مفاهیم جامعه ­شناسی را با چالش روبرو خواهد کرد، اما از طرف دیگر می ­تواند به ارتقاء دانش و شناخت علاقه­ مندان و پژوهشگران حوزه فوتبال کمک کند و آغازگر مسیری جدید برای خلق پژوهش ­های مفید و کاربردی برای فوتبال ایران باشد. در پایان بر خود لازم می ­دانم از کارنل سندوس به واسطه تألیف این کتاب ارزشمند و همچنین انتشارات وزین چشمه به دلیل انتشار آن تشکر نمایم. کتاب حاضر، آغازگر جوشش و تحولی اساسی در نگرش من نسبت به فوتبال بود و امیدوارم برای خوانندگان این کتاب نیز چنین باشد.
دفعات مشاهده: 3467 بار   |   دفعات چاپ: 164 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پذیرش الگو بودن اجباری نیست ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
پذیرش الگو بودن اجباری نیست
 

رضا شجیع
 



روزنامه شهروند/ این یک تناقض جدی است، لباس و پوشش ما در وهله اول ترجیحات ذهنی و فردی مبتنی بر سلیقه شخصی ماست که از طرف دیگر، الزامات جامعه را هم درنظر گرفته و به دنبال جلب رضایت جمعی در مورد نوع پوشش است. اینجا مسأله بر سر درست یا نادرست‌ بودن پوشش ورزشکاران نیست، موضوع بر سر غلبه الزام اجتماعی بر فردی و همچنین موضوع بر سر عمومی‌شدن امر خصوصی به واسطه بازتاب گسترده رفتار ورزشکاران چهره در شبکه‌های اجتماعی و در نهایت شبکه عصبی نظام اجتماعی است. سوال اصلی این است؛ اگر سوشا مکانی یا طارمی، افراد عادی بودند، آن‌قدر حساسیت روی پوشش آنها وجود داشت؟ موضوع اینجاست که چهره‌های مشهور به واسطه وسعت توجهی که دریافت می‌کنند و به واسطه خیل طرفدارانشان، شروع به مقابله با الزامات نامریی یا بایدهای اجتماعی کرده و اصطلاحا شروع به تحمیل بیشتر ترجیحات فردی خود می‌کنند. آنها به تدریج متوجه می‌شوند؛ با هر حرکتی که خلاف جریان غالب انجام می‌دهند، جریان رسانه‌ای گسترده‌ای ایجاد می‌شود و در این جریان رسانه‌ای عده‌ای مخالف، عده‌ای موافق و عده‌ای هم بی‌تفاوت هستند. نکته دیگر اینکه نمی‌توان پوشش و رفتار رسانه‌ای ورزشکاران ایرانی را با ورزشکاران چهره سایر کشورها مقایسه کرد. در کشوری مثل انگلستان، رفتار ورزشکار هرچه باشد، مطابق فرهنگ جهانی است، به عبارت ساده‌تر؛ فرهنگ عمومی با فرهنگ جهانی مطابقت کامل دارد اما در ایران فرهنگ عمومی مشخصا تحت تأثیر سه فرهنگ جهانی، ایرانی و اسلامی است. یعنی رفتاری مورد تأیید قرار می‌گیرد که مطابق با هنجارهای مدنظر هر سه فرهنگ باشد. این موضوع پیچیدگی‌های فرهنگ در جامعه ایرانی را نشان می‌دهد. بر این اساس، موضوع ورود به ترجیحات فردی ورزشکاران چهره و تلاش برای جهت‌دهی آن، موضوعی است که در سال‌های اخیر مطرح بوده و بعضا با برخورد انضباطی از سوی نهادهای رسمی نیز همراه شده است. تجربه جهانی و تاریخی نشان می‌دهد این باشگاه‌ها هستند که برای کنترل و جهت‌دهی مسائل فردی ورزشکاران ورود می‌کنند و دنیای حرفه‌ای امروز در مورد همه چیز و حتی ساعت خواب ورزشکاران برنامه دارد و اعلام‌نظر می‌کند. در مورد پوشش ورزشکاران ایرانی، راهکار کوتاه‌مدت گفت‌وگو و راهکار بلندمدت آموزش است و اینکه آنها بدانند و متوجه شوند؛ خواسته یا ناخواسته، درست یا نادرست به الگوی صدها نوجوان تبدیل شده‌اند. این گزاره شاید مسئولیت ناخواسته‌ای که بر دوششان قرار گرفته را به آنها یادآوری کند و به ما هم یادآور شود؛ پذیرش این مسئولیت هرگز اجباری نیست.

دفعات مشاهده: 3030 بار   |   دفعات چاپ: 138 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: والیبال و آرزوهای دست یافتنی اش ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ | 
یادداشت منتشر شده در فصلنامه دنیای والیبال
والیبال و آرزوهای دست یافتنی اش

رضا شجیع



این قانون انسان در جامعه مصرفی مدرن است که هر سطحی از لذت را به او اعطا کنی، انتظارش بالاتر می رود و نوبت بعد لذت بیشتری را طلب می کند. ورزش معاصر یکی از مهمترین ابزارهایی است که مرتبا از طریق تولید انبوه سرگرمی و خلق لحظات هیجان آور و زیبا، لذتی کم نظیر برای مخاطب ایجاد کرده و از این نظر، همچنان نقش مهمی در صنعت فرهنگی کشورها ایفا می کند. قصد ادامه این بحث را ندارم، فقط اینکه والیبال ایران لذت و موفقیتی را در سال های اخیر به مردم هدیه داده است که تکرار آنها کمترین انتظاری است که این روزها در مردم وجود دارد. دیگر کسی نمی تواند از فقدان استعداد در والیبال ایران صحبت کند، دیگر نبود حامی مالی بهانه قابل قبولی نیست و دیگر نمی شود به راحتی مخاطب والیبال دوست ایرانی را خشنود کرد.
به عبارت ساده تر، کار سخت شده است؛ دیگر صحبت از ارتقاء رتبه نیست، صحبت از بهبود میلیمتری رکورد است. ورزشی ها می دانند که برای زدن رکوردهای بهتر، تلاش و ممارست بیشتر، تجهیزات و روش های تمرینی به روز تر و در نهایت سبک مدیریتی عقلانی و حرفه ای تری نیاز است. در یک کلام؛ کار احمد ضیایی از آن چیزی که تصور می شود سخت تر است، انتظارات بالا رفته است و همه منتظر شگفتی ها و موفقیت های عالی تر از فدراسیون والیبال هستند. البته بخشی اعظمی از این انتظار به خود جامعه باز می گردد و در جایی که نهادهای اجتماعی مسئول تولید نشاط و شادابی ناکارآمد عمل می کنند، بار مسئولیت یک تنه بر دوش ورزش افتاده و این ورزش است که به ناچار باید خلاء طبیعی و البته حیاتی نیاز به موفقیت جامعه را پر کند.
بر این اساس معتقدم چوب امدادی والیبال ایران، زمانی به دست احمد ضیایی رسیده است که والیبال ایران از منظر تاریخی وارد دوران تازه ای شده است. از شاخصه های این دوران ظهور استعدادهایی است که تیم ملی والیبال را در میادین بین المللی مطرح کرده و ایران را به مرحله جدیدی از رقابت های سطح بالای بین المللی رهنمون ساخته است و این در حالی است که بین تیم ملی و عملکرد مذکور، با سطح لیگ ها و نحوه مدیریت باشگاه های ما تناسب نزدیکی وجود ندارد. مثل خودرو لوکس و گران قیمتی که پارکنیگ مناسبی برای آن وجود نداشته و یا تعمیرکار خبره ای برای روزهای سخت آن وجود ندارد.
بر این اساس مهمترین انتظار جامعه والیبال از احمد ضیایی مشخصا ارتقاء استانداردهای حرفه ای والیبال و نزدیک کردن مولفه های آن با کلاس جهانی است. لیگ های والیبال ایران باید به سمت جهانی شدن و باز کردن دروازه های خود برای بازیکنان سطح اول والیبال جهان اقدام کنند. باشگاه های حرفه ای والیبال که موتور محرکه چرخش اقتصادی این ورزش محسوب می شوند، ضروری است به سمت پایدارسازی درآمدهای خود و خلق مزیت رقابتی بیشتر نظیر ترانسفر بازیکن اقدام کنند. تیمداری حامیان مالی به معنای باشگاه داری نیست، و این امر در بلندمدت، والیبال ایران را با چالش جدی مواجه خواهد کرد.
استقرار نظام آموزش و تربیت مربیان، موضوع دیگری است که می تواند به طور جدی در دستور کار دکتر احمد ضیایی قرار گیرد. استعدادهای بالقوه و بی نظیر والیبال ایران، تنها در سایهء حضور مربیان توانمند و با دانش روز است که شکوفا شده و به سرمایه های ملموس این رشته ورزشی تربیت می شوند. بنابراین سرمایه گذاری هدفمند فدراسیون بر روی پرورش مربیان، امری است که می تواند تداوم موفقیت والیبال را تضمین کند.
آخرین انتظار از احمد ضیایی، توجه جدی به والیبال شهروندی و همگانی کردن آن در سطح محلی است. توانمندسازی هیأت های شهرستانی و استانی (به ویژه استان ها و شهرستان های مستعد از منظر آمایش والیبال) می تواند فرایندهای توسعه والیبال در سراسر کشور را تسریع نماید. والیبال ایران شایسته موفقیت های بیشتر است و این آرزویی است که با تدبیر رییس جدید، حمایت پیشکسوتان و هم افزایی همه اعضای جامعه والیبال دست یافتنی است.
دفعات مشاهده: 3035 بار   |   دفعات چاپ: 142 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: «بُزدل» باش ولی «مربی» نباش! ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۶/۱۱/۲۹ | 
تحلیل نشانه شناسی تبلیغ «کی روش- بانک سامان»
«بُزدل» باش ولی «مربی» نباش!
 
رضا شجیع
 
بانک سامان، جزو معدود بانک هایی است که ورزش را به عنوان بستری مناسب جهت اجرای برنامه ها و پویش های تبلیغاتی خود انتخاب کرده و در سال های اخیر از فرصت ها و شخصیت های ورزشی برای ساخت و توسعه جایگاه برند خود استفاده کرده است. حضور موفق در رقابت های لیگ جهانی والیبال با شعار «آب هست ولی کم است» و همچنین حمایت ارزشمند از عظیم قیچی ساز به مناسبت پیوستن این ورزشکار به باشگاه هشت هزار متری ها، از جمله برنامه های هوشمندانه این بانک محسوب می شوند. اما استفاده از کی روش در فصل جدید تبلیغات بانک سامان، موضوعی نیست که به راحتی بتوان از کنار آن عبور کرد. سئوال این است که آیا انتخاب کی روش به مانند دو انتخاب قبلی این بانک، انتخابی هوشمندانه محسوب می شود؟ اجازه دهید پیش از پاسخ به این سئوال، تحلیلی نشانه شناسانه پیرامون این تبلیغ و تبلیغات مشابه ارایه دهم:
 
از کامیون تا ستاره
تصویر قرار گرفتن حسین رضازاده در کنار کامیون های شرکت کاماز، تبیلغ متفاوتی بود که همچنان در یادها باقی مانده و البته واکنش های بسیاری را در آن زمان به همراه داشت. «تمایزگذاری» کارکرد غالب تبلیغ مذکور محسوب می شد، بدین صورت که مخاطب با دیدن تبلیغ مذکور حس می کرد کامیون دارای قدرتی فوق العاده است. بر این اساس، کالا و حسین رضازاده در کنار هم، مضمون قدرت فوق العاده کالا (در اینجا کامیون) البته در یک مقیاس جهانی و بین المللی را به مخاطب القاء می کردند. مشابه این روش را می توان در مورد تبلیغ کریم باقری و خمیر دندان نیز مطرح کرد. تبلیغی که در ابتدا کریم باقری را در حال اهدای خمیردندان نشان می دهد و در سری دوم تبلیغات (که هوشمندانه تر هستند)، کریم باقری را در حال خندیدن و آن هم در کنار دو چهرهء زیباروتر نشان می دهد. در سری اول تبلیغات خمیر دندان، کریم باقری همچنان دارای چهره ای خشک با دهانی بسته است و به دو صورت؛ 1) بال کت و شلوار و پیراهن سفید و 2) با لباس تیم ملی، خمیر دندان را در دست گرفته است. شرکت مذکور در اینجا به دنبال پیوند زدن تمام ویژگی های خوب باقری به کالای خود است. به عنوان مثال اگر شما کریم را به مبارزه جویی و پرکاری می شناسید، همان حس به خمیردندان هم قابل انتقال است و گویی که با خمیردندانی قدرتمندی و مبارزی روبرو هستیم، جایی که شرکت نگران است مبادا پیام ضمنی منتقل نشود و بر این اساس به صراحت جمله «مبارز بوی بد دهان» را هم ذکر کرده است. مشابه همین تبلیغ، کریم با پیراهن تیم ملی است و گویی که قرار است با یادآوری مدلول افتخارات ملی او، حس غرور ملی مخاطب نیز تحریک شده و در نهایت مبارز ما به یک مبارز پیروز و افتخارآفرین تشبیه شود.


 
.
اما تبلیغ علی دایی برای یک شرکت ارایه دهنده خدمات خودرو آنلاین، از رویکرد متفاوت تر و البته هوشمندانه تری برای تبلیغ استفاده می کند. نام این رویکرد «همپیوندی عینی» است. تبلیغی که علی دایی را داخل خودرویی شیک و تمیز و در حال مطالعه نشان می دهد. نام روزنامه یا مجله ای که دایی در حال مطالعه است، نام برند سامانه مذکور است و تیترهای اول و دوم روزنامه، به طور غیر مستقیم ویژگی های محوری شرکت ارایه دهنده خدمات خودرو نظیر آرامش و هزینه کم را به تصویر کشیده است. دایی در این تبلیغ راضی و خشنود است و حسی که به مخاطب منتقل می شود نیز دقیقاً همین است. در رویکرد همپیوندی، قرار است بین یک تصویر ذهنی و خوشه ای از احساسات یا ویژگی ها ارتباط برقرار شود. نکته مهم در مورد تبلیغ مذکور این است که همزمان، بین احساسات و کالا (در اینجا خدمات) موجودیتی مستقل و منفرد برقرار کرده و پیوندی جذاب میان آن ها برقرار می کند.  نوشته روی تبلیغ، مضمون مد نظر طراح و مضمونی که قرار است از طریق علی دایی منتقل کند را نمایان می کند؛ «همه شما ستاره اید». دایی به عنوان یک ستاره ورزشی، قرار است این حس را به مخاطب القاء کند که با استفاده از تاکسی های این شرکت، شما به ستاره تبدیل خواهید شد و احتمالاً مثل ستاره خواهید درخشید. نکته مهم دیگر، موضوع مجله یا روزنامه به عنوان یک کالای فرهنگی در دستان علی دایی است. موضوعی که به طور غیرمستقیم بر آزادی فکر و آرامش سفر اشاره می کند. چراغی که در بالای سر دایی روشن است و امکان مطالعه را برای او فراهم کرده است. بیرون ماشین تاریک و انگار شب است و این مضمون ستاره را برای ما که در آرزوی ستاره شدن هستیم مجدداً تقویت می کند. 
  
 
اکنون فرصت خوبی است که تبلیغ کی روش و بانک سامان را با جدیت بیشتری مورد تحلیل قرار دهیم. روش تبلیغ به صورت «قطره چکانی» اعمال می شود و ابتدا بیلبوردهایی با جمله «مربی، سفیر شد» اکثر بیلبوردها و فضاهای تبلیغی شهر را پر می کند. سئوال در ذهن مخاطب ایجاد می شود که سفیر کجا؟ چراکه سفیر شدن کی روش به عنوان مربی تیم ملی و چهره ای مشهور، سوال مهمی است که بر مبنای یک نیازسازی کاذب، عطش رسیدن به پاسخ را در مخاطب بالا می برد. تا اینجا فرایند اجرایی پیش بینی شده برای تبلیغ بسیار هوشمندانه است. تبلیغ اصلی رونمایی می شود و یک کلمه یعنی نام بانک به گزارهء قبلی اضافه می شود. در این تبلیغ، بر خلاف سه تبلیغ قبلی، دیگر خبری از کالا و خدمات نیست؛ حتی کی روش را در فضای بانک هم نشان نمی دهد. در دست او کارت بانک یا چیزی شبیه آن نیست و به طور کلی، هیچ گونه پیوند صریحی میان بانک و کی روش مشاهده نمی شود. تنها نام و نشان بانک و مجموعه های زیر مجموعه آن است که در کنار کی روش مشاهده می شود. اجازه دهید این تحلیل را در چند بخش مستقل ادامه دهیم:
 
1- سفیر
در مورد واژه «سفیر» دو روایت وجود دارد؛ اولی ریشه پهلوی آن که از سوبار (Sobar) به معنای رایزن پنددان خبره وام می گیرد و دیگری ریشه عربی آن از ریشه فرضی سفر است، که معنای ابتدایی "آشتی دهنده میان دو قوم" را به ذهن متبادر می کند. این واژه در نهایت به نمایندگان رسمی دولت ها که مأموریت های ویژه ای از جمله ابلاغ پیام دوستی و تعامل را بر عهده دارند اطلاق می شود. با توجه به ایرانی نبودن کی روش، انتخاب واژه سفیر بسیار هوشمندانه انتخاب شده است. کسی که به طور رسمی حامل پیام مهمی است و در فهوای این پیام، دوستی و تعامل نهفته است.
 
2- مربی
این واژه برای ایرانی ها واژهء آشنایی است، واژه ای عربی که از «رب و» ریشه می گیرد. مالک و صاحب اختیار، معنای ریشه ای آن و تربیت کننده ترجمه مناسبی برای این واژه است. نکته اینجاست که واژهء «مربی» در این تبلیغ به صورت عام استفاده شده است. مربی در معنای عام، دیگر مربی تیم یا یک گروه خاص نیست. این استفاده عام از واژه مربی مشخصاً دارای کارکردی است که در جای خود توضیح خواهم داد.
 
  
3- دست ­های بسته
در سری دوم تبلیغات، پس از تعلیق حدوداً دو هفته ای، شاهد پاسخ به سئوال اولیه هستیم. واژه «سامان» به گزاره «مربی، سفیر شد» اضافه می شود. زمینه تبلیغ سفید یا آبی (رنگ غالب لوگوی بانک) است و کی روش در حال نگاه کردن به آینده و دوردست هاست. کت و شلوار سورمه ای که رنگ رسمی روابط رسمی دیپلماتیک است به درستی انتخاب شده و رنگ سفیر پیراهن این ترکیب را کامل می کند. یقه پیراهن کی روش بر خلاف رویه سفرای دیپلمات باز است و قرار است حس دوستی، راحتی و صمیمیت را القاء کند. دست به سینه ایستاده و این نوع ژست، علاوه بر نشان دادن ادب و احترام، از بسته بودن خبر می دهد. بر اساس اصول زبان بدن، دست بسته و گره خورده به این شکل، نشان می دهد که فرد هنوز پیام اصلی خود را ارسال نکرده و به زبان ساده تر هنوز دست خود را رو نکرده است. این نشانه ضمنی، زمینه را برای گام بعدی تبلیغ فراهم می کند.

 
 
 4-  دست­ های باز
در گام چهارم تبلیغ، همانطور که دست کی روش باز می شود، نیت اصلی تبلیغ کنندگان نیز رو می شود. اینکه آنها از پیوند با کی روش به دنبال القای چه معنایی به مردم و مشتریان هستند، در سری جدید تبلیغات «کی روش- سامان» مشخص می شود. زمینه تصویر ورزشگاه آزادی پر از تماشاگر است و از منظر نشانه شناسی، او را محور توجه نشان می دهد. ورزشگاه به مثابه معبد از یک طرفی با مضمون مربی ارتباط برقرار می کند و ورزشگاه به مثابه میدان جنگ، از طرف دیگر با ویژگی «جنگجو بودن» کی روش که در متن تبلیغ به آن اشاره شده، ارتباط معنایی برقرار می کند. به گزارهء زیر دقت کنید:
«یک مربی فقط برای تیم نمی جنگد؛
برای مردم می جنگد.
مربی باش!»
 

در اینجا به ترکیب «یک مربی» دقت کنید؛ واژه «مربی» که قبلاً بر روی آن کار شده است. دیگر لازم نیست بگوید منظورش چه کسی است. اکنون اتاق فکر تبلیغ مطمئن است که دو واژه کی روش و بانک سامان می توانند جانشین واژه مربی شوند. جانشینی کی روش در سطح (به صورت صریح) و جانشینی بانک در عمق (به صورت ضمنی) اتفاق می افتد. حال به گزاره حاصل از نشانه شناسی صریح توجه کنید:
«کی روش فقط برای تیم نمی جنگد؛
برای مردم می جنگد.
مثل کی روش باش!»
 
5- مردم
به نظر می رسد اتاق فکر تبلیغ، قرار است از محبوبیت کی روش نزد مردم استفاده کند و اینکه او را جنگجویی می داند که پا را فراتر از تیم گذاشته و برای مردم می جنگد. رویکردی عامه پسندانه که قرار است هم بر محبوبیت مردمی کی روش صحه بگذارد و هم گل خود را در آخرین قدم به ثمر برساند. گلی که حالا از پشت این همه صحنه آرایی جذاب آشکار شده است. اکنون می توانیم از گزاره حاصل از نشانه شناسی ضمنی که در ناخوادگاه مخاطب به آرامی نفوذ کرده رونمایی کنیم:
«بانک سامان فقط برای جیب خودش تلاش نمی کند (نمی جنگد)؛
برای مردم هم تلاش می کند (می جنگد).
مثل ما باش!»
گزارهء «مربی باش» از حالت دستوری برخوردار و از جنس توصیه خارج شده است. دارای نوعی تحکم است و معلوم نیست دقیقاً مخاطبش چه کسی است. رنگ آبی گزاره، به کی روش که حالا تصویر و چهره اش آبی شده ارتباط ارجاعی برقرار می کند. انگار توصیه ای تأکیدی به کی روش و بانک است که همچنان به تلاش و جنگیدن خود برای مردم ادامه دهند. علامت تعجبی که در کنار گزارهء «مربی باش» قرار گرفته، این فرضیه را تاحدی تأیید می کند.
 
6- نقطه ویرگول
در یک نوشته، نویسنده زمانی از نقطه ویرگول استفاده می کند که باید جمله مستقل خود را پایان دهد و می تواند آن را ادامه ندهد، اما تصمیم می گیرد نوشته خود را همچنان ادامه دهد. در برخی منابع، نقطه ویرگول نماد حضور خداوند (رب) است و از یک تداوم و جریان پاینده خبر می دهد.
 
7- کی روش ایرانی
آخرین گام تبلیغ، جمله ای است که کی روش در یک تیزر تلویزیونی به زبان فارسی ایراد می کند:
«یک مربی پرواز نمی کند؛
سکوی پرش می سازد،
مربی باش!»
با توجه به مطالبی که عنوان شد، اکنون خودتان می توانید نشانه های نهفته در این پیام را حدس بزنید. جایی که کی روش پرتغالی با زبان مادری مان  به ما توصیه هایی می کند و انگار که او دیگر عضوی از ما محسوب می شود. ایرانی با تعصبی که در حال جنگیدن برای مردم است، امری که با جریان مالی زندگی آن ها در تعارض است و یکی از جنبه های نهفته در تبلیغ مذکور نیز محسوب می شود؛ چیزهایی غیرواقعی را طوری به خردمان می دهند که آن ها را باور کنیم و بپذیریم. نکته اینجاست؛ در ظاهر، عده ای در حال جنگیدن برای ما هستند؛ اما در باطن همه می دانیم پشت پرده این عزیزان «سکوساز و مردم دوست» چیزی نیست که باید باشد. به قول بوردیو؛ تمام آن چیزی که می گویند و نشان می دهند، برای چیزهایی است که نمی خواهند بگویند و نشان دهند.
 
نتیجه ­گیری
به قول رولان بارت، حرف زدن و به طریق اولی سخن گفتن، آنگونه که دائماً تکرار می­کنند ارتباط برقرار کردن نیست، به بردگی کشیدن است و به دنبال ورود به عمق حریم خصوصی سوژه و به دنبال آن خدمت به «قدرت» است. به عبارت ساده تر؛ نشانه ها معصوم و بی طرف نیستند، بلکه در شبکه های پیچیده بازتولید ایدئولوژیک گرفتارند. در حالی که بی اعتمادی به نظام بانکی روز به روز در حال افزایش است، ماشین بزرگ تبلیغات بانک ها به دنبال جلب اعتماد مردم از طریق استفاده از ظرفیت چهره های ورزشی و هنری است. کی روش از این منظر دارای مزیت است؛ کسی که جریان خبری اش تا جام جهانی تداوم داشته و می تواند فرایند یادداری تبلیغ را تا مدت ها ادامه دهد. آنچه مدیران بانک و اتاق فکر تبلیغ تصور نمی کردند، این بود که محبوبیت مردمی کی روش، در یک تقابل ساده با علی کریمی، دچار تزلزل شود و ضربه مهلکی را بر پیکر این کمپین تبلیغاتی وارد کند. جایی که مردم ترجیح می دهند «بزدل» باشند تا «مربی!».
دفعات مشاهده: 4027 بار   |   دفعات چاپ: 411 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش یادداشت های من اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.34 seconds with 153 queries by YEKTAWEB 3792