[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره من :: عضویت در پایگاه :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
درباره من::
یادداشت های من::
وب نوشت::
اخبار و اطلاع رسانی::
تالار افتخارات::
سوابق اجرایی::
پژوهش ها::
کتاب ها::
در رسانه ها::
نقد و معرفی کتاب::
گالری::
دانلود فایل::
بانک پاورپوینت::
کتاب الکترونیک::
فوتبال و جامعه::
ورزش و محیط زیست::
پیوندها::
ارتباط با من::
تسهیلات پایگاه::
عضویت در پایگاه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
:: پارالمپیک و کلیشه معلولیت ::
 | تاریخ ارسال: 1400/6/8 | 
پارالمپیک و کلیشه معلولیت

رضا شجیع


 
به این تیغه ها نگاه کنید؛ قیمت آنها چیزی در حدود ۴ تا ۶ هزار پوند است؛ تصویری از فناوری فوق پیشرفته ای که می‌تواند یک معلول را به یک ابرانسان تبدیل کند. موضوعی که زمینه ارایه نقدهای بسیار به شاکله پارالمپیک را فراهم نموده است. اینکه بازی های پارالمپیک در حال ساخت تصویری غیرواقعی از معلول است و این تصویر که با درون مایه فرهنگ سرمایه داری، مصرف و فناوری عجین شده، زمینه تثبیت وضع موجود معلولین و کاهش حمایت های احتمالی را فراهم نموده و این رویداد بزرگ را در حد نمایشگاهی برای تبلیغ کالاها و تجهیزات مرتبط با معلولین تقلیل می دهد.

در مقابل این کلیشه «ابرانسان» که با واقعیت پارالمپیک در تعارض است، کلیشه «قربانی» را داریم که گویا پارالمپیک در جهت پایان بخشی به این کلیشه در تلاش است؛ جایی که فرد معلول خود را «قربانی» تصور نکرده و همه چیز زندگی اش را تمام شده تصور نکند.

در حالی که مهمترین کلیدواژه پارالمپیک؛ یعنی «الهام بخشی» طی ۱۰ روز برگزاری بازی ها مرتبا تکرار می شود؛ بر اساس گزارش یک موسسه حمایت از معلولین در انگلستان، شیوع کرونا وضعیت تقریبا نیمی از معلولین جهان را به طرز چشمگیری بدتر کرده است.

گری تامپسون؛ دارنده ۱۱ مدال طلای بازی های پارالمپیک و یکی از موفق ترین دوچرخه سواران جهان معتقد است که پارالمپیک در تغییر کلیشه «قربانی» و بهبود نگرش جامعه موثر بوده است. چه بسیار معلولینی که از نزوا و تنهایی خارج شدند، خجالت و کم رویی را کنار گذاشتند و به آرامی شروع به حرکت کردند. با اینحال تامپسون اعتراف می کند که هنوز برای استفاده از مترو دچار مشکل است و اگر‌ کمک مردم نباشد، هیولای شهر او را خواهد بلعید.

آخرین نکته اینکه بسیاری از قهرمانان پارالمپیک معتقدند؛ با اتمام بازی ها، توجه رسانه ها و مردم نیز تمام می شود. مثل مهمانی پر شوری که فردایش، شما می مانید و بدهی هایی فراوان بر جا مانده از میهمانی، و این غصه، که هنوز پله ها و دیوارهای بسیاری برای معلولین وجود دارد.
دفعات مشاهده: 46 بار   |   دفعات چاپ: 6 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: عصر فیتنس در ایران! ::
 | تاریخ ارسال: 1400/6/7 | 
عصر فیتنس در ایران!

رضا شجیع

چه بخواهیم و چه نخواهیم؛ عصر فیتنس در کشورمان آغاز شده و به آرامی در حال باز کردن جایگاه خود‌ در طبقه اجتماعی فرادست است. تظاهر و هزینه، دو ویژگی این فرهنگ وارداتی مدرن است و با گسترش رسانه های اجتماعی روز به روز به نفوذ آن افزوده می شود.

بلاگرهای لاکچری نشین، اینفلوئنسرهای مربی نما، بدنسازان شبه قهرمان و مانکن های عضلانی، نمونه ای از صدها شبه پیامبری هستند که این مکتب جدید را تبلیغ می کنند. نتیجه اش این است که اضطراب بدنی ما روز به روز در حال افزایش است. اضطرابی که با یک پیوست همراه است: برای کاهش این اضطراب ‌و فیت شدن باید «هزینه» کنیم و اگر این کار را به روشی که آنها می گویند نکنیم، احتمالا متعلق به طبقه اجتماعی خاصی که شایسته احترام است نیستیم.

در اینجا دیگر ورزشکار بودن و یا داشتن یک سبک زندگی فعال و سالم مهم نیست؛ فیت بودن به روش آنها مهم است؛ روشی که با «مصرف»، هزینه و نمایش عجین است. روشی که در نهایت مخاطبان و طرفدارانش را شاد می کند و باعث می شود فکر کنند کنترل زندگی شان را به دست گرفته‌اند و توانمندترند. آنها اکنون احساس بهتری نسبت به خود دارند؛ چراکه حالا سختی های زندگی شان در حد چربی که باید آب کنند تقلیل یافته است و چه چیزی بهتر از این؟

بی تردید صنعت فیتنس (تناسب اندام) در ایران؛ در حال خلق تمایز طبقاتی خود با محوریت قشر مرفه است. چیزی که حالا می توانیم از آن به عنوان سرگرمیِ تناسب اندام یاد کنیم. مهم نیست چاق باشید یا نه، فیت باشید یا نه، کافی است فیلمی از تردمیل یا دوچرخه ثابت خود در خانه لاکچری تان به اشتراک بگذارید و به مخاطبانتان یادآور شوید که شما هم به جمع باشعورها پیوسته اید. و یا در فلان باشگاه شمال شهر فیلمتان را منتشر کنید که در حال وزنه زدن با تکنوجیم های آخرین مدل هستید، و یا کافی است عکستان در کنار چی چی جون که معلوم نیست از کدام ده کوره ای مدرک مربیگری گرفته عکس بگیرید ‌و‌ بنویسید؛ ممنون که هستی عزیزم!

باشگاه ها هم که تعطیل شدند؛ نگران نباشید؛ هوم جیم ها ۲۴ ساعته در حال خدمت رسانی هستند؛ تلفیقی از سرگرمی، فیتنس و نمایش آزادی های اجتماعی برای قشری که همه چیز‌‌ را می خرد و اکنون چه چیزی و چه بهانه ای بهتر از فیتنس، برای نمایش این توانمندی و تمایز.

به عصر فیتنس و نمایش حسابگرانه سلامت جسمانی خوش آمدید!
دفعات مشاهده: 50 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: پایان ورزش زنان در افغانستان ::
 | تاریخ ارسال: 1400/6/7 | 
پایان ورزش زنان در افغانستان

رضا شجیع

بازگشت طالبان به قدرت؛ نگرانی ها در مورد ورزش بانوان این کشور را به اوج‌ رسانده است؛ آیا آنها مثل سال های ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱ که در قدرت بودند، باز هم بازی، موسیقی، عکاسی، تلویزیون و البته ورزش بانوان را ممنوع خواهند کرد؟

سخنگوی طالبان در اولین کنفرانس مطبوعاتی خود در کابل نشانه هایی از تغییر نگرش طالبان نشان داد و اعلام کرد که به حقوق زنان در چارچوب قوانین اسلامی احترام خواهد گذاشت. اعلامی که چارچوب اجرایی آن هنوز برای ورزشکاران زن مشخص نیست و نگرانی های بسیاری در آنان وجود دارد.

زکیه خدادی؛ یکی از ورزشکاران افغان شرکت کننده در بازی های پارالمپیک توکیو بود که به دلیل شرایط کشورش، فرصت حضو‌ر در بازی ها را از دست داد؛ او در پیامی گفته حس می کند #زندانی است و اکنون در جایی دور از خانواده زندگی می کند ‌‌و قصد بیرون رفتن از خانه و یا تمرین را ندارد.

کیمیا یوسفی؛ اولین و شاید آخرین پرچم دار زن و افغان شرکت کننده در بازی های المپیک هم به شدت نگران آینده است؛ او در پیامی گفته؛ «وطن عزیزم چقدر مظلومانه تنهایت گذاشتند … فقط می دانم این حق ما نبود»

نگرانی ها اما در مورد بازیکنان تیم ملی فوتبال زنان افغانستان بیشتر است؛ تیمی که در سال ۲۰۰۷ تشکیل شد و برخی بازیکنانش از سال ها قبل به «مرگ» تهدید شده بودند. اکثر آنها به دلیل ترس از همسایگان و شناختی که از آنها وجود دارد خانه هایشان را ترک کرده‌ و به منزل اقوامشان پناه برده اند.

با این خبرها و شنیده ها؛ سخت است در مورد آینده ورزش افغانستان خوش بین باشیم. امارت اسلامی اگرچه با لحنی آرام تر نسبت به ۲۰ سال پیش وارد شده، ولی بعید است در این زمان کوتاه موضع خود نسبت به ورزش زنان را تغییر داده باشد. پیش بینی من این است که ورزش زنان این کشور با محدودیت های شدیدی مواجه خواهد شد.

امید است «کمیته ملی المپیک ایران» با در نظر گرفتن شرایط، زمینه را برای کمک فوری و حمایت از ورزشکاران ورزشکاران ملی پوش ‌‌و بویژه بانوی این کشور فراهم نماید.
دفعات مشاهده: 49 بار   |   دفعات چاپ: 5 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ما بال هایی داریم! ::
 | تاریخ ارسال: 1400/6/7 | 
ما بال هایی داریم!

رضا شجیع
 
«ما بال هایی داریم» کانسپت اصلی مراسم افتتاحیه امشب بازی های پارالمپیک توکیو بود. یکی از زیباترین روایت های نمایشی اجرا شده در تاریخ بازی های پارالمپیک.

روایت در فرودگاهی نمادین به اسم «پارا» اتفاق می افتد؛ نمادی از تنوع و فراگیری و جایی که قهرمان نمایش، دخترکی نشسته بر ویلچر (هواپیمایی با یک بال که امکان پرواز ندارد) زندگی می کند. جالب اینکه از افراد حاضر در فرودگاه تنها ۱۵ درصد دارای معلولیت هستند؛ نمادی از معلول بودن ۱۵ درصد مردم جهان.

از آنجا که کودک و قهرمان این نمایش تنها یک بال دارد، از رویای خود که همانا پرواز است دست کشیده است. رویایی که در نهایت زنده می شود و او سفر زیبا و هیجان انگیز‌ خود برای یافتن بال هایش را آغاز می کند.

بی تردید قلب مراسم افتتاحیه، همین «هواپیمای کوچک یک بال» است که در نهایت بر بادها غلبه کرده و پرواز می کند. او به مخاطبانش القاء می کند که در درون هر انسان، بال هایی هست که می‌تواند به کمک آنها بر بادها (موانع و مشکلات) فائق آمده و در نهایت به هر کجا که می خواهد سفر کند و هر رویایی که حتی دست نیافتنی می نماید را دنبال کند.

از منظر نشانه شناسی؛ انتخاب جنسیت «دختر» می‌تواند انتخابی چالش برانگیز باشد و این سوال را ایجاد کند که چرا شخصیت قهرمان نمایش، «دختر» انتخاب شده است. ضمن اینکه انتخاب «کودک‌» به دنبال برانگیختن حس «ترحم» و همچنین القای حس امید و زنده بودن رویای آینده است.

این در حالی است که «ویلچر» قهرمان داستان و سایر شخصیت های توان یاب مراسم؛ از بالاترین فناوری ممکن برخوردار است و به صورت غیرمستقیم، توسعه یافتگی فناورانه ژاپن را به مخاطب نشان می دهد. فناوری فوق پیشرفته ای که با ساختار «چوبی شکل» هواپیماها تلفیق شده و به نوعی آمیختگی «فرهنگ و فناوری» ژاپن را به رخ جهانیان می کشد.

بی تردید این بخش از مراسم افتتاحیه بازی های پارالمپیک توکیو را می توان در زمره صحنه‌های درخشان و الهام بخش تاریخ المپیک قلمداد کرد.
دفعات مشاهده: 51 بار   |   دفعات چاپ: 5 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: الگوی «حکمرانی» المپیک چیست؟ ::
 | تاریخ ارسال: 1400/6/7 | 
الگوی «حکمرانی» المپیک چیست؟

رضا شجیع
 
بررسی سه دهه تغییرات «المپیک» از منظر حکمرانی، حقایق مدیریتی جذابی را برای ما و علاقه مندان ورزش آشکار می کند؛ در این یادداشت کوتاه که بخشی از یک مقاله تحلیلی کامل است، نکاتی را در مورد «حکمرانی المپیک» ‌و عقب ماندگی ایران از این جریان توسعه ای ورزش ذکر خواهم کرد.

بیش از هر چیز باید یادآوری کنم که این یادداشت؛ دارای سه تصویر است که این تصاویر، تغییرات نظام حکمرانی المپیک از سال ۱۹۹۱ تا ۲۰۲۰ را به تفکیک نشان می دهند.

- همانطور که به خوبی در تصاویر مشاهده می شود؛ تعداد ذینفعان المپیک طی سه دهه افزایش یافته و از چهار ذینفع اصلی (کمیته بین المللی المپیک، کمیته های ملی المپیک کشورها، فدراسیون های بین المللی، و بدنه دولتی ورزش کشورهای عضو) در سال ۱۹۹۱ به ده ذینفع در سال ۲۰۰۸ رسیده که از مهمترین ذینفعان اضافه شده می توان به حامیان مالی المپیک، حامیان اقتصادی کشورها، رسانه ها، دیوان بین المللی ورزش، آژانس مبارزه با ضد دوپینگ (وادا)، و بخش های دولتی ملی ‌‌و محلی اشاره کرد.

- در سال ۲۰۲۰ اما شاهد «مردمی تر» شدن المپیک و بهبود ساختار حکمرانی آن هستیم. سازمان های مردم نهاد بین المللی، دادگاه های ملی ورزش کشورها، باشگاه ها و ورزشکاران و همچنین شهرداری ها؛ چهار ذینفع اصلی جدیدی هستند که از سوی نهاد المپیک به رسمیت شناخته شده و به ساختار حکمرانی آن اضافه شده اند.

- همانطور که در نمودار هم مشاهده میشود؛ کمیته بین المللی المپیک (IOC) به جای تصدی گری و بزرگتر کردن خود، در حال شبکه سازی و توسعه خود با محوریت الگوی حکمرانی «شبکه ای» است. حکمرانی شبکه ای؛ به روزترین نوع حکمرانی است که مشخصا پلی برای عبور از مرزهای بخشی و پاسخی از سوی سیاستگذاران برای بهبود پویایی و تعاملات محیطی با محوریت تعامل، دموکراسی و پاسخگویی است.

- اکنون روشن می شود که چرا رشته های ورزشی شهری نظیر «برکینگ» و «اسکیت بورد» در دستور کار کمیته بین المللی المپیک قرار گرفته اند. اکنون روشن می شود که چرا پیگیری موضوعات فرهنگی اجتماعی در المپیک جدی تر شده و نقش نهادهای مدنی بین المللی نظیر نهادهای حامی پناهندگان و مخالفان تبعیض جنسیتی روز‌ به روز در حال پررنگ تر شدن است. اکنون روشن می شود که چرا موضوع افزایش درآمد المپین ها و صنعت ورزش نسبت به سال های قبل اهمیت یافته و مدل درآمدزایی المپیک تغییر کرده است.

⛔️ در کنار این‌ تحولات گسترده که نتیجه پیاده سازی هدفمند الگوی حکمرانی «شبکه ای» کمیته بین المللی المپیک با محوریت افزایش سهم ذینفعان و بویژه ذینفعان مردمی است، شاهد تغییر موقعیت کمیته بین المللی المپیک از یک سازمان «تصدی گر» به یک سازمان «تنظیم گر» یا رگلاتور هستیم؛ این در حالی است که  همچنان شاهد رویکردهایی سنتی و غیرتحولی در ورزش قهرمانی کشورمان هستیم. رویکردهایی که توان تحول ‌‌و‌ بهره گیری از ظرفیت های نوین حکمرانی را ندارند.





دفعات مشاهده: 46 بار   |   دفعات چاپ: 4 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: اسیر خویشتن ::
 | تاریخ ارسال: 1400/4/20 | 
اسیر خویشتن

رضا شجیع
 
جمله ای از وینستون چرچیل نقل شده است که او در جایی می گوید: «نود درصد نگرانی های ما در جنگ بی دلیل بود» ... و حقیقت آنکه چه بسیار استرس ها و نگرانی های روزانه ما بی دلیل و بی نتیجه هستند. فقط هستند چون ما خواستیم که باشند؛ هستند چون اگر نباشند، انگار یک چیزی در زندگی ما کم است. پل روزین و همکارانش در دانشگاه پنسیلوانیا خالق پژوهشی جذاب و کم نظیر هستند. آنها از شرکت‌کنندگان پژوهش خود خواستند تا دو برچسب متفاوت روی دو کاسۀ یکسانِ پر از شکر بچسبانند. روی یکی از برچسب‌ها نوشته شده بود «شکر» و روی دیگری «سدیم سیانید (سمی)». با اینکه شرکت‌کنندگان مختار بودند هر کدام از برچسب‌ها را رویِ هریک از کاسه‌ها که دلشان می‌خواهد بچسبانند، اما بعد از آن، دیگر مایل نبودند از ظرفی شکر بردارند که رویش برچسب سمی زده‌ بودند.

وضعیت زندگی ما همین است؛ روزی در جایی، روی چیزهایی که نباید برچسب سمی زدیم و بدون آنکه هیچ توجیه عقلانی در کار باشد، از مواجهه و تجربه آن پرهیز کردیم، و امروز این تنفر و دوری ما به عادت تبدیل شده است. گویا حسی درونی و البته قوی رفتار ما را هدایت می‌کند، حتی وقتی که به نامعقول بودن این حس واقفیم.

⛔️ باید عمیقا فکر کنیم؛ برچسب سمی که بر روی بسیاری از آدم ها، راه ها و ایده ها زده ایم؛ صرفا نگرانی هایی از آینده هستند؛ نگرانی های حاصل از تجارب تلخ گذشته که ما خیلی راحت آماده ایم این تجارب را به همه چیز و همه کس تعمیم دهیم.

«تو خود حجاب خودی؛ حافظ از میان برخیز»
دفعات مشاهده: 151 بار   |   دفعات چاپ: 15 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: زندگی در جامعه برچسبی ::
 | تاریخ ارسال: 1400/4/20 | 
زندگی در جامعه برچسبی

رضا شجیع

برای هزاران سال؛ انسان دوست داشت در مواجهه با صاعقه و صدای رعد صرفا یک برداشت تک خطی ساده و قابل فهم داشته باشد؛ اینکه «خدایان خشمگین شده اند». روایتی ساده، یک خطی و تک بعدی که خنگ ترین، شرورترین و وحشی ترین عضو قبیله را هم با آرمان تسلیم شده و منفعل قبیله در برابر طبیعت متنوع و وحشی پیرامونی همراه می کرد.

وقتی به منطق بسیاری‌ از قضاوت ها و رفتارهایمان نگاه می کنم؛ حس می کنم که هنوز که هنوز است؛ منطق قبیله ای در درون ذهنمان جا خوش کرده و گویی که قصد تکان خوردن هم ندارد. زدن برچسب های مختلف بر آدم های پیرامونی، یکی از عادت های نهادینه ماست که مهترین کارکردش؛ انتخاب استراتژی رفتاری ما در برابر دیگری و البته تخریب آدم های پیرامونی در بستری ساده و همه فهم است. در این لحظه خاطره ای از دوران دبیرستان برایم زنده شد که نقلش برای شما خالی از لطف نیست:

یادم می آید در دوره دبیرستان دو نفر از هم کلاسی هایم با یکدیگر گلاویز شدند؛ یکی از آنها با لحنی توهین آمیز دیگری را مجاهد خطاب می کرد و هر بار که از این واژه استفاده می کرد، طرف دیگری عصبانی تر و خشمگین تر می شد؛ و برای من سوال بود چرا عصبانی تر می شود؛ او که خودش می داند «مجاهد» نیست و اینکه اساسا؛ او چه برداشتی از این واژه دارد که این چنین خشمگین می شود.

امروز پس از سال ها از آن واقعه می فهمم که‌ عصبانیت او بی دلیل نبوده است؛ او بیش از آنکه نگران معنای واژه باشد، نگران برداشت ها و تفسیرهای اطرافیان بود. و حق هم داشت. با گذشت بیش از بیست سال از این ماجرا؛ این صحنه در ذهن من و احتمالا همه همکلاسی ها باقی مانده است؛ با این سوال؛ «حالا او مجاهد بود یا نبود؟»

دولت در حال تغییر است؛ و بازار برچسب ها داغ شده است; فلانی «چپی» است؛ فلانی «نان به نرخ روز خور است»، فلانی «مزدور» است؛ فلانی «منفور عالم» است و صدها برچسب دیگر که همگی از همان جنس «صاعقه و خشم خدایان» هستند. داستان های تخیلی و بی ربط، اما ساده و قابل فهم با تأثیر ملموس و واقعی بر اطرافیان ... در چنین بازاری، اما هیچکس برنده نیست؛ تنها غریبه ها هستند که دست برنده را خواهند داشت. آنها مثل‌ لوح سپیدی هستند که هیچ کس آنها را نمی شناسد. غریبه تنها‌‌ برچسب آنهاست؛ در نهایت آنها می آیند؛ یاد می گیرند و می‌روند. ما‌ می مانیم با قبیله ای که همه از هم هراس دارند ... قبیله ای که در ظاهر مدح یکدیگر را می گویند و در ذهن، طناب دار هم‌ را می بافند.
دفعات مشاهده: 148 بار   |   دفعات چاپ: 21 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: شهر دوستدار بیماری ::
 | تاریخ ارسال: 1400/4/20 | 

سیاست اتوبان سازی و ساختمان های کبریتی (سیاست سیاه) در مقابل سیاست حمایت از «حمل و نقل فعال» (سیاست سفید)؛ که اولی به ترافیک، نشستن های طولانی، کم تحرکی و در نتیجه افزایش بیماری های غیرواگیر و ناهنجاری های روانی منجر می شود و دومی؛ سلامت و تندرستی را به همه شهروندان هدیه می دهد.
با این وضعیت نابسامان مدیریت شهری، و نگاه کوتاه مدت و سطحی به شهر، خیلی نباید به داشتن شهرهایی دوستدار زندگی فعال و سالم امیدوار باشیم؛ ولی تقریبا مطمئنیم که شهرهای فعلی ما مشخصا «شهرهای دوستدار بیماری» هستند! و همگی اعضای شورای شهر از سر تا ذیل، در تثبیت این وضعیت دخیل و موثر بوده اند. آنها نمی توانند و نباید شانه هایشان را از زیر بار این نابسامانی خالی کنند.

با این مقدمه به استقبال شوراهای جدید شهر می رویم؛ جایی که امیدواریم اینبار کسانی بر مسند بنشینند که سیاست هایشان دلیل بیماریهایمان نباشند.
دفعات مشاهده: 136 بار   |   دفعات چاپ: 14 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: کلاب هوس؛ جایی برای شنیده شدن ::
 | تاریخ ارسال: 1400/2/11 | 
کلاب هوس؛ جایی برای شنیده شدن

رضا شجیع


 
دکتر  وادیماستریلکوسکی؛ استاد دانشگاه کالیفرنیا معتقد است؛ بودن در شبکه اجتماعی  کلاب هوس شبیه حضور در یک جلسه روان درمانی گروهی است؛ جایی که افراد با حرف زدن در حال آرام سازی، کاهش دردها و درمان اختلالات خود هستند، روشی که از آن به عنوان  «روایت درمانی» یاد می شود.

«کلاب هوس» قرار نیست برای همه جذاب باشد، جایی که از «سرگرمی چشم چرانانه» یا همان ایدئولوژی مسلط اینستاگرام خبری نیست، همه چیز در صدا و حرف خلاصه می شود و ممکن است برای برخی از ما که فراری از گوش دادن هستیم آزار دهنده باشد، ما که دوست داریم زود به آخر برسیم و زود نتیجه گیری کنیم. اینجا‌ خبری از زمان، پایان و نتیجه گیری زودرس نیست: «حرفت رو بزن، آروم شو و حالا حرف های دیگران رو هم گوش کن». یادآور مباحث فلسفی مدرسه آتن، بحث های سیاسی اجتماعی کافه های پاریس، گفتگوهای پامنقلی‌ تاکسی های تهران، جدال مافیای دو آتیشه ایتالیا و البته غیبت های جذاب و سرگرم کننده همسایه ها هنگام پاک‌کردن سبزی.

 «کلاب هوس» زمانی به بازار آمد که انسان ایرانی بیش از‌ هر زمان دیگر‌ فقدان دورهمی و هم نشینی های گاه و بیگاهش را حس کرده بود. حرف زدن هایی که به واسطه قرنطینه های اجباری محدود شده بود و به شکل مجازی اش در بسترهای رسمی نظیر زوم، لایو و ... دنبال می شد. هیچ چیز به اندازه یک پلتفرم گفتگوی نامحدود، آن هم با غریبه های واقعی (منظور‌ با هویت واقعی) نمی‌توانست مخاطبان شبکه های اجتماعی را در این شرایط ناامیدکننده به وجد بیاورد. همه چیز‌ آماده است تا مخاطب خسته ما از توییتر تهاجمی و سطحی، از اینستاگرام اغواکننده و از فیس بوک آرام و بی هیجان عبور کرده و به عنوان عضوی از یک  کلوپ جهانی خودنمایی کند؛ حرف بزند و گوش کند، صحبت های مخالفانش‌ را بشنود و برای حرف زدن و‌ ابراز مخالفت، دقایق بی شماری را در صف بایستد؛ تجلی تمدن و ادب در جامعه ای که هنوز از تأخر فرهنگی رنج‌ می برد.

⛔️ حرف در مورد کلاب هوس زیاد است؛ و آنچه حرف ندارد؛ نبوغ طراحان و فروپاشی انحصار غول های پیش از خود است؛ و البته ابرهوش مصنوعی که در حال شنیدن و تحلیل حرفهای ماست؛ آخرش چه خواهد شد نمی دانم؛ ولی می دانم؛ اینجا پر از شوق نامحدود شنیده شدن در بستری غیررسمی است که پیش از این برایمان فراهم‌ نبود. ما... جامعه ای عاشق دیده شدن و شنیده شدن؛ در آرزوی رسیدن به جایگاه رفیعی که نمی دانیم کجاست.
دفعات مشاهده: 356 بار   |   دفعات چاپ: 22 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: شعله های خشم نمادین ::
 | تاریخ ارسال: 1400/2/11 | 
شعله های خشم نمادین

رضا شجیع
 
در هنگ کنگ رسمی عجیب وجود دارد که طی آن، اسم کسی که در فرد احساس انزجار و‌ نفرت کرده را بر روی کاغذ می نویسند و پس از کوبیدن با کفش بر روی کاغذ، در نهایت آن را آتش می زنند. این گمان وجود دارد که کتک زدن و آتش زدن «نمادین» فردی که نامش روی کاغذ نوشته شده باعث آرامش خاطر می شود.

«حوزه عمومی» دارای یک ویژگی‌ بسیار بارز‌ است؛ اینکه پدیده های فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی که به حوزه عمومی وارد می شوند، چه بخواهند و چه نخواهند صاحب خوانشی سیاسی می شوند. در این بستر نمی شود چهره بود ولی تکلیف خود را با سپهر «بنویسید عمومی ولی بخوانید سیاسی» روشن نکرد. «سلام» هم که می کنید مخاطب سریعا از خود سوال می کند؛ منظورش چیست؟ و این سلام، چه خوانشی سیاسی به همراه دارد؟ و در نهایت بر اساس برداشتش از قدرت و دال های پنهان شده در زیرساخت ایدئولوژیک زبان، مختصات و جایگاه سیاسی چهره مورد نظر را در ذهنش مشخص می کند.

در حقیقت چهره (سلبریتی) مورد نظر‌ ما در جایگاهی قرار می گیرد که می‌تواند به نمادی از جریان قدرت تبدیل شود. اینجاست که حالا شما می توانید خشم خود را به جای تخلیه بر روی قدرت حاکمه، بر روی نمادش خالی کنید. در حقیقت می توانید به جای خودش، نمادش را به آتش بکشید.

فضای مجازی و شبکه های اجتماعی این فرصت را به ما داده اند که در یک لحظه، چهره (نماد) مورد نظر خود را پیدا کرده و طوفانی از «خشم نمادین» به راه بیاندازیم و در نهایت کمی آرام شویم. کامنت گذاری، آنفالو، فحاشی مجازی، استوری های اعتراضی، توییت های طنزآلود و ... اشکال نوینی از اعتراض و تخلیه خشم هستند که به وفور‌‌ مشاهده می شوند. تخلیه خشمی که برای ما زود، ولی برای کسی که مورد خشم واقع شده بسیار سنگین تمام می شود.

معتقدم کار به عنوان «چهره» در رسانه ملی، فرد را در موقعیت یک «نماد» قرار می دهد؛ یک اشتباه کافی است تا این «نماد» به سیبلی تمام عیار برای تخلیه خشم نمادین تبدیل شود. به مانند راه رفتن بر روی طناب است. ساده اندیشی است اگر فکر کنیم زندگی حرفه ای چهره تلویزیونی ربطی به زندگی شخصی اش ندارد! (که البته کاش نداشت)؛ در چنین اتمسفری اشتباه اول اشتباه آخر است و فرد خاطی در شعله های «خشم نمادین جمعی» خواهد سوخت. جایی که رسانه هم پشتش را خالی خواهد کرد؛ چراکه خوشحال است به جای خودش، یکی از صدها نمادش به یغما خواهد رفت. به همین سادگی!
دفعات مشاهده: 352 بار   |   دفعات چاپ: 28 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: خطر سلبریتی شدن! ::
 | تاریخ ارسال: 1400/1/29 | 
خطر سلبریتی شدن!

رضا شجیع

سلبریتی شدن هنرمندان، متخصصان دانشگاهی و نویسندگان به واسطه شبکه های اجتماعی، خطری است که این روزها به موضوعی داغ برای تفکر و گفت و گو تبدیل شده است. یادم هست در اولین حضورهایم‌ در پخش زنده تلویزیونی، تهیه کننده را می دیدم که بال بال می‌زند و می گوید «لطفا ساده تر صحبت کن، اینجا شبکه چهار نیست» ... همان موقع بود که فهمیدم برای بقا روی آنتن، باید زبان را عقیم کرد، صحبت های عمیق و علمی مشتری ندارد و این محتوای پیامکی با درون مایه سرگرم کننده است که بیشتر از همه مورد استقبال قرار می گیرد، به عبارت دیگر؛ این ذائقه از پیش ساخته شده مخاطب است که عناصر کلیشه ای رسانه جمعی را کنترل کرده و در مورد بقای شما برای ماندن یا نماندن تصمیم می گیرد، و این شما هستید که باید تصمیم بگیرید برای ماندن و دیده شدن، فان و سرگرم کننده باشید یا نباشید.

به نظر می رسید حضور جدی در شبکه اجتماعی اینستاگرام با چالش های کمتری مواجه باشد، اما اینطور نبود؛ شما با دو تناقض جدی روبرو می شوید؛ «هر چه بگویید، فحش می‌خورید» و معمولاً باید بین احترام در جامعه کوچک متخصصانی‌ که می شناسید یا کسب شهرت در بین جامعه عمومی که نمی شناسید یکی را انتخاب کنید، آن حلقه کوچک در حالی که مقاله هایشان در فلان مجلات آی اس آی ایمپکت دار چاپ می شود؛ شما احتمالا در حال پاسخ دادن به کامنت ها و مخاطبانی هستید که شما را «نخود هر آش» قلمداد می کنند.

از آن طرف اما متخصصان پرورش اینفلوئنسر و بلاگر شما را به باد انتقاد گرفته و می گویند؛ «داری وقتت رو تلف می کنی!» آنها به روش هایی قائل هستند که برای دانشگاهیان بیگانه است؛ «ساده و کوتاه بنویس»؛ «از زندگی روزمره ات عکس بذار»، «فان‌ و سرگرم کننده باش»، «بر اساس اتفاقات روزمره بنویس»، «هر طور‌ شده محتوای خودت رو تولید کن» و ... توصیه هایی حداقل برای من ناامید کننده که احتمالا فرایند جذب مخاطب را با چالش مواجه خواهد کرد.

این روزها با دیدن نویسندگان و متخصصانی که به سطحی نگری و چرت و پرت گویی افتاده اند (و شاید خودم هم جزو آنها باشم)، بیش از هر زمان دیگر، خطری سلبریتی شدن را احساس می کنم؛ به‌قول مارک تواین؛ سلبریتی ها خودشان را به شیطان می فروشند تا جلب ‌توجه کنند». سوال اصلی اما‌ این است؛ از این موقعیت مجازی دست خواهم کشید؟ پاسخ این است: هرگز‌.
دفعات مشاهده: 541 بار   |   دفعات چاپ: 33 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: حراج معرفت در سنگر مجازی ::
 | تاریخ ارسال: 1399/12/20 | 
حراج معرفت در سنگر مجازی

رضا شجیع



«سرگرمی چشم چرانانه» ایدیٔولوژی اصلی اینستاگرام است. مهم نیست چه چیزی یا از چه منظری به تصویر کشیده می‌شود، فرض کلی این است که به‌ خاطر لذت و سرگرمی ما به وجود آمده است. اما برای اینکه اثرگذاری اش حداکثری شود به کمی هم «جدیت» نیازمند است؛ مرز مشترک «سرگرمی و جدیت» مرزی است که به خوبی توسط پدیده جدید اینستاگرام سهیل سنگرزاده شناسایی شده است. او احتمالا آخرین حلقه از فهرست نه چندان بلند کاراکترهای مورد نیاز ما برای تکمیل یک ایدیٔولوژی مجازی است که اتفاقا از همه آنها مهم تر و حساس تر است؛ چرا که بعد معنوی ما را هدف قرار داده است.

از بعد نشانه شناختی؛ او زیٔوس وار در بهشت رویای آمریکایی (کالیفرنیا به مثابه کوه المپ) ایستاده و بندگان زمینی اش را موعظه می کند. ریش بلند، لبخند ملیح، لحن رحیمانه و آن زنجیر طلایی منقش به کلمه «اوس کریم» کاراکتر شبه مذهبی سنگرزاده را تکمیل کرده است. اما اندام متناسب، زندگی و ماشین لاکچری او بخش بسیار مهم این دوگانه «جدیت - سرگرمی» است.

در مورد سنگرزاده و تکنیک های اثرگذاری اش می توان کتاب ها نوشت؛ چندی پیش در یکی از همایش های بزرگ انگیزشی تهران شرکت کرده بودم؛ سخنران که از بزرگان مهندسی موفقیت (به قول خودش) بود، هر چند دقیقه یک بار تصاویری از ویلا و ماشینی فوق لاکچری را در مناطق کوهستانی کالیفرنیا را به حضار نشان می داد و از آنها میخواست با تمام وجود خود را در آنجا تصور کنند؛ جمله استاد هنوز در گوشم طنین انداز است؛ «چرا اینها برای شما نباشد؟» از آن سخنرانی فوق توهمی که بگذریم؛ سنگرزاده خود تجلی واقعی این رویاست؛ او دیگر فیلم به ما نشان نمی دهد؛ خود در همان ویلای فوق لاکچری‌ نشسته و برای ما از «اوس کریم» می گوید؛ با کلمات دوستانه و لحنی رفاقتانه که این روزها کمی کم یاب است؛ «ردیفی رفیق؟»

سنگرزاده، نیروی محرکه‌ جذب مخاطبش را مدیون این است که وانمود می‌کند سرگرمی محض نیست، بلکه پیامبروار حامل پیامی بسیار مهم است. حرف هایش مرز بین انگیزه و معنویت را با دقت تمام تار و نامشخص می‌کند، و در خلال این تاری، دست روی نقاط ضعفمان می گذارد؛ مهمترینش؛ نیاز به موعظه و پند و اندرز در جهانی که نهادهای‌ اجتماعی با سرعت نور در حال از دست دادن اعتبارشان هستند. در چنین موقعیتی استاد سنگر‌ به مثابه شبه مذهب مجازی، می تواند با حراج معرفت عامه، ادعای جایگزینی با نهاد مذهب را داشته باشد.

همه ما بارها این وضعیت را تجربه کرده ایم؛ در محیطی نشسته ایم که به یکباره موزیکی پخش می شود، برخی از ما از پخش شدن آن به وجد می آییم، برخی به یاد خاطراتمان افتاده، خوشحال و یا ناراحت شده و ممکن است محل را به خاطر پخش آن موزیک ترک کنیم. و البته برای گروهی دیگر ، این موزیک حاوی هیچ حس خاصی نیست. در حقیقت «معنا» از برقراری پیوند میان محتوای تولید شده با ساختار ذهن ما (خودآگاه و ناخودآگاه) شکل می گیرد و به همین دلیل است که اساسا ما با یک محتوا و در کنارش با n تعداد معنا مواجه هستیم.

همین موضوع در مورد محتوای صفحه سهیل سنگرزاده هم جاری است. شما می توانید طرفدار حرف هایش و من می توانم مخالف آن ها باشم. چراکه حرف های او مانند همان «موزیک» مورد اشاره می تواند زمینه ساز خلق معنا و فراخوان بی نهایت احساس متفاوت در مخاطبان میلیونی اش شود که البته این هنر اوست. نقد بنده در قسمت اول این نوشتار ربطی به درستی یا نادرستی محتواهای تولیدی این شخص و البته خوبی یا بدی این شخصیت نداشت. نقد من از جایی آغاز شد که این گزاره را مطرح کردم: «وایرال شدن سنگرزاده در فضای مجازی و گرایش نوجوانان و جوانان به این شخصیت، حاوی نکاتی برای ماست و موشکافی در علل این گرایش ها، می تواند ما را با مختصات و ساختار روانی - اجتماعی جامعه ایران در مواجهه با پدیده های مجازی آشنا کند».

اما سنگرزاده در جایی از هم کیشان مجازی اش نظیر مختاری و پارسا و تتلو مهم تر می شود که به قلمرو ایدیٔولوژی پا می گذارد. او تلاش می کند خودش را اصلاحگرِ باورهای ما (ایدیٔولوژی ما) جلوه دهد؛ در واقع او فعال‌ساز ایدیٔولوژی است. در این بین مخاطب از خودش نمی‌پرسد «چرا به این باور دارم؟».شاید با خود بگویید این یک روش آموزشی دیرینه در فرهنگ آمریکاست که از طریق «ان ال پی»، «سی بی تی» و دیگر روش های شناختی، و با چاشنی لفاظی های سرگرم کننده در حال اثرگذاری بر مخاطبان و تغییر باورهای اشتباه آنهاست، که در پاسخ خواهم پرسید؛ معیار تشخیص اشتباه بودن یا نبودن یک باور چیست؟ باورهای جدیدی که قرار است جایگزین شوند چه ویژگی های دارند و ...

دردناک ترین بخش رویارویی با یک «فعال ساز ایدیٔولوژی»، تفکر در مورد این موضوع است که نکند «فریب» بخوریم، ‌و نکند این حال خوبمان، گذرا و لحظه ای باشد؟ احتمالا خواهید گفت؛ سخت نگیر و بگذار حالمان با جان جانان مجازیمان خوب باشد. من مشکلی ندارم؛ فقط حرفم این است؛ چه خوب که مواجهه شما «آگاهانه و نقادانه» باشد؛ همین.
دفعات مشاهده: 830 بار   |   دفعات چاپ: 40 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: روی موج فوتبال ::
 | تاریخ ارسال: 1399/12/4 | 

فوتبال و سیاست
روی موج فوتبال

رضا شجیع



معمولاً کمتر سیاستمداری است که پس از ورود به فوتبال، از این عرصه جان سالم به در ببرد؛ در ادامه ورود وزیر جوان به عرصه کری خوانی فوتبال به دنبال نمونه‌هایی از ورود سیاستمداران به عرصه فوتبال بودم که با تجربه جالبی برخورد کردم. تجربه حضور «تونی بلر» در یک برنامه فوتبالی، امروزه به یکی از سرفصل‌های جذاب برای تدریس «گفتمان حوزه عمومی» در دانشگاه‌های مطرح جهان بویژه دانشکده‌های علوم سیاسی تبدیل شده است؛ او جزو معدود سیاستمدارانی است که از خطوط مرزی بین ورزش و سیاست، استفاده نسبتاً موفق‌تری کرده است. آنچه می‌خوانید گزارش این تجربه است که برای اولین بار در این صفحه منتشر می‌شود:

وضعیت تونی بلر طی ۱۰ سال نخست وزیری طوری شده بود که در نوامبر ۲۰۰۵ بیش از هر زمان دیگری در دوره ۱۰ ساله نخست وزیری، احتمال استعفایش احساس می‌شد. در این لحظات دشوار و حساس دوران کار سیاسی اش و برای بازسازی محبوبیتش به روابط عمومی تهاجمی متوسل شد. اما نه با حضور در مقابل انبوه خبرنگاران در وست مینیستر و یا با حضور در پارلمان و ارائه راهکار سیاسی جدید به اعضا یا ارائه یک سخنرانی کاملاً برنامه‌ریزی شده و هدفمند. او این بار فقط در یک رسانه و آن هم برنامه هفتگی فوتبال فوکوس از شبکه بی‌بی‌سی شرکت نمود.

او در نقش یک مربی فوتبال با لباس غیررسمی و پیراهنی که تا آخرین دکمه یقه‌اش را بسته بود در برنامه ظاهر شد. حتی نوع لباس تمام چروک او مناسب آن برنامه هم نبود. گویی که صبح لباسش را خریده و بدون اتو آن را به تن کرده است. در این محیط، بلر فرصت یافت تصویری واقعی از طرفدار جدی فوتبال بودن، مثل من و شما را از خود ارائه کند. او از فرصت تمثیل و قیاس فوتبال و خونی که در رگ‌های جامعه تزریق می‌کند، نهایت استفاده را برد و در صدد برآمد در پرتوی فوتبال، اقدامات سیاسی اش را توجیه کند. از نمایش قدرت مقاومت خود در برابر گرما و ایفای نقش تحت فشار گرفته تا استناد به اخلاق و قابلیت اعتماد در کار.

وقتی مجری از بلر خواست ترکیب ۱۱ نفره بازیکنان دلخواه خود را در قالب یک تیم معرفی کند، وی به جای اعلام فهرستی از بازیکنان مشهور فوتبال، اسامی ۱۱ فوتبالیست نه چندان سرشناس از اکثریت باشگاه‌ها را اعلام کرد که بینندگان با بسیاری از آنان آشنا نبودند و هرگز مورد توجه برنامه‌های تلویزیونی فوتبال هم قرار نداشتند؛ ولی هریک از آن‌ها در پستی که بازی می‌کردند بازیکن خوب و موثری برای تیم بودند. نکته جالب این بود که اکثریت فوتبالیست‌های مورد اشاره او افرادی توانمند، الگو و پرتلاش بودند و در فهرست ۱۱ نفره او چهره حاشیه‌ای و عجیب و غریبی دیده نمی‌شد.


نتیجه گیری اخلاقی:

وزیر جوان و مشاورانش، قدرت فوتبال در نفوذ به لایه‌های زیرین جامعه را به درستی تشخیص داده‌اند، نکته‌ای که آنها باید دقت کنند این است که ورود به گفتمان فوتبال و سوار شدن بر موج آن ساده است، ولی پیاده شدن از این موج، آنچنان که تصور می‌شود ساده نیست؛ این موج ممکن است آنها را به جایی ببرد که «نباید».

دفعات مشاهده: 1044 بار   |   دفعات چاپ: 69 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: تو هیچی نشدی ... ::
 | تاریخ ارسال: 1399/12/2 | 
تو هیچی نشدی ...

رضا شجیع



مشکل شاید در نوع نگاه ما به زندگی باشد؛ جایی که در هزارتوی تلاش برای جلب پذیرش دیگران گرفتار می شویم و روزی که به هر دلیلی پذیرش با نگاه مثبت دیگران را از دست می دهیم، گویی که زندگی‌ بر سرمان آوار می شود. به یاد یکی از استادانم افتادم که می گفت: «فلانی مراقب باش؛ پشت سرت حرف های خوبی زده نمی شود، نگران خوش نامی ات هستم» ... و این من بیچاره که به دنبال رویارویی با دیو مخوف هیچ بودم تا از هفت خوان ناپیدایش عبور کنم.

درست متوجه شدید؛ «هیچ» نام یک دیو در فارسی میانه و اسطوره های کهن ایران زمین است که به دیو تنگدستی مشهور بوده است. واژه ای که پس از قرن ها در زبان ما جاری است و عمق معنایی زبان فارسی و ریشه های اسطوره ای آن را آشکار می کند. در اینجا‌ تلاش برای «هیچ نشدن» است و «هیچ شدن» به معنای تسلیم شدن در برابر دیو نیستی و پوچی است.

هفته گذشته در یک‌ برنامه رسانه ای، مجری برنامه با حرارت در حال ارزیابی عملکردمان بود؛ به کلامش دقت کنید؛ «عملکرد شما هیچ خروجی مشخصی نداشته است، وضعیت از قبل حتی بدتر هم شده، چرا با این وضعیت هیچ امیدی وجود ندارد». در پاسخ گفتم: اجازه بدهید با منطق خودتان پاسخ دهم؛ به همان دلیل که سیستم رسانه ای عریض و طویل شما با آن همه دبدبه و کبکبه هیچ خروجی مشخصی به همراه نداشته است.

به فهرست بلندبالای فرقه های موجود، فرقه «هیچ انگاران» را هم اضافه کنید؛ اقلیتی که مرتبا با هیچ انگاری دیگران و عملکردشان، به دنبال معنابخشی به «خود» و تنگدستی معنایی شان هستند. من به آنها مرغ معناخوار می گویم؛ آنها از «هیچ انگاری» لذت می برند.

اما مثل هر فرقه ای، آنها مرشدانی هم دارند، قلم به دستان همواره نالانی که اتفاقا با هیچ انگاری به دنبال دیده شدن هستند. پژمان جمشیدی اخیرا در تله یکی از آنها افتاد. به این جمله دقت کنید؛ «آقای پژمان جمشیدی! شما که در فوتبال هیچی نشدید! حالا برای دیده شدن به سینما آمده اید؟!» ... این جمله برای من حاوی یک یأس فلسفی عمیق است؛ اگر او هیچی نشده، پس چه وضعیتی سزاوار توصیف ماست؟ مایی که یک هزارم او در فوتبال رشد نکردیم و یک صد هزارم او در سینما دیده نشدیم. ما احتمالا لیاقت #هیچ شدن هم نداشته ایم.

خطرناک تر از تنگدستی، تنگ ذهنی است و این روزها تعداد این افراد در حال افزایش است؛ آنها هستند تا به ما القاء کنند هیچ و شکست خورده هستیم، ما را در نهایت خسته کنند و کاری کنند که مسیرمان را رها کنیم. این ما هستیم که باید از خود سیٔوال کنیم؛ «آیا به هدفمان ایمان داریم؟»
دفعات مشاهده: 1073 بار   |   دفعات چاپ: 69 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: حق چاقی! ::
 | تاریخ ارسال: 1399/11/28 | 
حق چاقی!

رضا شجیع



در آمریکا مردی وارد یکی از دفاتر دادستانی شده و شکایت عجیبی را علیه رستوران مک دونالد مطرح می کن ، شکایت از این قرار است: «صندلی های رستوران های مک‌دونالد برایم به اندازه کافی بزرگ نیست!» او خود را نماینده گروه اقلیتی می داند که در کنار سیاه پوستان، لاتین تبارها، آسیایی ها و حتی زنان، نیازمند امکانات و حتی توجهات ویژه‌ تری است. در متن شکایت او آمده: «شرکت مک دونالد به شکل ناشایستی علیه آدم های بزرگ تبعیض قایٔل شده و از این رو باید به قانون تأمین امکانات حقوقی برابر احترام بگذارد.»

این شکایت با موج حمایت عظیمی مواجه می شود؛ پویشی به راه می افتد با این مضمون؛ «این تبعیض در قبال این جامعه ۲۰ درصدی آمریکا قابل تحمل نیست و مک دونالد باید ۲۰ درصد صندلی هایش را به نحوی تغییر دهد که برای آدم های بزرگ و سنگین مناسب باشد.»

در همان زمان #مایکو‌‌ رویکو‌ روزنامه نگار مجله «شیکاگو تریبون» در واکنش به این اتفاق می نویسد: «عجیب است که آنان (جمعیت چاق ها) خود را با سیاه پوستان و زنان یکسان جلوه می دهند؛ آنان که با کمر ۱۵۲ سانتیمتری به دنیا نیامده اند و این خودشان هستند که بعد از سن خاصی، خود را به این شکل درآورده اند. آنها مسیٔول بدن خودشان بوده اند و دولت نباید مسیٔولیت شکم ها مهیب آنان را بپذیرد.

جالب است بدانید از این دست شکایت ها در جوامع لیبرال زیاد شده است؛ «حق چاقی» موضوع فعالیت انجمن حقوق بشری با عنوان «نافا» (انجمن ملی پذیرش پیشرفت چاق ها) است. در سایت این انجمن به صدها مثال در مورد  تبعیض بر علیه افراد چاق و تلاش برای احقاق حقوق این دسته از افراد اشاره شده است. این وضعیت، دقیقا پیامد فرهنگی است که نسبت به پیشگیری بی تفاوت است و صرفا بر درمان تمرکز دارد. در چنین جامعه ای؛ اقلیت های نوپدید نسبت به نوسازی بافت جامعه بر اساس نیازهای جدیدشان اقدام
نموده و بافت جدید ایجاد شده طی سال ها، وضعیت ناهنجار موجود را تثبیت و از یک جا به بعد آن را به وضعیتی عادی و هنجارگونه تبدیل می کند.


حالا با این تحلیل هنوز‌ هم با «حق چاقی» موافقید؟

#Naffa
National Association to Advance Fat Acceptance
دفعات مشاهده: 1106 بار   |   دفعات چاپ: 89 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: ورزش ایران در گودال توسعه نیافتگی ::
 | تاریخ ارسال: 1399/11/26 | 
ورزش ایران در گودال توسعه نیافتگی

رضا شجیع



جناب آقای دکتر سید رضا صالحی امیری

احتراماً چندی پیش در مجمع عمومی کمیته ملی المپیک پرسشی را به درستی مطرح کردید که به اعتقاد اینجانب نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد؛ پرسش جنابعالی این بود که «مسأله اصلی ورزش ایران چیست؟» و در پاسخ؛ به نبود الگویی برای توسعه و همچنین فقر ورزش ایران از انسان‌های توسعه یافته اشاره کردید. ضمن تقدیر و تشکر از طرح این موضوع، ضروری می دانم به نکات و پیشنهاداتی در این زمینه اشاره نمایم:

به نظر می‌رسد توسعه نیافتگی ورزش پیامد رفتار تاریخی ما در حوزه سیاستگذاری کلان است که امروز به دنبال زنجیره پیامدها، خود به عاملی برای انسداد مدیریتی ورزش و ناتوانی این زمین برای باروری و تولید تبدیل شده است. این زمین، دیگر حتی قادر به تولید قهرمانان گلخانه‌ای هم نیست؛ چه برسد به پرورش انسان‌های توسعه یافته.

اگر بخواهیم به همان الگوی منسوخ «مول» هم متعهد باشیم باید بپذیریم که ورزش تعلیم و تربیتی زیربنا و بنیان توسعه ورزش است؛ چرا که خروجی و محصول این بخش است که در اختیار دیگر بخش‌های حوزه ورزش قرار می‌گیرد؛ اکنون سوال اصلی این است؛ جایگاه ورزش تربیتی (ورزش سنین پایه و ورزش دانش آموزی) در فرایند توسعه ورزش کجاست؟

جناب آقای دکتر صالحی امیری؛ چندی پیش در همایشی که اتفاقاً جنابعالی هم حضور داشتید به مسأله «اکنون زدگی» در ورزش ایران اشاره کردم؛ جایی که نهاد ورزش توان استفاده از ظرفیت و تجارب گذشته و توان حرکت امیدوارانه به سمت آینده را ندارد. برنامه گریزی، کوتاه مدت نگری، تغییرات سریع، شرایط بسیار متغیر معاصر و از همه مهمتر شرایط سخت اقتصادی، زمینه هرگونه برنامه ریزی میان مدت و بلند مدت را غیرممکن ساخته و این بازتاب وضعیتی است که کلیت ساختار اجرایی کشور را در بر گرفته است.

تمرکز چند ده ساله رسانه ملی و نهادهای متولی ورزش کشور بر سپهر تماشاگری به جای سپهر کنشگری، ورزش را در حد مقوله‌ای نمایشی و سرگرم کننده تقلیل داده و به وضعیتی رسانده که شاهد خیل عظیم علاقه مندان و تماشاگران ورزش به جای جماعت ورزشکار هستیم. نتیجه اش کم تحرکی افسارگسیخته از یک طرف و فقر استعداد از سوی دیگر است که آینده ورزش کشور را تحت تأثیر جدی قرار داده است.

اتفاق دیگر تغییر پارادایم اساسی در گرایش نوجوانان و جوانان به رشته‌های ورزشی است. صراحتاً عرض می‌کنم برخی رشته‌های مدال آور ما در المپیک با کاهش قابل توجه مخاطب مواجه شده و جمعیت مخاطب آنها در آینده نزدیک به چند ده نفر خواهد رسید. این در حالی است که در رشته‌های نوین و جوان پسند امروزی که حتی فاقد فدراسیون و حتی متولی مشخص هستند (مثل اسکیت بورد)، شاهد مشارکت خودجوش هزاران نوجوان و جوان هستیم که علاقه مندانه و پرشور در این رشته‌های ورزشی نوین فعالیت می‌کنند. چه زمانی چشممان را بر روی این تغییرات باز خواهیم کرد؟ آیا نشانه‌های تغییر در رویکردهای کمیته بین المللی المپیک و انتخاب رشته‌های جدید ورزشی، ما را به تفکر در مورد مسیر پیش رو وادار نکرده است؟ کدام الگوی توسعه پاسخگوی این تغییرات گسترده خواهد بود؟

در نهایت، این پرسش تاریخی و بسیار مهم شما در مورد «مسأله توسعه در ورزش ایران» را به فال نیک گرفته و در آستانه انتخابات ریاست جمهوری و تدوین برنامه هفتم توسعه کشور پیشنهاد می‌کنم:

۱- پرسش مذکور در قالب یک «پرسش ملی» و یک کرسی آزاداندیشی با محوریت همه صاحبان اندیشه، دانشگاهیان و متخصصان حوزه ورزش به بوته نقد و نظر سپرده شود.

۲- کرسی دانشگاهی «حکمرانی و توسعه ورزش» با حمایت مالی کمیته ملی المپیک در یکی از دانشگاه‌های معتبر کشور تشکیل و جریان اندیشه ورزی پیرامون مسأله مذکور به یک جریان پایدار و بلندمدت تبدیل شود.

۳- رساله‌ها، مقالات و طرح‌های پژوهشی ده سال اخیر کشور در موضوع «ورزش و توسعه» طی یک فراتحلیل مورد بررسی قرار گرفته و نتایج تحلیلی آن در اختیار سیاستگذاران ورزش کشور قرار گیرد.

۴- الگوهای توسعه ورزش در کشورهای منتخب و پیشرو طی یک مطالعه تطبیقی مورد بررسی قرار گرفته و نتایج آن در قالب یک گزارش سیاستی منتشر شود.

امید است این پیشنهادات مورد توجه حضرتعالی که منشاء خدمات کم نظیری در ورزش کشور بوده‌اید قرار گرفته و زمینه مداخله جدی شما برای بهره مندی ورزش کشور از الگویی بومی و موثر را فراهم سازد.»

دفعات مشاهده: 1142 بار   |   دفعات چاپ: 90 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: سواد تغییر چیست؟ ::
 | تاریخ ارسال: 1399/11/20 | 
سواد تغییر چیست؟

رضا شجیع



شاید برایتان جالب باشد که بدانید مفهوم سواد در قرن گذشته، با تغییرات بسیاری همراه بوده است و اکنون چهارمین تعریف سواد نیز از سوی یونسکو ارایه شده است. طبق این تعریف، باسواد کسی است که بتواند از خوانده‌ها و دانسته‌های خود تغییری در زندگی اش ایجاد کند. با تعریف جدیدی که یونسکو ارایٔه کرده؛ باسوادی به معنای توانایی «تغییر» است و باسواد کسی است که بتواند با آموخته‌هایش، تغییری در زندگی خود ایجاد کند.

موضوع این است که انسان به طور غریزی در برابر تغییر مقاوم است و «تغییر» هرگز کار ساده ای برای انسان محسوب نمی شود. گویی که برای «تغییر» نیازمند مهارت های ویژه ای هستیم. در کنار عادت های سفت و سختی که به نوعی با هویت ما پیوند خورده اند، تغییر به دو دلیل عمده برایمان سخت است؛ اول اینکه نگران واکنش های منفی دیگران هستیم و دوم اینکه احتمالاً نمی توانیم دلایل تغییر خود را برای دیگران توجیه کنیم. همین دو دلیل کافی است تا به ضرورت موضوع «سواد تغییر» پی ببریم.

⛔️ اما ریشه «سواد تغییر» از کجا ناشی می شود؟

در سال ۱۹۹۰، یکی از دانشمندان نظامی آمریکا از یک مدل انتزاعی برای توصیف نوعی خاصی از عملیات دشمن پرده برداشت. مدلی که او برای توصیف تحرکات نامتقارن، چریکی و پارتیزانی دشمن استفاده کرد «ووکا» نام داشت. ووکا مخفف چهار کلمه بود؛ نوسان، عدم قطعیت، پیچیدگی و ابهام. و در آن زمان این سیٔوال بسیار مهم را مطرح کرد: فرماندهان و سربازان ما برای رویارویی با چنین دشمنی به چه مهارت هایی نیاز دارند و آیا مهارت های فعلی آنان کافی است؟

باید اعتراف کرد که «ووکا» اکنون بهترین توصیف برای وضعیت متغیر جهان امروزی است. جهانی که پدیده های پرنوسان، پیچیده و مبهم از زمین و زمان آوار شده و یک لحظه غفلت کافی است تا زیر این آوار ناپدید شویم. در حقیقت هر چه بیشتر سعی کنیم نسبت به تغییرات اطرافمان بی تفاوت باشیم، مثل این است که در زمان زلزله موفق به یافتن چیز پایداری که نجاتمان دهد نشده ایم. سواد تغییر؛ در واقع هنر بقا در شرایط  پرابهام است و کودکانی می توانند در بزرگسالی به انسان های موفق تبدیل شوند که الفبای تغییر را فرا گرفته باشند. چیزی که تجربه و خطایش دیگر به ارزانی گذشته نیست.
دفعات مشاهده: 1246 بار   |   دفعات چاپ: 90 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: انصاریان؛ إحیاگر اسطوره مادر ::
 | تاریخ ارسال: 1399/11/20 | 

انصاریان؛ إحیاگر اسطوره مادر

رضا شجیع



انسان اولیه در مواجهه با طبیعت پیرامون خود و برای تحمل آن دست به خلق اسطوره زد. اسطوره‌های اولیه همگی بر آفرینش، ارتباط انسان با آسمان و زمین، نوع پیدایش درختان، مرگ، جاودانگی و مفهومی به نام عشق دلالت داشتند. اما این مفاهیم کم‌کم به روز شدند، تا جایی که در قرن بیستم، جامعه‌شناسان متوجه شدند که اسطوره‌ها صرفاً داستان‌هایی خیالی نیستند. از مهمترین کارکردهای تاریخی اسطوره این است که اسطوره‌ها نگهبانان پرهیزه ها (بایدها و نبایدهای) یک ملت هستند و در میان این بایدها و نبایدها؛ حفظ شأن و منزلت «مادر» پرهیزه ای بسیار مهم و حیاتی محسوب می‌شود.

اسطوره مادر؛ اسطوره‌ای دیرینه در فرهنگ ایران زمین است که از دیرباز با فرهنگ ایرانیان عجین بوده است. از گزارش زایش قهرمانان مذکر از مادرانی قدرتمند گرفته تا داستان پوریای ولی که مهر «مادری» مشخصاً سرنوشت داستان پهلوان را تغییر می‌دهد.

این اسطوره به حدی مهم است که حتی در فرایند «ملت سازی» هم کاربرد دارد. «بندیکت آندرسون» در کتاب جماعت‌های خیالی می‌گوید؛ «قاره اروپا» که حتی اسمش به نام یک مادر اسطوره ای به اسم «اروپا» دلالت دارد؛ در یک بستر خیالی و اسطوره ای خلق شد و آن‌ها (اروپاییان) هر زمان که خواستند دست به ملت‌سازی بزنند، به دامن اسطوره مادر پناه بردند.

اما سوال این است که آیا اسطوره‌ها تا ابد بر بنای نگهبانی خود پایبندند؟! نتایج مطالعات اخیر جامعه شناختی نشان می‌دهد که جایگاه «مادر» و احترام به اسطوره مادر در فرهنگ ایرانی رو به افول است.

مهمترین نشانه آن طی صد سال اخیر؛ ظهور و بروز واژه «مادر» در فحش‌ها و خشونت‌های کلامی است. نتایج یک مطالعه بسیار مهم در مورد خشونت‌های کلامی ایرانیان نشان می‌دهد که «فحش» برای اثرگذاری حداکثری بر مخاطب؛ نیازمند ترکیب دو امر (معنای) مقدس و نامقدس است و این اکثراً واژه «مادر» است که به عنوان امر مقدس، ترکیب دوگانه مذکور را تکمیل می‌کند. نتیجه اینکه طی صد سال گذشته شاهد تقلیل و شکسته شدن تابوی «مادر» در فرهنگ ایرانی هستیم.

علی انصاریان به عنوان «حامی مادر»، معنا و اسطوره‌ای را برایمان زنده کرد که هزاران ساعت آموزش، تبلیغات و برنامه فرهنگی، توان چنین کاری را نداشت.

او رفت؛ اما خود به احیاگر و نگهبان اسطوره «مادر» تبدیل شد. او رفت تا ساختار احساسات جامعه را تکان دهد؛ او رفت تا به ما بیاموزد ستایشگر «مادر» و ریشه‌هایمان باشیم. جامعه‌ای که ستایشگر مادر نباشد؛ ستایشگر هیچ نعمت دیگری نخواهد بود.

دفعات مشاهده: 1223 بار   |   دفعات چاپ: 109 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: واکنشگری ::
 | تاریخ ارسال: 1399/11/6 | 
واکنشگری

رضا شجیع
 


کندی ‌و هیلز در کتاب «ورزش، رسانه و جامعه» به یک نکته بسیار جذاب اشاره می کنند؛ نکته آنها این است:
تصور کنید در حال تماشای فوتبال بدون صدای گزارشگر هستید؛ چه اتفاقی می افتاد؟ پاسخ به این سوال از مهمترین فلسفه های وجودی گزارشگر پرده بر میدارد، شاید بگویید صدای گزارشگر، تماشای بازی فوتبال را برایمان جذاب تر می کند، ولی در واقع چنین نیست. آنها بر اساس پژوهشی دریافتند که صدای گزارشگر باعث می شود مخاطب کمتر خسته شود. بدین معنا که تماشاگران در نبود گزارشگر، انرژی بیشتری برای کنش تماشاگری صرف می کنند؛ چرا که باید خودشان سوژه ها، حوادث و اتفاقات روی صفحه تلویزیون که کم هم نیستند را جستجو کرده و پردازش کنند. اما ساده ترین کار گزارشگر این است که «توجه» تماشاگران را قرض گرفته و آن را به سمتی که خودش میخواهد و برایش جذاب است سوق دهد. به بیان ساده تر؛ تماشاگران انرژی کمتری‌ برای انتخاب سوژه های توجه صرف می کنند و این گزارشگر است که این وظیفه مهم را از طرف تماشاگران نمایندگی می کند.
«برنامه راهبردی» مشابه همین کارکرد گزارشگر را برای یک «مدیر» ایفا می کند. این روزها مدیران خسته ای را می بینم که در حال دویدن بر روی تردمیل هستند، با این تفاوت که جهت مسیرشان هم متمرکز نیست و بیشتر شبیه واکنشگرانی هستند که طوفان حوادث روزمره آنها را هر دم به یک سو می برد (البته می برد فقط ولی جلو نمی روند). به همین دلیل است که بر اساس یک یافته پژوهشی عجیب؛ نود درصد استراتژیهایشان روی کاغذ باقی مانده و اینکه در عمل به اهداف میان مدت و بلندمدت مدنظر خود نمی رسند (البته اگر چنین اهدافی داشته باشند) و به همین دلیل است که از فقدان دستاوردهای مشخص و عینی خسته شده و فکر می کنند تلاش هایشان بی نتیجه است و البته مردمی که فکر می کنند اینها مدیران بی کفایتی هستند؛ البته شاید باشند چون تلاشهایشان اثربخش نیست و مانند دوندگانی هستند که بر روی تردمیل در حال عرق ریزی هستند؛ بدون آنکه یک سانتیمتر خودشان و سازمانشان را به پیش ببرند.
دفعات مشاهده: 1238 بار   |   دفعات چاپ: 119 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
:: گرفتار در تله اینستاگرام ::
 | تاریخ ارسال: 1399/11/6 | 
گرفتار در تله اینستاگرام

رضا شجیع



در اینستاگرام دعوا کم است، اما فرقه‌ها فراوانند: فرقۀ بدن‌سازها با شکم‌های شش تکه‌شان، فرقۀ شیرینی‌پزها با کیک‌ها و نان‌هایشان، فرقۀ مدل‌ها، سلبریتی‌پرست‌ها، کتاب‌دوست‌ها و غیره. و بالای سر همۀ آن‌ها، هوش مصنوعیِ ترسناکی که همه‌جا تعقیبتان می‌کند.

دینا تورتوریچی

دینا تورتوریچی اولین نفر و احتمالا آخرین نفری نیست که از هوش مصنوعی ترسناک اینستاگرام نگران است؛ اما چرا از نظر من هم این هوش مصنوعی نگران کننده است؟

کافی است یک آزمایش ساده انجام دهید؛ در قسمت جستجوی اکسپلور واژه کیک را جستجو کنید؛ میلیون ها صفحه با تصویر کیک در مقابل شما ظاهر می شود، این اسکرول‌ بی انتها را به حرکت در آورده و‌ در نهایت برای روی یک یا دو تصویر کیک مورد علاقه تان (برای من کیک شکلاتی) متوقف شده و فقط صفحه را باز کنید؛ نه لایک کنید، نه کامنت بگذارید و نه هیچی؛ فقط نظاره کنید. پس‌ از دو روز صفحه اسکپلور شما پر خواهد شد از کیک مورد علاقه تان و‌ پیشنهاد صفحات جذاب با محوریت کیک شکلاتی.

ماجرا خیلی ساده است؛ هوش مصنوعی اینستاگرام به دنبال ساخت یک الگوریتم‌ کاملا شخصی سازی شده از سلایق شما، رنگ‌ مورد علاقه شما، غذاهای مورد علاقه، استایل و تیپ مورد علاقه و ... است و اگر فکر می کنید این الگوریتم تاکنون برای شما ساخته نشده، کاملا در اشتباه هستید.

اما‌ ماجرا همین جا تمام نمی شود؛ او‌ بر اساس شناختی نسبی که از ما پیدا می کند و البته این شناخت هر لحظه در حال تکمیل شدن است؛ در نهایت گام مهم دیگری را بر می دارد؛ از صفحه شما مخاطبینی که به سلیقه شما نزدیک تر هستند را انتخاب کرده و از میان صدها مخاطب شما، آن ها را بیشتر‌ از بقیه به شما نشان می دهد؛ به عبارت ساده تر؛ شما را ناخواسته وارد یک رابطه عاطفی، و به عبارت ساده تر شده و البته پیچیده؛ وارد یک نوع وابسته سازی و البته سلبریتی سازی شخصی می کند. این فرایند به معنای واقعی شما را اینگیج یا درگیر پلتفرم می کند.

نتیجه اخلاقی:
ما در حال بازتولید یک رد پای دیجیتالی منحصر به‌ فرد، بسیار دقیق و شخصی شده ای هستیم که از نظر تطابق با «خود واقعی» ما غیر قابل تصور است. هوش مصنوعی اینستا با استفاده از انتخاب ها و رفتارهای دیجیتالی ما، دقیقا آیینه خود شیفتگی ما را تمام و کمال مهیا می کند و از یک جا به بعد سلطه و تسلط ناخودآگاه خود را بر ذهنش مخاطبش که او را حالا بهتر از مادرش می شناسد تکمیل می کند؛ به جایش فکر می کند؛ و حالا اوست که به جایش بزرگ می شود. چراکه تازه این دوره‌ نوزادی هوش مصنوعی مورد نظر ماست.

 
دفعات مشاهده: 1262 بار   |   دفعات چاپ: 125 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 0 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش یادداشت های من اینجا را کلیک کنید.
پایگاه اطلاع رسانی دکتر رضا شجیع Dr. Reza Shajie Official Website
Persian site map - English site map - Created in 0.2 seconds with 152 queries by YEKTAWEB 4331